اسلایدر • جامعه و سیاست

گروگانِ فاجعه؛ به‌مناسبت فاجعه‌ی افشار

دکتر روح‌الله کاظمی

تمهید

ما گروگان فاجعه‌ایم و به همین دلیل است که نمی‌توانیم پا به تجدّد بگذاریم و فرصت‌ها و وهله‌هایی که باید لحظات گذار به دوره‌ی جدید باشند، یک‌راست و آناً روی یک ارتجاعِ مسبوقْ تا می‌خورند و از درون کوشش‌ها و تمهیدات- هرچند ضعیف و مُعقّد- صورتِ هیولاوشِ ارتجاع سرمی‌زند. تراژدی‌ها پی‌درپی رخ می‌دهند، بی‌آن‌که بتوانیم از آن‌ها عبور نماییم. این بدان سبب است که نتوانسته‌ایم فهمی از فجایع در چارچوب منطقِ تحوّل تاریخی داشته باشیم. فجایع و تراژدی‌ها همچون صورتِ اصلیِ تاریخی بر ما گذشته‌اند، نه چونان پاره‌ای از آن، ازاین‌رو، در کانون اندیشه‌ی تاریخی- آن‌چه هنوز رخ نداده- موقعیت دارد. تصدیقِ فجایع و اعتراف و تعهّد به مسئولیت در قبال آن، دست‌کم یکی از بنیادی‌ترین گشایش‌هایی است که می‌تواند ورود به دنیای جدید را رقم زند؛ نه‌تنها بدین جهت که یعنی این ورود مشروط به شرط اخلاقی می‌شود- که این به‌نوبه‌ی خود درست است- بل از آن جهت که این شرطْ می‌تواند حاکی تجدّد و تحوّلِ وجودیِ خود سوژه باشد؛ زیرا سوژه سرآغاز پانهادن به هر دوره‌ی جدیدی است. اما تصدیقِ فاجعه به‌مثابه‌ی ورود به دوران تجدّد و وداع با نظمِ استبدادیِ فاجعه‌بار، اندکی نیازمند توضیح است.

  1. هر فاجعه‌ای نه «صرفاً» موضوع تأمل اخلاقی می‌تواند باشد و نه «صرفاً» سیاسی، نه «صرفاً» یک واقعه‌ی عینی است تا تنها عقل عملی بدان اندیشد و نه سراپا ایدئولوژیکی است تا فقط موضوع عقل نظری باشد؛ همان‌طور که نه سراپا فردی و شخصی است تا «تنها» از مسئولیت افراد پرسیده شود، و نه سراپا جمعی و قومی، تا «صرفاً» از حسّ، نگاه و فطرتِ ثانویِ قومی پرسشی صورت گیرد. همین‌طور، فاجعه نه «صرفاً» دلیل دارد، و نه علّت تنها.

فاجعه به هیچ‌کدام «به‌تنهایی» تقلیل نمی‌یابد؛ چراکه همه‌ی این مناسبات و حیثیات در آن حضور دارند؛ منتها با این تفاوت که یکی قریب و مباشر با فاجعه است و دیگری بعید و غیرمباشر. باری، آن‌چه فواعل و اسبابِ مستقیمِ یک فاجعه نامیده می‌شوند (افراد)، نباید پنداشت که لاجرم ذوات صُلب و غیرقابل تقسیمی در کار است؛ این خود یک برساخته است، برساخته‌ی مناسبات اخلاقی، ایدئولوژیکی و سیاسی‌ای که از درون آن می‌آید. ازاین‌ منظر، گاهی حتی وجهِ ایدئولوژیکیِ فاجعه مقدّم بر مسئولیت افراد می‌نشیند و مورد پرسش قرار می‌گیرد؛ بدون آن‌که البته شأنی از مسئولیت فردی کم کند. بنابراین، هرنوع تقلیل فاجعه تنها به یکی از حیثیت‌ها و انکار یا حذف حیثیت دیگر- مثلاً تقلیلِ بررسیِ فاجعه به حیثیت فردی و شخصی و حذف و انکار حیثیت جمعی، یا پرسش تنها از مسئولیت افراد و نبردنِ بررسیِ فاجعه ذیل ایدئولوژی، حسّ و فطرت ثانویِ اقوام و حذف این نسبت- پیروی از منطقِ انکار و میل به قضاوت به جای اندیشیدن و فهمِ فاجعه است. از قضا و به‌طور کلّی، این روحِ قومی است که مأمنِ اصلیِ ارتجاع یا رؤیای تجدّد به شمار می‌آید و پرسش‌های بنیادی را باید آن‌جا مطرح نمود. از جانب دیگر، در جهان ما اغلب قسمی نگاه و غریزه‌ی اخلاقیِ خیروشرکردنِ وقایع مسلّط است که بلادرنگ بر مجال اندیشیدن پیشی می‌گیرد و برخلاف متنِ عینیِ واقعیت، عناصر آن را جابه‌جا توزیع می‌نماید. برای من این نگاه، فقط ماهیت اخلاقیاتی، خطابی و دینی دارد؛ افزون بر این‌که، هر جدالی برای خلق روایت از چیزی/فاجعه‌ای، نزد نگارنده، جدالِ اخلاقی و رمانتیک به شمار می‌آید، نه تاریخی و نه فلسفی، و لذا کوتاه‌تر از آن است که به گشودگی‌ای بینجامد.

این روزها، سال‌یاد فاجعه‌ی افشار است. فقط به‌اجمال می‌گویم که افشار نیز مانند بسیار فجایع دیگر، اکنون موضوع خلق روایت- یعنی موضوع جدال قضاوت‌های اخلاقی- قرار گرفته و با اخذ و تقلیل یک حیثیت، حیثیات دیگر تبرئه یا کنار نهاده می‌شوند، و این‌چنین، با حقیقت و بداهتِ یک امر عینی، بازی می‌شود. من اما از حیث دیگری- از منظر منطقِ پانهادن به دوران تجدّد و شرایطی که سوژه می‌تواند در خود پیاده کند- بدان التفات دارم.

  1. در گذار به زمانه‌ی تجدّدْ پرسش از فاجعه و قبولِ نسبت خویش با آن، مقدّم بر پرسش از امکان‌هایی است که روحْ تهیّئی بدان ندارد. ازاین‌روست که افشار یا هر فاجعه‌ای دیگری، پیش از آن‌که موضوع قضاوت و روایت باشد، باید همچون محک گذار به دوران جدید مورد بازخوانی و تأمل قرار گیرد. ما با شیوه‌ی تصدیق یک فاجعه و پذیرش مسئولیت در قبال دیگری و جهانِ تاریخیِ خویش، به دوران جدید و نسبتی نوی گذر می‌کنیم؛ اما با انکار آن، بقا و تداوم خود را در فاجعه تضمین می‌نماییم. انکار و تحریف فاجعه، هرگز نمی‌تواند رهایی از فاجعه را رقم زند؛ زیرا سوژه‌ی در جست‌وجوی رهایی، با کتمان فاجعه، نه قادر به محو فاجعه می‌شود و نه قادر به رساندن نفس‌اش به فضیلت. نفسْ در کتمان فاجعه، دست‌کم فضیلتِ آگاهی از خویش را نفی می‌کند. ازاین‌رو، اگر قرار باشد دوره‌ی جدیدی از اخلاق و مدنیّت در پندار، گفتار و کردار ما رقم خورد، تنها در تصدیقِ فاجعه و کشفِ مسئولیت امکان دارد. چون تصدیقِ فاجعه می‌تواند درآمدی باشد به بازسازیِ نفس خویش، و در این تصدیق است که نفس از کینِ درونی‌شده رهایی یافته و به کرامت انسانی گشوده می‌شود. کرامت انسانی همان دوره‌ی جدید اخلاقی در جهان فروپاشیده‌ی ماست.

در فضای معاصر ما، هربار سخن از فاجعه به میان می‌آید، انکار و فرار از بار مسئولیت آن، موجب اشتقاق اقطاب متخاصمی می‌گردد که هرکدام را درون کین رانده و انبوهی از ادبیات و زبان کین‌توزانه به راه می‌اندازد. چراکه انکار صرفاً به‌معنای انکار و کتمان واقعیتِ فاجعه نیست؛ بل به مجازات و حذفِ دیگری نیز دلالت دارد، چه این دیگری تهدیدی برای او فراهم کرده باشد، یا نفسِ موجودیت او، جرم و تهدید پنداشته شود. در اُرزگان، در مزار، در بامیان، در افشار، در دهمزنگ، در کاج و در همه‌ی نسل‌کشی‌ها و قتل‌عام‌ها، قربانیان بی‌گناه و بی‌دفاع بوده‌اند و مسیر انسانی در پیش داشته‌اند. ازاین‌رو، رسیدن به کشفِ مسئولیت حقیقی در قبال فاجعه به جای انکار و کتمان آن، مقدّم بر هر اقدامی نسبت به آینده است. چراکه بدون شکّ، روحی که در آن فساد رخنه کرده باشد، نمی‌تواند برای تجدّدِ خود و جهان خویش مهیّا باشد. به همین دلیل است که دو دهه تجربه‌ی دموس و دموکراسی می‌تواند دروغ یا حداقل ناکام از آب درآید و سپس همگی به قعرِ ارتجاع دعوت گردد.

متأسفانه در تجربیات مسدود و تلخِ تاریخیِ ما، تنها مردگان و فاجعه مورد انکار قرار نگرفته است؛ بلکه زندگان و زندگی نیز مورد انکار قرار گرفته است. حذف دختران، زنان، اقوام، تشکّل‌ها و احزاب تقریباً از تمامیِ ساختارهای جمعی در رژیم طالبان، نمونه‌ی معاصرِ انکار و منطقِ فلج‌کننده‌ی آن است. تصدیقِ نسل‌کشیِ اُرزگان و بردگی‌های دهه‌های بعدی، تصدیقِ سلسله‌نسل‌کشی‌های دوران جهاد و دوره‌ی بیست‌ساله‌ی جمهوریت، اعتراف و تعهّد به مسئولیت در برابر آن، می‌تواند ما را به دوره‌ی تازه و غیرمسبوق از اخلاق و مدنیت و اندیشه‌ی تاریخی برساند تا روحِ جزمی خود را به گشایش و تهذیب بسپارد.

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید