
خلّاقیت در مرگ، نوعی نوشتار مرگ است؛ انشای نابودی نیست، بلکه بدلکردن مرگ به ابزاری برای زندگی و تعریف آن است. وقتی حقیقت خیلی سرد و بدیع به سپهر واقعیت چنگ میاندازد، باید خود مرگ، دستکاری شود؛ نه بهمثابهی پایان زندگی، بلکه آغاز زندگی، ازاینروست که بسیاری حتا این “خودسوزی” امتیاز دیدند؛ همچون کالای لوکسِ رهایی. جامعهیِ بستهیِ غور، زیرِ سلطهیِ طالبان، به کارخانهیِ تولیدِ آرزوهایی پلید برای مردان پلیدی بدل شده است که تنها تنِ زنان و دختران را نشانه نمیرود، بلکه روح و جان و شرف انسانیِ آنها را نیز هدف قرار میدهد. زنان نه در رؤیایِ خانه، عشق یا فرزند، که در تبوتابِ یافتنِ ریسمانِ دار، قرصهایِ نابودگر و شعلههایِ رهاییبخش، میسوزند. مرگْ اینجا آخرین قلمروِ “انتخاب” ظهور میکند، انتخابی که از دید ساختارِ ارتجاعی، سعادت و هویت مردان شمرده میشود.
بدینترتیب، غور، آزمایشگاهِ تاریک “هویت قبیلهای” است؛ بدینمعنا، که مردسالاری بهمثابهی بیماریِ مزمن، با پیوندِ آلودهاش به تمنّیات سلطهطلبانهی طالبانی، منطقِ سود و زیانِ بدنِ زنانه را به کمال رسانده، بهنحوی که دیگر حتی نفیِ تنانگیِ زنان بر گور شرف و هویت انسانیِ زنان/دختران، معنا نمیشود؛ بر تعلیقِ انسانیت بهطور کلّی معنا میگردد. دقیقاً بدین جهت است که زن حتی در نطفه “نامزاد” میشوند، یعنی اگر هنوز تنی در کار نیست، نامِ محضِ او باید به مرد لذّتِ جنسی هدیه کند؛ بدهکاری جنسیِ که حتی پیش از تولّد آغاز میشود.
زن در سنّت قبیلهای و اینک در آغوش عنعنات طالبانی، تنها کالای بازار شهوت نیست؛ بلکه بهعنوانِ خونبها به کینهها نیز فروخته میشوند، بهمثابهی “میراثِ جنسی” به برادرانِ شوهر تحویل داده میشوند. زن با سنگسار نابود نمیشود؛ زیرا حتی نفیِ او موضوع نیست؛ نفیِ او فقط برای خودش موضوع است؛ سنگسارِ زن، در حقیقت برپایی شکوهمندِ “تئاترِ قدسیِ شریعت” است؛ زیرا در شریعت پیشاپیش او چنین بازیگری تعریف شده است. رخشانه بهواقع بازیگرِ برپاییِ تئاتر شریعت است؛ درست در دقیقهی که نیم تنش را خاک میبلعد و سنگباران میشود. رخشانه هرچند انسان شمرده نمیشود وقتی سنگسار میگردد؛ اما مرگش شریعت را به رستگاری میرساند و شریعت برپا میشود. مرگِ او زندگیِ شریعت است. وقتی سنگهایِ سنت، با نفرت تمام پیکرِ او را کبود میکند و آرامآرام جانش را میگیرد، تازه، قبیله و شریعتاش به کیف وصفناپذیر دست مییابد. حضورِ سیما جوینده، در مقام والیِ زن در فرهنگ قبیلهای و مردسالارانه، هرگز خدمت و اعتلای انسانیِ او معنا نمیشود، بلکه ناقضِ سلطه و قداستِ مردانه تفسیر میشود.
گونههای مرگ زنان، واجدِ سویهی بنیادینِ دیگر هم هست: مرگ بهمثابهی زبان. حالا که زیرِ چترِ آهنینِ طالبان، خشونت سیستماتیکتر و سکوت و بیزبانی ضخیمتر و دهشتناکتر شده است، مرگ و سکوت، میتواند یگانه زبان رادیکال در برابر این وضعیت باشد. حتی آنجا که بهظاهر گمان میرود مرگ و سکوتی نیست؛ مرگ و سکوت غمناکتر از هر جای دیگری باید حضور داشته باشد.
پروندهیِ “جادهیِ ابریشم” تکاپوی بیشههایی است که مرگ و سکوت را پنهان کرده است. این کوشش مقاومتی علیه صنعت مرگ زیر لوای حاکمیت طالبان، اما همانطور که آدورنو گفته بود: “بازتابِ رنج در هنر، همواره خطرِ زیباییپردازیِ رنج را دارد”؛ لاجرم باید روایت را همچون «سندِ جنایت» ارائه داد، نه “داستانِ غمانگیز”، جادهی ابریشم نیز، اسناد جنایت ارائه میکند.





نظر بدهید