ادبیات • اسلایدر • فرهنگ و هنر

صدایی باشد فراتر از مرزها؛ متن سخنرانی منتقدان برنامۀ نقد و بررسی رمان «دیوارهای زخمی» اثر عصمت الطاف، نویسنده و روزنامه‌نگار

پیاده‌کننده: محمدسخی رضایی، مترجم و روزنامه‌نگار

اشاره:

برنامۀ نقد و بررسی رمان «دیوارهای زخمی»، عصر سه‌شنبه، ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴خ. با همت کافۀ کتاب و رستورانت عمارت بلخ، در تهران برگزار شد. در این برنامه که با اشتراک تعدادی از اهالی ادبیات و فرهنگ و هنر افغانستان، به صورت حضوری و مجازی، برگزار شده بود، دکتر مجتبی نوروزی، پژوهشگر و استاد دانشگاه؛ دکتر سرو رسا رفیع‌زاده، پژوهشگر ادبی و استاد دانشگاه؛ دکتر محمدامین رشادت، پژوهشگر و استاد دانشگاه غرجستان؛ و عصمت الطاف، روزنامه‌نگار و نویسندۀ رمان «دیوارهای زخمی» صحبت کردند. گردانندگی این برنامه را نیز طیبه طنین، دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی در دانشگاه الزهرا به عهده داشت.

رمان «دیوارهای زخمی» پاییز ۱۴۰۳خ. توسط نشر آمو، با شمارگان ۵۵۰ نسخه در تهران منتشر شد. در ادامه، متنِ سخنرانی منتقدان این برنامه را دربارۀ این رمان می‌خوانید که بدون دست‌کاری، پیاده و ویرایش شده است.

  1. دکتر مجتبی نوروزی

مقدمه

بخشی از اتفاقات این داستان را من هم زیسته‌ام و  خیلی از این  اضطراب‌ها و مسائلی را که الطاف به خوبی توصیف کرده است، من هم تجربه کرده‌ام. شاید حداقل سه یا چهار تا از این وقایع انتحاری را من از نزدیک شاهد بودم یا این‌که حداقل اضطراب حاکم بر آن را درک کرده‌ام. رویدادهای انتحاری زیادند، من به دو سه تا از مهم‌ترین آن‌ها اشاره می‌کنم:

  1. واقعۀ دانشگاه کابل: در واقعۀ دانشگاه کابل، همان روز و همان لحظه، من در دانشگاه کابل بودم و خلاصه، به شکلی توانستیم از مهلکه فرار بکنیم.
  2. ۲٫ انفجار چهارراهی زنبق: اتفاقی که در وزیر اکبر خان، در مقابل سفارت آلمان اتفاق افتاد، به لحاظ قدرت انفجار، یکی از سنگین‌ترین‌ انفجارهای آن‌ سال‌ها بود. خیلی شدید بود. به خاطرم هست، در آن زمان دفترمان در قلعۀ فتح‌الله بود. یکی از صبح‌های ماه رمضان، حدود ساعت ۸ صبح، من داشتم آماده می‌شدم که سر کار بروم که حادثه اتفاق افتاد. محل اسکان ما طبقۀ بالا بود و طبقۀ پایین هم دفتر کارمان بود. دفتر شیشه‌های قدی بلندی هم داشت. من با چشم خودم قدرت موج انفجار را دیدم. این شیشه‌ها کاملاً از جای خودش بیرون آمدند و برگشتند.
  3. واقعۀ دهمزنگ: در روز حمله به جنبش روشنایی باز هم در کابل بودم. به خاطرم هست، صبح همان روز، با یکی از دوستان خبرنگار، در دفتر ما باهم گپ می‌زدیم. من گفتم، امروز خیلی نگرانم، احساس می‌کنم اتفاقی می‌افتد. اصلاً از صبح آن روز مضطرب بودم؛ چون می‌دانستم که خیلی از دوستان و رفقای نزدیک ما هم در جنبش هستند و فعال‌اند و در این راهپیمایی حضور دارند. جالب بود که ایشان خیلی با اطمینان گفت، نه اتفاقی نمی‌افتد. بعد از این‌که ایشان بااطمینان گفت اتفاقی نمی‌افتد، من گفتم، شاید ایشان از چیزی خبر دارد و ما نمی‌دانیم. یک خرده خیالم راحت شد؛ یعنی کمی اطمینان و آرامشی بر من حاکم شد. تا ظهر کارها را انجام دادم و ظهر، آن اتفاق افتاد؛ اتفاقی که نباید می‌افتاد.
  4. در سال ۱۳۹۷خ. روزی که می‌خواستم فردای آن به ایران برگردم و مأموریتم در کابل تمام شده بود، دوستان محبت کرده بودند و در کافه‌ای در سرک اول قلعۀ فتح‌الله، شهرنو کابل، برای من محفلی برگزار کرده بودند. محفل خیلی خوبی هم بود. مرحوم استاد زریاب هم محبت کرده بودند و تشریف آورده بودند. هم‌چنین، آرش بارز گیتار زد و خواند. دوستان دیگری هم در آن جلسه بودند. محفل کوچکی و جلسۀ خوبی هم بود؛ یعنی جمعاً ۲۰ الی ۲۵ نفر بودیم. صبح همان روز، سه نفر به من زنگ زدند، از خود دوستان فرهنگی ما هم بودند که با امنیتی‌ها یک خرده ارتباط داشتند. گفتند شما به جلسه نروید. گفتم برای چه نروم؟ گفتند حالا شما نروید، گوش کنید حرف ما را!

واقعیت این است که من تا نیم ساعت قبل از جلسه هم با خودم تردید داشتم. می‌گفتم، بروم یا نروم. لحظۀ آخر، گفتم می‌روم. حالا اگر مقدر باشد که اتفاقی برایم بیفتد، می‌افتد و اگر هم نه، حسرتی در دلم نمی‌ماند که لطف و محبت دوستان را بی‌پاسخ گذاشتم. رفتم و خوشبختانه اتفاقی هم نیفتاد؛ ولی واقعیت این است که تا پایان جلسه اضطراب بر من حاکم بود.

بخش اول، حُسن‌های اثر

حالا برگردم به کتاب، مفهوم مرکزی این کتاب که مدام تکرار هم می‌شود، مفهومی است به نام «هزاره»؛ یعنی یک گروه قومی در افغانستان که واجد یک‌سری ویژگی‌های خاص اجتماعی هستند. به نظر من، الطاف به خوبی توانسته است این ویژگی‌های اجتماعی را به مرور در ذهن مخاطب جا بیندازد. حالا مخاطبی که می‌فهمد و می‌شناسد و با محیط آشنا است و به تعبیر خانم دکتر رفیع‌زاده، تجربۀ زیستۀ خودش است یا از این قوم است یا از قوم دیگری، به هرحال این را درک می‌کند. وقتی رمان را می‌خواندم، همیشه با خودم می‌گفتم، اگر خودم را بگذارم به جای یک مخاطب صددرصد ایرانی‌ای که با این جغرافیا آشنا نیست و این اتفاقات را تجربه نکرده است، آیا او می‌تواند این داستان را درک کند؟ اتفاقی را که افتاده، می‌تواند بفهمد؟ اصلاً می‌تواند مفهوم هزاره بودن را بفهمد یا نمی‌تواند؟ این سؤالی بود که مدام برای خودم تکرار می‌کردم.

همان‌گونه که داستان را می‌خواندم، از یک جایی به بعد، دیدم که آری، می‌تواند مخاطبی که هیچ آشنایی‌ای با فضا و مکان داستان ندارد، کتاب را درک کند. من همیشه تلاش می‌کردم این پیش‌فرض‌های ذهنی‌ام را که تعریف کردم، کنار بگذارم و مثل کسی کتاب را بخوانم که هیچ آشنایی‌ای با موضوع ندارد. به نظرم، یکی از نقاط قوت این کتاب این است که می‌تواند آن نکات و ویژگی‌های بارز قومی و جمعیتی هزاره‌ها را منتقل کند.

  1. مفاهیم رمان

من در ادامه، به چند نکتۀ دیگر نیز می‌پردازم که مهم‌ترین آن‌ها پیوندی بین مفهوم هزاره و واقعیت اجتماعی است که در این کتاب به خوبی تصویر شده است.

الف. مفهوم آموزش: مفهوم اول، آموزش است. چون به هرحال عمدۀ این رویدادها و حوادث در محیط‌های آموزشی اتفاق می‌افتند، در کورس‌ها و در مکاتب اتفاق می‌افتند. وقایعی را روایت می‌کند که رخ داده است. نویسنده خوب توانسته این وقایع را تصویر بکند. اتفاقاً امروز در جلسۀ کاری‌ای، در یکی از دانشگاه‌ها، من در این مورد، برای دوستان ایرانی‌‌ام که مسئولین وزرات علوم هم بودند، یک‌خرده توضیح دادم. گفتم آقا، شما اصلاً مفهوم کلاس ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفری را که ساعت ۵ یا ۶ صبح برگزار می‌شود، می‌فهمید؟ خود این،  که ۶۰۰ نفر، ۵۰۰ نفر یا ۴۰۰ نفر در یک کلاس حضور پیدا می‌کنند، یک معنا دارد. بعضی از این کلاس‌ها را من رفته و دیده‌ام. همان کلاسی را که در کورس موعود، در آن انتحاری شد، قبلش آن را دیده بودم. آن هم، هنگامی که در کلاس استادی مشغول تدریس بود. آن عشقی که دختران و پسران را وادار می‌کرد تا در ساعت  ۶ صبح بیایند و در کلاس بنشینند، حکایت از اشتیاق بی‌مانند آن‌ها برای آموزش می‌کرد. من چون معلمی کرده‌ام، می‌فهمم که آرام کردن و وادار کردن ۲۰ نفر در یک کلاس که به درس و حرف شما گوش بدهند، یک هنر است. خُب، بخشی آن به هنر معلم برمی‌گردد؛ اما بخشی دیگر آن، اشتیاق طرف مقابل است؛ اشتیاقِ مخاطب شما است. من این اشتیاق را در آنجا دیدم؛ اشتیاقی که در جای دیگر ندیدم. واقعاً ندیدم. به عنوان کسی که چهارده‌پانزده سال معلمی کرده‌ام، سر کلاس‌های مختلف، با سطوح مختلف، با جمعیت‌های مختلف نشسته و حرف زده‌ام، آن اشتیاقی را که در کورس موعود دیدم، درجای دیگری ندیدم. این از کجا نشأت می‌گیرد؟ خُب، به لحاظ جامعه‌شناختی خیلی می‌شود حرف زد.

ب. مفهوم امید: به نظر می‌آید ادامۀ این اشتیاق، به مفهوم دیگری برمی‌گردد؛ یعنی صرف آموزش که معنا ندارد. خُب که چه؟ من بروم سر کلاس فیزیک، شیمی و ریاضی و غیره بنشینم که چه شود؟ این مفهوم دیگر مهم است و آن، امید است. من این را قبلاً بارها نوشته‌ و در جلسات مختلف هم تکرار کرده‌ام. این‌که از یک جایی به بعد نوک پیکان حملات انتحاری در دورۀ قبل، به سمت مراکز عمومی و به طور مشخص به سمت مراکز آموزشی تغییر پیدا کرد و این، دقیقاً هدف قرار دادن امید بود؛ یعنی طرف مقابل ـ کسانی که حملات را طراحی می‌کردندـ به خوبی می‌فهمیدند که یک جریان اجتماعی وجود دارد که دارد از مسیر آموزش تغییر اجتماعی ایجاد می‌کند. خیلی ساده بود، هرچند که خیلی‌ها نمی‌فهمیدند که طرف مقابل می‌فهمند. کسانی که هدف قرار می‌دادند، علتش این بود. بالاخره، هرموجود زنده‌ای که جانش را خطری تهدید کند، از خود واکنش نشان می‌دهد. آن‌ها می‌فهمیدید که اگر این مراکز را مورد حمله قرار بدهند، عده‌ای می‌گویند دست بکشیم، فایده‌ای ندارد؛ لذا این مراکز را هدف قرار دادند. در بقیۀ موارد هم همین بود. من معتقدم، اگر اهداف حملات انتحاری را در دورۀ جمهوریت؛ مخصوصاً از ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ به بعد یک بررسی بکند، که چه کسانی و کجاها مورد هدف قرار می‌گرفتند، کاملاً می‌تواند متوجه شود که یک طراح جدی پشت این قصه بوده است. این‌که چه کسانی و کجاها هدف قرار بگیرند، هدفمند بوده است. البته، بُعد تخنیکی مبنی بر این‌که کجا ممکن است هدف قرار داده شود، نیز مطرح بوده است.

فکر می‌کنم مفهوم محوری‌ای که در دورۀ جمهوریت، به واسطۀ جریان‌های مخالف وضع موجود، هدف قرار می‌گرفت، امید بود؛ امید به تغییر. وقتی جریان اجتماعی مورد هدف قرار می‌گرفت، آن‌ها امیدشان را از دست می‌دادند و آن‌گاه، جریان مقابل به هدف خودشان می‌رسیدند. به نظرم، این نکتۀ بسیار مهمی است.

پ. مفهوم جغرافیا: مفهوم جذاب دیگر، جغرافیا است؛ جغرافیایی به نام برچی. ممکن است خیلی‌ها تجربۀ زیست در برچی را داشته باشند و خیلی‌ها هم نداشته باشند. من زیاد رفته‌ام؛ یعنی رفت‌وآمد زیاد داشتم. اگر اشتباه نکنم، اولین پستی را که از افغانستان گذاشتم، از برچی بود. برچی صرفاً یک محله و یک جغرافیا نیست. ببینید جغرافیاها، مخصوصاً جغرافیاهایی که کلونی یک جریان اجتماعی خاص می‌شوند، معمولاً واجد یک‌سری معانی خاص می‌شوند؛ یعنی خود آن محل و خیابان مهم نیست، معنایی که آن جغرافیا حامل آن است، مد نظر ماست. به نظر من الطاف در این کتاب به این موضوع به خوبی پرداخته است.

ت. مفهوم تداوم: مفهوم چهارم، تداوم است؛ یعنی هم این جریان [کسانی که برای آموزش و از طریق آن، برای تغییر اجتماعی تلاش می‌کردند] مداومت دارد و هم جریان مقابل [کسانی که از طریق انتحار و انفجار، می‌خواستند آن‌ها را متوقف کنند]. این مداومت عنصر خیلی مهمی است و می‌شود در موردش مفصل حرف زد. چون الآن وقت کم است، نمی‌توانم آن را باز کنم؛ ولی می‌خواهم بگویم که در مورد تداوم این دو قطبی و تداوم این کشمکش (تداوم انتحاری و حمله، و تداوم آموزش) می‌شود مفصل حرف زد.

ث. مفهوم غربت: مفهوم دیگر، غربت است که به نظر من نویسنده به خوبی تصویر کرده است. شخصیت محوری دور از محل حادثه است، در ایران است؛ ولی دارد در کابل و در برچی اتفاقاتی می‌افتد و او، آن‌ها را روایت می‌کند. راوی گذشته و تجربۀ زیسته‌‌ای دارد که آن‌ها را در ذهنش مرور می‌کند و با اتفاقی که در زمان حال می‌افتد، پیوند می‌زند.

اگر خدای نکرده، برای یکی از عزیزان‌تان که در کنارتان است، اتفاقی بیفتد، یک نوع ضربه به روح‌تان وارد می‌شود؛ اما اگر آن عزیزتان از شما دور باشد، جنس ضربات روحی‌ای که به شما وارد می‌شود، متفاوت است. فکر می‌کنم، این دومی سخت‌تر است.  به نظرم، الطاف این دو نوع آسیب را خوب توصیف کرده است.

 بخش دوم، کاستی‌های اثر

نخست، متن در جاهایی، گزارشی شده است و خواننده حس می‌کند، با الطاف نویسندهٔ رسانه‌گر روبه‌رو است که دارد از حادثه گزارش می‌دهد.

دوم، بخش‌های کتاب هم نامنظم هستند که این البته بیشتر به صفحه‌آرا برمی‌گردد؛ چون الطاف، در نشر هم هست، این را یادآوری می‌کنم.

سوم، در قسمتی از داستان تکرارهایی اتفاق افتاده است که یک سرِ جاها خسته‌کننده است.

دکتر سرو رسا رفیع‌زاده

سال‌های قبل از سقوط، یک برنامۀ سروی داشتم و مناطق دشت برچی را باید بررسی می‌کردم. بعد از شناسایی خانواده‌های مستضعف، مساعدت‌های مالی‌ای را باید به بعضی از خانواده‌ها می‌رساندم. این مساعدت‌ها از سوی یک شرکت خانوادگی‌ بود.

اگر این کتاب را بدون آن برنامۀ سروی می‌خواندم، شاید نمی‌توانستم درست درک کنم؛ چون قبلاً آنجا، به‌خصوص، قسمت‌های آخر دشت برچی و قسمت‌های خیلی محروم‌ترش، نرفته بودم. البته تا قسمت‌های اول برچی؛ به‌خصوص جاهایی که در این کتاب آمده، تا مکتب حربی یا مدرسه نظامی که اوایل برچی است و بعد تا مکتب معرفت و مکتب خاتم‌الانبیاء، رفته بودم. در زمان توزیع کمک‌ها وقتی به دشت برچی رفتم، کوچه‌کوچۀ دشت برچی را پر از آموزشگاه دیدم. در هرجا و در هر پس‌کوچه تابلویی خودنمایی می‌کرد و واژۀ دانش با ترکیب‌های مختلف؛ مانند طلوع دانش، جهاد دانش، تلاش دانش و غیره دیده می‌شد. واقعاً دشت برچی را نبض زنندۀ آموزش، آموزشگاه و علم و دانش یافتم. با آن‌که محروم‌ترین اقشار جامعه در این منطقه زندگی می‌کردند؛ ولی به این نتیجه رسیده بودند که قدرت از سلاح و بازو، به قلم و دست (انگشتان) و مغز منتقل خواهد شد. یا به عبارتی، قدرت نرم جای قدرت سخت را خواهد گرفت در آینده.

هزاره و دشت برچی نمادی بود و از مردم هزاره نمایندگی می‌کرد که اگر می‌خواهند فردای بهتری را رقم بزنند، باید به این سمت رفت؛ ولی متأسفانه همان‌طوری که در صحبت‌های جناب دکتر نوروزی هم آمد، دقیقاً همین‌جا به عنوان هستۀ محوری و کانونی که موجب یک تحول در آینده خواهد شد، هدف قرار گرفت. هم از لحاظ قومی و هم مذهبی، برچی به عنوان یک نقطۀ کانونی در محور توجه گروه‌های شرارت‌پیشه قرار گرفت.

به هرحال، این اثر الطاف از نظر من، یک اثر دیاسپورا یا ادبیاتِ در غربت می‌باشد. یا می‌شود در آن دسته از ادبیات دسته‌بندی کرد که دغدغه‌ها، دل‌مشغولی‌ها و نگرانی‌های مهاجران افغانستانی را روایت می‌کند. چه برای من که خیلی دورتر و چه برای کسانی که در کشورهای دور و بر افغانستان هستند. واقعاً این‌ها یک دغدغۀ همیشگی بوده و یک نگرانی است؛ به دلیل این‌که هر کسی که مهاجرت کرده، عزیزانش و اعضای خانواده‌اش را پشت سر گذاشته و با دست خالی آمده است.

داستان «دیوارهای زخمی» از نگاه من، به گزارش سرراست و مستقیمِ حوادث و واقعیت‌ها می‌پردازد. تنها چیزی که هست، از شخصیت‌های داستانی استفاده کرده و با این شخصیت‌های داستانی روایتش را به پیش می‌برد.

داستان، با روایتی از شخصیت اصلی داستان، سرور، شروع می‌شود. او درحالی‌که هنوز بی‌هوش است و صداهای مبهمی را که از دوروبرش می‌گذرد، می‌شنود. انگار در شفاخانه یا بیمارستان است. آسیب جدی به بدنش وارد نشده و فقط از موج انفجار یا هرچه بوده، از ترس و اضطراب بیهوش شده است. به هرحال، داستان از این‌جا شروع می‌شود؛ ولی هم‌چنان با این ابهام که ما نمی‌دانیم این اتفاق در کدام زمان برای سرور اتفاق افتاده است. در این‌جا زمان درهم می‌شود و روایت به سوی ابهام می‌رود. و این یکی از شگردهای خوب داستانی است که در این داستان به کار گرفته شده است. فکر می‌کنم حتی شاید در این راستا الطاف نوآوری به خرج داده باشد؛ به خاطری که بعداً که گزارش به پیش می‌رود، می‌بینیم این شخصیت اصلی در حقیقت در ایران حضور دارد و در آن‌جا کار می‌کند و صبح زود، برای خوردن صبحانه در یکی از روزهای جمعه که کمی دیرتر باید سر کار برود، با همسرش، متوجه می‌شوند که در کابل اتفاقی افتاده و این روز، روز جمعه است و در روز جمعه، برنامه‌های تمرینی و یا آزمایش کانکور را برگزار می‌کردند. فاجعۀ حمله به مرکز آموزشی کاج هم در روز جمعه افتاده بود. همۀ این‌ها با واقعیت خیلی نزدیک هستند و به گزارش مستقیم وقایع، داستان را نزدیک می‌کند. بعد می‌روند پای پست‌های فیسبوکی که من حتی احتمال می‌دهم، بعضی از این پست‌های فیسبوکی دقیقاً همان چیزهایی باشند که در آن روز اتفاق افتاده و جمع‌آوری شده باشد و حتی شاید گزارشی باشد از تجربۀ واقعی زیستۀ خود نویسنده که همان روزها این چیزها در ذهنش آن‌قدر ته‌نشین شده که این را بیاید دوباره به روایت در بیاورد.

در این‌جا عمق فاجعه روایت می‌شود و ما عمق روایت را در جایی می‌بینیم که شخصیت گرچه ظاهراً در ایران است؛ ولی در صحنۀ حادثه در تمام لحظات و دقایقی که در کاج می‌گذرد، حضور پیدا می‌کند.

«دیوارهای زخمی» داستان خیلی خوبی است. در موارد خیلی کم، شاعرانه می‌شود؛ مثلاً بعضی جاها خیلی زیبا هست: «بیرون دروازه ازدحامی پدید آمده بود. مهاجم انتحاری همین فرصت را غنیمت شمرده و خودش را به دل آن‌ها زده بود.»

تا اینجا گزارش سرراست است؛ اما از این‌جا به بعد، خیلی زیبا بیان می‌کند: «موج و صدای مهیب اول به دانش‌آموزان و بعد، به دیوار مکتب و خانه‌های دو سوی کوچه برخورد کرده و بچه‌ها را در مسیرش لنگ‌و‌لاش به چهار طرف پرت کرده بود. بعد، کوچه‌کوچۀ دشت برچی را دویده و به درون خانه‌های مردم راه کشیده بود. به این هم اکتفا نکرده بود. درون رگ‌های مردم دویده بود و دل‌ها و استخوان‌های زیادی را لرزانده و فروریخته بود؛ درست مانند شیشه‌های پنجرهای‌شان.»

این‌جا خیلی قشنگ عمق فاجعه را گفته است؛ ولی با زبان خیلی شاعرانه. گرچه حادثه تکان‌دهنده است؛ اما وقتی این را می‌خوانیم، با زبان خیلی قوی‌ای که به کار رفته، عمق فاجعه را در‌می‌یابیم. وقتی به این قسمت رسیدم، واقعاً تحسین کردم. از این نمونه‌ها کم داریم در این اثر؛ ولی بیشتر زبان، زبان گزارش سرراست و مستقیم است که به طرز عمیقی در ژرفای فاجعه غوطه می‌زند و با روایت سوم‌شخص از طریق ذهن‌خوانی شخصیت، خواننده را با خود همراه می‌کند. بنابراین، هنوز مانده تا به زبان داستانی یا زبان داستان برسد.

چیز دیگری که مرا خیلی متعجب کرد و خیلی قابل تحسین دانستم، شخصیت‌پردازی داستان است. نویسنده در شخصیت‌پردازی، کلیشه‌های جنسیتی را پشت سر گذاشته است و یا کلیشه‌های جنسیتی را نقد کرده است. به دلیل این‌که اتفاقات و مسائلی را که روایت کرده، مطئنم که تعمدی بوده است. می‌خواهد برای روشنفکر جامعۀ هزاره بگوید که دیگر «نه» بگویند به آن کلیشه‌های جنسیتی‌ای که جامعه آن‌ها را هنجار می‌داند. به این لحاظ، هنجارها در روایت پشت سر گذاشته شده و آن نگاه انسانی نسبت به انسان در این کتاب خیلی هم به صورت ملموس و هم واقعاً تحسین‌برانگیز است. از این لحاظ، خیلی خوشحالم. حتی برای نقد فیمینیستی یا جنسیتی هم این کتاب، کتاب خوبی است، برعلاوۀ این‌که از لحاظ نقد جامعه‌شناختی می‌تواند مورد بررسی قرار بگیرد. جناب دکتر نوروزی عزیز هم به بعضی از جهات جامعه‌شناختی آن پرداختند.

کاستی‌های اثر

الف. برای گفتن حرفی، مقدمه‌چینی زیاد شده است که باعث می‌شود پیوند میان متن و مخاطب از بین برود.

ب. شاهد خطاهای دستوری هستیم؛ مثلاً در یک جمله دو فعل منفی به کار رفته است که یکی از آن‌ها اضافی است.

پ. در بخش کاربرد زمان‌ها و فعل‌ها خطاهایی دیده می‌شود.

ت. جمع آوردن فعل‌هایی که به اسم‌های بیجان برمی‌گردد، از نظر بسیاری از فارسی‌زبانان نادرست است. در این‌جا این افتاق افتاده است.

ث. داستان به تصویر می‌کشد؛ یعنی نشان می‌دهد؛ اما در این جا ما بیشتر با توصیف روبه‌رو هستیم

دکتر محمدامین رشادت

من این کتاب و این روایت را در ژانر فاجعه مطالعه کرده‌ام و دوست دارم که از منظر چارچوب فاجعه و نظریۀ فاجعه به این روایت و رمان نگاهی داشته باشم. فاجعه چه طبیعی باشد؛ مثل زلزله و سیل و امثال آن یا غیرطبیعی باشد؛ مانند جنگ و انفجار و انتحار، پیامدهایی برای جامعه و گروه‌های اجتماعی دارد. جامعه‌شناسی فاجعه به این می‌پردازد که چگونه از فاجعه جلوگیری شود و وقتی فاجعه رخ می‌دهد، در حین فاجعه چه کارهایی باید صورت بگیرد و چه پیامدهایی برای گروه‌ها، افراد و اشخاص بر جای می‌گذارد. این پیامدها چگونه مدیریت می‌شوند و آدم‌ها چگونه به زندگی برمی‌گردند. جامعه‌شناسی فاجعه بیشتر با این رویکرد به پدیدۀ انتحار، انفجار و مسائل طبیعی می‌نگرد.

باتوجه به این چارچوب، وارد رمان «دیوارهای زخمی» می‌شویم و ببینیم که این اثر چگونه توانسته با شاخص‌هایی که عرض کردم، از عهدۀ پاسخ‌گویی به شاخص‌های نظریۀ فاجعه برآید.

رابطۀ رمان و جغرافیا

در نخست رابطۀ رمان و جغرافیایی را بیان می‌کنم که این حادثه یا فاجعه در آن اتفاق افتاده است. همان طوری که دکتر نوروزی هم فرمودند، جغرافیایی که در آن فاجعه و یا رمان اتفاق می‌افتد، خیلی مهم است.

مکان و فضای داستانی در هر داستان و رمانی هست. ما در همۀ داستان‌ها و روایت‌های نویسندگان دیگر افغانستانی، مکان و فضایی برای داستان داریم. کنش و واکنش‌ها، دیالوگ‌ها و رخ‌دادهای داستانی به هرحال در فضایی اتفاق می‌افتد. همۀ داستان‌ها مکان‌مند و زمان‌مند هستند. این روایت، دیوارهای زخمی، هم قطعاً مکان‌مند است. منتها باید ببینیم که جغرافیا در این روایت، چگونه بازتاب یافته است و چگونه فهم شده است.

برچی یا غرب کابل در واقع همان جغرافیای رمان است که این حادثه یا فاجعه در آن اتفاق می‌افتد. خُب، برچی یا غرب کابل همان‌طوری که آقای دکتر نوروزی هم فرمود، با تفسیرهای متعدد و متناقضی در سال‌های اخیر روبه‌رو بوده است؛ یعنی آدم‌ها از منظرهای گوناگونی به برچی نگاه کرده‌اند. حرف‌های متناقضی، دربارۀ برچی داریم و شنیدیم. بعضی‌ها گفتند کلیساهایی وجود داشته‌اند و نمی‌دانم، چه‌هایی وجود داشته‌اند. برخی دیگر با توجه به آن تصویری که از برچی داشته‌اند، در آنجا انتحار انفجار می‌کردند؛ یعنی آن‌ها هم با یک پیش‌ذهنیتی می‌آمدند و در آن‌جا انتحار می‌کردند. آن‌ها تصوری که از برچی و از آن منطقه داشتند، باعث می‌شد که بیایند و در آنجا خود را منفجر کنند و آسیب برسانند.

دیوارهای زخمی بخشی از آن ویژگی‌های برچی را و یا بخشی از شرایط و وضعیتی را که برچی در این پانزده سال اخیر داشته، روایت می‌کند. به هرحال، در برچی همه چیز وجود دارد؛ از جملۀ آن‌ها، یکی همین انتحار و انفجار است که ممکن است از دید خیلی‌ها پنهان مانده باشد؛ اما عصمت الطاف این واقعیت‌ها را روایت کرده است.

یادمان باشد دوستان عزیز که برچی نه از دید من که یک برچی‌نشین بودم، بلکه از دید کسانی که بیرون از برچی هم زندگی می‌کردند، درواقع پویاترین و پرتحرک‌ترین ناحیۀ شهر کابل بوده است. برچی در حاشیۀ شهر کابل است؛ اما این حاشیه بودن مانع از این نشد که بر متن تأثیر نگذارد؛ بلکه دغدغه‌هایی فراتر از متن داشت و گاهی همین حاشیه‌بودگی برچی، متن را به چالش می‌کشید.

ویژگی‌های این جغرافیا

  1. آموزش: نخستین چیزی که در رمان دیوارهای زخمی وجود دارد و من هم متوجه‌اش شده‌ام، این است که علاقه به تحصیل و دانایی، هم در رمان دیوارهای زخمی بازتاب یافته و هم واقعیت‌های میدانی تأیید می‌کند که در این منطقه وجود دارد. دکتر نوروزی هم در این مورد فرمودند. من چند شاخص برای این تحصیل و جست‌وجوی دانایی در برچی برای شما عرض می‌کنم و مطئنم که شما با من موافق هستید:
  2. کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های بزرگ در این منطقه وجود دارند؛ کتاب‌فروشی‌هایی که کتاب‌های معاصر ارائه می‌کنند؛
  3. دانشگاه‌های خصوصی معتبر در همین منطقۀ جغرافیایی وجود دارند؛
  4. بیشترین آموزشگاه‌ها مربوط به همین منطقۀ جغرافیایی است؛ چیزی که دکتر نوروزی هم فرمود؛
  5. نیروهای انسانی خلاق هم به احتمال زیاد مربوط به همین منطقه است؛ هنرمندان، نویسندگان و دیگر صاحبان نوآوری‌؛
  6. در بیست سال اخیر، مباحث علمی و فرهنگی نخست در همین محدودۀ جغرافیایی مطرح می‌شدند. این مبالغه نیست، مباحث علمی ابتدا در این نقطۀ جغرافیایی مطرح می‌شد، بعد به دیگر نقاط کابل و کشور، سرایت می‌کرد.

درواقع، آموزش، تحصیل و تلاش برای دانایی، در این محدوده وجود داشت و این‌ها در رمان دیوارهای زخمی بازتاب یافته‌اند. نیک‌بخت، یکی از شخصیت‌های داستان، در جایی می‌گوید، اگر دوباره به افغانستان برگردم، چه کارهایی انجام می‌دهم؛ یعنی نویسنده حتی با رؤیاهای نیک‌بخت هم کار دارد. می‌گوید رؤیاهای او چه است: اول باید یک مهد کودک بسازد (کودکستان)، بعد مکتب ابتدائیه و بعد به لیسه ارتقایش بدهد و نام این‌ها را هم بگذارد رؤیا: مکتب رؤیا، لیسۀ رؤیا. این رؤیای زنی است که در یک محدودۀ جغرفیایی زندگی می‌کند و می‌خواهد کودکستان بنیان‌گذاری کند، مکتب ابتدایی، لیسه و دانشگاه تأسیس کند. این درواقع، تلاش برای دانایی و جست‌وجو برای آموزش است که بسیار خوب در رمان بازتاب یافته است.

  1. وطن‌دوستی و تلاش برای آبادانی کشور: دومین ویژگی‌ای که در رمان آمده، مسئلۀ وطن‌دوستی و تلاش برای آبادانی کشور است؛ یعنی مردمان این جغرافیا، در واقع، یکی از آرزوهای‌شان این است که برای این کشور کاری انجام دهند. همین نیکبخت می‌گوید، وقتی دوباره برگردم به کابل، من گزینه‌های زیادی دارم. او منتظر یک تحول جدید در افغانستان است تا دوباره به کابل برگردد. گزینۀ اول او مسائل آموزشی است؛ اما گزینۀ دومش، ایجاد کارگاه بسیار کلان خیاطی یا دوزندگی است و آن را خودش مدیریت کند، جنس‌های خوب عرضه کند و برای تعدادی از هم‌وطنانش زمینۀ کار را فراهم کند.
  2. تاب‌آوری و مقاومت: سومین چیزی که در این جغرافیا برجسته است، تاب‌آوری و مقاومت است. براساس آنچه نویسنده گفته و ما هم شاهد بودیم، نود درصد انفجارها و انتحارها در همین جغرافیا اتفاق افتاده‌ است. کورس‌های آموزشی، مسجدها، باشگاه‌ها و حسینیه‌ها در معرض خطر بودند و مورد انفجار و انتحار قرار می‌گرفتند. در لابه‌لای رمان، اسامی این مکان‌ها آمده است؛ یعنی در این بیست سال، تقریباً همۀ این مراکز مورد انفجار و انتحار قرار گرفت.

آدم‌هایی که در این‌ جغرافیا از فاجعه عبور می‌کردند، هم مقاومت از خود نشان می‌دادند و هم تاب‌آوری. صفحۀ ۱۳ را در اینجا مرور می‌کنم. این قسمت متن می‌تواند سندی باشد برای این‌که مقاومت و شجاعت، علی‌رغم این انفجارها و انتحارها و آسیب‌های شدید آن‌ها، چطور در روحیۀ مردم وجود داشت. این بخش را سرور در ذهنش می‌گوید. «ترس کجا بود مرد، مرا خیال خود کرده‌ای لابد. من خودم ترسم. ترس از من زاده می‌شود. هرجایی که بروم، ترس خودش را پس می‌کشد و صحنه را برایم رها می‌کند. توان روبه‌رو شدن را با من ندارد. من این را چند کرت دیدم. تجربه کردم. ترس هم مرا دیده است. می‌شناسدم. برای همین از تأثیرش بر من ناامید است. هرجایی که قدم بگذارم، دامنش را جمع می‌کند و می‌رود.»

این قسمت، فکر کسی است که زخمی است و در بستر به سر می‌برد. بازهم می‌گوید ترس از من می‌هراسد، نه من از انتحار. دیوارهای زخمی، این چنین تاب‌آوری و مقاومت را روایت می‌کند.

  1. ۴. حضور و مشارکت زنان در اجتماع: مسئلۀ دیگری که در رمان و در این جغرافیا وجود دارد، مشارکت زنان در عرصه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی است که این نقطه‌قوت این جغرافیا است. شخصیت‌های داستان، سرور و نیکبخت، اولی در مغازۀ خواروبارفروشی‌ای در تهران کار می‌کند و دومی، در همین تهران، در یک کارگاه خیاطی کار می‌کند؛ یعنی از همین جا ما متوجه می‌شویم که زنان و مردان این جغرافیا، دوشادوش یکدیگر برای پیشرفت زندگی و برای مسائل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و برای مسائل فرهنگی فعالیت می‌کنند. زنان و دختران برچی، هم در زمینۀ اجتماعی و اقتصادی و هم در زمینۀ فرهنگی، دوشادوش مردان حضور داشتند. این ویژگی ممکن است در بسیاری از مناطق افغانستان وجود نداشته باشد. منتها، رمان دیوارهای زخمی، این همراهی زنان و مردان را در این جغرافیا انعکاس داده است. این ویژگی در این رمان برجسته است. این نشان می‌دهد که حضور و مشارکت زنان در تمامی زمینه‌ها، یک نقطه‌قوت است.
  2. مشارکت و مسئولیت‌پذیری جمعی: ویژگی پنجمی که این رمان انعکاس می‌دهد، مشارکت و مسئولیت‌پذیری جمعی در هنگام فاجعه است. فاجعه وقتی رخ می‌دهد، ممکن است خیلی‌ها در صحنه حضور پیدا نکنند؛ اما در این رمان می‌بینیم که آدم‌ها دل به دریا می‌زنند و با وجود احتمال انفجار یا انتحار دیگر، بازهم به کمک زخمیان و جان‌باختگان می‌شتابند. بعداً شمع روشن می‌کنند و مراسم یادبود برگزار می‌کنند. این‌‌ها، کارهای دسته‌جمعی و مشارکت مردمی را در هنگام فاجعه نشان می‌دهند.
  3. بعد از این‌که واقعیت‌ها و دردها بیان شد، چه کار می‌شود کرد؟ ما سه مرحله داریم: ۱٫ معلومات؛ ۲٫ اطلاعات که معلومات پردازش‌شده است؛ و ۳٫ آگاهی.

رمان دیوارهای زخمی که دردها و رنج‌ها را روایت می‌کند، در مرحلۀ اطلاعات است. این به تنهایی نمی‌تواند منجر به آگاهی شود. ما چگونه می‌توانیم از روایت درد و رنج، همبستگی، رشد و توانمندی جامعۀ خود را تأمین کنیم و هم بتوانیم از تکرار حادثه جلوگیری کنیم؟ کسی که می‌خواند، یک سطحی از آگاهی هم برایش ایجاد شود. به آن مرحله ما نرسیده‌ایم. فعلاً چیزی پردازش‌شده است. درد به صورت هنرمندانه بازتاب یافته است. منتها آگاهی بعد از این است که هنرمندانی بیایند فیلم بسازند یا جامعه‌شناسان بیایند از این داده‌ها و اطلاعات برای نظریه‌پردازی استفاده کنند که با توجه به آن، چه کار می‌شود کرد.

کاستی‌های اثر

  1. زبان داستان: ما در داستان شاهد حضور سه لهجه هستیم؛ معیاری، هزارگی و ایرانی. بعضی از لهجه‌واژه‌ها، به روانی متن آسیب رسانده است که درک آن‌ها برای فارسی‌زبانان غیرهزارگی دشوارتر است.

بعضی از واژه‌های لهجۀ هزارگی برای من به عنوان یک تحصیل‌کردۀ هزاره هم تازگی دارند. اصلاً آن‌ها را متوجه نشدم؛ مانند بَوچه‌بَوچه، یا غَژه‌غَژه، کیب تا کیب و… احتمالاً در مناطق ما استفاده نمی‌شوند. درک لغات هزارگی، برای کسی که خارج از حوزۀ هزاره‌جات باشد، مشکل است. احساسم این است، اگر فارسی روان استفاده می‌شد، بهتر بود. به طور قطعی نمی‌توانم بگویم، این درست است یا نه؛ ولی احساس می‌کنم اگر به جای آن‌ها، واژه‌های معیاری جایگزین شوند، شاید بهتر باشد.

  1. انواع توصیف: در جامعه‌شناسی، دو نوع توصیف داریم؛ نازک و ضحیم. اولی، حادثه و واقعه را صرفاً گزارش می‌دهد و دومی، در کنار گزارش، معناها، پس‌زمینه‌ها و بافتارهای فرهنگی را هم ملاحظه می‌کند.

در رمان دیوارهای زخمی، از هردو نوع توصیف استفاه شده است. در بعضی جاها توصیفات نازک‌اند و در بعضی جاها، ضخیم‌. منتهی اکثریت رمان، همان توصیف نازک است. نمی‌دانم، در رمان بیشتر از کدام نوع توصیف استفاده شود.

  1. بازتاب و بازنمایی: ما دو اصطلاح داریم؛ بازنمایی و بازتاب. این رمان بازنمایی واقعیت است یا بازتاب واقعیت؟

در بازتاب یا «Reflection»، نمایش بی‌طرفانه از واقعیت صورت می‌گیرد؛ نمایشی بیرونی بدون دخالت ذهنیت و قدرت.

اما در بازنمایی یا «Representation» نمایش به صورت گزینشی انجام می‌شود. بعضی جاها فربه روایت می‌شود و بعضی جاها اصلاً گفته نمی‌شود. در بازنمایی، ما واقعیت‌ها را از فیلترهای فرهنگی و ایدئولوژیکی می‌گذرانیم و در معرض عام قرار می‌دهیم.

احساس می‌کنم، این رمان نمی‌تواند بازنمایی باشد. چرا؟ چون بازنمایی ارتباط با قدرت دارد. از یک فیلتر رد می‌شود. بعضی چیزها را بزرگ می‌نماید و بعضی چیزها را اصلاً نادیده می‌گیرد. رمان دیوارهای زخمی، انعکاسی از واقعیت است. منتها، انعکاس و بازتابی که زبان توصیفی نازک دارد. در واقع، انعکاس واقعیت‌ها است.

ممکن است کسی باشد که این فاجعه را فربه‌تر از این حکایت کند، منتها نویسندۀ رمان دیوارهای زخمی درحد توانش تلاش کرده از دو توصیف؛ نازک و ضخیم استفاده کند و هم به نحوی بازتاب دهد و انعکاس بدهد آن زخم و درد و آن واقعیتی‌ای را که در آن جغرافیا اتفاق افتاده است.

  1. نکتۀ آخر این‌که، در بعضی از قسمت‌ها راوی را گم می‌کنیم، مثلاً متوجه نمی‌شویم این‌جاها را کی روایت کرده. آیا ذهنِ نیکبخت و سرور، در کابل است یا خودشان؟ در اول داستان می‌گوید که ذهنش در کوچه پس‌کوچه‌های برچی می‌گردد؛ اما در پایان این بخش متوجه می‌شویم که نه، خود سرور در آنجا می‌گردد که مثلاً کاج را پیدا کند.