اسلایدر • سینما و موسیقی • فرهنگ و هنر

بی‌سرزمین‌تر از باد؛ گفت‌وگویی از عادله آذین نظری با کاوه آیریک، فیلم‌ساز

آذین: آیریک عزیز سال‌ها پیش با شما به‌عنوان یک چهره‌ی سینمایی در مرکزهای فرهنگی پل‌سرخ آشنا شده بودم؛ اکنون خوش‌حالم که با شما گفت‌وگو می‌کنم. در آغاز دوست دارم از زادگاه‌، کودکی و نوجوانی‌تان بدانم، به‌خصوص در این مورد که کجا، چگونه و تا چه سطحی تحصیل کرده‌اید؟

آیریک: کاوه آیریک هستم؛ سی‌وهفت‌ساله و زاده‌ی ولایت بامیان، که چند سال گران‌بهای جوانی‌اش را در پل‌سرخ گذراند و برای کار تئاتر و سینما دست‌وپا زد. اگر از کودکی و گذشته‌ام بگویم، چیزهایی در ذهنم از مسیر راه حک شده است. کوه‌ها و جاده‌های خاکی، سوار بر مرکب و یا پیاده از دشت‌های پر از خار عبورکردن، مردان کلاشینکف بر شانه، مسافرخانه‌های سرراهی و مرزها و فرارکردن مردم از شهرها و روستاها به آن‌سوی مرزها برای نجات پیدا‌کردن و درگیرنشدن در جنگ‌های برادرکشی و ویرانی کشوری که در منجلاب جنگ و جهاد غرق شده بود.

در فصل پادشاه‌گردشی‌ها، فصل به قدرت رسیدن نسلی که مست و سرخوش از ویران‌کردن بودند، همان‌طور که سیل مجاهدین از سراسر جهان به افغانستان سرازیر می‌شدند، سیل مهاجرت مردم به سوی مرزها در یک آغاز بی‌پایان جان گرفت. ما از کشور خودمان فرار کرده بودیم و به ایران پناه بردیم، که آن‌جا هم درگیر جنگ با عراق بود. شاید ما تنها نسلی هستیم که پی‌درپی تجربه‌ی سقوط دولت‌ها را در افغانستان دیدیم و در صف نان و نفت، در ایران کودکی‌مان را گذراندیم. با آژیر خطر به سرک‌ها دویدیم و در صف کارت‌های اقامت موقت به سروکله‌ی هم زدیم و کارت بزرگ‌تر از خودمان را حمل می‌کردیم که گیر «افغانی‌بگیر» نیفتیم.

ما نسلی بودیم که درس را فصل‌به‌فصل می‌خواندیم چون معلوم نبود آیا در فصل بعدی اداره‌ی آموزش و پرورش ایران، اجازه‌ی درس‌خواندن به ما می‌دهد یا نه. فصل‌های درس ما در دوره‌ی متوسطه متوقف شد؛ چون تابلوی منع تحصیل افغانستانی‌ها در دانشگاه‌های ایران دل ما را از درس و پای ما را از راه تحصیل به زیرزمینی‌های نم‌دار کارگاه‌های خیاطی و کارخانه‌های سنگ‌بری و کوره‌های خشت‌پزی کشاند. ما نسلی بودیم که خشت‌خشت سرزمینی را روی هم گذاشتیم که همیشه برای‌شان بیگانه بودیم؛ اما سخن هم‌دیگر را بدون هیچ ترجمانی می‌فهمیدیم. ما دود چراغ نفتی را نفس کشیدیم و بی‌برقی‌های کابل و صدای جنراتورها را در دل شب و روز کابل تحمّل کردیم. جاده‌های خاکی کابل را پای‌پیاده دویدیم تا به صف صندوق رأی، دیر نرسیم. آن‌قدر به دنبال دموکراسی دویدیم که از آن جلو زدیم و راه را بی‌راه رفتیم و به سراب آینده رسیدیم.

آذین: مهاجرت چطور بود و چه شد که به افغانستان برگشتید؟

آیریک: برای آواره یا آوارگان، زندگی در هجرت، روزها تلخ است و شب‌ها تلخ‌تر. نه دل ماندن برایت هست و نه پای رفتن. نه می‌دانی برای چه دوام می‌آوری و نه می‌دانی اگر بروی، به کجا بروی؟ دو سال از دگرگونی‌های یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ گذشته بود و یک روز در صف تمدید کارت اقامت موقّت در ایران، یک‌باره تصمیم گرفتم که به افغانستان برگردم. کارت را دادم و برگه‌ی برگشت را گرفتم و با یک کوله‌پشتی به سمت مرز حرکت کردم. روزی که از مرز گذشتیم را، یادم هست. از مرز اسلام‌قلعه که گذشتیم، یک‌باره خودم را در یک سیاره‌ی دیگر دیدم. پرچمی روی برج ساختمان گلی مرزبانی بود. ایستادم و به آن نگاه کردم. غروری در دلم ریشه دواند و لب‌خندی روی لب‌هایم پیدا شد. نشستم و به خاک بوسه زدم و ایستادم تا خودم را پیدا کنم که در کجا ایستاده‌ام. یک‌باره خاک‌بادی بلند شد و دهانم پر از خاک و شن شد. پیرمردی که با کراچی، چمدان مسافران را جابه‌جا می کرد و متوجّه حرکت و رفتار و حسّ من بود، لب‌خندی زد و گفت: «دیوانه». راستی هم من و هم‌نسل‌های من دیوانه بودیم. نسلی که حسرت وطن را چشیده بودیم و در دل و ذهن خود وطنی را در حال رسم‌کردن بودیم که هر کسی به توانش گوشه‌ای را آباد می‌کرد. در ذهن و رؤیای من این‌طور بود؛ اما در واقعیت برعکس.

آذین: چگونه به کارِ سینما آغاز کردید، در مهاجرت (ایران) هم کار سینمایی می‌کردید؟

نخستین گام‌های کار سینمایی‌ را به‌گونه‌ی تجربی از بازیگری در تئاتر در دوره‌ی مهاجرت آغاز کردم. شاید تئاتر نبود؛ اما برای ما جوانان مهاجر که دور هم جمع می‌شدیم و از تئاتر و بازیگری و کارگردانی چیزی نمی‌دانستیم، تئاتر خوانده می‌شد. آن تجربه‌ها دنیا و زندگی‌ام را تغییر داد و راه را برایم نشان داد. شب‌ها کار می‌کردم و روزها را به صنف‌‌های بازیگری و کارگردانی و نویسندگی می‌رفتم. آخر هفته‌ها در انجمن هنرمندان و فرهنگیان افغانستان که در «خانه‌ی هنرمندان ایران» اتاقی داشتیم، دورهم جمع می‌شدیم. با هم «شاهنامه» می‌خواندیم، کارهای تئاتر می‌کردیم و کار با کارگردان‌های ایرانی را تجربه می‌کردیم و می‌آموختیم. کارکردن در تئاتر ایران برای ما سخت بود. تالار تمرین و اجرا را به‌سختی می‌شد گرفت.

از‌همین‌رو، تصمیم گرفتم که فیلم‌ساختن را تجربه کنم. به صنف‌‌های فیلم‌سازی در انجمن سینمای جوان ایران رفتم و دوره‌های فیلم‌سازی را آن‌جا گذراندم. نخستین فیلم خود را در ایران ساختم. فیلم «موج» که اقتباسی از یکی از داستان‌های محمد‌آصف سلطان‌زاده بود. «تویی که سرزمینت این‌جا نیست»؛ فیلمی که در سال ۲۰۱۱ یکی از بهترین فیلم‌های کوتاه جشنواره‌ی حقوق بشر کابل شد و نخستین جایزه‌ی سینمایی‌ام را رقم زد. آن سال‌های پایانی در دوران مهاجرت سال‌های ماندگاری بودند. ۱۲ساعت شب را کار می‌کردم و روزها را از کارگاه آموزشی به کارگاه آموزشی دیگر می‌رفتم و بین آن در اتوبوس می‌خوابیدم. کتاب و مجله و فیلم و تئاتری نبود که از دست بدهم. مثل دیوانه‌ها کتاب می‌خواندم و فیلم می‌دیدم و برای تجربه‌کردن به جمع گروه‌هایی می‌پیوستم که فیلم می‌ساختند یا کار تئاتر می‌کردند.

آذین: تا جایی که می‌دانم، شما پس از بازگشت از مهاجرت، در رسانه‌های داخلیِ کشور کار رسانه‌ای کردید. پس چگونه به کار در رسانه‌ها آغاز کردید؟ تجربه‌ی کار در رسانه که با سینما نزدیک است، چقدر برای شما تأثیرگذار بود؟ اگر خلاف این، برای‌تان دست‌وپاگیر بوده، هم می‌توانید در موردش با ما صحبت کنید.

آیریک: اوایل سال ۲۰۰۹ بود که به افغانستان برگشته بودم. برای بار دوم، با دوستان تازه‌ای آشنا شدم. تلویزیون «یک» تازه می‌خواست به نشر آغاز کند. چند سال بود تلاش کرده بودند؛ اما موفّق نبودند. رئیس تلویزیون به سراغ جوانانی آمد که بیش‌تر اهل غرب کابل بودند. او جوان بود و ما هم جوان. ما یک گروه از آن جوانان که انرژی و ذوق کار داشتیم، به تلویزیون «یک» رفتیم و این تلویزیون را روی آنتن بردیم و بعد از چند ماه به جایی رسید که می‌توانست با تلویزیون طلوع رقابت کند. دو سال را شب و روز در تلویزیون کار کردم؛ اما دیدم کم‌کم تبدیل به یک ماشین می‌شوم. کارمندی با کارهای روتین و هر روزه، کار در شبکه‌ی «یک» تکراری می‌شد. بعد از مطرح‌شدن شبکه‌ی «یک»، دیگر وضع عوض شد: آن مهمان باید دعوت شود و آن مهمان که هزاره است، نباید دعوت شود. کارمندان گروه‌گروه شده بودند و هر گروه تلاش می‌کرد گروه دیگر را حذف کند. آن‌جا تبدیل شده بود به افغانستان کوچک؛ ویرانه‌ای که با اهداف بزرگ آباد شده بود و حالا هر کسی به دنبال قدرت بود و برای حذف دیگری دست به چاپلوسی و دروغ‌گویی می‌زد. چشم دیدن هم‌دیگر را نداشتند. هر روز باید به این فکر می‌کردی که‌ چه کسی پشت سر تو دسیسه کرده است و یا تو باید به فکر دسیسه علیه دیگری باشی. به‌همین خاطر استعفا کردم و از آن‌جا بیرون آمدم.

با وجود این‌همه، خوشحال هستم که جزئی از این جمع بودم. آن جوان‌ها، از دختر و پسر و باتجربه و بی‌تجربه که در کنار هم کار می‌کردند، رقیب هم در کار بودند و رفیق هم در تلخی‌ها و شرینی‌های زندگی. کار رسانه‌ای در افغانستان تجربه‌ی تلخی است‌. شما کمتر رسانه‌ای را در افغانستان پیدا می‌کنید که وابستگی‌های حزبی و قومی و ایدئولوژیک و مالی نداشته باشد. به همین خاطر، کار در این رسانه خیلی سخت است. چهارچوب‌های کلیشه‌ای و سیاست‌زدگی باعث شد که ما از داشتن یک رسانه‌ی آزاد و مستقل محروم بمانیم. رسانه‌هایی که با فرهنگ‌سازی بیگانه بودند و خودشان چونان یک ضد فرهنگ نقش ایفا می‌کردند، باعث ایجاد شکاف در جامعه شدند، اختلاف‌ها را بیش‌تر دامن زدند و ذهن جامعه‌ی افغانستان را که نیاز به امید و باهم‌بودن را داشت، مسموم کردند. شکاف‌های عمیق فرهنگی ایجاد کردند و هنر را به ابتذال کشاند. البته نمیشه از کارهای خوب چشم‌پوشی کرد. اما آن‌قدر ویرانی زیاد است که معدود کارهای خوب، کمتر دیده می‌شوند.

آذین: چگونه به «خانه‌ی فرهنگ» پیوستید و کی‌ها از میان خانم‌ها و آقایان با شما همکار بودند و کار کی‌ها از نظر شما درخور توجّه بود؟

آیریک: خانه‌ی فرهنگ توسط «معصومه ابراهیمی» و دوستانش در پل‌سرخ ایجاد شد و آن یک ایده‌ی فوق‌العاده‌ بود. این مرکز بعدها الگویی برای ایجاد مراکز فرهنگی به دیگران شد. ما آن وقت در «خانه‌ی فرهنگ» از ایجاد هر نوع مرکز فرهنگی خوش‌حال می‌شدیم. ما بقای خود را در بودنِ بقیه می‌دیدیم. در کشوری که تلّی از ویرانه است، بازگشایی مراکز فرهنگی و هنری یک درخت بود در کنار هم برای سبزشدن آن. این فکری بود که ما آن‌جا به آن ایمان داشتیم. همین سبب شد که گروه تئاتر خودم را ایجاد کنم.

آذین: در مورد گروه تئاتر خودتان گفتید. این گروه چه زمان و چگونه ایجاد شد و از آدرس آن چقدر کار کردید؟

آیریک: تئاتر برای من یک هنر مقدّس است؛ هنری که زندگی و تجربه‌ی زیستی من را دگرگون کرد. هنری که از یک جوان مهاجر حیران و سرگردان، انسانی ساخت که هدف و آرزو دارد. تئاتر، تنفّر و احساس پوچ و بیهوده‌بودن را در من از بین برد. به من توان مبارزه‌کردن داد، توان خلق‌کردن را، توان همراهی و همراه‌شدن را. به همین خاطر بود که بعد از تجربه‌های زیاد در کابل به این نتیجه رسیدم که باید برگردم به دنیای تئاتر. ما گروه تئاتر «میم» را با هدف آموزش و گسترش هنر تئاتر بنیاد نهادیم. این گروه برخلاف بقیه‌ی گروه‌ها متشکّل از یک تعداد آدم مشخص نبود. ما در هر تجربه‌ی تئاتری ‌آدم‌های جدیدی را داشتیم که فرصت آموزش و تجربه‌ی تئاتر را پیدا می‌کردند و این تجربه به آن‌ها اعتمادبه‌نفس می‌داد تا بتوانند راه خود را در زندگی پیدا کنند.

تعداد کمی در این کار می‌ماندند. چون بازاری برای ارائه‌ی کار هنری، به‌ویژه تئاتر وجود نداشت. بیش‌تر کارهای ما بودجه و پشتیبانی‌‌کننده‌ی مالی نداشتند. مثلاً ما نخستین تئاتر عروسکی سایه را در افغانستان ساختیم . تعدادی از دختران جوان آموزش دیدند و این تئاتر را، که بودجه‌ی آن توسط مردم تأمین شده بود، در کابل به صحنه بردند و در سال ۲۰۱۶ ما روی صحنه‌ی جشنواره‌ی بین‌المللی تئاتر عروسکی مبارک در تهران بودیم. در کابل به ما سالن برای اجرای تئاتر نمی‌دادند. تئاتر ملّی که تالار آن را خارجی‌ها بازسازی کرده بودند، حاضر بودند تالار خاک بخورد ولی تئاتری در آن اجرا نشود. عملاً با رفتار یا به زبان می‌گفتند که به ما تالار را نمی‌دهند؛ زیرا ما هزاره بودیم. تبعیض گسترده‌ای در بخش فرهنگی و هنری علیه هزاره‌ها جریان داشت. در صورتی که ما نقش عمده‌ای در بازسازی فرهنگی، تولید اثرهای هنری و گرفتن جوایز و افتخارآوردن برای افغانستان داشتیم. اما امکانات در اختیار دیگران بود. امکاناتی که منجر به تولید اثر هنری نمی‌شد. همه‌ی آن امکانات و بودجه‌ها حیف‌ومیل می‌شدند.

من همیشه به این اعتقاد داشتم که کسی که کارش را بلد باشد، درنمی‌ماند. من تجربه‌های شگفت‌انگیزی را پیش روی خودم داشتم. کار با آدم‌های بهتری را تجربه کردم. گروه تئاتر «میم» را با هدف آموزش و گسترش هنر تئاتر در افغانستان بنیادگذاری کردم و به ولایت‌ها و شهرها و روستاها رفتم. فیلم‌های کوتاه دیگری ساختم. سال ۲۰۱۳ فیلم «خواستگاری» را ساختم که بهترین فیلم اولین جشنواره‌ی «سرباز» در کابل شد. فیلم‌های مستند ساختم و کار در «خانه‌ی فرهنگ» افغانستان را تجربه کردم. برگزاری جشنواره‌های هنری و فرهنگی را در اکثر ولایت‌ها برگزار کردیم. کارگاه‌های آموزشی عکاسی و فیلم‌سازی و موسیقی برگزار کردیم. جوانانی که آن‌جا آمدند و آموزش دیدند، راه خود را پیدا کردند و در بخش‌های گوناگون جذب شدند. نمایشگاه‌های هنری را برگزار کردیم تا کارهای هنری هنرمندان جوان دیده شود و فضایی برای نقد و دورهم‌بودن ایجاد شود. نقد و رونمایی ده‌ها کتاب را داشتیم که نویسندگان در یک فضای جدّی به نقد کارهای همدیگر می‌پرداختند. این مرکز الگویی برای دیگران شد تا مراکز دیگری را بنیادگذاری کنند و منطقه‌ی پل‌سرخ را به یک مرکز فرهنگی و هنری و اجتماعی تبدیل کردند. مرکزی که شما هر ساعت از روز را که در آن قدم می‌زدید در کافه یا رستورانت و یا مرکز فرهنگی گروه‌هایی را می‌دیدید که دور هم جمع شده‌اند و در حال گفت‌وگو و تبادله‌ی تجربه‌های‌شان استند.

آذین: شما بیش از یک دهه در پل‌سرخ فعالیت داشتید. اگر به‌جز چیزهایی که گفتید، کار دیگری هم در عرصه‌ی کارگردانی، نمایش‌نامه‌نویسی یا فیلم‌نامه‌نویسی کرده‌اید، لطفاً با جزئیات توضیح بدهید.

آیریک: من تجربه‌ی ساخت چهار فیلم کوتاه را داشتم. فیلم کوتاه «تویی که سرزمینت اینجا نیست»، «خواستگاری»، «سرگیجه» و «دو زن» و سه فیلم مستند دیگر از جمله: «جنبش روشنایی»، «قالی‌باف» و «بی‌سرزمین‌تر از باد» و همچنان در دو فیلم بلند سینمایی دستیار اول کارگردان بودم؛ فیلم‌های «حوا، مریم، عایشه» به کارگردانی «صحرا کریمی» و فیلم «دختران کابل» به کارگردانی معصومه ابراهیمی و مسعود اسلامی. بیش از سی تا کار تئاتر را در کابل و ولایت‌های مختلف اجرا کردم. یکی از نمایش‌نامه‌های من به نام «چمدان خالی» به زبان‌های فرانسوی، دنمارکی، نارویژی و انگلیسی برگردان و چاپ شده است. نمایش‌نامه‌ی «چمدان خالی» توسط گیلدا شاهوردی، به فرانسوی برگردان و چاپ شده و از سوی ایشان کارگردانی و در شهرهای فرانسه در سال ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵ به روی صحنه رفته است. دو نمایشنامه‌ام به زبان نارویژی برگردان و توسط خودم کارگردانی و در ناروی به روی صحنه رفته است.

در سال ۲۰۱۲ آموزش و اجرای تئاتر با کودکان بی‌سرپرست در مزار شریف را به عهده داشتم. در سال ۲۰۱۳ در کابل، نویسندگی و کارگردانیِ اولین تئاتر پانتومیم در افغانستان را نیز به پایان رساندم. در سال ۲۰۱۶ در کابل نویسندگی و کارگردانی نخستین تئاتر عروسکی سایه‌ی افغانستان را انجام دادم. در سال ۲۰۱۷ آموزش و اجرای تئاتر در کمپ‌های بی‌جاشدگان داخلی در شهر هرات را به انجام رساندم. نویسندگی و کارگردانیِ اولین تئاتر عروسکیِ «ماریونته» یا نخی افغانستان در سال ۲۰۱۸ در کابل را نیز به انجام رساندم.

آذین: اگر اوضاع همان‌طور می‌ماند، شما تا حالا چه کارهایی ممکن انجام می‌دادید؟

آیریک: در این مورد باید گفت که بعد از سال ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵ افغانستان به وضعیت معکوس رفت. همه‌چیز در حال فروپاشی قرار گرفته بود. بخشی از نیروی جوان در بخش فرهنگی و هنری تصمیم به مهاجرت گرفتند. ناامنی‌ها اوج گرفت و ناامیدی را می‌توانستی در لحظه‌لحظه‌ی آن زمان ببینی. من آن موقع ماندم، چون هنوز چیزی در دلم فرونریخته بود. با تمام توان به کار شروع کردم. با تمام آن ناملایمتی‌ها، اما واقعیت چیزی دیگری بود که نمی‌خواستم باور کنم. همه‌چیز در حال فروپاشی بود و ما نمی‌خواستیم آن را باور کنیم. اوج تشنّج سیاسی و اقتصادی. اوضاع نباید آن‌گونه می‌ماند. اوضاع یا بدتر می‌شد، که شد و یا خوب‌تر، که نشد؛ چون اراده‌ای وجود نداشت. ما کشوری داشتیم که از هر لحاظ وابسته بود و این وابستگی و ندانم‌کاری و میل رسیدن به قدرت و حذف دیگران باعث شد که به این وضعیت دچار شویم. شما برای ساختن یک کشور به تمام نیروی یک کشور نیاز دارید. نیروی سیاسی که متأسفانه نیروی سیاسی نداشتیم و نداریم. به‌قدرت‌رسیدن بخشی از رهبران جهادی، که باعث ویرانی بودند و هستند، در صف مخالف قرار گرفتند، بخشی دیگری از این رهبران جهادی، باعث ویرانی و کشته‌شدن صدها هزار جوان آن کشور شدند.

در بخش اقتصادی هم همینطور بود. تاجرانی که سرمایه‌ی کشور حساب می‌شدند، برای امن‌نگه‌داشتن سرمایه‌های‌شان، آن را بیرون از کشور انتقال می‌دادند. در بخش فرهنگی و هنری هم بخشی از این نیرو مجبور به مهاجرت شدند. حمایت و فضایی برای کار هنری نبود. یک بخش هم که برای لقمه‌ی نانی در خدمت رسانه‌ها قرار می‌گرفتند. آن بخشی هم که کار می‌کردند، آن‌قدر نبودند که تأثیرگذاری زیادی داشته باشند. فرصت برای پیشرفت همیشگی نیست. لحظه‌های کوتاهی هست که باید از آن استفاده کرد. اگر استفاده نکنیم این شانس‌ها و فرصت‌ها و آن لحظه‌ها دیگر به دست نمی‌آید.

افغانستان بیست سال این فرصت را داشت که جزئی از جهان باشد، اما نشد. همه‌ی ما در آن مقصر هستیم. از سیاسیون گرفته تا تاجر و هنرمند و کارگر و استاد دانشگاه و معلم و دانش‌جو و دانش‌آموز و کارمند و مردم کوچه و بازار. همه‌ی ما این فرصت طلایی را از بین بردیم . فرصتی که اگر نصیب هر کسی یا هر ملتی می‌شد، امروز ما آن ملّت و کشور را در قلّه‌ی پیشرفت و ترقّی می‌دیدیم. اما ما هر کدام به‌نوبه‌ی خود در این شکست سهم داریم و مقصر هستیم. حقیقت تلخی است که باید آن را بیان کرد؛ ما جامعه‌ای به‌شدّت عقب‌گرا داریم که تلاش زیادی می‌کنند برای نفهمیدن و این خطرناک است که ما به آن دچار هستیم.

آذین: چگونه پس از فروپاشی جمهوریت، به فرانسه تبعید شدید و چگونه به کار ادامه می‌دهید و با کی‌ها در مهاجرت همراه و همکار استید؟

آیریک: من و همسرم و گروه کوچکی از هنرمندان، یک روز قبل از سقوط کابل توانستیم از کشور خارج شویم و پشت سر ما کابل سقوط کرد. لحظه‌های تلخی را سپری کردیم. شنیدن و دنبال‌کردن آن لحظه‌ها و آن وضعیت همه‌ی ما را ویران کرد. کار هنری‌کردن در مهاجرت کار سختی است؛ اما چیزی که انگیزه‌ی این را می‌دهد برای من روایت‌کردن است. روایت‌کردن دردها و شکست‌ها، تا بتوانم صدای بی‌صدایان باشم. بازگوکردن قصه‌ی زنان و کودکان آن سرزمین برای جهان. روایت دست‌اول که از دریچه‌ی دید ما به جهان باید گفته شود و ثبت تاریخ برای نسل بعدی شود. شاید نسل‌های بعدی ما این روایت‌ها را ببینند و ما آینه‌ی عبرت آنان باشیم که مانند ما نباشند. به هم عشق بورزند و عاشق هم باشند و همدیگر را آن‌گونه که هستند، دوست بدارند. نسلی که دست یکدیگر را بگیرند و با هم به پیش بروند.

آذین: فعلاً چه کارهایی روی دست دارید؟ برنامه‌های‌تان برای آینده در غربت چیست؟

آیریک: برای من که بارها مهاجرت را تجربه کرده‌ام و هر بار از صفر شروع کرده‌ام ( هرچند که این کار به گمان بقیه آسان باشد) اما سخت است، خیلی سخت. مگر انسان چقدر نیرو دارد که بارها و بارها خود را از نو بسازد! از نو برای خود خاطره بسازد، از نو برای خود انگیزه بسازد، از نو برای خود امید بدهد، از نو برای خود دوست پیدا کند، از نو خود را به بقیه ثابت کند؟! ما هر بار در این بازسازی‌ها شکست خوردیم، ویران شدیم، هر لحظه خبری، صدای موسیقی یا دیالوگی به زبان مادری‌ات که می‌شنوی، تو را فرومی‌ریزد. هر بار که خبری از افغانستان می‌شنوی، تو را به صدر تجربه‌های تلخ می‌برد. هر بار که غذایی می‌جوی در گلویت گیر می‌کند و پایین نمی‌رود. هر بار که به پشت سرت نگاه می‌کنی و تمام آن خاطرات استخوان‌هایت را می‌شکند.

شاید بی‌هیچ امیدی کار هنری می‌کنم. ما سال گذشته یک کار تئاتر را در شهر خود به روی صحنه بردیم. تئاتر شهر سکوت،‌ این تئاتر به چند جشنواره رفت. در پانزده اجرای ما، تصور می‌کنید چقدر از هم‌وطنان ما به دیدن این تئاتر آمدند؟ یک نفر. تمام روزهای اجرا که تالار پر می‌شد از تماشاچی، در پایان چشمم به دنبال چشم‌های آشنایی می‌گشت تا دلم گرم شود. آدم‌ها با ملیت‌های مختلف می‌آیند و می‌بینند. در آغوش‌شان می‌گیرند و اشک می‌ریزند و ایستاده تشویق می‌کنند؛ اما افسوس از یک هموطن. اگر بگویی نیستند، هستند، خبردار هم می‌شوند، خبرشان می‌کنی، خبردارشان می‌کنند، نمی‌آیند و نمی‌خواهند بیایند. از تئاتر متنفر هستند و با هنر بیگانه‌. بیگانه‌تر از کابلیان و هراتیان و مردم مزار و بامیان و قندهار که هر بار به تئاتر می‌بردی، سالن و خیابان و مدرسه‌ها و هر جایی که اجرا می‌کردی، پرمی‌شدند. حسرت آن‌جا را می‌خوری و حسرت نبودن هم‌وطنت در سالن تئاتر این‌جا را. تلخ است به همین تلخی که می‌گویم. جامعه‌ای که نتواند برای خود چهره‌ی فرهنگی و هنری بسازد، محکوم به نابودی است و ما چنین هستیم.

آذین: در بیش از یک دهه در کابل، به‌گونه‌ی ویژه در پل‌سرخ کار تئاتر و سینما صورت گرفت. این کارها چه دست‌آوردی برای سینمای افغانستان بوده است؟

آیریک: در بیش از دو دهه، پل‌سرخ عبادت‌گاهی برای تولید آثار هنری در بخش‌های مختلف بود. نسل‌های مهاجر برگشته از هجرت و نسلی که در این دوره رشد کردند، در بخش تولید فیلم و تئاتر و نقاشی و هنرهای معاصر، نقش به‌سزایی داشتند. اما در مورد سینما می‌توان گفت که ما چیزی به نام سینما نداشتیم. سینما یعنی صنعت، یعنی گردش مالی و اقتصادی، یعنی آموزش و کشف و جذب استعدادهای جوان، یعنی تالارهای پر از تماشاچی، مغازه‌های پر از اثرهای تولیدشده. ما هیچ‌کدام از این‌ها را نداشتیم. تجربه‌های تولید فیلم‌های کوتاه در دوره‌های زمانی پراکنده را نمی‌توان سینما گفت. ما تلاش‌هایی را شاهد بودیم که فقط می‌خواستیم نامی از فیلم‌سازی و سینما را زنده نگه دارد؛ اما نداشتن یک دولت و دولت‌مردان دل‌سوز، باعث شکست تمام آن تلاش‌ها شد. ما سیاست فرهنگی نداشتیم، سیاست‌مدارانِ ضد فرهنگ و هنر داشتیم. ما همه‌چیز را به ابتذال کشانیدیم. هنر را به ابتذال کشانیدیم و از هنرمندان انسان‌هایی ساختیم که محتاج نان شب و روز باشند. از هنرمندان بله-قربان‌گوها ساختیم.

آذین: چه کسانی کار کردند و چه اندازه مؤثر بودند؟

آیریک: در مورد این‌که چه کسانی کار کردند، باید گفت چه کسانی را گذاشتند کار کنند؟ ما استعدادهای زیادی را در بخش‌های مختلف هنری داشتیم؛ اما مگر گذاشتند که کار کنیم؟ مگر پشتیبانی‌ای وجود داشت؟ یکی را ترساندند، یکی را در خدمت و یکی را نادیده گرفتند. اگر بخواهیم نام بگیریم، ده‌ها یا شاید صدها نام بودند که کار کردند. انرژی و انگیزه و توانایی داشتند؛ اما وضعیت را طوری چیده بودند که همه را دل‌سرد و دل‌مرده و خسته و ناامید کردند.

آذین: صحرا کریمی و بقیه رئیسان «افغان‌فلم» چه تفاوتی داشتند و چقدر کار صحرا کریمی مؤثر بود و شما چقدر با ایشان همکاری داشتید؟

آیریک: بگذارید در این مورد یک تجربه را با شما در میان بگذارم. صحرا از من خواست که همراهش برای برگزاری سمینارهای تخصصی سینمایی و نوشتن پالیسی برای سینمای افغانستان همکاری کنم تا بتوانیم آن را به دولت وقت ارائه کنیم. ما طرح اولیه را آماده و یک روز سینماگران را دعوت کردیم که طرح را با آن‌ها شریک کنیم و آن‌ها نظرات خود را بدهند تا این طرح پخته‌تر شود. می‌توانید حدس بزنید واکنش شمار زیادی از سینماگران چه بود. حمایت؟ نه. شمار زیادی با آن مخالفت کردند. نه با پالیسی سینمایی؛ بلکه با من. یکی از آن‌ها که به نمایندگی از تعداد زیادی صحبت می‌کرد، گفت که با پالیسی سینما مخالف نیست، مشکل آنان این است که چرا کاوه آیریک آن را نوشته است. او گفت آنان نمی‌گذارند که این پالیسی به ثمر برسد. هر کاری که از دست‌شان برمی‌آمد، انجام دادند تا آن اتفاق نیفتد. می‌دانید دلیل آن چه بود؟ دلیلش این بود که من هزاره بودم و آن‌ها این را نمی‌توانستند ببینند و قبول کنند که یک جوان هزاره پالیسی سینمای افغانستان را بنویسد. در‌صورتی‌که در آن طرح اصلاً من مهم نبودم. فرد مهم نبود. هدف، ساختن یک ساختار بود که بتواند پایه‌ی سینمایی افغانستان را بر آن بنا کنیم. آن طرح باید توسط افراد و نهادهای دولتی مورد بازبینی و بازنویسی قرار می‌گرفت و سپس به دولت ارائه می‌شد و روندهای قانونی و دولتی را سپری می‌کرد.

ما تازه آغاز ماجرا بودیم تا بتوانیم قدم‌های نخستین را در این بخش بگذاریم. در افغانستان وضعیت همین‌طور است. کسی را که کار بلد باشد، با تنگ‌نظری نمی‌گذارند کار کنند و کسی را که کار بلد نیست، بر کرسی می‌نشانند که کار نشود. صحرا تلاش‌هایش را کرد. «افغان‌فیلم»ی که سال‌ها کسی پایش را در آن نمی‌گذاشت و تبدیل به خانه‌ی عنکبوت شده بود، را جان تازه داد. دو جشنواره‌ی بزرگ و تأثیرگذار برگزار کرد. سمینارهای تخصصی سینمایی برگزار کرد. فیلم‌های کوتاه و مستند ساخت؛ اما فرصت کوتاه بود و همه‌چیز به یکباره ویران شد، همه‌چیز فرو ریخت.

آذین: چه فرصت‌هایی در این مدت از دست رفت و می‌شد از زمان و امکانات استفاده کرد، که نشد؟

آیریک: در این مورد فرصت‌های بی‌شماری بود. بیست سال فرصت داشتیم که بتوانیم زیرساخت‌هایی برای بخش تئاتر و سینما مهیا کنیم؛ اما کسی نبود. آنانی که بر گرده‌ی سینما و تئاتر سوار بودند، فرصت‌سوزانی بودند همانند سیاسیون. سینما را در کشورهای مختلف دو گروه می‌سازند؛ یا سیاست‌مدارن با حمایت مالی و سیاسی و یا بخش خصوصی با تزریق سرمایه و جذب استعداد‌های جوان. ما کدام یک را داشتیم؟ هیچ کدام را. سیاست‌مدارانی داشتیم بی‌عقل و بی‌سواد و در بخش خصوصی سرمایه‌دارانی داشتیم که با هنر بیگانه و آن را حرام می‌دانستند؛ چه برسد که در این بخش سرمایه‌گذاری کنند. نکته‌ی دیگر، نبود هم‌گرایی و همدل‌بودن خود فیلم‌سازان بود. تلاش‌‌هایی شد که این بخش جان بگیرد؛ اما هر بار خود سینماگران آن فرصت را سوزاندند.

آذین: تصوّر می‌کنید روزی دوباره به پل‌سرخ برگردید و کارهای گذشته را ادامه بدهید؟

آیریک: برگشتن آرزوی هر مهاجر و آواره‌ای است که خواسته و ناخواسته از کشورش رفته است. من اما دوست دارم روزی برگردم و در پل‌سرخ به دیدن تئاتر و فیلمی بروم که نسل جوان راوی آن باشد.‌ نسلی که اثر هنری خلق می‌کنند. نسلی که بهتر و بیش‌تر از ما کار خواهند کرد. نسلی که از تجربه‌های ما درس گرفته، متفاوت می‌اندیشند و متفاوت عمل می‌کنند. برای آن‌ها خواهم ایستاد و تشویق خواهم کرد و بیننده‌ی کارهای‌شان خواهم بود. برای من بازگشت این است. بازگشت به گذشته نه، بازگشت به آینده خواهد بود- آینده‌ای که فرزندان ما و شما آن را خواهند ساخت.

در مورد نویسنده

Avatar photo

عادله آذین نظری

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید