ادبیات اسلایدر فرهنگ و هنر

بازتاب رنج جمعی هزاره‌ها در رمان «شام آخر افغانی» اثر محمدآصف سلطان‌زاده

زرین‌تاج شاری

درآمد

داستان بازداشت نواسه و عروس بابه رمضان، معروف به قوماندان «نبرد»، به‌وسیله‌ی طالبان در دره‌ی میدان است؛ دره‌ای که به دلیل بازداشت، شکنجه و کشتار هزاره‌ها از سوی طالبان، در بیست سال دوران جمهوریت، به دره‌ی مرگ شهرت یافته بود. این داستان، در دوره‌ی دوم محمداشرف غنی، رئیس جمهور آن زمان افغانستان، اتفاق می‌افتد؛ زمانی که از یک طرف، مذاکرات صلح دولت محمداشرف غنی با طالبان در شهر دوحه‌ی قطر جریان دارد و از سوی دیگر، طالبان در افغانستان هر روز حملات انتحاری و انفجاری انجام می‌دهند و از مردم این کشور، به‌ویژه هزاره‌ها و نیروهای نظامی و دولتی افغانستان، قربانی می‌گیرند. طنز جالبی است که دولت اشرف غنی با دشمنان مسلح مردم افغانستان (طالبان)، به‌ویژه هزاره‌ها، پروسه‌ی صلح را دنبال می‌کند و به روی تمام جنایت‌های آن‌ها چشم می‌بندد؛ اما برای دستگیری و بازداشت قوماندان شمشیر هزارگی [قوماندان علی‌پور] که در بهسود برای محافظت از مردمش سلاح برداشته، نیرو می‌فرستد و مردمان بی‌گناه بهسود را به‌ اتهام همکاری و همراهی با قوماندان شمشیر، سرکوب و بازداشت کرده و عده‌ای را به گلوله می‌بندد.

داستان با رفت و برگشت‌‌هایی بین گذشته و حال (فلش‌بک) آغاز می‌شود و نویسنده با این تکنیک، دوران جنگ و جهاد مردم افغانستان علیه دولت کمونیستی و نیروهای شوروی، و هم‌چنین، دوران مجاهدین (دوران جنگ‌های داخلی) را مرور می‌کند و بدین‌سان، به مخاطب می‌گوید که این‌ جنگ‌ها چه چیزهایی را در جامعه‌ی افغانستان از بین بردند و چگونه افراطیت، نفرت، دشمنی و خشونت را نهادینه کردند.

در این دوره، فساد، نابرابری، ستم و تبعیض طغیان می‌کند و هزاره‌ها با وجودی که خود را با نظام دموکراسی غربی این برهه وفق داده، سلاح‌های‌‌شان را به دولت سپرده و قلم به دست گرفته‌‌اند؛ اما در کانون حملات انتحاری و انفجاری طالب، داعش و دیگر گروه‌های تروریستی قرار دارند و از افغانستان گرفته تا پاکستان، به اشکال مختلف، قربانی می‌شوند.

رمان «شام آخر افغانی» اثر محمدآصف سلطان‌زاده است که انتشارات امیری، در سال ۱۴۰۰خ. با شمارگان ۱۰۰۰ نسخه، در ۲۰۸ صفحه، در کابل منتشر کرد. این اثر، در کنار پرداختن به مسائل دیگر که نیازمند پژوهش عمیق‌تری است، به رنج هزاره‌ها نیز می‌پردازد. این یادداشت در پی آن است تا بازتاب رنج هزاره‌ها را در این رمان توضیح دهد؛ رنجی که در جغرافیای افغانستان ریشه و پس‌منظر تاریخی دارد و در نظام دموکراسی و در مقابل دیدگان جهانیان و نهادهای حقوق‌بشری، بر آن‌ها تحمیل می‌شد و آه و حسرتی از هیچ نهادی برنمی‌خاست.

الف. یاد فاجعه‌ی افشار

همان‌گونه که ذکر شد، نویسنده با استفاده از تکنیک فلش‌بک و رفت‌وبرگشت بین گذشته و حال، مخاطب را در جریان رویدادهای قبل از ۱۳۸۰ نیز قرار می‌دهد. نخست، به شیوه‌ی بازخوانی خاطرات به‌وسیله‌ی بابه رمضان فعلی و قوماندان «نبرد» دوران جهاد، و در گام بعدی، از طریق گفت‌وگو و جدل بین دو قوماندان جهادی؛ یکی «نبرد» هزارگی و دیگری «جاهد» پشتون، به مخاطب بگوید که این جامعه چگونه به این مرحله‌ رسید و چه آینده‌ای در پیش دارد.

بابه رمضان لیلامی فروش، با قیام مردم چنداول علیه دولت کمونیستی، از کابل فراری شده، به مجاهدین می‌پیوندد. عضویت حزب قیام اسلامی [حرکت اسلامی به رهبری شیخ آصف محسنی] را می‌پذیرد و سلاح بر دوش انداخته، علیه دولت کمونیستی و نیروهای شوروی، جهاد می‌کند و می‌شود قوماندان نبرد. زمانی که دولت کمونیستی سقوط کرده، کابل به دست مجاهدین می‌افتد، او مدتی در کابل در سنگرهای حزب قیام (حزب حرکت اسلامی) می‌ماند و اوضاع کابلِ تحت مدیریت مجاهدین را رصد می‌کند؛ اما وقتی فاجعه‌ی افشار اتفاق می‌افتد، او کابل را ترک می‌کند و راه زادگاهش، خویشگان، منطقه‌ای در بهسود، را در پیش می‌گیرد.

در مدتی که در کابل است، به‌عینه می‌بیند که این جنگ‌ها (جنگ‌های داخلی) دیگر جهاد نیست، بلکه برادرکشی است. در فاجعه‌ی افشار هم، او و افرادش به خاطر موضع حزب‌شان (قیام اسلامی [حرکت اسلامی]) نمی‌توانند از مردم‌شان دفاع کنند. افشار پیش چشمان‌شان در آتش می‌سوزد و بر مردمش جنایت صورت می‌گیرد: «با چشمان اشکبار او و افرادش از دور شاهد سقوط افشار بودند در تمام شبی که گلوله‌های آتشین برآن می‌باریدند» (ص ۴۸).

نویسنده در این‌جا از نام واقعی افراد و احزاب درگیر در جنگ‌های خارجی و داخلی افغانستان، یاد نمی‌کند. همه را با نام مستعار می‌خواند؛ اما مخاطبی که با دوران کمونیستی و پساکمونیستی آشنا باشد و رویدادها و اتفاقات این دوران را زیسته یا خوانده باشد، به راحتی درمی‌یابد که این نام‌ها به کی‌ها و چه جریان‌ها و احزابی‌ ارجاع می‌دهند: «نیروهای دولت به همکاری مهنّدی‌ها بر سنگرهای حزب همبستگی واقعی بر کوه افشار حمله کرده بودند. مشخص بود که دامنه‌ی جنگ به محله‌ی غیرنظامیان هم کشیده می‌شد که اگر چنین کاری صورت می‌گرفت، احتمال وقوع جنایاتی بر مردم بعید نبود» (همان: ۴۸).

در این‌جا منظور از نیروهای دولت، نیروهای حزب جمعیت اسلامی به رهبری برهان‌الدین ربانی و شورای نظار به رهبری احمدشاه مسعود، منظور از مهنّدی‌ها، حزب اتحاد اسلامی به رهبری عبدالرب رسول سیاف، هدف از حزب همبستگی واقعی، حزب وحدت اسلامی به رهبری عبدالعلی مزاری است.

آری، پیش‌بینی و نگرانی قوماندان «نبرد» جامه‌ی عمل می‌پوشد. وقتی نیروهای حزب همبستگی واقعی [نیروهای حزب وحدت اسلامی] در محله‌ی افشار شکست می‌خورند و به سوی دشت برچی عقب‌ می‌نشینند، نیروهای دولت و مهنّدی‌ها وارد افشار می‌شوند و آن‌ها، جنایتی را رقم می‌زنند که در تاریخ معاصر افغانستان، نمونه نداشته است.

قوماندان «نبرد» پیش از فاجعه‌ی افشار، با خود می‌اندیشد که مجاهدینی که داعیه‌ی دین و مذهب دارند، بعید است که علیه مردم این سرزمین و علیه هم‌دینان‌شان، مرتکب جنایت شوند؛ اما بعداً، می‌بیند که مجاهدین، چنان جنایتی را رقم می‌زنند که «بندبند آدمی را می‌سوزاند»: «نبرد دلخون بود که برخلاف انتظارش، مجاهدان در افشار فاجعه‌ای را صورت دادند که بندبند آدمی را می‌سوزاند» (همان: ۵۰).

در فاجعه‌ی افشار، جنایت جنگی اتفاق می‌افتد و باشندگان غیرنظامی این منطقه به خاطر وابستگی قومی و مذهبی‌شان، به صورت دسته‌جمعی و به شیوه‌های فجیع و هولناک، کشته و شکنجه می‌شوند. تجاوز جنسی صورت می‌گیرد «و سربازان حزب مردم مسلمان [حزب جمعیت اسلامی] شروع می‌کردند به دشنام‌های رکیک ناموسی که بیایید و زن‌ها و دخترهای‌تان را از سنگرهای ما جمع کنید» (همان: ۵۰)، خانه‌های‌شان ویران و دارایی‌های‌شان، چور چپاول می‌شوند. این رویداد غم‌انگیز و سایر جنگ‌های داخلی، شکاف‌های قومی را در افغانستان عمیق‌تر می‌کند و زمینه‌ی بی‌اعتمادی جمعی را افزایش می‌دهد.

این رویداد، در جامعه‌ی هزاره هم شکاف‌هایی را پدید می‌آورد و حزب قیام [حزب حرکت اسلامی] و پیروانش به همکاری با نیروهای دولتی و مهنّدی‌ها، متهم می‌شوند: «رزمجو سرزنشگرانه گفت: “اون‌ها تنها با ما هم‌پیمان هستن. د حالی که شما با حزب مردم مسلمان [جمعیت اسلامی] و حزب یکپارچگی استاد مهنّد [اتحاد اسلامی سیاف] هم‌پیمان شدین و فاجعه‌ی افشار ره رقم زدین» (همان: ۵۲).

پس از فاجعه‌ی افشار، «نبرد» به اشتباهش پی می‌برد؛ این‌که امید او نسبت به مجاهدین، تا حدی واهی بوده. او قدرت تکفیر را محاسبه نکرده بود که می‌توانسته هرگونه جنایتی را بر افراد تکفیرشده روا بدارد و جنایتکاران احساس عذاب وجدان هم نکنند (همان: ۵۳)؛ همان چیزی که در افشار رخ می‌دهد و جنایتکاران، بدون احساس عذاب وجدان و بدون احساس گناه، هزاره‌ها را قتل عام کردند، خانه‌های‌شان را ویران و بر زنان‌ تجاوز نمودند.

اما آنچه را که نبرد دیده و دریافته‌، حکایت از چیزی دیگر نیز دارد: «نبرد با لحن تلخی گفت: “همون دو قطب مخالف به اون‌ها این اجازه ره می‌ته که به هر طریقی که شوه [،] یک هزاره یا یک شیعه ره، فرقی نمی‌کنه فتح مبینی باشه یا قیامی، از بین ببرن» (همان: ۵۳). یعنی همین دو قطبی که اینک در برابر هم ایستاده و باهم می‌جنگند؛ یعنی حزب اسلامی گلبدین حکمتیار و حزب جمعیت اسلامی و شورای نظار، هردو می‌خواهند که هزاره را بکشند. دیگر برای‌شان مهم نیست که آن‌ها قیامی [حرکتی] باشند یا فتح مبینی [نصری].

و همین‌ها برای این‌که بتوانند هزاره را بدون پیامد اجتماعی و عذاب وجدان و رنج اخلاقی قتل عام کنند، تا پاکستان هم رفتند و فتوای کشتار آن‌ها را از مفتی‌های پاکستانی و عربی هم گرفتند: «و د پاکستان تانست حکم تکفیر شیعیان ره از مفتی رهبر حزب دعوه و مفتی دیگری از سپاه صحابه بگیره تا بوده همین بوده»(همان: ۹۴).

ب. انتحار و انفجار طالبان در میان اجتماعات هزاره‌ها

هزاره‌ها در دوران جمهوریت در کانون حملات طالبان و دیگر گروه‌های تروریستی قرار داشتند و «شام آخر افغانی»، به وضعیت آن‌ها در سایه‌ی نظام جمهوری نیز می‌پردازد. در این دور، تمامی اجتماعات هزاره‌ها از سوی گروه طالبان تهدید می‌شدند و حتا مراسم عروسی‌شان را هم با خیال راحت برگزار نمی‌توانستند. بارها، محافل عروسی آن‌ها را هدف قرار داده و آن‌ها را به مجلس عزا تبدیل کردند. هر محفل شادی یا غمی که در غرب کابل برگزار می‌شد، هراس و نگرانی حملات انتحاری را با خود به همراه داشت و مردم در این دوره، با این هراس و نگرانی همیشگی زندگی می‌کردند: «هرچند که خانواده‌ی عروس سخت هراسان بودند از انتحاری‌ها که بادلیل و بی‌دلیل در میان جماعت[،] خود را می‌ترکاندند» (همان: ۴۴).

یا: «شادمانی‌شان عمیق‌تر شده بود و عمیق‌تر هم می‌شد؛ زیرا تا کنون هیچ حمله‌ی انتحاری‌ای به این کاروان و موتر گل‌پوش عروس و داماد صورت نگرفته بود» (همان: ۴۹).

هزاره‌ها، از دست حملات طالب و داعش، نه در شفاخانه امنیت داشتند و نه در آموزشگاه و زیارتگاه و دانشگاه. آن‌ها در همه‌جا، مورد حمله قرار می‌گرفتند: «بعد اشاره کرد به چند نمونه از آن حمله‌ها با تلفات ده‌ها انسان که شامل زایشگاه و آموزشگاه‌ها و زیارتگاه‌ها و مساجد می‌شدند» (همان: ۴۴).

دشمنی طالبان تنها به دوره‌ی بیست سال نظام جمهوری هم برنمی‌گردد. آن‌ها در گذشته (در دهه‌ی هفتاد) نیز با هزاره‌ها دشمنی داشتند و در مزار و بامیان، هزاران هزاره را فجیعانه، قتل عام کردند. «قاسم خان هم این را به بابه رمضان توصیه کرد[…]: “طالبان اگه حالی نقاب داعش بر چهره کشیده‌ان، به این خاطر است که نتانستن همان دشمنی با هزاره و شیعه ره که پیشتر داشتن، ادامه بتن. به خاطری که مذمومیت اون دشمنی ره متوجه شده بودن و از سویی هم نمی‌تانستن اون ره ترک کنن. حالی با نقاب داعش ولی با دشمنی آشکار محل تجمع هزاره ره مورد حمله قرار می‌تن”» (همان: ۴۴).

حتا به کارگران هزاره هم رحم نمی‌کردند و انگار، هر جا که می‌توانسته، به‌عنوان وجیبه‌ی دینی و اخلاقی، آن‌ها را می‌کشته‌اند: «از حادثه‌ی معدن ذغال سنگ ایش‌پشته گفت که معدن‌چیان جوان هزاره را طالبان سر بریده بودند» (همان: ۸۷).

یا: «بعد باز مثال زد از کارگران هزاره در ننگرها که در بهار امسال توسط داعشی‌ها کشته شدند» (همان: ۸۷).

هزاره‌ها حتا در پاکستان هم به دلیل قومیت و مذهب‌شان مورد کشتار جمعی قرار می‌گیرند و پشت این رویدادهای هولناک هم همین بدخواهان افغانستانیِ هزاره قرار دارند: «خواست از قتل عام کارگران معدن هزاره، در زمستان پارسال در پاکستان بگوید، ولی منصرف شد» (همان: ۸۷).

طالبان این‌گونه خشونت، دشمنی و ستم نسبت به هزاره‌ها روا می‌دارند؛ اما خشونت نهادینه‌شده در جامعه‌ و نفرت و عدم هم‌بستگی میان اقوام، همراهی و اعتراض مردم دیگر افغانستان را برنمی‌انگیزد. به این معنا که خشونت و ستم نسبت به هزاره‌ها در جامعه‌ی افغانستان تبدیل به یک امر بدیهی و پذیرفته شده است و کشتار جمعی هزاره‌ها، بعید از انتظار جمعی این جامعه نیست: «[طالبان] چنان دشمنی‌شان را علیه هزاره‌ها تبلیغ کرده بودند که حس همدردی اندکی را میان سنی‌ها، برمی‌انگیختند و بسیاری از مردمان دیگر اگر ابراز شادی نمی‌کردند، سکوت می‌کردند» (همان: ۴۴).

ج. هجوم کوچی‌ها به مناطق هزاره‌نشین

هزاره‌ها پس از فاجعه‌ی قتل عام و نابودی شصت‌ودودرصدی، به‌وسیله‌ی عبدالرحمان خان، تا اکنون تحت ستم و بیداد کوچی‌ها به سر می‌برند. به‌گفته‌ی کریمی، نویسنده‌ی کتاب «سل‌زادیی هزاره‌های ارزگان از منظر حقوق بین‌الملل کیفری»: «عبدالرحمان خان به قصد نسل‌زدایی و نابودی هزاره‌ها، تمام مراتع و چراگاه‌های آنان را میان قبایل مختلف پشتون‌ها تقسیم کرد. برای انجام این عمل، نخست در ضمن فرمانی تمام این مراتع و چراگاه‌ها را دولتی اعلام کرد» (کریمی، ۱۴۰۱٫ ص ۸۵) و سپس، از هزاره‌ها، حق استفاده از مراتع و چراگاه‌های موروثی و محلی را سلب کرد و همه‌ی آن‌ها را به‌عنوان پاداش همکاری در تسخیر هزاره‌جات و سرکوب و قتل عام هزاره‌ها، به قبایل مختلف کوچی تقسیم کرد (همان: ۸۵).

کوچی‌های پشتون‌تبار افغانستانی و پاکستانی، از آن پس، با فرمان‌های حکومتی‌ عبدالرحمان خان، نسل‌اندرانسل، در فصل بهار به سمت هزاره‌جات هجوم می‌آورند و تمامی چراگاه‌ها و مراتع مردم هزاره را می‌چرند و تخریب می‌کنند. به‌گونه‌ای که منازعه‌ی کوچی‌ها و ده‌نشینان به منازعه‌ی دامنه‌دار و تاریخی در تاریخ هزاره‌ها تبدیل شده است. حکومت‌های پشتون‌تباری که یکی پشت دیگری به قدرت رسیده‌اند، هرگز اراده‌ی حل این منازعه‌ی تاریخی را نداشته‌اند. در دوران جمهوریت (۱۳۸۰ـ۱۴۰۰) از سوی مردم هزاره تلاش‌های زیادی صورت گرفت تا حکومت به این منازعه نقطه‌ی پایان بگذارد و از رنج هرساله‌ی هزاره‌ها اندکی کم کند؛ اما تشکیل کمیسیون‌های حل منازعه همواره صوری و پوششی برای زنده نگهداشتن این منازعه بوده است:

«مهم‌ترین مقامی که به آن رسید، عضو هیئت رفع اختلافات میان کوچی‌ها و مردمان هزاره‌ی بهسود بود در مناطق کجاب و خوات که آن دو گروه قومی هرساله با هم نزاع می‌کردند» (همان: ۴۳).

این کمیسیون‌ها همیشه به محل حاضر شده‌اند؛ اما راه‌حل‌هاشان هرگز پذیرفته نشده و یافته‌هایشان نتیجه‌ی ملموسی در پی نداشته‌اند؛ زیرا حکومت‌های فاسد پشتون‌تبار، خود نمی‌خواسته این منازعه‌ی تاریخی حل شود: «بابه رمضان نپرسید؛ زیرا می‌دانست که نتیجه‌ی آن هیچ بود؛ زیرا سال‌های بعد هم در اوایل بهار که کوچ‌نشین‌ها از پاکستان گرم با رمه‌های‌شان می‌رسیدند، باز همان اختلافات بروز می‌کرد» (همان: ۴۳).

لذا حکومت‌های این دوره، کوچی و کوچی‌گری را به‌عنوان یک حربه برای سرکوب و آزار هزاره‌ها هم‌چنان حفظ کرده و هر ساله، از طریق آزاد گذاشتن کوچی‌های مسلح، به این منازعات دامن زده‌اند.

د. کشتار هزاره‌ها در معبرها و گذرگاه‌ها

علاوه بر این‌که هزاره‌ها در دوران جمهوریت در بزرگ‌راه‌ها و گذرگاه‌ها بازداشت، شکنجه و کشته می‌‌شوند، در دوران جهاد هم در دره‌ی میدان با همین سرگذشت روبه‌رو بودند. در آن زمان، قوماندانان حزب اسلامی به رهبری گلبدین حکمتیار، همین کار را می‌کردند. چنان‌که قوماندان نبرد (هزاره) خطاب به قوماندان جاهد (پشتون و عضو حزب اسلامی) می‌گوید: «کم نکشته‌ای. تمام دوران سلطه‌ات به دره‌ی میدان صدها از این جوان‌های هزاره ره دستگیر و زندانی کدی و خدا می‌دانه چندتای‌شان ره کشتی و چه بلاهایی به سرشان آوردی» (همان: ۸۸ـ ۸۹).

یا مثلاً قوماندان نبرد در مورد یکی از اسیران هزاره به دست قوماندان جاهد می‌گوید: «بارها آن جوان را قمچین‌کاری کرده بودند و به کوه‌کنی و سنگرکنی واداشته بودند و خشت‌زنی و هیزم‌کشی» (همان: ۹۰-۹۱).

نبرد خطاب به جاهد می‌افزاید: «عجب ظلمی که تو نکدی. حالی خو اون وختا تیر شد» (همان: ۹۱).

جاهد پیر هم اشتباهاتش را چنین می‌پذیرد: «انقلاب بود و اشتباه هم داشت. د این سال‌های ملامت، هیچ کس هم فرشته نبود، همه اشتباه کدن، تا بوده همین بوده. اون کسی که اشتباه نکده به مه بگویه که بگویم اشتباهش د کجا بوده […]» (همان: ۹۱).

دره‌ی میدان، جایی است که گذشتن از آنجا برای مسافران هزاره با ترس، اضطراب، دلهره و نگرانی همراه است. آن‌ها از طالب و بازداشت‌شدن و حتا کشته‌شدن به دست طالبان، می‌هراسند: «اضطراب گَردی بود نامرئی از گورستان و مرگ که بر روی مسافران پاشیده شده بود. با لبخند پیروزمندانه‌ی سربازان طالب و چشمان متفاوت آن‌ها؛ زیرا سرشار از نفرت بودند، مواجه می‌شدند» (همان: ۶۳).

قوماندان نبرد اما اولین بارش است که در این دره راهش را طالبان سد می‌کند: «در آن حالت نیمه‌خواب و نیمه‌بیدار، اول بار بود که بابه رمضان احساس و اضطراب مسافران جوان هزاره را تجربه می‌کرد» (همان: ۵۹).

وقتی از خواب بیدار می‌شود و هوشیاری‌اش کامل برمی‌گردد، تازه در می‌یابد که در زمان جمهوریت قرار دارد و افرادی که پیش روی اتوبوس را سد کرده‌اند، نه افراد حزب رعد (حزب اسلامی)، بلکه افراد طالبانند: «بعد هوشیاری بابه کامل شد که سه دهه از آن زمانه گذشته است به گواهی جاده‌ی خاکی که اینک قیرریزی شده بود و این‌ها هم نه چریک‌های حزب رعد اسلامی، بلکه طالبان هستند. اگر چه اتوبوس و مسافران به همان سان رد وضعیت سه دهه‌ی پیش قرار داشتند» (همان: ۶۰).

یعنی هرچند سه دهه از زمان جهاد می‌گذرد؛ اما سرنوشت هزاره‌ها تغییری نکرده است. آن‌ها هم‌چنان از سوی طالبان قربانی می‌شوند: «طالبان در تمام این سه دهه همیشه شوم بودند. […] هیچ گاه تصویر یا خاطره‌ی خوب و شادی را کسی از آن‌ها به یاد نداشت» (همان: ۶۰).

در دوران جمهوریت، هزاره‌ها به گونه‌ای توسط طالبان و دیگر گروه‌های تروریستی قربانی می‌شوند که انگار، در سرزمین بی‌دولت و حکومت به سر می‌برند:

«[دولت] در برابر جنایات‌شان چندان تند و تیز رفتار نمی‌کردند. بارها زندانی‌های‌شان را بخشوده بودند و با تمهیداتی زمینه‌ی فرارشان را از زندان فراهم ساخته بودند. در تاریخ معاصر دیده نشده که دولت طالبی را محاکمه کرده باشد و به مجازات رسانده باشد» (همان: ۱۰۰).

حتا وقتی مغز متفکر ترور و وحشت (حقانی) را دستگیر می‌کند، او را نیز به بهانه‌ای آزاد می‌کند (همان: ۱۰۰).

طالبان از بس هزاره‌ها را بازداشت و زندانی کرده و بر آن‌ها جنایت روا داشته که در ذهن و ضمیر مسافران این باور است که اگر به گیر طالبان بیفتد، رهایی‌ای در کار نیست. نباید امید داشته باشد که با التماس یا رشوت یا هر بهانه‌ی دیگر، از دست شرارت آن‌ها خلاص شوند: «در میان نگاه‌های ترس‌خورده‌ی مسافران سه نفر سرباز طالب به سوی اتوبوس پیش شدند و معنی آن فاجعه بود که پیش می‌آمد و می‌کشت و می‌سوخت و ویران می‌کرد و بدنام می‌ساخت و کینه می‌افزود و نفرت ایجاد می‌کرد و تا پایان دنیا فاجعه‌های دیگری را می‌زایاند» (همان: ۶۱).

ه. کشتار هزاره‌ها به دلیل قومیت و مذهب

تمامی رنج‌هایی را که هزاره‌ها از دست طالبان و دیگر گروه‌های تروریستی می‌کشند، به خاطر قومیت و مذهب‌شان است: «نگاه دواندند به سوی مسافران و گفتند: “تولی هزارگان دی.”

و لبخندشان عمیق شدند[…] آن دو فرمانده‌تر بودند؛ زیرا یکی از آن‌ها آمرانه گفت: “تولی باید له موتر حخه ووحی”» (همان: ۶۲).

یا: «و طالب همراهش اضافه کرد: “اولادای مزاری هستن.”

و جمله‌ی دیگری از طالب دیگری هم شنیده شد: “اولادای چنگیز هستن”» (همان: ۷).

این سخن‌ها، نشانی از باورهای فاشیستی اعضای این گروه است:

«که طالبان اکنون با خود می‌گفتند که، هزاره‌ها باید به مغلوستان برگردند و گرنه جای‌شان در گورستان است» (همان: ۸۳).

برای همین، هنگام مواجهه با هزاره‌ها، از هیچ خشونتی دریغ نمی‌کنند: «خدابخش خان و ملک جانداد خان در همان چوکی اول بودند و حتی چند ضربه‌ی قنداق کلاشینکوف جوان طالب، دومی و سومی را تحمّل کردند و از جایشان نجنبیدند» (همان: ۲).

راننده‌ی اتوبوس، اولین بار است که شاهد برخورد خشونت‌آمیز طالبان با هزاره‌ها است. او پیش از این برخورد هم چیزهایی در مورد آن‌ها شنیده؛ اما هیچ‌وقت باور نمی‌کرده «که انسانی چنان خشونت و شقاوت در برابر انسان دیگری و آن هم هم‌وطن، داشته باشد و می‌پنداشت راوی در روایتش غلو کرده است» (همان: ۸۱).

این خشونت، دشمنی و نفرت زمانی عمیق‌تر می‌شود که باورهای مذهبی این گروه نیز به کمک نگرش‌های تمامیت‌خواهانه‌ی نژادی و قومی می‌آید. «بدی کار در این بود که کشتن هزاره‌ها را از نظر دینی مشروع هم می‌دانستند[…]» (همن: ۸۳).

طالبان هزاره‌های شیعه‌مذهب را رافضی، مرده‌پرست، تکفیری و افراطی در محبت اهلبیت، مخالف سنت و جماعت می‌دانند و باورمنداند که نسبت به صحابه بغض دارند و در طول تاریخ، ایادی دشمن در میان مسلمان بوده‌اند (اسلام جار، ۱۴۴۳، ص ۱۶۷ـ ۱۶۹). برای همین، وقتی در رمان «شام آخر افغانی» قومندان نبرد هزاره، از مولوی طالب- که کاروان عروس را متوقف کرده و داماد و عروس را بازداشت کرده‌ـ درخواست می‌کند که با آن‌ها با مدارای اسلامی برخورد کنند، آتش خشم او فواره می‌کشد و با «چشمانش چون دو کاسه‌ای از خون» می‌گوید: «با چه کسی مدارای اسلامی کنیم، با شما که دَ کابل زیر حمایت کافران امریکایی زندگی می‌کنین؟ یا با شما که رفض پیشه کرده‌این و دَ گمراهی زده شدین و گمراه ماندین و گمراه می‌میرین؟» (همان: ۶۵ـ ۶۶).

به‌گفته‌ی دکتر محمدامین احمدی، هزاره‌ها به دلیل هویت مذهبی خود، همواره در افغانستان یک قوم «دیگر»، «غیر» و «خطرناک» محسوب شده و از آن‌ها انسان زدایی صورت گرفته و در معرض تبعیض، سرکوب، پیش‌داوری‌های شدیداً نژادپرستانه و نفرت‌انگیز قرار گرفته‌اند (احمدی، ۱۴۰۱: ۲۸۱). بنابراین، کشتن هزاره‌ی رافضی، تکفیری، مرده‌پرست، مبغض صحابه‌ی پیامبر و ایادی دشمن، آرزوی قلبی، عبادت دینی و افتخار اجتماعی‌ برای هر طالبی بوده است: «و جوانک روستایی‌ای ملتمسانه گفت: “مه تا به حالی یک رافضی نکشتیم، بمانین که این کار ره بکنم”» (همان: ۷۲).

مولوی طالب برای این‌که دلیل موجهی برای دستگیری این دو جوان پیدا کند، به قوماندان نبرد می‌گوید: «شما شیعه‌ها تا به افغانیت و اسلامیت پابند نباشین، محال است که شما ره زنده بمانیم» (همان: ۱۱۱).

به این معنا که آن‌ها هزاره‌ها را مسلمان نمی‌دانند یا هم اسلام هزاره، برای آن‌ها قابل قبول نیست.

یا: «صدصد تا از شما ره می‌کشیم. همی الی هر روز، صد صد تا از شما ره می‌کشیم. از مه به شما نصیحت که به افغانیت و اسلامیت رجوع کنین» (همان: ۱۱۱).

و. کشتار و آزار هزاره‌ها برای رسیدن به اهداف سیاسی

گروگان‌گیری، کشتار و آزار هزاره‌ها در رمان «شام آخر افغانی» در کنار این‌که ریشه‌ی مذهبی و نژادی دارد، به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی نیز صورت می‌گیرد:

«و در برابر آزادی این گروگان‌ها به تعداد ده‌ها زندانی طالب باید از زندان‌های دولت آزاد شوند. یا چه بسا که فلان قوماندان هزاره خودش را به طالبان تسلیم کند» (همان: ۹۹ـ ۱۰۰).

آن‌چه برای این گروه مهم است، سیاست قوم‌گرایانه‌ی آن‌ها است و تلاش می‌کنند که هزاره‌ها از آنچه هستند، تهی شوند و در فرهنگ «افغانیت» حل شوند: «تا هزاره‌ها خود ره از چتر ایران بیرون نکشیده‌ان و به دامن اسلام و افغانیت پناه نیاورده‌ان، روزشان از این بِه نخواد شد» (همان: ۱۱۱).

ز. مهاجرت اجباری

مهاجرت و جابه‌جایی می‌تواند عوامل و انگیزه‌های مختلفی داشته باشد؛ اما آغاز مهاجرت هزاره‌ها از افغانستان که به دوران عبدالرحمان خان برمی‌گردد، به شکل اجباری و برای زنده ماندن صورت گرفته است: «در این میان، وسعت، فاجعه و اجبار، سه خصوصیت مهاجرتِ دوره‌ی دوم، در عهد عبدالرحمان بود که بار خونین و غمبار آن را هزاره‌ها به تنهایی تحمل کردند» (عظیمی، ۱۴۰۱: ۲۹۸ـ۲۹۹). این مهاجرت، در دوره‌ی جنگ و جهاد افغانستان و سپس، دوره‌ی مجاهدین و سلطه‌ی اول گروه طالبان و در نهایت، دوره‌ی جمهوریت، به همان دلیل حفظ زندگی، ادامه پیدا می‌کند (همان: ۲۹۹).

بنابراین، مهاجرت اجباری و به دلیل آزار و اذیت از سوی طالبان، در رمان «شام آخر افغانی» هم بازتاب پیدا کرده است. وضعیت اجتماعی‌ محتوم به کشتار و تبعیض و نابرابری، عرصه‌ی زندگی را برای بسیاری از هزاره‌ها، در افغانستان تنگ کرده، آن‌ها را مجبور به مهاجرت می‌کند. به این معنا که یکی از پیامدهای ناگوار تجربه‌ی جمعی رنج و خشونت برای هزاره‌ها، کوچ اجباری و جمعی آن‌ها است. آن‌ها برای این‌که زنده بمانند و از زیر ساطور طالب و داعش جان سالم به در ببرد، راه مهاجرت و جلای وطن را در پیش می‌گیرند:

«نبرد پیر شکوه‌گرانه گفت: “نه، دگه از هرچه اوغان و اوغانستان بود بیزار شد. رفت خارج و هرگز پس نامد» (همان: ۹۰).

منابع

احمدی، محمدامین. (۱۴۰۱). مصاحبه با دکتر محمدامین احمدی، در محموعه مقالات همایش بین‌المللی ارزگان (تاریخ، فرهنگ، اجتماع و ساست). قم: صبح امید، ص ۲۷۳ ـ ۲۹۳٫

اسلام‌جار، ابو اویس نوراحمد. (۱۴۴۳). معتمد ماترید من معتقد ماترید. چاپ دوم. هرات: المکتبه الاسلامیه ـ هرات، رواشان، دارالعلوم اسلامیه.

سلطان‌زاده، محمدآصف. (۱۴۰۰). شام آخر افغانی. کابل: انتشارات امیری.

عظیمی، محمدشریف. (۱۴۰۱). «ارزگان؛ مهاجرت اجباری، ریشه‌ها و پیامدها»، در محموعه مقالات همایش بین‌المللی ارزگان (تاریخ، فرهنگ، اجتماع و ساست)، ج ۳، قم: صبح امید دانش، صص ۲۹۳-۳۲۰٫

کریمی، عبدالوهاب. (۱۴۰۱). نسل‌زادیی هزاره‌های ارزگان از منظر حقوق بین‌الملل کیفری. قم: صبح امید.