حافظ
در دو سه روز گذشته در بند امیر بامیان بودم. تعدادی زیادی از مردان از عموم ولایات افغانستان به آنجا آمده بودند. من آمار دقیقی ندارم، اما تا آنجا که دیدم، هزاران مرد به سیاحت آمده بودند. عموم این مردان (شاید حدود بیش از نود درصد) پشتونها بودند.
در دو روز جمعه و شنبه که من در بند امیر بودم، حضور زنان از سوی طالبان ممنوع بود. اما با آن هم، تعدادی از زنان بنا به گفتهی باشندگان محلی، «قاچاقی» به بندامیر آمده بودند.
باشندگان بامیان میگفتند که آن تعداد کم زنان و بازدیدکنندگان خانوادگی، پیش از ساعت هشت بجه از دروازهی بندامیر رد شده و به ممنوعیت امر به معروف سر نخوردهاند. بهگفتهی آنان، نیروهای امر به معروف طالبان بعد از ساعت هشت بجه در دروازه یا در قسمتهای دیگر راهها ایستادهاند و نمیگذارند که زنان بند امیر بروند.
همان زنانی که پیش از ساعت هشت صبح از دروازه رد شده بودند، تا ساعت چهار عصر نتوانسته بودند وارد ساحات شلوغ و تفریحی بند امیر شوند. آنان یا در هتلهای بدون امکانات بند امیر اقامت داشتند، یا اینکه از راه کوه و پُشته، در بندهای آخر رفته تا از چشم امر به معروف طالبان پنهان بمانند. بعد از ساعت چهار عصر، که امر به معروف طرف خانه و اتاقشان میرفتند، زنان بچههایشان را بغل میکردند و درست مثل آهوانی که از ترس تمساحهای وحشی در یک قدمی آب میلرزند، با ترس و لرز به دیدن آب میآمدند.
اما همهی زنان موفق نمیشدند که پنهان از چشم امر به معروف و در ساعات تعطیلی کار آنان به تفریح بروند. برخی از زنان، که از ممنوعیت حضورشان از سوی طالبان در بندامیر اطلاع نداشتند، یا به نیت رفتنِ قاچاقی آمده و موفق نشده بودند، با ممنوعیت امر به معروف طالبان برمیخوردند.
یکی از صحنههای بسیار غمانگیز و غیرانسانیِ که من در بند امیر دیدم، گریهی یک کودک در چندقدمی آب بود. خانوادهای از ولایت هرات به بند امیر آمده بودند. مادر جوان هراتی، پسرک چهارپنجسالهای داشت که به نظر میرسید قبلاً بند امیر را دیده و بلد بود. در شروع بندِ اول، درست در چندقدمی آب، نیروهای سفیدپوش امر به معروف، با تالِ تری در دست، در راه ایستاده و دنبال زنان میگشتند که مانع شوند زنان تفریح نروند. آب معلوم میشد، کودک از چنگ مادرش فرار میکرد که به سمت آب برود، اما مادرش او را نمیگذاشت. کودک در اول میخندید و فکر میکرد که مادرش با او بازی میکند. ولی امر به معروف طالبان شوخی نداشتند. با تالی که در دست داشتند، با خشم و قهر به آن مادر اشاره میکردند که برگردد و زودتر از آنجا برود.
پسرک دوسهباری از چنگ مادر فرار کرد، اما وقتی دید آن ممنوعیت شوخی نیست، شروع کرد به گریهکردن. هی جیغ میزد و گریه میکرد و میگفت کفشهایش را کشیده و بگذارد بین آب برود، اما مادرش نمیتوانست او را تنها میفرستاد. او که گریه کرد، مادرش هم ساکت و خاموش از چشم جمعیت به گریه افتاد. حتا پیش امر به معروف عذر و زاری کرد که یک بار اجازه بدهد بچهاش را بین آب ببرد و زود برمیگردد، اما سفیدپوشان نگذاشتند.
آن پسرک چهار پنجساله، که نمیدانم با چه دلخوشی و شور و شوق از هرات تا بندامیر آمده بود، کفشهایش در دست و با جیغ و گریه از یک قدمی آب برگشت و به مادرش اجازه داده نشد که حتا چند متر آن طرفتر برود، درست جایی که مردان پشتون با تنبانهای فراخ و گشاد آب بازی کرده بود و از بالاتنه کاملاً لخت راه میرفت.
البته هیچکسی با امر به معروف طرف نشد، اما آدمهای بسیاری دلشان سوخت. یکی از بازدیدکنندگان، که ناظر صحنه بود، با صدای غمگین و گرفته با رفیقان خود میگفت «آدم از این ملک باشد، تابعیت این کشور را داشته باشد، دیوانه نباشد، مجرم نباشد، آزاد باشد، ضررش به کسی نرسد، با پول و هزینهی شخصی خودش بیاید، وانگه به دلیل اینکه زن است، پسربچهاش را که از هرات تا یک قدمی آب با شور شوق آورده، با گریه برگرداند؟»





نظر بدهید