اسلایدر • حقوق بشر • نسل‌کشی

بانوی رود نیل، فاجعه نسل‌کشی قومی

گفتمان ناسیونالیسم در افغانستان و رواندا
نگاهی به فیلم «بانوی رود نیل» ساخته عتیق رحیمی

زلمی کاوه

چکیده

این مقاله با الهام از فیلم «بانوی رود نیل» (۲۰۱۹) ساخته عتیق رحیمی، به بازخوانی تطبیقی دو تجربه تاریخی ـ سیاسی می‌پردازد: نسل‌کشی رواندا و نسل‌کشی هزاره‌ها در دوران امیر عبدالرحمان خان در افغانستان. چارچوب نظری پژوهش بر مفاهیم «دانش استعماری»، «نژاد باوری» و «ناسیونالیسم» استوار است و می‌کوشد نشان دهد چگونه استعمار، از طریق تولید دانش مردم‌شناختی و تاریخ‌نگارانه، زمینه‌ی شکل‌گیری سلسله‌مراتب‌های قومی/نژادی و تقدس‌بخشی به دولت و قوم را فراهم کرده است.

در افغانستان، دانش استعماری بریتانیایی و تاریخ‌نگاری ناسیونالیستی، مفهوم «افغان» را در پیوند با قوم پشتون و روایت‌های آریایی صورت‌بندی کرده و به حاشیه‌سازی ساختاری گروه‌هایی چون هزاره‌ها انجامیده است (Hanifi, 2011; Bayly, 2014; Lee, 2018). لشکرکشی‌های عبدالرحمان خان به هزاره‌جات، همراه با کشتار، برده‌سازی، کوچ اجباری و مصادره‌ی زمین، در پرتو پژوهش‌های جدید، قابل فهم در چارچوب نسل‌کشی است (Mousavi, 1998; Hakimi, 2024). در رواندا نیز مردم‌شناسی استعماری آلمان و بلژیک، هوتو و توتسی را از هویت‌های سیال اجتماعی به «نژاد»های سلسله‌مراتبی بدل کرد و کلیسا، نظام آموزشی و دولت این ساختار را نهادینه نمودند (Mamdani, 2001).

فیلم «بانوی رود نیل» با تمرکز بر یک مدرسه‌ی شبانه‌روزی دخترانه‌ی کاتولیک، از طریق دو مفهوم «معصومیت» و «تقدس»، دیالکتیک گذار از زندگی روزمره‌ی «عادی» به خشونت جمعی را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد چگونه قوم، مذهب و گذشته‌ی اسطوره‌ای به امر مقدس و غیرقابل نقد بدل می‌شوند. مقاله استدلال می‌کند که تجربه‌های افغانستان و رواندا را می‌توان به‌مثابه دو نمود متفاوت از یک منطق مشترک فهمید: ساختن دولت و ملت از مسیر حذف و نابودی «دیگری». در پایان، بر ضرورت استعمارزدایی از تاریخ‌نگاری افغانستان و بازخوانی انتقادی روایت‌های رسمی در پرتو رویکردهای پسااستعماری تأکید می‌شود.

۱. پیشگفتار و صورت‌بندی مسئله

این نوشتار در پی تماشای فیلم «بانوی رود نیل» ساخته‌ی عتیق رحیمی و با سپاس از دوست عزیزم حسین دانش که نسخه‌ی فیلم و گفتارهای رحیمی را در اختیار نگارنده گذاشت، شکل گرفته است. هدف متن، واکاوی محتوای این فیلم در پیوند با مفاهیم نژاد باوری، ناسیونالیسم، استعمار، جنگ داخلی و نسل‌کشی، و سپس مقایسه‌ی آن با وضعیت تاریخی و فکری افغانستان است.

عتیق رحیمی در «بانوی رود نیل» به زبان تصویر، به ریشه‌های دانش استعماری و سازوکارهای تولید تفاوت نژادی و قومی می‌پردازد. رواندا در این فیلم نه صرفاً یک مکان جغرافیایی، بلکه فضایی تاریخی ـ گفتمانی است؛ فضایی که در آن جنگ داخلی، افسانه‌های نژادی، روایت‌های مذهبی و آموزش استعماری درهم تنیده می‌شود.

افغانستان نیز، هرچند در قالبی متفاوت، اما از حیث ساختاری درگیر میراث سنگین استعمار و روایت‌های استعماری از تاریخ، مردم‌شناسی و دولت‌سازی است. از صورت‌بندی دولت تا تولید ایدئولوژی قومی، از روایت‌های برتری‌طلبانه‌ی قومی تا منازعات تاریخی با همسایگان، جامعه‌ی افغانستان در حصار سازه‌هایی گرفتار مانده است که ریشه در دانش استعماری بریتانیا دارند (Hanifi, 2011; Bayly, 2014).

تاریخ رسمی این کشور، که تحت عنوان «تاریخ ملی» عرضه شده، غالباً فاقد نقد علمی بوده و به مثابه امر مقدس پذیرفته شده است. این تاریخ، نخستین بار توسط مأموران و مستشرقین بریتانیایی برای اهداف استعماری تولید و سپس توسط نخبگان محلی بازتولید شده است (Lee, 2018). در دهه‌های نخست قرن بیستم، همین روایت‌ها در قالب ایدئولوژی‌های ناسیونالیستی به ابزار مشروعیت‌بخشی دولت بدل شدند.

در چنین چارچوبی، فیلم عتیق رحیمی را می‌توان به‌مثابه متنی پسااستعماری خواند: متنی که نه فقط درباره‌ی رواندا، بلکه درباره‌ی منطق‌های عمیق‌تر قدرت، شناخت و خشونت سخن می‌گوید و آینه‌ای در برابر تاریخ افغانستان نیز می‌گیرد.

۲. دانش استعماری، نژاد باوری و ناسیونالیسم: چارچوب نظری

۲.۱. دانش استعماری به‌مثابه ابزار سلطه

دانش استعماری صرفاً «اطلاعات» درباره‌ی مستعمره‌ها نیست، بلکه مجموعه‌ای منسجم از گفتمان‌ها، طبقه‌بندی‌ها، نقشه‌ها، مردم‌شناسی‌ها، تاریخ‌نگاری‌ها و مفاهیم سیاسی است که جهان استعمارگر را قادر می‌سازد «دیگری» را بشناسد، طبقه‌بندی کند و بر او حکومت کند (Said, 1978).

همان‌گونه که مارتین بیلی در تحلیل خود از «معرفت الفینستونی» نشان می‌دهد، گزارش‌های الفینستون درباره‌ی افغانستان نه فقط توصیف وضع موجود، بلکه چارچوبی برای «قابل‌خواندن» کردن افغانستان برای دولت استعماری بریتانیا بود و دانش بعدی درباره‌ی افغانستان، ناگزیر در مدار همان شناخت اولیه ثبت و معنا شد (Bayly, 2014).

در رواندا نیز منطق مشابهی عمل کرد: مردم‌شناسی استعماری آلمانی و بلژیکی، هوتو، توتسی و توآ را نه به‌مثابه گروه‌هایی با پیوندهای سیال تاریخی و طبقاتی، بلکه به‌عنوان «نژاد»های متمایز با ویژگی‌های ذاتی و سلسله‌مراتبی تعریف کرد. این دانش بعداً در شناسنامه‌ها، نظام آموزشی، کلیسا، دولت و نهایتاً دستگاه ایدئولوژیک نسل‌کشی نهادینه شد (BBC News, 2011; France Archives/Euronews, 2021; Mamdani, 2001). 

۲.۲. نژاد باوری به‌مثابه رژیم قدرت

در تعریف دائرهالمعارف سوئد از نژادباوری، چند مؤلفه‌ی کلیدی برجسته می‌شود: اعتقاد به دسته‌بندی سلسله‌مراتبی «نژادهای انسانی»، پیوند دادن ویژگی‌های ظاهری با توانایی‌های ذهنی و اخلاقی، تعمیم این صفات به همه اعضای یک «نژاد»، و در نهایت، توجیه سلطه، استثمار و حتی نابودی «نژادهای فرودست» (NE, 2022; Forum för levande historia, 2024).

الکس کالینیکوس و دیگر نظریه‌پردازان سوسیالیست، ریشه‌های نژادباوری مدرن را در پیوند با سرمایه‌داری، تجارت برده و نیاز به توجیه ایدئولوژیک سلطه و استثمار می‌دانند، نه در «طبیعت بشر» (Socialist Worker, 2002). بدین‌سان، نژادباوری صرفاً یک «باور غلط» یا پیش‌داوری فردی نیست، بلکه رژیم قدرتی است که در ساختار دولت، قانون، آموزش، مذهب و حافظه‌ی جمعی رسوب می‌کند؛ دقیقاً همان‌جایی که فهم افغانستان و رواندا به‌عنوان دو آزمایشگاه خشونت مدرن ممکن می‌شود.

۲.۳. ناسیونالیسم و تولید ملت

ناسیونالیسم به‌عنوان ایدئولوژی، می‌کوشد از طریق زبان، تاریخ، افسانه‌ی منشأ، جغرافیا و «دشمن مشترک»، «ملت» را به‌مثابه سوژه‌ی واحد سیاسی خلق کند. در عمل اما، اغلب ناسیونالیسم به معنای سلطه‌ی یک گروه بر دیگران، یک زبان بر زبان‌های دیگر و یک روایت از تاریخ بر حافظه‌های متکثر است.

در جوامع استعمارزده، ناسیونالیسم از یک‌سو ابزار مقاومت در برابر استعمار و از سوی دیگر، ابزار بازتولید درونی همان منطق سلطه‌ی استعمار است. در افغانستان، ناسیونالیسم رسمی – به‌ویژه در قرن بیستم – با تکیه بر مفاهیمی چون «آریانا»، «نژاد آریایی» و «تبار آریایی»، کوشیده است برتری سیاسی و فرهنگی یک قوم و یک زبان را در پوشش هویت ملی جا بزند؛ در رواندا نیز ناسیونالیسم هو تویی در دهه‌های منتهی به ۱۹۹۴، نژاد باوری استعماری را به زبان «اکثریت مظلوم» بازنویسی کرد و در خدمت نسل‌کشی قرار داد (Mamdani, 2001; BBC News, 2011).

۳. افغانستان: دولت‌سازی، ناسیونالیسم و نسل‌کشی هزاره‌ها

۳.۱. دولت‌سازی عبدالرحمان و حاشیه‌سازی هزاره‌ها

به قدرت رسیدن امیر عبدالرحمان خان (۱۸۸۰–۱۹۰۱) معمولاً در تاریخ‌نگاری رسمی افغانستان به‌عنوان نقطه‌ی آغاز «دولت مدرن» و تشکیل دولت مرکزی مقتدر معرفی می‌شود. اما اگر این دوره را در پرتو دانش استعماری و نقش بریتانیا در «ساختن» واحد سیاسی به‌نام افغانستان بخوانیم، آن‌گاه سیاست‌های عبدالرحمان – به‌ویژه در قبال هزاره‌ها، نورستانی‌ها و دیگر گروه‌های حاشیه‌ای – چهره‌ای کاملاً متفاوت می‌یابد (Lee, 2018; Bayly, 2014).

جاناتان لی نشان می‌دهد که مشروعیت و بقای عبدالرحمان خان بدون حمایت بریتانیا – در چارچوب «بازی بزرگ» و رقابت با روسیه، قابل تصور نبود. بریتانیا، با تثبیت نسبی مرزهای خارجی، عملاً دست امیر را برای اعمال خشونت حداکثری در داخل باز گذاشت؛ در این چارچوب، «یکپارچه‌سازی قلمرو» در عمل از طریق لشکرکشی به هزاره‌جات، نورستان و دیگر مناطق نیمه ‌خودمختار عملی شد (Lee, 2018).

شاه محمود حنیفی استاد تاریخ در دانشگاه جیمز مدیسون، در نقد خود بر «دانش استعماری افغانستان» نشان می‌دهد که چگونه در گفتمان استعماری بریتانیا، «افغان» عمدتاً به قبایل پشتون اشاره داشت و سپس همین مفهوم در زبان سیاسی دولت کابل تعمیم یافت و به نام رسمی ملت و دولت بدل گردید. به این ترتیب، «افغانستان» به‌عنوان واحد سیاسی، حول محور تعریف‌شده‌ای از «افغان»/پشتون شکل گرفت و دیگر گروه‌ها، از جمله هزاره‌ها،  به حاشیه رانده شدند (Hanifi, 2011). این حاشیه ‌سازی نمادین و سیاسی، زمینه‌ساز پروژه‌های خشونت‌آمیز دولت‌سازی شد که اوج آن در جنگ‌های خونین علیه هزاره‌ها در دهه‌های ۱۸۸۰–۱۸۹۰ تحقق یافت.

۳.۲. روایت فیض‌محمد کاتب و شکاف درون تاریخ رسمی

فیض‌محمد کاتب هزاره، مورخ درباری و نویسنده‌ی سراج‌التواریخ، یکی از مهم‌ترین منابع برای مطالعه‌ی این دوره است. او از یک سو، در مقام مورخ رسمی دولت، ناگزیر از تکرار زبان مشروعیت ‌بخش دربار است و وقایع را زیر عنوان‌هایی چون «فتنه»، «طغیان» و «تأدیب» می‌نویسد؛ اما از سوی دیگر، در جزئیات روایی خود، ابعاد هولناک خشونت علیه هزاره‌ها و نورستانی ها را ثبت می‌کند: از جنگ‌های پیاپی در بهسود، ارزگان، جاغوری و مالستان تا قتل‌عام‌ها، فروش اسیران و مصادره‌ی گسترده‌ی اموال (Kateb, 1913–۱۹۱۹؛ McChesney & Khorrami, 2013).

وجود خود کاتب، به‌عنوان یک هزاره‌ در قلب دستگاه تاریخ‌نگاری رسمی، نوعی «شکاف» در روایت رسمی می‌گشاید. سراج‌التواریخ هم‌زمان هم متن مشروعیت‌ بخش سلطنت است، هم مخزن حافظه‌ای که امکان خوانش لایه‌های پنهان خشونت دولتی علیه هزاره‌ها را فراهم می‌کند (McChesney & Khorrami, 2013).

 ۳.۳. ابعاد خشونت: کشتار، برده‌سازی، کوچ اجباری

پژوهش‌های بعدی بر پایه‌ی سراج‌التواریخ، اسناد قاجاری، گزارش‌های بریتانیایی و روایت‌های محلی نشان می‌دهد که جنگ‌های عبدالرحمان در هزاره‌جات از لحاظ مقیاس و هدف، با سرکوب یک شورش معمولی قابل مقایسه نیست. سید عسکر موسوی برآورد می‌کند که در نتیجه‌ی این جنگ‌ها، بخش بزرگی از جمعیت هزاره‌جات در برخی تخمین‌ها تا بیش از نیمی از جمعیت آن زمان، یا کشته، یا آواره، و یا به بردگی فروخته شدند (Mousavi, 1998).

گزارش‌های متعدد از فروش زنان و کودکان هزاره در بازارهای کابل و قندهار، واگذاری آنان به‌عنوان کنیز و غلام به سربازان و درباریان، و نیز کوچ‌های اجباری به شمال و مناطق دیگر، تصویری از خشونت را نشان می‌دهد که در آن بدن هزاره نه فقط «دشمن سیاسی» بلکه «شیء قابل مالکیت» است (Mousavi, 1998; Hakimi, 2024). این سه‌گانه‌ی کشتار، بردگی و جابه‌ جایی اجباری همراه با مصادره‌ی زمین، دقیقاً با آن چیزی هم‌خوان است که در ادبیات حقوقی معاصر زیر عنوان «پاک‌سازی قومی» و «نسل‌کشی» تعریف می‌شود.

۳.۴. مذهب، «جهاد» و قوم‌سازی سیاسی

همان‌طور که در رواندا کلیسا و نهادهای مذهبی در تولید و تثبیت مرزهای نژادی نقش داشتند، در افغانستانِ عبدالرحمان نیز بخشی از علمای سنی، مشروعیت دینی جنگ علیه هزاره‌ها را فراهم کردند. فتوایی که هزاره‌ها را «روافض»، «غُلات» یا «خارجی» می‌خواندند، به امیر امکان داد تا جنگ را در قالب «جهاد» تعریف کند و قبایل سنی را ، فراتر از ارتش رسمی،  برای مشارکت در این کشتار بسیج نماید (Mousavi, 1998; Hakimi, 2024).

در این‌جا، مذهب در پیوند با قومیت و دولت، به دستگاه قدرتمند تقدس‌بخشی برای خشونت تبدیل می‌شود؛ همان الگویی که در رواندا در تقدس‌سازی قوم توتسی و سپس وارونگی آن در ناسیونالیسم هو تویی مشاهده می‌کنیم.

۳.۵. خوانش جاناتان لی و حنیفی: دولت‌سازی از طریق خشونت قومی

لی به‌روشنی استدلال می‌کند که لشکرکشی به هزاره‌جات را باید بخشی بنیادی از پروسه‌ی دولت‌سازی عبدالرحمان دانست؛ پروسه‌ای که در آن، دولت مرکزی با اتکای سنگین بر قبایل پشتون و حمایت غیرمستقیم بریتانیا، مناطق نیمه‌خودمختار را به مناطق مطیع و بی‌دفاع تبدیل می‌کند (Lee, 2018). حنیفی این فرایند را در چارچوب وسیع‌تر «ساخت استعمارزده‌ی افغانستان» می‌بیند؛ جایی که دانش استعماری بریتانیا نه‌تنها واحد سیاسی را تعریف می‌کند، بلکه سلسله‌ مراتب اتنیکی و مذهبی آن را نیز سامان می‌دهد (Hanifi, 2011; 2012).

بدین‌سان، هزاره‌ها نه صرفاً قربانی تعصب مذهبی، بلکه قربانی پروژه‌ای هستند که در آن، دولت ملیِ افغان‌محور از طریق خشونت سیستماتیک علیه گروه‌های حاشیه‌ای ساخته می‌شود. 

۳.۶. نسل‌کشی به‌مثابه مفهوم: از سرکوب داخلی تا رژیم طولانی‌مدت خشونت

برای مدت طولانی، تاریخ‌نگاری رسمی افغانستان، جنگ‌های عبدالرحمان علیه هزاره‌ها را در قالب مفاهیمی چون «تأمین وحدت ملی» یا «سرکوب شورش‌های داخلی» صورت‌بندی کرده است. اما مطالعات جدیدتر، به‌ویژه در حوزه‌ی حقوق بشر و مطالعات پسااستعماری، نشان می‌دهد که معیارهای حقوقی و مفهومی نسل‌کشی در مورد این جنگ‌ها تا اندازه ی زیادی صدق می‌کند (Hakimi, 2024).

حکیمی، با رجوع به کنوانسیون ۱۹۴۸ نسل‌کشی، استدلال می‌کند که قصد نابودی بخش مهمی از یک گروه قومی–مذهبی، کشتار گسترده، تحمیل شرایط نابودکننده‌ی زندگی، کوچ اجباری و نابودی ساختارهای اجتماعی–اقتصادی هزاره‌ها، امکان نام‌گذاری این وقایع به‌عنوان «نسل‌کشی هزاره‌ها» را فراهم می‌کند (Hakimi, 2024). از این منظر، کشتارهای دهه‌ی ۱۸۸۰–۱۸۹۰ تنها یک «اپیزود تاریخی» نیست، بلکه نقطه‌ی عطف یک رژیم طولانی‌مدت خشونت علیه هزاره‌هاست که تا امروز نیز در اشکال مختلف آن ادامه یافته است.

۳.۷. نسبت با رواندا: دو نمونه از «دولت نسل‌کشی»

مقایسه‌ی افغانستان و رواندا از این منظر، چند محور مشترک را برجسته می‌کند:

دانش استعماری و تولید قوم برتر: در رواندا، مردم‌شناسی آلمانی و بلژیکی توتسی‌ها را به «نژاد برتر» بدل کرد؛ در افغانستان، دانش استعماری بریتانیایی و سپس تاریخ‌نگاری ملی ناسیونالیستی، پشتون‌ها/افغان‌ها را در محور ملت قرار داد و دیگران را به حاشیه راند (Bayly, 2014; Hanifi, 2011; Lee, 2018).

مذهب و تقدس خشونت: هم در رواندا و هم در افغانستان، نهادهای مذهبی به درجات مختلف در قدسی‌سازی خشونت علیه دیگری نقش داشته‌اند؛ خشونت نه فقط به‌عنوان ابزار سیاسی، بلکه به‌عنوان «وظیفه‌ی دینی» صورت‌بندی شده است (Mousavi, 1998; Hakimi, 2024; Mamdani, 2001).

مصادره‌ی زمین و مهندسی جمعیت: در هر دو مورد، کشتار با مصادره‌ی زمین‌ها و جابه‌جایی جمعیت همراه است. در رواندا، دارایی و زمین‌های توتسی‌ها به هوتوها می‌رسد؛ در هزاره‌جات، زمین‌های هزاره‌ها به قبایل پشتون واگذار می‌شود (Mousavi, 1998; Lee, 2018).

این همسانی‌ها نشان می‌دهد که خوانش پسااستعماری و تطبیقی از نسل‌کشی هزاره‌ها، صرفاً یک «اصطلح سیاسی» برای اعتراض نیست، بلکه در سطح مفهومی و ساختاری، با نمونه‌های کلاسیک نسل‌کشی در قرن بیستم، از جمله رواندا – هم‌خوانی قابل توجهی دارد.

۴. تاریخ‌نگاری استعماری و تولید «افغانستان»

۴.۱. از خراسان تا افغانستان: سیاست نام‌ها

مفهوم «افغانستان» به‌عنوان واحد سیاسی مدرن، محصول قرن نوزدهم است. هرچند واژه‌ی «افغان» در متون کهن برای اشاره به قبایل پشتون به کار رفته و نام «افغانستان» گاه در مکاتبات سیاسی به‌صورت محدود دیده می‌شود، اما تثبیت آن به‌مثابه نام رسمی دولت – همراه با مرزبندی‌های سیاسی، عمدتاً در دوران امیر عبدالرحمان خان و در تعامل نزدیک با امپراتوری بریتانیا صورت گرفت (Lee, 2018; Ewans, 2002; Hopkirk, 1992).

تلاش برخی مورخان ناسیونالیست افغانستانی مانند عبدالحی حبیبی، کهزاد، حسن کاکر و… برای عقب‌بردن تاریخ «افغانستان» تا اعماق باستان، یا پیوند دادن مستقیم آن به «آریانا»، بیش از آن‌که بر اسناد دقیق آرشیوی مبتنی باشد، در چارچوب پروژه‌ی ایدئولوژیک ملت‌سازی و اصالت‌ بخشی نژادی قرار می‌گیرد. «آریانا» در منابع یونانی–رومی و جغرافی‌دانان باستان، مفهومی گسترده‌ تر از قلمرو کنونی افغانستان است، اما در گفتمان ناسیونالیستی معاصر، به‌گونه‌ای گزینشی به افغانستان تقلیل داده شده تا ریشه‌ای «آریایی» و ممتاز برای ملت فرضی افغان ساخته شود (Barfield, 2010).

۴.۲. نقش الفینستون و «معرفت الفینستونی»

سِر مونت‌استوارت الفینستون، دیپلمات و کارگزار بریتانیایی، با سفر به دربار شاه شجاع در ۱۸۰۹ و انتشار اثر معروف خود درباره‌ی افغانستان،( گزارشی از پادشاهی کابل ۱۸۱۵)، یکی از بنیان‌گذاران دستگاه معرفتی استعماری درباره این سرزمین است. به تعبیر بیلی، «معرفت الفینستونی» جهان دانستنی‌ها درباره افغانستان را برای دولت استعماری ترسیم کرد؛ دانشی که بعدها نخبگان حاکم افغانستان، به‌ویژه در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ – به‌عنوان پایه‌ی تاریخ ملی پذیرفتند و بازتولید کردند(Bayly, 2014; Middle East Institute, 2022.).

تلاش‌های اخیر پژوهشگرانی چون حنیفی و رحیمی برای نقد ناسیونالیسم باستان‌گرای تاریخ‌نگاری رسمی، در واقع واکنشی است به همین میراث استعماری است که بدون نقد، «ملی» و حتی «مقدس» شده است (Hanifi, 2011; 2012). 

۴.۳. ناسیونالیسم، نژاد آریایی و حاشیه‌نشینی

در افغانستان، ایده‌ی «نژاد آریایی» از دهه‌ی ۱۹۲۰ به بعد در میان بخشی از نخبگان رسمی رواج یافت. انجمن‌هایی چون «پشتو تولنه» و «انجمن تاریخ» در دوره‌ی سلطنت نادرشاه و ظاهرشاه، روایت‌هایی تولید کردند که در آن، پشتون‌ها به‌مثابه حاملان اصلی نژاد آریایی و ملت افغان تصویر می‌شدند و دیگر اقوام در حاشیه‌ی این روایت جا می‌گرفتند یا در آن هضم می‌شدند.

این گفتمان نژادی و ناسیونالیستی، هم ‌زمان با اوج فاشیسم و نژادپرستی در اروپا بود و از گنجینه‌ی مفاهیم نژادباوری آلمانی و اروپایی تغذیه می‌کرد. قتل‌عام هزاره‌ها در دهه‌ی ۱۸۸۰–۱۸۹۰، در پیوند با تشکیل دولت متمرکز و قومیت‌محور و با فتوای علمای سنی، را می‌توان پیش‌نمونه‌ای از کاربرد مذهب، قومیت و دولت ملی در خدمت پاک‌سازی و مهندسی جمعیتی دانست؛ رویدادی که در تاریخ‌نگاری ناسیونالیستی به‌گونه‌ای وارونه، «بنیانگذاری دولت ملی» و «تأمین وحدت کشور» نامیده شده است.

۵. دانش استعماری و تولید نژاد در رواندا

۵.۱. از قوم به نژاد: هوتو، توتسی، توآ

رواندا پیش از استعمار، جامعه‌ای بود با ساختار پیچیده‌ی طبقاتی و خاندانی که در آن هویت‌های هوتو، توتسی و توآ بیش از آن‌که «نژادی» باشند، در پیوند با کارکرد اقتصادی، جایگاه اجتماعی و مناسبات سیاسی تعریف می‌شدند. استعمار آلمانی و سپس بلژیکی، با وارد کردن مفاهیم نژاد اروپامحور، این هویت‌ها را به نژادهای متمایز با ویژگی‌های جسمانی، روانی و تاریخی ذاتی تبدیل کرد.

استعمارگران، تحت تأثیر نظریه‌های نژاد آریایی و مصرشناسی قرن نوزدهم، کوشیدند توتسی‌ها را به‌عنوان «نژاد برتر سامی–حامی» معرفی کنند که از شمال (تا مصر باستان و فراعنه) آمده‌اند و به‌صورت طبیعی «حاکم»اند. این روایت به توتسی‌ها مشروعیت تاریخی و تقدس سیاسی می‌بخشید و در عین حال، به هوتوها نقش رعایا و فرودستان را نسبت می‌داد (Forum för levande historia, 2024; BBC News, 2011; Mamdani, 2001).

۵.۲. کلیسا، مذهب و تقدس نژاد

کلیسا در رواندا نقشی اساسی در درونی‌سازی این ساختار نژادی ایفا کرد. نظام آموزشی مسیحی، مدارس شبانه‌روزی نخبه‌پرور و شبکه‌های مذهبی، حاملان اصلی گفتمان برتری توتسی‌ها بودند. بعدها، با تغییر توازن قوا و گسترش ناسیونالیسم هوتویی در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، همان منطق نژادباورانه این‌بار در خدمت برتری‌طلبی هوتو قرار گرفت و بستر ایدئولوژیک نسل‌کشی ۱۹۹۴ را فراهم کرد (BBC News, 2011; France Archives/Euronews, 2021).

عتیق رحیمی در «بانوی رود نیل» دقیقاً به این پیوند میان تقدس مذهبی، نژاد و سیاست می‌پردازد: آن‌جا که به افسانه‌های نسبت‌داده‌شده به توتسی‌ها – به‌مثابه قوم برگزیده، مرتبط با فراعنه و حامل وعده‌های مسیحایی – اشاره می‌شود، شکل‌گیری همان «ضمیر تاریخی» را می‌بینیم که نژادپرستی برای مشروعیت‌بخشی به سلطه به آن نیاز دارد.

۶. افغانستان و رواندا در آینه‌ی تحلیل تطبیقی و خوانش فیلم «بانوی رود نیل»

۶.۱. استعمار مستقیم و غیرمستقیم

رواندا نمونه‌ی کلاسیک استعمار مستقیم است: حضور رسمی قدرت‌های استعماری (آلمان، بلژیک و به‌طور غیرمستقیم فرانسه)، تقسیم‌بندی نژادی قانونی، صدور شناسنامه‌های قومیتی و سازمان‌دهی اقتصادی در چارچوب اقتصاد استعماری.

افغانستان، هرچند به‌طور رسمی مستعمره نشد، اما در متن «بازی بزرگ» و رقابت امپراتوری روسیه و بریتانیا، مرزها، ساختار دولت و حتی زبان تاریخ‌نگاری‌اش عمیقاً متأثر از دانش استعماری شکل گرفت (Hopkirk, 1992; Bayly, 2014; Barfield, 2010). از این منظر، می‌توان گفت رواندا زیر سلطه‌ی مستقیم قدرت استعماری، و افغانستان زیر سلطه‌ی دانش استعماری بدون حضور اِداری مستقیم قرار داشته است؛ اما در هر دو مورد، نتیجه مشابه است: تولید تصویری ویژه از «ملت»، «قوم» و «نژاد» که بعدها توسط نخبگان محلی درونی و بازتولید شد.

۶.۲. تولید قومِ برتر و سلسله‌مراتب قومی

در رواندا، استعمارگران توتسی‌ها را «نژاد برتر» و هوتو و توآ را فرودست تعریف کردند؛ سپس با تغییرات سیاسی و خیزش ناسیونالیسم هو توئی، این سلسله‌مراتب وارونه شد، اما منطق نژادباورانه دست‌نخورده باقی ماند و سرانجام در ۱۹۹۴ به فاجعه‌ای انجامید که در آن حدود ۸۰۰ هزار انسان کشته و صدها هزار زن مورد تجاوز قرار گرفتند (BBC News, 2011).

در افغانستان، نخبگان حاکم – با پشتوانه‌ی پروژه‌های استعماری دانش و الهام از نژاد باوری اروپایی کوشیدند پشتون‌ها را به‌مثابه «قوم بنیان‌گذار» و حامل نژاد آریایی تعریف کنند. قتل‌عام هزاره‌ها، سرکوب‌های گسترده در مناطق غیرپشتون و شکل‌گیری ساختار دولت به‌گونه‌ای که نمایندگی قومی نابرابر باشد، نشان می‌دهد که چگونه قومیت به امر سیاسی و ابزار سلطه بدل شده است. همان‌گونه که رحیمی در تحلیل خود اشاره می‌کند، تقدس‌سازی قوم در افغانستان و رواندا هر دو از یک منطق پیروی می‌کند: نابودی کثرت‌گرایی و تولید دیگریِ فرودست. 

۶.۳. تاریخ‌نگاری رسمی: اسناد، اسطوره و ایدئولوژی

در هر دو کشور، تاریخ‌نگاری رسمی ابزار دولت و نخبگان حاکم بوده است. در افغانستان، تاریخ اجتماعی به حاشیه رانده شد و تاریخ سیاسی – آغشته به ایدئولوژی دولت–ملت – به روایت مقدس و غیرقابل نقد بدل گردید. کمبود نقد روش‌شناختی، فقدان کار جدی آرشیوی و درهم‌تنیدگی «فکت» و افسانه، تاریخ‌نگاری را به دستگاه مشروعیت‌بخش قدرت تبدیل کرده است (Middle East Institute, 2022).

در رواندا نیز، تفسیرهای متعارض از گذشته برای توجیه خشونت حال به کار گرفته شد: هر گروه سیاسی، با رجوع گزینشی به تاریخ پیشا استعماری، دوره‌ی استعمار و دوران پس از استقلال، می‌کوشید خشونت فعلی را «معنادار» و «مشروع» نشان دهد. حساسیت افراطی نسبت به روایت‌های تاریخی در رواندا و افغانستان، خود نشانه‌ی گره‌خوردگی تاریخ‌نگاری با قدرت است.

۶.۴. «بانوی رود نیل»: سینما به‌مثابه تاریخ‌نگاری انتقادی

۶.۴.۱. معصومیت: وضعیت پیشانژادباورانه

رحیمی فیلم خود را بر اساس رمان اسمه موکاسونگا می‌سازد و ما را به رواندای ۱۹۷۳ می‌برد؛ مدرسه‌ی شبانه‌روزی دخترانه‌ی کاتولیک به نام «بانوی رود نیل» بر فراز تپه‌ای سرسبز. دختران جوانِ عمدتاً از طبقات مرفه، در حال آماده‌شدن برای تبدیل شدن به نخبگان آینده‌اند؛ می‌خندند، دوستی می‌کنند، درس می‌خوانند و از چشم‌انداز آینده سخن می‌گویند. هنوز شکاف‌های قومی در سطح زندگی روزمره‌ی آنان چنان برجسته نشده است؛ هرچند نشانه‌هایش در همه‌جا حضور دارد.

رحیمی این وضعیت را با مفهوم «معصومیت» نام‌گذاری می‌کند؛ معصومیتی که نه به معنای نادانی، بلکه به معنای هنوز آلوده نشدن کامل به زهر ایدئولوژی نژادی و قومی است. این ورود شاعرانه به متن فاجعه، به او امکان می‌دهد دیالکتیک گذار از معصومیت به خشونت را به‌گونه‌ای حسی و عاطفی نشان دهد: چگونه زندگی روزمره‌ی «عادی» می‌تواند در دل خود تخم‌های خشونت جمعی را حمل کند.

۶.۴.۲. تقدس: مذهب، قومیت و مشروعیت نسل‌کشی

محور دوم تحلیل رحیمی «تقدس» است. تقدس در این‌جا فقط دینی نیست؛ ترکیبی است از مذهب مسیحی، افسانه‌های قومی توتسی‌ها و روایت‌های استعماری درباره‌ی برتری نژادی. در سنت دورکیمی، تفکیک مقدس/نامقدس اساس نظم‌بخشی به جهان اجتماعی است. هرچه در قلمرو مقدس قرار گیرد، از نقد و پرسش مصون می‌شود و امکان اعمال خشونت به نام آن افزایش می‌یابد.

در رواندا، تقدس قوم و تقدس مذهب به‌هم گره خوردند: قوم برتر، گذشته‌ای افسانه‌ای و پیوند با فراعنه و تمدن‌های باستانی پیدا کرد؛ مذهب، این برتری را تقدیر الهی و سرنوشت تاریخی خواند؛ و دولت، آن را به قانون و نظم سیاسی ترجمه کرد. بعدها، ناسیونالیسم هوتویی همین منطق را وارونه، اما حفظ کرد: این‌بار «اکثریت مظلوم» به سوژه‌ی مقدس بدل شد و نابودی دیگری (توتسی) نه‌تنها مجاز، بلکه وظیفه‌ای اخلاقی قلمداد شد (Mamdani, 2001).

رحیمی با نشان دادن این روند، در واقع هشدار می‌دهد که تقدس‌سازی قوم در افغانستان نیز می‌تواند به همان کارکرد برسد: تبدیل خشونت به «دفاع از مقدسات»، حذف دیگری به‌نام ملت، دین یا نژاد، و خاموش کردن هر صدای انتقادی با برچسب «خیانت».

 

۶.۴.۳. گذار مفهومی: از هزاره‌جات به رواندا – دولت، تقدس و مرگ دیگری

اگر تجربه‌ی تاریخی هزاره‌ها را نه به‌مثابه رویدادی منفرد، بلکه به‌عنوان الگویی از دولت‌سازی از طریق خشونت قومی درک کنیم، آنگاه مقایسه‌ی افغانستان با رواندا نه تنها ممکن، بلکه از منظر روش‌شناسی پسااستعماری ضروری می‌شود. در هر دو مورد، «ملت» نه بر بنیاد قرارداد اجتماعی، بلکه از مسیر حذف، طرد و نابودی دیگری ساخته شده است (Hanifi, 2011; Lee, 2018; Hakimi, 2024).

در رواندا نیز همانند افغانستان، دانش استعماری نقش تعیین‌کننده‌ای در بازتعریف بدن‌ها، تاریخ‌ها و هویت‌ها بازی کرد. مردم‌شناسی استعماری آلمان و بلژیک، هوتو و توتسی را نه صرفاً به‌عنوان گروه‌های اجتماعی، بلکه به‌عنوان «نژادهای متمایز» صورت‌بندی کرد و تفاوت‌های سیال اجتماعی را به سلسله‌مراتب زیستی و مقدر بدل ساخت (Mamdani, 2001). آن‌چه در افغانستان با نام «افغان‌سازی» و تقدس‌بخشی به روایت دولت مرکزی رخ داد، در رواندا در قالب توتسی‌سازیِ تاریخ و سپس قدسی‌سازی ناسیونالیسم هوتو ظاهر شد.

این همسانی ساختاری میان دو تجربه، ما را از سطح رویدادهای محلی به سطح منطق‌های جهانی قدرت می‌برد؛ جایی که استعمار، مذهب، ملت و نژاد درهم تنیده می‌شوند و خشونت را از یک ابزار سیاسی به «وظیفه‌ی مقدس» ارتقا می‌دهند. درست در همین نقطه است که فیلم «بانوی رود نیل» به‌مثابه متن هنری ـ انتقادی، وارد میدان می‌شود و روایت استعمار، معصومیت ازدست‌رفته و تقدس خشونت را در قالب زبان سینما بازآفرینی می‌کند (Rahimi, 2019; Nebesht, 2022). 

۷. نتیجه‌گیری: استعمار زدایی از تاریخ و بازخوانی فیلم عتیق رحیمی

تحلیل تطبیقی افغانستان و رواندا از منظر دانش استعماری، نژاد باوری و ناسیونالیسم، دست‌کم به چند نتیجه‌ی مهم می‌انجامد:

۱. دانش استعماری هنوز زنده است. استعمار فقط با خروج نیروهای نظامی پایان نمی‌یابد؛ در روایت‌های تاریخی، مردم‌شناسی، زبان سیاست و تصور ما از خود و دیگری تداوم می‌یابد. هم در رواندا و هم در افغانستان، نخبگان بومی – آگاهانه یا ناآگاهانه – بسیاری از این روایت‌ها را درونی سازی و بازتولید کرده‌اند.

۲. قومیت و نژاد، ساخته‌های تاریخی و سیاسی‌اند، نه واقعیت‌های طبیعی. چه در تقسیم هوتو/توتسی/توآ و چه در روایت آریانا/آریایی/افغان، آن‌چه می‌بینیم فرآیندهای طولانی‌مدت طبقه‌بندی، سلسله ‌مراتب‌سازی و مشروعیت‌بخشی به سلطه است، نه کشف «حقیقتی ازلی».

۳. تقدس‌سازی مفاهیم، بزرگ‌ترین مانع نقد و رهایی است. وقتی «ملت»، «قوم»، «نژاد» یا «دولت» در مقام مقدسات قرار می‌گیرند، تاریخ به ابزار مشروعیت‌بخشی به قدرت بدل می‌شود، نه عرصه‌ای برای فهم رنج‌ها، مقاومت‌ها و تضادهای واقعی جامعه.

۴. تاریخ‌نگاری انتقادی و پسااستعماری یک ضرورت حیاتی است. اگر نسل‌های آینده قرار است اسیر همان توهم‌ های نژادی و ناسیونالیستی ما نشوند، باید روش‌های تاریخ‌نگاری انتقادی، کار آرشیوی و بازخوانی روایت‌های ملی را جدی بگیرند؛ باید پرسش کنند چه چیزهایی حذف شده، چه صداهایی خاموش مانده و چه رنج‌هایی به نام «وحدت ملی» یا «تاریخ مشترک» نامرئی شده است (Middle East Institute, 2022).

فیلم «بانوی رود نیل» عتیق رحیمی، در این میان، بیش از آن‌که صرفاً داستانی درباره‌ی رواندا باشد، تمرینی است در دیدن استعمار، نژاد و تقدس از بیرون؛ تمرینی برای ما که از افغانستان می‌آییم تا خود را در آینه‌ی دیگری ببینیم. نگاه رحیمی نگاهی پسااستعماری است: نه در قالب شعار، بلکه در فرم سینمایی، در انتخاب سوژه (مکتب دخترانه، معصومیت، بدن‌های شکننده) و در نشان دادن این‌که چگونه جهان استعمارزده از طریق آموزش، مذهب، تاریخ‌نگاری و افسانه‌سازی تعریف می‌شود.

اگر این خوانش تطبیقی کمک کند تا تاریخ افغانستان را – از الفینستون و لوئی دوپره تا مورخان ناسیونالیست، از قتل‌عام هزاره‌ها تا افسانه‌های آریایی با چشمی انتقادی‌تر بخوانیم و هم‌زمان، فاجعه‌ی رواندا را نه به‌عنوان «رویدادی دور در آفریقا»، بلکه به‌عنوان امکانی که در هر جامعه‌ای می‌تواند سر برآورد، درک کنیم، شاید یک گام کوچک در جهت استعمار زدایی از دانش و رهایی از توهم‌های نژادی برداشته باشیم.

منابع

Barfield, T. (2010) Afghanistan: A Cultural and Political History. Princeton, NJ: Princeton University Press.

Bayly, M.J. (2014) ‘The “Re-Turn” to Empire in IR: Colonial Knowledge Communities and the Construction of the Idea of the Afghan Polity, 1809–۳۸’, Review of International Studies, 40(3), pp. 443–۴۶۴٫ doi:10.1017/S0260210513000338.

BBC News (2011) ‘Rwanda: How the Genocide Happened’, BBC News, 17 May. Available at: https://www.bbc.com/news/world-africa-13431486 (Accessed: 17 May 2011).

Ewans, M. (2002) Afghanistan: A Short History of Its People and Politics. New York: HarperCollins.

France Archives/Euronews (2021) ‘France opens its archives on Rwandan genocide to the public’. Available at: https://per.euronews.com/2021/04/07/france-opens-its-archives-on-rwandan-genocide-to-the-public (Accessed: 7 April 2021).

Forum för levande historia (2024) Inte rasist – inte jag. Available at: https://www.levandehistoria.se/publikationer/rasist-inte-jag (Accessed: 4 November 2024).

Hakimi, M.J. (2024) ‘The Afghan State and the Hazara Genocide’, Harvard Human Rights Journal, 37, pp. 81–۱۱۶٫

Hanifi, S.M. (2011) Connecting Histories in Afghanistan: Market Relations and State Formation on a Colonial Frontier. Stanford, CA: Stanford University Press.

Hanifi, S.M. (2012) ‘Afghan nationhood, colonial knowledge, and the British India frontier’, in Afghanistan in the Age of Empires. Cambridge, MA: Harvard University Press.

Hopkirk, P. (1992) The Great Game: The Struggle for Empire in Central Asia. London: John Murray.

Kateb, F.M. (1913–۱۹۱۹) Siraj al-Tawarikh. Kabul. برای استفاده‌ی پژوهشی: McChesney, R.D. and Khorrami, M.M. (eds.) (2013) The History of Afghanistan: Fayz Muhammad Katib Hazarah’s Siraj al-Tawarikh. Leiden: Brill.

Lee, J.L. (2018) A History of Afghanistan. Cambridge: Cambridge University Press.

Mamdani, M. (2001) When Victims Become Killers: Colonialism, Nativism, and the Genocide in Rwanda. Princeton, NJ: Princeton University Press.

Middle East Institute (2022) ‘The Intellectual Impact of Colonialism and the Urgency of Decolonizing Knowledge of Afghanistan’. Available at: https://www.mei.edu/publications/intellectual-impact-colonialism-and-urgency-decolonizing-knowledge-afghanistan (Accessed: 5 May 2022).

Mousavi, S.A. (1998) The Hazaras of Afghanistan: An Historical, Cultural, Economic and Political Study. London: Curzon Press.

NE – Nationalencyklopedin (2022) ‘rasism’. Available at: https://www.ne.se/uppslagsverk/encyklopedi/lång/rasism (Accessed: 20 April 2022).

Nebesht (2022) ‘عتیق رحیمی و بانوی رود نیل: دین، استعمار و شرح آنتاگونیسم قومی’. Available at: https://nebesht.com/our-lady-of-nile-iv-atiq-rahimi/

Rahimi, A. (2019) Notre-Dame du Nil (Our Lady of the Nile) [Film]. France/Belgium.

Said, E. (1978) Orientalism. New York: Pantheon.

Socialist Worker (2002) ‘The roots of racism’. Available at: https://socialistworker.org/2002-2/431/431_08_Racism.php (Accessed: 2 April 2022).

 

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید