اسلایدر • حقوق بشر • نسل‌کشی

روایتی از زخم، ایستادگی و امید؛ یادداشتی بر رمان «دیوارهای زخمی»، اثر عصمت الطاف

عزیز معرفت

رمان  «دیوارهای زخمی» روایتی است از غرب کابل؛ جایی که در مرز میان تاریکی و روشنایی، میان ویرانی و امید، میان سوگ و ایستادگی ایستاده است. محله‌ای که اگرچه پیکرش از زخم‌های جهل و افراطیت خونین است، اما روحش هم‌چنان زنده است و قلبش هنوز می‌تپد.

روایت حادثه‌ی کاج

نویسنده در این رمان، فاجعه‌ی کاج را روایت می‌کند؛ حادثه‌ای که در آن، ده‌ها دانش‌آموز، به‌ویژه دخترانی با رؤیاهای بلند، در آن پرپر شدند. این حادثه، تنها یک حمله‌ی تروریستی نبود، بلکه تلاشی بود برای خاموش کردن چراغ آگاهی و دانایی.

داستان با سرور و نیک‌بخت آغاز می‌شود؛ زوج جوانی که دور از وطن (ایران) زندگی می‌کنند. آن‌ها از طریق فیس‌بوک از حادثه‌ی کاج باخبر می‌شوند؛ خبری که چنان پتک پولادینی بر سرشان فرود می‌آید. می‌خواهند تماس بگیرند، می‌خواهند بدانند وابستگان دانش‌آموزشان زنده‌اند یا نه، اما اینترنت و آنتن قطع می‌شوند. تنها گاهی، برای لحظاتی، وصل می‌شود و تصاویری از فاجعه، در فیس‌بوک بالا می‌آیند. در درازنای این تعلیق، سرور حادثه را در ذهن خود مجسم می‌کند و داستان در ساحت خیال و در ذهن او ادامه می‌یابد؛ جایی که گذشته و حال، درد و امید، در هم می‌آمیزند.

نویسنده در توصیف و صحنه‌پردازی، مهارت فوق‌العاده‌ای دارد. او با کلمات، تصویر جان‌دار و تکان‌دهنده از حادثه‌ی کاج ترسیم می‌کند؛ چنان‌که خواننده، بی‌واسطه خود را در میان آن وحشت و اندوه می‌یابد. خون و باروت، پیکرهای تکه و پاره، چوکی‌های شکسته و کتاب‌های نیم‌سوخته‌، صدای ناله و فریاد، همه را چنان ماهرانه به تصویر می‌کشد که نفس در سینه‌ی خواننده حبس می‌شود. هر دست لرزانی که برای کمک دراز شده، هر نامی که میان اشک و  فریاد می‌شود، چنان در متن جاری است که گویی فاجعه نه در گذشته، که همین اکنون در برابر چشمان خواننده رخ می‌دهد.

اما کاج تنها زخمی نیست که بر پیکر این دیار نشسته است. نویسنده، در طول داستان، به حوادث غم‌انگیز دیگر نیز انگشت می‌گذارد؛ از جمله حادثه‌ی غم‌انگیز مکتب «سیدالشهدا»، که در آن، دژخیمان زمان، جان ده‌ها دانش‌آموز دختر و پسر را گرفتند. هم‌چنین حادثه‌ی مکتب «عبدالرحیم شهید»، که در آن تعداد زیادی از شاگردان نخبه‌ی این مکتب پرپر شدند. مراکز آمادگی کانکور «کوثر دانش» و «موعود» که در آن، شمار بسیاری از دانش‌آموزان از سراسر هزاره‌جات، جان باختند. شفاخانه‌ی «صدبستر برچی» که در آن حتی بر نوزادان و مادران‌ خوابیده در بستر هم رحم نکردند و حمله‌ی انتحاری «کلب ورزشی میوند» که در آن جوانانی که برای ساختن آینده‌ای روشن‌تر مبارزه می‌کردند، در یک آن به خاک و خون کشیده شدند.

این‌ها تنها نام‌هایی نیستند که بر دیوار حافظه‌ی جمعی مردم برچی نوشته شده‌اند، بلکه هرکدام روایتگر زخم‌هایی‌اند که با نیش زهرآگین تعصب و حسادت بر پیکر این خاک نقش شده‌اند و تا همیشه، روسیاهی عاملان‌شان و زمام‌داران این خاک را بر دیوارهای تاریخ به تصویر خواهند کشید؛ دیوارهایی که حقیقت را هرگز از یاد نخواهند برد، هرچند بارها بخواهند آن را سانسور کنند و از نگاه‌ها بزدایند.

ساحت دیگر داستان

در سایه‌ی روایت اصلی این رمان، روایت دیگری نیز جریان دارد؛ روایتی از چهره‌ی دیگر غرب کابل؛ چهره‌ای که با وجود زخم‌های عمیق، هم‌چنان لبخند می‌زند، زمزمه‌ی زندگی را تکرار می‌کند و در دل آن‌هایی که به انسانیت و مدنیت ایمان دارند، بذر امید می‌کارد.

نویسنده خیلی آگاهانه روایت را کش می‌دهد، نه از روی تفنن درازنویسی، برای آنکه نیم‌نگاهی به پس‌کوچه‌های برچی بیندازد؛ پس‌کوچه‌هایی که با دیوارهای گلی قد کشیده، اما با فاصله‌ی اندک روی دروازه‌ها نگاه‌ها به تابلویی بخیه می‌خورد؛ تابلویی که تنها آدرس و نشانه نیست، بلکه گواهی است از شعور و از آینده‌نگری مردمی دردمند، اما راست‌قامتی که در برابر هیچ مصیبتی زانو نزده‌اند.

نویسنده می‌کوشد در این روایت نشان بدهد که در هر گوشه‌ی برچی، مکتبی، مرکز آموزشی و دانشگاهی بنا شده است. هر کوچه‌ی این شهر، نشانی از آگاهی و دانایی بر خود دارد. با وجود تمام تهدیدها، چراغ آگاهی هم‌چنان روشن مانده است: دختران و پسران این دیار، با کتاب‌هایی در دست، در مسیر دانایی گام برمی‌دارند، بی‌آنکه ترس و ناامیدی بر اراده‌ی‌شان چیره شوند. اینجا، رهروان آگاهی نه برای امتحان که برای زندگی درس می‌خوانند. برای ساختن فردایی بهتر، برای ساختن جهانی عاری از جهل و تعصب. تلاش می‌کنند که این تبدیل به گفتمان مسلط شود نه آن‌چه دژخمان با آن‌ها می‌کنند: «… هیچ نقطه‌ی این منطقه بدون کورس و مکتب نیست. بدون دانش‌آموز و دانشجو نیست. در نقطه‌نقطه‌ی این‌جا، ده‌ها مرکز آموزشی وجود دارند و بچه‌های مردم دسته‌دسته می‌روند و درس می‌خوانند.»

در این روایت، برچی تنها گوشه‌ای از شهر کابل و تنها یک مکان جغرافیایی نیست. این شهر یک استعاره است؛ استعاره‌ای از ایستادگی در برابر تاریک‌اندیشی و واپس‌گرایی و افراطیت. کوچه‌های خاکی و پرپیچ‌وخم آن، چنان شریان‌هایی حیاتی هستند که در آن امید و انسانیت و مدنیت جریان دارند. دیوارهای گلی و ساده‌ی آن، علی‌رغم زخم گلوله‌ها و انفجارها، هنوز لوحه‌های کورس‌ها و مکاتب را بر دوش می‌کشند. هر دانشجو و دانش‌آموز برچی پس از این همه حادثه‌ی وحشتناک زمین‌گیر نشده‌اند و استوارتر از پیش ایستاده‌اند: «ما نباید تسلیم شویم، ما حق تسلیم شدن نداریم. به هیچ قیمتی و در هیچ شرایطی. نباید ناامید شویم. نباید از پا بیفتیم. ایستادگان‌مان مسیر افتادگان‌مان را دنبال کنند… ما دیگر سلاحی نداریم. تنها سلاح ما همین‌هایند؛ تلاش و انگیزه… عظمت آدمی در این است که متوقف نشود. تن ندهد، به هیچ یأسی و به هیچ شکستی.»

این روایت نشان می‌دهد، هرچند در غرب کابل، اغلب مادران بر اثر جور روزگار بیسواد مانده‌اند، اما آن‌قدر شیفته‌ی آگاهی‌اند که هیچ آرزوی به جز باسواد شدن فرزندان‌شان ندارند. شب‌ها، در کنار فرزندان کوچک‌شان می‌نشینند و با لبخند خسته؛ اما امیدوار، به زمزمه‌ی الفبای فرزندان‌شان گوش می‌سپارند. هر هجایی که از زبان کودکی جاری می‌شود، مرهمی است بر تمام زخم‌های کهنه‌ی آنان. اینجا، مادران از طریق آموزش پنهان به فرزندان‌شان می‌آموزند که آموختن فقط یک وظیفه نیست؛ انتقامی است از جهل، مقاومتی است در برابر تاریکی و خاموشی. آنان با آنکه روزی فرزندان‌شان را در انفجارها از دست دادند، هنوز فرزندان دیگرشان را به مکتب و دانشگاه می‌فرستند، انگار که هر صنفی که فرزندشان پشت سر می‌گذارد، زخمی را از لوح دل آن‌ها پاک می‌کند.

نویسنده‌ با اشاره به ظاهر فقیر پدرانی که به سراغ فرزندان‌شان در کاج می‌آیند، نشان می‌دهد که در غرب کابل پدران، با دستان پینه‌بسته، در کارگاه‌ها و سرک‌ها عرق می‌ریزند تا فرزندان‌شان در روشنایی درس و دانش، آینده‌ای بهتر بسازند. پدران فقیر و زحمتکش برچی، با کم‌ترین امکانات، زندگی می‌کنند؛ اما رؤیای معلم و داکتر و انجنیر شدن فرزندان‌شان را در دل‌های سرشار از امید‌شان می‌پرورانند. فقر شاید در خانه‌های گلی‌، هم‌نشین‌شان شده باشد، اما در ذهن و ضمیرشان، چیزی جز امید آگاهی و پیشرفت جای نگرفته است.

این روایت نشان می‌دهد که حادثه‌ی کاج و امثال آن زخم‌هایی عمیق بودند، اما نه بر تن غرب کابل، بلکه بر روح تاریک دژخیمانی که از نور می‌هراسند. در اینجا، مرگ توان خاموشی شعله‌های اندیشه و آگاهی را ندارد. در اینجا، کتاب و قلم و انگیزه و تلاش، چهاردیواری استواری است که مردم به آن پناه برده‌اند. نسل نوین غرب کابل در این پناهگاه خو گرفته‌اند، اما نکته‌ی شگفت اینکه آنان بیش از خود، متوجه دانش‌آموزان کوچک خانه و خانواده‌ی‌شان هستند؛ دوست دارند آیندگان‌شان زودتر از همه با کتاب و قلم آشنا شوند و مسیر فردای خود را درست ترسیم کنند. نویسنده‌ی «دیوارهای زخمی»، جملاتی ژرف و معناداری را بر زبان سرور، شخصیت اصلی داستان، می‌نشاند. آنجا که او به برادرزاده‌ی کوچکش می‌گوید: «تو هم می‌توانی قصه‌های خودت را بنویسی، خالق. قصه‌های هم‌کلاسی‌هایت را، قصه‌های مکتب و معلمانت را، قصه‌های پدر و مادر و همسایگان را. قصه زیاد است؛ تو فقط قصه نوشتن را یاد بگیر.»

همین‌گونه، نویسنده با برشمردن نام‌های دخترانی که در کاج پرپر شده‌اند، نشان می‌دهد که در برچی، انسانیت گوی سبقت را از جنسیت ربوده است و اهریمن تاریکی با تمام نیرنگش در مصاف با روشنایی زانو زده است. در اینجا کتاب‌ها جنسیت نمی‌شناسند، قلم‌ها میان انگشتان، نگاه تبعیض‌آمیز ندارند. اینجا، دانش‌آموز بودن، فراتر از پسر و دختر بودن است. آنان، دوشادوش هم، در صنف‌های درسی، در میان چهاردیواری‌هایی که مدنیت و انسانیت را نوید می‌دهند، زنده‌اند. دختران برچی، نه در تاریکی که در روشایی در حرکت‌اند و برادران‌شان شانه‌به‌شانه‌ی آنان، به سوی فردای بهتر قدم برمی‌دارند. در این دیار، مرد و زن بودن اهمیتی ندارد، آنچه اهمیت دارد، انسان بودن است و همین نگاه بلند و انسانی، خاری در چشمان کور‌دلان زمان شده است: «دختران و پسران دسته‌دسته، باهم به مکتب می‌رفتند، کورس می‌رفتند. لباس‌های‌شان منظم می‌بود؛ پیراهن سفید و پتلون سیاه. اگر شوقی می‌داشتند، نکتایی هم می‌بستند. دختران با چادرک‌های سفید و لباس‌های سیاهِ اتوکشیده و منظم، کیف‌های گردنی را از شانه می‌آویختند و در جمع‌های دوسه نفری، با نخره گام برمی‌داشتند… »

در پایان، رمان «دیوارهای زخمی» نه‌تنها روایتی از حادثه‌ی کاج و سایر زخم‌های غرب کابل است، بلکه روایتی از امید و اراده‌ای است که از دل تاریکی سر برمی‌آورد. این دیار تنها یک منطقه‌ی زخمی و آسیب‌دیده نیست؛ بلکه نمادی از ایستادگی، آگاهی و ایمان به فردای بهتر است. نویسنده نشان می‌دهد که حتی در میانه‌ی انتحار و انفجار، مردم این شهر شعله‌ی دانایی را روشن نگه داشته‌اند. دختران و پسران، پدران و مادران، همگی به مبارزه‌ با هیولای چند سرِ جهل ادامه می‌دهند؛ مبارزه‌ای که در آن، کتاب و قلم، تنها سلاح‌های‌شان است. در این شهر، مرد و زن در کنار هم، برای تحقق رؤیای‌شان می‌جنگند. اینجا، زخم و امید در هم آمیخته‌اند؛ زخم‌ها عمیق‌اند، اما امید عمیق‌تر از آن. دیوارهای زخمی این دیار، نه نشانی از شکست، بلکه گواهی بر ایستادگی‌اند. این رمان نشان می‌دهد که هیچ نیرویی، حتی کشتار و انتحار، نمی‌تواند شعله‌ی دانایی را خاموش کند. غرب کابل نه‌تنها زنده است، بلکه در تمام شریان‌هایش امید، اراده و ایستادگی جریان دارند.