اسلایدر • حقوق بشر • زنان

بهار، نویسنده‌ی کوچک: با ادبیات می‌توانیم با بی‌عدالتی بی‌جنگیم

من و دو‌تا از هم‌صنفانم، پس از چندسال فراغت از دانشگاه، برای مانده‌نباشی گفتن، به دیدار استاد رضا آزادمنش می‌رویم، استادی که بیش از همه با دانشجویانش صمیمی است و با آن‌ها در تمامی کارها همکار. در جریان دانشجویی ما، دو کتاب در حوزه‌ی جامعه‌شناسی تألیف کرده بود و ما را به خواندن ادبیات و به گونه‌ی ویژه، داستان تشویق می‌کرد. خودش هم گاهی رمان می‌نویسد. او بیشترین تأثیر روی زندگی من داشته و شاید حتی دلیل این‌که من در نقش‌ یک روزنامه‌نگار، متن‌های زیادی نوشته‌ام، تأثیرات اوست‌. استاد چندماه است تحصیلات دوره‌ی دکترایش را در ایران به پایان رسانده و پس از سه سال به کشور برگشته است. ما در یک زمستان سرد مهمانش می‌شویم.

در این مهمانی با دختر بزرگ‌تر استاد، بهار، از نزدیک آشنا می‌شویم. این مهمانی و دیدار، خانه‌ی دل‌های ما را گرم‌تر می‌کند؛ گرم ازاین‌رو که سال‌ها دنبال چنین استعدای بودم و حالا یافته بودم.‌ پیش از آن تنها فعالیت‌هایش را در شبکه‌های اجتماعی دیده‌ بودم که کتاب‌خواندن و ویولن‌نوازی‌اش را نشان می‌داد، اما مهارت نویسندگی‌اش بسیار شگفت‌انگیزتر و قابل توجهّ‌تر است. یازده‌ساله است و در صنف پنجم؛ از هفت‌سالگی داستان‌نویسی را آغاز کرده است. در سن کمی که دارد می‌تواند متن‌های بزرگسالان را بخواند و از آن‌ها برای نوشتن داستان الهام گیرد.

استاد در نیمه‌های مهمانی از بهار می‌خواهد یکی از داستان‌هایش را بخواند. بهار با تردید متنش را می‌خواند. شاید به این دلیل که درک کافی دارد و می‌داند زمان زیادی نیاز دارد داستان‌هایش به پختگی برسد و این‌ها کارهای ابتدایی او استند.

ما برای دقایقی پای خوانش داستان بهار می‌نشینیم. دو صفحه از داستان «زندگی آسان می‌شود» را می‌خواند. ما با نخستین جمله‌ها به شگفتی افتاده‌ایم؛ از بس زیبا آغاز کرده است، از بس خوب نوشته است، از بس درک خوبی از داستان و پدیده‌های اجتماعی دارد و جامعه‌ی خودش را در حد توان می‌شناسد‌.

پدر بهار دکترای جامعه‌شناسی و مادرش لیسانس جامعه‌شناسی دارد و هم‌زمان نقاشی می‌کند و با هنر آشنایی خوبی دارد. توقع می‌رود بهار زیر سایه‌ی مادر و پدر تبدیل به یک نویسنده‌ی خیلی خوب شود که ما آرزویش را داریم‌. اتاقش را که می‌بینم، درست مانند اتاق یک نویسنده‌ی کوچک است. روی‌ میز مطالعه‌اش چیدمان دل‌نشینی دارد. کتاب‌ها روی هم چیده شده‌اند، قلم‌ها و رنگه‌ها بین پیاله‌‌ها خودنمایی می‌کنند و روی دیوار روبه‌رویش تقسیم اوقات و نقاشی‌های کوچکی چسپانده شده است که نشان می‌دهد هم سلیقه‌ی خوبی دارد و هم انگیزه برای زندگی و دوام. در پایان مهمانی تصمیم بر این شد که گفت‌وگویی با او داشته باشم. ازاین‌رو، گفت‌وگوی زیر با او شکل گرفت.

آذین: عزیزم من خودت را همچون دخترخانم ویولن‌نواز، داستان‌نویس و کسی که در یوتیوب فعالیت دارد، می‌شناسم. اما به نظر می‌رسد از هرچه به نویسندگی اشتیاق بیشتری داری‌‌ و در آن بسیار کامیاب‌تر استی. دوست دارم خودت، خود را معرفی ‌کنی و از گرایش‌هایت صحبت کنی.

بهار: بهار آزادمنش هستم. خیلی دوست دارم تبدیل به یک نویسنده شوم. مانند تولستوی که عدالت و بی‌عدالتی، واقعیت‌های زندگی و احساسات بشر را در قالب داستان، خیلی خوب توضیح می‌داد. تا حالا چند داستان کوتاه و چند داستان بلند نوشته‌ام که حدود چهل صحفه می‌شود. داستان‌های مانند «ماجرا‌های باران» و «زندگی آسان می‌شود».

در ماجرا‌های باران، دختری است به نام باران که زندگی عادی دارد. زود می‌خیزد، پس از آن مکتب می‌رود. گاهی برای خود چالش‌هایی می‌سازد که پخته‌تر شود. یک روز تصوّر کرد که در یک توفان پر از شن گرفتار شده. در دنیای خیالی رفت که یک مرد ناشناس برایش نامه روان می‌کند و می‌پرسد عدالت چگونه برقرار می‌شود، جهان هستی چیست. نظریه افلاطون و… در پایان در مورد بی‌عدالتی میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان و داراها و ناداران پرسیده می‌شود که باران می‌خواهد از آن‌ها رهایی پیدا کند. در پایان داستان از همه آزاد می‌شود و می‌تواند برای همیشه خودش باشد‌.

آذین: «زندگی آسان می‌شود» چه داستانی دارد؟

بهار: داستان دومم «زندگی آسان می‌شود» مربوط یک دختر نادار است که پنج خواهر برادر دارد، برای همین مادر مجبور است که سخت کار کند و پول خوراک را به دست بیاورد. پدرش هم کار می‌کند که مخارج زندگی را تأمین کند. وقتی زینب بزرگ‌تر می‌شود، فرصتی پیش می‌آید که بتواند خرج مکتبش را فراهم کند. خوشحال است که می‌تواند بعضی بارها را از دوش خانواده‌اش بردارد. با آن‌که می‌داند باید خیلی تلاش کند؛ اما بسیار امیدوار است.

در این داستان روح‌اللّه، علی، امین و امید برادرهای او هستند و مریم هم خواهرش. می‌داند که نیاز دارد زیاد تلاش کند. درس‌ها را زیاد مرور می‌کند. یک شب خانمی به نام‌ «روستامر» در خوابش می‌آید و می‌گوید می‌خواهم پس از این، استاد اجتماعی تو در مکتب شوم و تو را با فلسفه آشنا کنم. پس از چند روز استاد در خوابش می‌آید و در مورد آداب اجتماعی گپ می‌زند. پس از درس‌، از پس زینب روان می‌شود. زینب می‌گوید چرا مرا دنبال می‌کنی؟ می‌گوید می‌خواهم تو را با فلسفه آشنا کنم. زینب می‌پرسد، فلسفه چیست؟ روستامر می‌گوید: فلسفه یک چیز‌ معنوی است که می‌تواند از این‌که خیلی عادی شوی و از چیزهایی که مانند دیگران شوی، جلوگیری کند.

روستامر هر نیمه‌های شب می‌آید و در مورد فلسفه، انواع فیلسوفان‌ مانند تالس، هگل و کیرکه‌گور معلومات می‌دهد. یک روز که می‌خواهد به خانه برگردد، می‌بیند که معلم فلسفه به یک کوچه‌ی مخفی وارد می‌شود. او دنبالش می‌رود و معلمش برایش یک کارت‌پستال می‌فرستد که در آن نوشته شده: «شاگرد عزیزم لطفاً به من کنجکاوی نکن. می‌دانم کنجکاوی داری‌. فقط بدان که من انسان نیستم، جن و پری هم نیستم که بترسی. من همان روح فلسفیِ تو هستم. تو بدون روح فلسفی خود نمی‌توانی تصمیم بگیری. تنها می‌توانی کارهای روزمره‌ی خود را انجام بدهی. مثلاً مکتب بروی و برگردی، مانند ابزار مکانیکی کار کنی. صبحانه بخوری، مکتب بروی و بر‌گردی. تنها زمانی که با من هستی می‌توانی بیندیشی».

روستامر خیلی به زینب کمک می‌کند که خودش را بشناسد. روستامر یک روز با همه‌ی روح‌های فلسفی دیگر جلسه برگزار می‌کند. مریم و دیگر دوستانش به فلسفه اهمیت نمی‌دهند. یکی از دوستانش می‌گوید فلسفه هیچ چیز به ما یاد نمی‌دهد. لذا آن‌ها به راه زینب نمی‌روند. وقتی زینب می‌فهمد که روستامر یا روح فلسفی‌اش بخشی از خود اوست، بسیار خوشحال می‌شود. در پایان زینب به این باور می‌رسد که همه باید به روح فلسفی خود تبدیل شوند و مانند آن‌ها شوند.

آذین: ماجرا‌های باران الهام‌گرفته از کتاب «دنیای سوفی» است؟

بهار: بلی، این کتاب از «یوستین گردر» است که من آن را خوانده‌ام و خیلی دوستش دارم.

آذین: می‌بینم خیلی به فلسفه علاقمند هستی، دوست داری در نوشته‌هایت چه ‌چیزی بیشتر بازتاب بیابد؟ می‌خواهی در مورد چی بنویسی؟

بهار: موردی را که خیلی نیاز می‌بینم، عدالت و بی‌عدالتی است. در گذشته که کوچک‌تر بودم داستان‌های کودکانه می‌نوشتم؛ ولی حالا که کمی بزرگ‌تر شده‌ام، دوست دارم در مورد بی‌عدالتی بنویسم. در مورد حقوق زنان در افغانستان و به زنان دیگر الهام بدهم که در یک جامعه‌ی مردسالار از حقوق‌شان دفاع کنند. در مورد این‌که سیاه‌پوست و سفیدپوست و دارا و نادار با هم فرقی نداشته باشند. گیاه، حیوان و انسان، همه به آب، غدا و نور یک‌سان نیاز دارند. ما همه یکسان هستیم. این مسخره است که به خاطر رنگ پوست همدیگر را مسخره کنیم و انسان‌ها را برده‌ی خود کنیم و بگوییم چون سفیدپوست هستم، حقِّ بیشتری دارم. یا هم پولدار و نادار… برعکس فکر می‌کنم که باید پولدار به بی‌پول همکاری کند که همه یکسان شوند.

آذین: حالا که از عدالت و بی‌عدالتی گفتی، از دید تو کلان‌ترین مشکل در جامعه‌ی تو چیست؟

بهار: از دید من بی‌عدالتی کلان‌ترین مشکل است.

آذین: ریشه‌ی این بی‌عدالتی چیست؟

بهار: ریشه‌ی آن خود انسان‌ها هستند؛ همین تفکرات انسان‌ها. من فکر می‌کنم هیچ فرقی میان انسان‌ها در طبقه‌های اجتماعی وجود ندارد، فقط در اندیشه‌های ما وجود دارد که یکی را برتر و یکی را کمتر می‌پنداریم.

آذین: آیا جایگاه نویسنده‌ی مرد و زن در جامعه عادلانه است؟ آیا به‌اندازه‌ای که مردان را قدر می‌نهند، زنان را هم ارج می‌گذارند؟

بهار: در همین داستان صوفی ذکر شده، در تمام کتاب تاریخ، تمام فیلسوفان مرد را نام برده‌اند، سقراط، هگل، کیرکه‌گور، هگل، تولستوی و… حتی یک نام از یک فیلسوف زن نبرده است. این یک بی‌عدالتی کلان در برابر زنان است.

آذین: دیدی که مکتب‌ها بسته شد، یعنی گونه‌ای از بی‌عدالتی اتفاق افتاد. می‌پرسم پدیده‌ها و مسائل اجتماعی چقدر روی خودت تأثیر دارد؟ مسأله‌ی بسیار مهم در مورد زندگی تو و دیگر هم‌سالانت وجود دارد که بسته‌شدن مکتب‌هاست. اما خوشی‌ها و روابط، عیدها، نوروزها و رفت‌وآمد‌ها و مراوده‌های اجتماعی چقدر روی روحیه و بالاخره روی داستانت تأثیر دارد؟

بهار: من همه‌ی این‌ها را در داستان‌های خود نشان می‌دهم؛ چون بخشی از زندگی روزمره‌ی ما هستند. شخصیت‌های من دخترانی‌اند که درس می‌خوانند و از آن محروم می‌شوند. وقتی ما بخواهیم زندگیِ یک شخص را بنویسیم که در خیالات ماست، به این چیز‌ها نیاز داریم. مثلاً از یک دختر که عید و نوروز و خوشی و غم نداشته باشد، نمی‌توانیم در موردش چیزی بنویسیم. اگر این خوشی و غم و روابط را نداشته باشد که هیچ به درد ما نمی‌خورد.

آذین: چه زمان توانایی و گرایش ادبی و نویسنده‌ی خودت را دریافتی و شناختی؟ چه چیزی تو را وادار کرد داستان بنویسی؟ چطور تلاش کردی که این حس را به کار بیندازی و تا این‌جا پیش بروی؟

بهار: من خوشحالم که یک خانواده‌ی فرهنگی دارم. وقتی کوچک بودم، مرا خیلی تشویق می‌کردند که کتاب بخوانم، نقّاشی کنم. برایم کتاب‌های تصویری می‌گرفتند و من با اشتیاق آن‌ها را از روی تصویر می‌خواندم. همین روی من تأثیر گذاشت. بزرگ‌تر که شدم، کتاب زیاد ‌خواندم. پدر و مادرم بیشترین تأثیر را روی من داشت. آن‌ها مرا تشویق می‌کردند که یک آدم‌ درست شوم.

یک روز در مکتب یک مسابقه برگزار شد که باید داستان می‌نوشتیم. در آن مکتب، مادرم مسئول بخش فرهنگی بود. من با همکاری پدرم یک داستان نوشتم و به مکتب تحویل دادم. در آن مسابقه من مقام گرفتم و برنده‌ی جایزه شدم‌. از آن بعد شروع به نوشتن داستان کودکانه کردم. «خرس عسل‌خور»، «جک و دوست صمیمی‌اش»، «مار دوسر»، «درخت سخن‌گو» و چند داستان دیگر را نوشته بودم. کمی که بزرگ‌تر شدم، کتاب‌های بیشتری را خواندم و از آن‌ها الهام گرفتم و در داستان‌نویسی بهتر شدم. در قالب داستان بی‌عدالتی را توضیح دادم. در یکی از داستان‌هایم مرد سفیدپوست و سیاه‌پوست هستند که مردم از دوستی‌شان نارضایتی نشان می‌دهند. این بی‌عدالتی را نشان می‌داد.

چرا به سوی ادبیات رفتی، جهان چقدر به ادبیات نیاز دارد؟ ادبیات برای جهان چه کرده می‌تواند؟

بهار: برای این‌که به نظر من ادبیات معجزه‌ای است که با آن می‌توانیم با بی‌عدالتی و نابرابری بجنگیم و آن را به تصویر درآوریم. گرچه خیلی از نظام‌های فکری دیگر می‌توانند این موضوعات را بیان کنند، اما ادبیات و نویسندگی نقش پررنگ‌تر و پرکاربردتر دارد. در ادبیات اختیار همه چیز در دست ما است و می‌توانیم رویدادهایی جهان آدمی را به تصویر بکشیم. در ادبیات ما می‌توانیم از طریق داستان‌سرایی درباره‌ی بی‌عدالتی، خوبی و بدی، نابرابری و ارزش‌های انسانی قابل درک بسازیم. برای همین، ادبیات نشان‌دهنده‌ی حقیقت زندگی است و ادبیات می‌تواند جهان را تغییر دهد. من واقعاً فکر می‌کنم که سرانجام ادبیات جهان را نجات خواهد داد.

آذین: تو بیشتر با شعر، داستان یا نقاشی احساس نزدیکی می‌کنی؟ فکر می‌کنی برای کدام یک آفریده شده‌ای؟

بهار: من خیلی نقاشی را دوست دارم ولی خیلی نمی‌توانم با آن پیوند برقرار کنم. فقط دوست دارم برای این که خوشحال و سرگرم شوم، نقّاشی کنم. اما در مورد نویسندگی فرق می‌کند. من اصلاً فکر می‌کنم که برای نویسندگی زاده شده‌ام.

من هر روز چند صفحه داستان می‌نویسم. حس خود را قشنگ بیان می‌کنم. مثلاً وضعیتی که فعلاً در افغانستان است، را با نویسندگی بیان می‌کنم. من خیلی نویسندگی را دوست دارم چون انسان خیلی دوست دارد که همه چیز را زیر اداره‌ی خود داشته باشد، آدم نمی‌تواند در جهان واقعی همه‌چیز را کنترل کند اما در داستان می‌توانیم تصمیم بگیریم که یک شخصیت چه زمانی به دنیا بیاید، در چه خانواده‌ای و در کدام طبقه‌ی اجتماعی‌ای به دنیا بیاید. در داستان هر اتفاقی را که بخواهی، می‌توانی در مورد شخصیت مورد نظر خود انتقال بدهی. مثلاً شخصیتت یک شخصیت اجتماعی باشد یا آرام و خاموش باشد، یا این‌که شخصیتی باشد که در این دنیا نباشد و در دنیای خیالی خودش زندگی کند.

آذین: حالا که گفتی دوست داری خلق کنی، در‌حالی‌که در جهان واقعی خود اختیار خیلی چیز‌ها را نداریم؛ اما در داستان می‌توانیم دنیایی خلق کنیم. چه زمان حس می‌کنی که پر از حس و انرژی استی و می‌توانی متن خلق کنی و بنویسی؟ چه حالتی داری وقتی می‌نویسی؟ روز یا شب؟

بهار: اصلاً ربطی به روز و شب ندارد. من هر وقت که دوست دارم، می‌نویسم.‌ خیلی وقت‌ها وقتی در اتاق خود تنها هستم، فکر می‌کنم و چیزی در ذهنم جرقه می‌زند. این اصلاً ربطی به این ندارد که روز باشد، شب باشد یا پس از چاشت باشد. هروقت که باشد، حتی نیم شب که در بستر خود باشم، اگر چیزی به ذهنم برسد فوراً می‌روم که آن را بنویسم.

آذین: خودت چطور پیرنگ داستانت را می‌ریزی؟ اول یک طرح کلی می‌سازی یا در جریان نوشتن، ایده‌ها به ذهنت می‌آیند؟

بهار: من خیلی زیاد هم فکر نمی‌کنم. فقط بعضی از پیش‌نیازها مثلاً این که شخصیت مرکزی کی باشد، کی‌ها در کنارش باشند، چه اتفاق‌هایی برایش بیفتد. کلیتش را گاهی فکر می‌کنم اما در جریان نوشتن، چیزی را که به ذهنم می‌آید، می‌نویسم.

آذین: چقدر شخصیت‌های داستان‌هایت مانند خودت هستند؟

بهار: در داستان «زندگی آسان می‌شود» در زندگی زینب اشاره‌هایی داشته‌ام. مثلاً وقتی به کوچه می‌رود به یخک‌های آب‌شده فکر می‌کند. من هم آن روزها، وقتی برف باریده بود و تبدیل به یخک شده بود، فکر می‌کردم و دقت می‌کردم. مثلاً چند بار از روی یخک‌ها لخشیدم. این‌ها را در داستان‌های خود آورده‌ام.

آذین: در مورد شخصیت‌های شبیه خودت، چقدر توانستی از آرزوهای خودت، از روحیات خودت، از غم‌ها و شادی‌ها و احساسات خودت نوشته کنی؟ آیا در کل دوست داری در داستان‌هایت خودت را بازنمایی کنی؟

بهار: آری، دوست دارم چنین کاری کنم. وقتی خودم غمگینم، حالت زینب را هم غمگین نشان می‌دهم. وقتی غمگینم اتفاق بد به زینب رخ می‌دهد، مثلاً دست خواهرش را سگ می‌گیرد و ناراحت می‌شود. گاهی که ناراحتم مادرش گم می‌شود. وقتی خوشحالم زینب می‌تواند مکتب برود، چیزهای جدید بیاموزد و دوستان جدید پیدا کند.

آذین: چند ساعت در روز سرگرم کتاب استی؟

بهار: هر روز ساعت شش‌ونیم می‌خیزم که همه خواب استند. ده صفحه کتاب می‌خوانم. خلاصه‌نویسی می‌کنم، نقاشی می‌کنم و دیگر کارهای روزمره‌ی خود را انجام می‌دهم. هر وقت سرم خلوت بود، هرچه در دلم بود، نوشته می‌کنم. ممکن است بیش از ده ساعت… کمتر از گوشی استفاده می‌کنم و بیشتر می‌خوانم. خواهر کوچک‌ترم گاهی با گوشی بازی می‌کند و یا کارتونی می‌بیند. من بیشتر داستان می‌نویسم. نقّاشی و کارهای شخصی خود را انجام می‌دهم. وقتی فرصتی دست بدهد، بسیار کم با خواهر کوچکم بازی می‌کنم. مادرم می‌گوید این خیلی بد است که اوقات فراغت خود را با گوشی و تلویزیون سپری کنیم. گاهی که خواهرم گوشی به دست می‌گیرد، من هم وسوسه می‌شوم که بگیرم اما فقط گاهی دوست دارم کارتون ببینم. فیلم و سریال نمی‌بینم.

آذین: خودت هم در همین جامعه و با همین امکانات زندگی می‌کنی؛ ولی بیشترین توجّه‌ات به کتاب و نویسندگی است. آیا این فاجعه نیست که بیشتر هم‌سالانت فضای مجازی و رسانه‌ها را دنبال می‌کنند که برنامه‌هایش مناسب سن و سال شان نیست، حتی اگر مناسب باشد، بیش از اندازه زیاد می‌بینند؟

بهار: این خیلی نگران‌کننده است چون روی مغزشان تأثیر بدی می‌گذارد. یکی از دختران اقاربم که از صنف ششم مکتب فارغ شد و حالا ادامه‌ی آن را آنلاین/برخط می‌خواند. این واقعاً فاجعه است که او هر روز سریال می‌بیند، فیلم می‌بیند؛ هرچند مناسب سن و سالش است اما از این که ویدیوها را می‌بیند، زندگی خود را با زندگی دیگران مقایسه می‌کند. با دخترانی که در خانه رفاه کامل دارند و با آزادی کامل از خانه بیرون می‌شوند. وقتی آرزو می‌کند که مانند آن‌ها باشد. این پی‌هم‌نشستن پای تلویزیون و بازی با گوشی حتی به کمر و گردن آن‌ها آسیب می‌زند.

آذین: خودت صنف پنجم هستی، مشخص است اگر همین روند ادامه بیابد، از صنف ششم به بعد نمی‌توانی درس بخوانی. اگر همین‌گونه مکتب‌ها بسته بمانند، دختران به جای درس در مکتب بروند خیاطی، آرایشگری و فروشندگی کنند، ولو نقاشی و هنرهای دیگر را دنبال کنند، به نظر تو این، چقدر می‌تواند برای دختران بد شود؟

بهار: به نظر من وضعیت خیلی بد است. باید امکانات و رفاهی که دختران دیگر جهان دارند، کشور ما هم برای دختران مهیا کند. اما اگر این وضع ادامه بیابد، باید خود دختران دست به کار شوند. مثلاً من که می‌خواهم تبدیل به نویسنده شوم، شاید آن‌ها رؤیا داشته باشند داکتر، دندان‌پزشک یا انجنیر شوند. اگر نشوند، هم نباید ناامید شوند و از راه‌هایی که در برابرشان مهیّاست، استفاده کنند.

آذین: من متوجه استم که خودت بیشتر از سن و سالت می‌دانی، فراتر از سن و سالت توانایی داری. معمولاً کسی در سن کمتر از ۱۸سال فلسفه را نمی‌شناسد. فلسفه و مفاهیم بزرگ برای خودت در این سن و سال چه تأثیری دارد، و فکر می‌کنی چقدر مفید است؟

بهار: مادرم گاهی می‌گوید که تو خیلی کار می‌کنی. دوره‌ی کودکی‌ات سپری می‌شود و دوباره نمی‌توانی به آن برگردی. هم‌زمان قبول هم دارد که من باید روی توان‌مندی‌های خود کار کنم و همیشه بازی نکنم. من واقعاً دوست دارم فلسفه بخوانم. این انتخاب خود من است چون دوستش دارم و می‌توانم با آن ارتباط برقرار کنم.

این مادر و پدرم بود که برایم کتاب می‌خریدند که مرا با «دنیای سوفی» و فلسفه‌ها آشنا می‌کردند. در این سن پرسش‌های زیادی در ذهن ماست. من هم وقتی چیزی برایم تازه و گیج‌کننده است، از مادر و پدرم می‌پرسم.

آذین: تأثیرگذارترین و الهام‌بخش‌ترین نویسنده برایت کیست؟

بهار: یک داستان‌ صوتی از تولستوی شنیده‌ام که بسیار روی من تأثیر داشت. «دنیای سوفی» هم همین اندازه روی من تأثیر داشت. دو بار تا نیمه خوانده‌ام و از «آلبرتو» چیزهای زیادی آموخته‌ام.

آذین: خودت با خانواده‌ات چند سال در ایران مهاجر بودی. مهاجرت چقدر کمکت کرده‌ که در داستان رشد کنی؟ این مهاجرت برای روح نویسنده‌ی تو به‌گونه‌ی کلّی، سازنده بوده یا ویرانگر؟

بهار: مهاجرت برای من سازنده بود. تا یک سال حس بد داشتم چون از نزدیکانم دور شده بودم. پیش از مهاجرت در کابل با خانواده رابطه‌ی نزدیکی داشتیم. با دختر کاکایم مانند خواهر بودم‌. اما در آن‌جا فقط عمه و چند فامیل ما بود. این موضوع را در بخشی از داستان «ماجراجویی‌های باران» اشاره کرده‌ام که باران به فرانسه می‌رود و حالت غمگینی دارد…

آذین: در مهاجرت چقدر به کتابخانه‌ها رفتی، با نویسنده‌های آن‌جا ‌آشنا شدی، چه اندازه در نشست‌های نقد شرکت کردی و آیا مکتب‌ها در آن‌جا در بخش داستان هم با شما کار می‌کرد یا نه؟

بهار: بعضی وقت‌ها که بیرون تفریح می‌رفتیم، دست پدر خود را گرفته به کتابخانه می‌رفتم. بیشتر کتاب‌های تاریخی، فلسفی و داستانی مثلاً کتاب‌هایی مانند مثنوی معنوی مولانا و چندین کتاب دیگر را که به شکل داستان درآمده بودند، گرفته و خواندم. فرصت‌های بیشتری در آن‌جا بود. در صنف چهارم مکتب که در آن‌جا بودم، معاون پرورشی داشت که با او روابط خوبی داشتم. یکی از داستان‌هایم را پیشش بردم. او خیلی تشویقم کرد و گفت خیلی خوب می‌نویسی. پس از آن به آموزش و پرورش روان کرد. هنوز نتیجه‌اش مشخص نبود که این‌جا آمدیم و نفهمیدم برنده شدم یا نه. این مهاجرت حتی روی نقاشی‌ام هم تأثیر گذاشت.

آذین: ما در ادبیات و اندیشه، سیلیویا پلات، سیمون دوبووار، هانا آرنت، ویرجینیا ولف و دیگران را داریم‌ که اهل فلسفه، رمان و اندیشه هستند. در افغانستان سپوژمی زریاب، پروین پژواک، حمیرا قادری و دیگران را داریم. تو کدام‌ها را می‌شناسی و دوست داری و می‌خواهی هم‌سطح‌اش باشی؟

بهار: راستش تا حالا نخوانده‌ام. اما بسیار دوست دارم فلسفه‌های زنان را بخوانم و با شخصیت‌های برجسته‌ی زنان آشنا شوم و استفاده کنم.

آذین: آیا در مورد زندگی و اندیشه‌ی زنان چیزی خوانده‌ای؟

بهار: زیاد پیش نیامده؛ ولی زندگی‌نامه‌ی بعضی شخصیت‌های زن را خوانده‌ام، مثلاً ماری کوری و جین گودال. ماری کوری وارد جامعه‌ای می‌شود که برای زنان فرصت‌های زیادی نبوده و کلی برای خواسته‌های خود جنگید و توانست رادیواکتیف را کشف کند. توانست با بی‌عدالتی بجنگد و یک دانشمند شود. در دانشگاهی که او درس می‌خواند، تنها دو زن بود که می‌خواستند دانشمند شوند. از نظر او این خیلی بد بود. خیلی سختی کشید تا بتواند دانشمند زن شود. او در یک آپارتمان زندگی می‌کرد که خیلی سرد بود، بخاری نداشت. آبش را یخ می‌زد و مجبور بود زمان استراحت لباس‌های خود را سر خود بیندازید.

آذین: من دوست داشتم رمان‌های افغانستان را می‌خواندی و می‌گفتی در این میان چقدر روایت‌های زندگی واقعی مردم وجود دارد و چه چیزها نیاز به روایت دارد؟ نبود و کم‌کاری دستگاه‌های قضاوت و عدالت، ازدواج‌های اجباری و زیر سن، مشکلات ازدواج فراقومی، تفکیک جنسیتی و وجود تفاوت و طبقه‌های اجتماعی، معضل‌های بزرگ زندگی زنان و مردم افغانستان است؛ اما اگر قرار باشد تو در قالب یک داستان، این وضعیت و واقعیت‌های اجتماعی مردم افغانستان را توضیح بدهی، چه خواهی نوشت؟

بهار: اگر چنین باشد، دوست دارم در مورد این گپ بزنم که قوم‌های هزاره، اوزییک، تاجیک، پشتون و غیره هیچ فرقی با هم ندارند. زن و مرد، همچنین شیعه و سنی و… نمی‌دانم چرا باید چنین فرق بزرگی میان مردم باشد‌. این یک بی‌عدالتی بزرگ است که بین‌شان فرق باشد. اگر قرار باشد داستانی بنویسم، دوست دارم از دادخواهی، عدالت، آزادی و رفاه سخن گفته باشم.

آذین: گاهی اتفاق افتاده که نتوانی بنویسی؟ پدیده‌ای که نویسنده‌ها آن‌ را خشک‌سالی ذهنی می‌گویند.

بهار: من در مهاجرت، مدتی که فشار درس‌ها زیاد شده بود و استاد بسیار سخت‌گیر داشتم و کارخانگی‌های زیادی می‌داد، پس از چند هفته فرصت پیدا کردم که داستان بنویسم، اما چند ورق را خراب کردم که هیچ چیزی در ذهنم نبود. یک بار با پدرم گپ زدم و گفتم که آیا استعداد من فروکش کرده که نمی‌توانم بنویسم. پدرم گفت حتی من هم گاهی نمی‌توانستم چیزی بنویسم. پس از مدتی ایده‌ی داستان ماجرا‌های باران به ذهنم آمد و با «باد پاییزی، برگ‌های نارنجی و مایل به سرخ…» شروع کردم و با رسیدن به «عدالت و آزادی و رفاه» تمامش کردم.

آذین: به نظرت این خشکسالی ذهنی دلیلش چه می‌تواند باشد؟

بهار: گاهی که آدم درگیر مسایل دیگر زندگی می‌شود، ذهن انسان قفل می‌شود.

آذین: آیا این‌که مطالعه نمی‌کنیم، یک دلیل نیست؟

بهار: نه من چنین تجربه‌ای ندارم. خیلی وقت‌ها که حتی مطالعه نمی‌کنم، ایده‌ها به ذهنم می‌آیند و می‌توانم بنویسم.

آذین: معمولاً داستان‌ها یا پایان خوش یا غمگین دارند. تو همچون یک دختر نوجوان دوست داری چگونه داستان‌هایت را پایان‌بندی کنی و چرا؟

بهار: بسیاری از داستان‌ها آغاز شاد و پایان غمگین دارند. اما من دوست ندارم که داستانم پایان غم‌انگیزی داشته باشد. به‌گونه‌ی نمونه، پایان‌بندی در داستان «ماجرا‌های باران» به‌گونه‌ای است که روح باران از طبقه‌های اجتماعی‌ای چون سیاه‌پوست و سفیدپوست آزاد می‌شود و تا پایان عمر آزاد زندگی می‌کند. این به نظر من یک پایان خوش است.

آذین: دورنمای تو چیست، پنج سال دیگر کجا استی و تصور کن چطور یک زندگی خواهی داشت؟

بهار: من فکر می‌کنم پنج سال دیگر نه با همه‌ی فلسفه‌ها، اما با بیشتر فلسفه‌های فیلسوفان مانند کیرکه‌گور، هگل و دیگر فیلسوفان جهان آشنا ‌شوم. کتاب‌های بیشتری می‌خوانم، بزرگ‌تر می‌شوم و بیشتر می‌توانم به رؤیاهای خود دست پیدا کنم.

آذین: دوست دارم از رؤیایت به ما بگویی. مثلاً تو تبدیل به نویسنده می‌شوی، چه کار باید کنی؟

بهار: من دوست دارم بنویسم. در مورد همه‌چیز بنویسم، همه‌چیز عدالت، آزادی و.. اما دوست دارم در میان آن پدیده‌های کوچک دیگر را هم بگنجانم.

آذین: فکر کن یک‌ استاد در بخش داستان‌نویسی شدی، یک مرجع شدی، سخنت معیار شده، آن زمان برای شاگردانت و یا نویسنده‌های جوان‌تر از خود چه خواهی گفت؟

بهار: من فکر می‌کنم هرکسی برای نوشتن روش ویژه‌ای دارد. یک فرد نمی‌تواند فرد دیگر را مجبور کند که به روش خاصی بنویسد. هر فرد روش ویژه‌ی خودش را برای نوشتن دارد. ولی در کل من توصیه خواهم کرد که برای حقوق انسان‌ها، عدالت و ارزش‌های انسانی بیشتر بنویسند.

آذین: برای دختران افغانستان چه گفتنی داری؟ آن‌ها در این وضع که از صنف ششم فارغ می‌شوند، چه نیاز است انجام دهند؟

بهار: پرکاربردترین کارها این است که زیاد بخوانند و به کشورهای دیگر سفر کرده و تحصیلات خود را ادامه دهند. اکنون این‌جا هیچ فرصت و وضعیتی پیش نمی‌آید که همه‌ی خواسته‌های ما را تأمین کند. راه‌های دیگر برای موفقیت و باسوادشدن وجود دارد که باید به آن راه‌ها بروند.

آذین: سپاس از خودت بهار عزیز که گفت‌وگوی شیرینی با ما داشتی. آرزو می‌کنم روزی شود که یک نویسنده‌ی برجسته شوی، اندیشه‌هایت تأثیرگذار باشد و برای زنان و دختران دیگر هم الهام‌بخش شوی‌.

بهار: سپاس از شما هم که فرصت دادید در مورد چیزهایی که فکر می‌کنم نیاز به گفتن داشت، صحبت کنم.

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید