ادبیات • اسلایدر • فرهنگ و هنر

نویسندۀ‌ متعهد؛ یادداشتی دربارۀ رمان «دیوارهای زخمی» اثر عصمت الطاف

عاتکه احمدی

سارتر چهرۀ نمادین بحث تعهد نویسنده شناخته می‌شود. وی معتقد است که یک متن نوشته‌شده همواره حامل ردپایی از زمانی‌ است که در آن تولید شده است. نویسندۀ متعهد، نویسنده‌ای است که مسؤلیت خود را بپذیرد و از حقیقت اجتماع و روزگار خود سخن بگوید. مطابق گفتۀ سارتر، عصمت الطاف یکی از نویسند‌گان متعهد جامعۀ ما است و «دیوار‌های زخمی» نشان‌دهندۀ تعهد وی در مقابل مردمش است. الطاف در «دیوار‌های زخمی» نشان می‎دهد که وی در مقابل رخداد‌ها و اتفاقاتی که در کشور رخ داده‌اند/ می‌دهند، بی‌تفاوت نیست. او از طریق نوشتن «دیوار‌های زخمی» رنج، درد و ناملایماتی را بازتاب می‌دهد که بر مردمش روا داشته شده‌اند. او با روایت حملۀ انتحاری بر مرکز آموزشی کاج، بخشی از کشتار و ستمی را که طی سال‌های اخیر بر مردم هزاره صورت می‌گرفت، انعکاس داده است.

ساختار و شخصیت‌ها

نویسنده داستان را از زبان دانای کل روایت می‌کند. سرور شخصیت اصلی است که در تهران زندگی می‌کند. نویسنده در این رمان، علاوه بر روایت فاجعۀ حملۀ انتحاری مرکز آموزشی کاج ـ که در سال ۱۴۰۱خ. در کابل به وقوع پیوست ـ به حملات انتحاری‌ای که در نقاط دیگر غرب کابل رخ داده‌اند، نیز اشاره نموده است.

«دیوارهای زخمی» در محدوۀ زمانی بسیار کوتاه، در چند ساعت، اتفاق می‌افتد. زمانی که نیکبخت هنگام خوردن صبحانه، دسترخوان را هموار می‌کند، سری به صفحۀ فیس‌بوکش می‌زند و از انتحاری در مرکز آموزشی کاج آگاه می‌شود. با ختم صبحانه، داستان هم تمام می‌شود. سرور و نیک‌بخت، هرکدام، به دنبال کارش می‌رود؛ نیک‌بخت کتابی به دست می‌گیرد و سرور سر کارش می‌رود. نویسنده در لا‌به‌لای داستان، خواننده را گاهی به تهران و زمانی به کابل برده و داستان را به صورت خطی در تهران و کابل، روایت می‌کند.

درهم‌تنیدگی نام و محتوای داستان

در رمان «دیوارهای زخمی»، یکی از نکته‌های مهم، نام آن است که به‌صورت آگاهانه با محتوای کتاب انتخاب گردیده است. «دیوار‌های زخمی» استعاره‌ای از انسان‌های زخمی و رنج‌دیدۀ درون داستان است. نویسنده حملۀ انتحاری بر مرکز آموزشی کاج را دست‌مایۀ کارش قرار داده، از زبان شخصیت مرکزی داستان، سرور، وحشت، درماندگی و اضطرابی را روایت کرده که هر عضو جامعۀ هزاره با شنیدن خبر حملۀ انتحاری در غرب کابل، متحمل می‌شود. خوانند‌گانی که در دشت برچی و غرب کابل زیسته‌اند و می‌زیند، با اضطراب و رنجی که سرور دست‌و‌پنجه نرم می‌کند، هم‌ذات‌پنداری می‌کنند؛ زیرا در سال‌های اخیر، بیشتر مردم هزاره‌ها اضطراب و وحشت حملات انتحاری را با اعماق وجودشان چشیده‌اند. از این نگاه، «دیوار‌های زخمی» تجربۀ زیستۀ مردم هزاره و دیگر شهروندان کابل است؛ مردمی که در دو و نیم دهۀ پسین، آسایش زندگی‌شان را حملات هدفمند انتحاری ربوده و زندگی‌شان را به کابوس وحشتناک و جهنم تمام عیار تبدیل کرده است:

«غریو دختران و پسران در فضا انباشته بود. دادوفریاد، گریه و ماتم. کمی آن‌طرف‌تر، تعدادی از دختران و پسران، در دو نقطۀ دیگر نیز به همدیگر کمک می‌کردند، یکدیگرشان را بالا می‌کشیدند از کورس، نه، از قتلگاه، از صحنۀ محشر. جنسیت مهم نبود در آن لحظه، مهم نجات‌ جان آدمی بود. دست می‌دادند به همدیگر و بالا می‌کشیدند. پشت بام می‌رفتند و بعد به کوچه خودشان را می‌انداختند. از کدام صنف‌ بوده‌اند؟ این را نمی‌دانست سرور. دَوردَور حیاط، صنف بود که برای هیچ‌کدام شیشه نمانده بود. همه ریخته بودند و دروازه‌های چوبی‌ تکه‌وپاره دیده می‌شدند.» (الطاف، ۱۴۰۳: ۹۲).

نویسنده در «دیوارهای زخمی» آگاهانه خواننده را به کوچه‌پس‌کوچه‌های دشت برچی می‌کشاند تا او را با مراکز آموزشی و مکتب‌های خصوصی غرب کابل آشنا کند و نشان بدهد، مردمی که چنین بی‌رحمانه در مکتب‌ها و مرکزهای آموزشی و باشگاه‌ها و تکیه‌خانه‌ها طعمۀ حمله‌های انتحاری می‌شوند، چه دغدغه‌هایی دارند و دانش و آگاهی برای‌شان از چه جایگاهی برخودار است:

«با این افکار به تانک تیل اُنچی رسید، حدود سیصد یا سه‌ونیم‌صد متر بالاتر از گولایی مهتاب‌قلعه؛ جایی که دو کوچۀ طولانی به دو سمت خیابان کشیده می‌شد و پر بود از مکتب و مرکز زبان و کمپیوتر و آمادگی کانکور. اول سمت راست به کوچه پیچید. با خودش اندیشید، حداقل دو یا سه کورس زبان و چند مکتب خصوصی در این کوچۀ تنگ است. چه است اسم‌شان؟ نمی‌دانست. به پیش رفت که بداند. مبادا این‌جاها آمده باشد مرکز آموزشی کاج. اول به مکتب گوهرشاد رسید. عجب نام‌هایی انتخاب کرده‌اند بنیانگذاران‌شان. معلوم است که تجارت را هم خوب بلدند و مردم‌شناسی‌شان هم بد نیست. خوش‌سلیقه‌ هم که هستند. گوهرشاد بیگم، آن بانوی خردمند و سیاست‌مدار از ذهنش گذشت که الگوی این مردم است و حس شادمانی و غرور در رگ‌هایش دوید. دو قدم آن‌طرف‌تر به مکتب نسل فردا رسید. با خودش اندیشید، یعنی می‌خواهند بگویند اگر نسل روشن و آگاه می‌خواهید، این‌جا بیاورید؟ سرش را به نشانۀ تأیید بالا و پایین تکان داد و لبخند مرموزی در لب‌هایش نقش بست، انگار. بی‌شک همین‌طور است. بی‌شک همین‌طور بود.» (همان: ۶۱).

موضوع دیگری که در این رمان توجه خواننده را به خود جلب می‌کند، مشارکت مردم برچی و بی‌تفاوتی حکومت‌ها و نظام‌ها در مقابل تلفات و رنج و آسیب‌ مردم است. مردم برچی هر باری که فاجعه‌ای اتفاق می‌افتد، مرد و زن، و پیر و جوان به یاری آسیب‌دیدگان می‌شتابند و آسیب‌دیدگان را به نزدیک‌ترین شفاخانه‌ها انتقال می‌دهند.

نویسنده در بخش پایانی، استقامت و پایداری را به خواننده گوش‌زد می‌کند. مقاومت و پایداری نیکبخت و سرور به خواننده انگیزه‌ و نوید می‌دهد. آن‌ها تلاش و ایستادگی را از سلاح‌های بقا می‌دانند. در روزگار ناملایمات تسلیم شرایط نمی‌شوند. در مقابل دشواری‌ها و حذف‌ها می‌ایستند. هم‌دیگر را به فرارسیدن آیندۀ روشن نوید می‌دهند.

«نیکبخت با عصبانیت اینترنتش را قطع کرد و تلفنش را آن سر تشک انداخت. پایین خزید و سرش را روی بالشت گذاشت. اول خواست پارچۀ سفید را به سرش بکشد؛ همان پارچۀ سفید، با گل‌های ریزریز سبز و سرخ را که شب‌ها روی‌شان می‌انداختند؛ اما زود منصرف شد. از جایش برخاست و به سوی پنجره رفت. جلد دوم کتاب جنس دوم را از روی تاق برداشت و روی مبل نشست. شروع کرد به خواندنش.» (همان: ۱۳۸).

رنج مهاجرت

از آن‌جایی که شخصیت اصلی داستان سرور و خانمش نیکبخت در تهران زندگی می‌کنند، نویسنده از دغدغه‌های زندگی آن‌ها در تهران هم غافل نیست. وی به رنج و محدودیت‌هایی که مهاجران افغانستانی در ایران با آن مواجه هستند، نیز پرداخته است. از زبان نیکبخت مشکلات مهاجران و کارهای طاقت‌فرسای آن‌ها را بیان می‎‌کند:

«وقتی به کارگاه خیاطی می‌رفت، دیگر امکان سر زدن به هیچ‌کدام از این حساب‌ها را نداشت. همان زنگ را هم به سختی پاسخ می‌داد؛ چون صاحب‌کارش زن بدخلق و تندگویی بود که از دیدن گوشی به دست کارگرانش به شدت ناراحت می‌شد. حتا باری هم گفته بود: «دیگر هیچ‌کسی با خودش گوشی نیاورد.» اما کارگران اعتراض کرده بودند و جنجال. گفته بودندش که خانم مهندس، این طوری که نمی‌شود. ما هم آدمیم. خانه و زندگی داریم. با چهار نفر رفت‌وآمد و دادوستد داریم. کاری اگر پیش بیاید، یا اتفاقی اگر بیفتد و یکی بخواهد به ما زنگ بزند، چه کار کند؟ بنشیند تا نصف شب که از کار برگردیم و کار از کار بگذرد؟» (همان: ۲۱)

نواقص کار

در آخر به چند نکته اشاره می‌کنم که توجه به آن‌ها به نظرم داستان را آراسته‌تر و پخته‌تر می‌کرد:

۱ـ در بخشی از داستان نویسنده برای یافتن مرکز آموزشی کاج از اغلب مراکز آموزشی دشت برچی با ذکر موقعیت آن‌ها نام برده است که این نام گرفتن، چندین صفحه را در بر گرفته است؛ اگر به صورت فشرده نام می‌برد، بهتر بود.

۲- در تصویرسازی و بیان حادثه انتحاری کاج نویسنده بیشتر از زبان خبری و گزارشی بهره برده است. زبان خبری و گزارشی به کار رفته در برانگیختن احساسات و عواطف خواننده موفق عمل نمی‌کند.

۳- در بعضی از صفحات واژگان هزارگی در پانوشت ذکر شده و در بعضی جا‌ها ذکر نشده و اگر در پانوشت ذکر می‌شد، بهتر بود که چند نمونه آن قرار زیر است.

مثلاً در صفحۀ ۳۱«یرغه»/ ۴۰ «پراخ)/ شورماشور «۶۲»/ درگه «۷۲»/ شیپِ «۸۲»/ بِربِر «۸۳»/ آغل «۱۰۲» / بهلیم «۱۲۲».

۴- چندگانگی لهجه‎های هزارگی، ایرانی و زبان معیار فارسی افغانستان ـ در اثر، اثر را از یک‌دستی دور ساخته است. ممکن است این چندگانگی به ذوق خواننده بزند.

«دیوار‌های زخمی» بعد از «این‌جا در نقشه نیست»، دومین اثر داستانی عصمت الطاف است. این داستان در ۱۴۰ صفحۀ قطع رقعی و شمارگان ۵۵۰ نسخه، در سال ۱۴۰۳خ. توسط نشر آمو در تهران به چاپ رسیده است.

منبع

الطاف، عصمت. ۱۴۰۳٫ دیوارهای زخمی. تهران: نشر آمو.

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید