تنبیهی بر وضع فاجعهبار هزارهها
در فقدان درکِ مؤثرِ- حداقل احتمالِ اگر نگوییم سنّتِ- بازتأسیسِ سلطه و هژمونیْ ورای تحوّلات و تصوّرات ظاهریِ جهان، تاریخْ بهمثابهی فریب عمل میکند؛ ظهورات ملموس و محسوسْ در مقام جوهر تاریخ به نمایش درمیآیند و بلادرنگ اذهان را به تسخیر درمیآورند؛ اما آنچه بهمنزلهی رئالیتهی این واقعیتها عمل مینماید و اصالتاً ظهورات را راه میبرد، برای ذهن پوشیده میمانَد. لکن ظهورْ یا رخدادِ درکِ کلّی از چیزی- اینجا عبور از غفلت و جهالتِ جمعی و دیدارِ عقل با حقیقتِ تاریخ- تنها شرطِ امکانِ آن چیز است نه واقعیّت و تحقق آن. این درکِ کلّی از حقیقت تاریخی، ابتدا در یک جهان و شناخت فردی، جزئی و معیّن رخ میدهد و فقط بهنحو جزئی یا شخصی، عینیت و هستی دارد؛ لذا برای آنکه هستیِ جمعی را درنوردَد و جهالت عمومی را پشت سر نهد، باید به روحِ کلّی و آگاهیِ عینیِ مستقلِّ تک تک افراد بدل شود.
این غفلت و فریبْ هم مصادیق جهانی دارد و هم نمونههای محلّی و ملّی؛ مثلاً نمونهی جهانیِ آن را میتوان در فقدان رؤیتِ غلبهی نظم و منطقِ سرمایهداری دانست که زمانی آناتول فرانس، نویسندهی فرانسوی، آن را چنین بیان کرد: تصوّر میکردیم برای وطن میمیریم، بیدرنگ دریافتیم که مرگ ما برای خزانههای بانکی بوده است. مصداق میهنیِ آن را میتوان نهضتهای جهادیِ دهههای شصت و هفتاد در افغانستان دانست که گمان میشد برای دین و وطن صورت میگیرد، اما بیدرنگ آشکار گردید که جانها و ایمانها برای آمریکا قربانی شدهاند و اساساً تمامیِ خیزشهای شِبهملّی یا بنیادگرایی را، پیشاپیش حاکمانِ نظم بینالمللی ربوده یا رقم زدهاند. همینسان، نیابتیشدنِ بسیاری از ایدئولوژیهای ملّی، مذهبی و تزلزلِ فزاینده در اعتبار هنجارهای جهانی مانند اعلامیهی حقوق بشر در وهلهی کنونی، نتیجهی ضروریِ سلطهی منافع جهانیِ بلوکها بر نظم بینالمللی، و در دقیقهی اُنتولوژیک، یأس عقل از جبران آن است. اینها همه، وجوهی از اعوجاج عقلِ عملیِ کلّیِ معاصر را آشکار میکنند.
در جهان هزارگی اما این غفلت و احیاناً بیداری از آن، همذات خلقِ فاجعه و ممهور به حماقت و بلاهت اتفاق افتاده است. بهعنوان نمونه، میر عظیم بیگ زمانی چشمانش به دیدارِ چهرهی خونینِ واقعه و زدنِ ریشهی خویشتناش باز میشود که نسلکشیِ هزارهها را در رکاب عبدالرحمان تقریباً در لحظات پایانیِ آن رسانده و بار اصلیِ محوِ هزاره را به دوش کشیده است. میریزدانبخش زمانی خیانت را متوجّه میشود و از جُلِ حماقتاش بیرون،که جسدی بیش نیست و ریسمان بر گردنش آویختهاند. رهبران کنونیِ هزاره- در مسیر واحدِ رهبران تاجیک و اُزبیک- زمانی چهرهی فاجعهی حذف را دیدند که اینک متواریان عقیم و محتضر بیش نیستند، بیستسال نظام نژادی را با ترس و فداکاری و اهمال در برابر زنجیرهی انتحارها، به پالایش رساندند، و در نهایت، بلادرنگ تقدیماش کردند. اکنون متوجّه میشوند چگونه سرنوشت هزارهها را با هوسرانیها و فرصتطلبیهای سیاسیِ مقطعی ویران کردهاند و دیگر قادر به ایفای هیچ نقشی جز ادامهی همان بازیگریها و فرصتطلبیهای تُهیمایه طبق الگوی گذشته، در منطقه الفراغ زندگی، نیستند- البته اگر چنین آگاهیای صادقانهای را در مورد آنان صادق بدانید- و هیچ عملکرد آنها در فراخنای بیستسال حضور، نمیتواند میراث سیاسیمان باشد.
هرچند پرسش از میراث یا تجربهی سیاسیِ هزارهها در نیم قرن اخیر پرسشِ مهمّی خواهد بود، ولی چه ذیل این پرسش و چه ذیل مطالبهای که اینجا مطرح شد، تاریخ معاصر هزارهها شاهدِ تکوینِ شرطِ امکانِ امری سیاسی و عبور از غفلت و مکر تاریخ هست، دقیقاً لحظهای که در دیدار با خود میگوید ما تاکنون برای سهیمشدن در قدرت میجنگیدیم؛ حال آنکه مسأله بر سر موجودیت ما بوده است. از یکسو (شأن حاکمان)، کشتارها، کوچاجباریها و غصب سرزمینیِ که تا همین امروز ادامه داشته، ساختار تماماً نژادیِ قدرت، تبعیض، سرکوب و ارعاب و استبداد، و از جانب دیگر (شأن محکومان)، تشتّت و پراکندگی، اخلاقیوارگیِ نه تاریخی و نه نفسانی؛ بلکه برآمده از اشباح تاریخی و توهّمات تقدیسشدهی نفسانی، کین و نفرت و حقارت درونیشده، اینها همه شواهد و براهینِ عینی و قطعی این مدّعاست که عصر ما، هنوز عصر عبدالرحمان است و ما هنوز از دوران عبدالرحمان خارج نشدهایم- تأکید من اینجا بیشتر بر نقش و اوصاف محکوم است- بدین معنا که محکوم در همان جایگاه محکومِ مدام نسبت به حاکم خود را نگه داشته است؛ یعنی هرچند حاکم کماکان، به قتل و کشتار و غصب و کوچ و ارعابْ مشغول است؛ اما محکوم نیز کمافیالسابق، به ناتوانی، صغارت، بلاهت و حماقت، انفعال و فریبخوردگی و چونان موضوع حذف و طرد خو کرده، و چنان به بردگیِ خویش میکوشد، گویی برای رستگاریاش. تغییری در شیوهی رفتار حاکم پدید نیامده است، اما هیچ دگرگونیای در رفتار و اخلاقِ بردگیِ محکومان، در نفس توهّمزده و نگاه سوگوار و مرعوب آنها نیز رقم نخورده است. ما هنوز در عصر عبدالرحمان به سر میبریم؛ چون محکومْ همان محکوم است: با رفتار و شئون واحدْ و فهمی دستنخورده از مناسبات جهان و تاریخ؛ یا دقیقتر بگوییم، با همان نگاه غیرتاریخی، بینسبت به زمین و زمان. محکوم در حقیقت محکوم و زندانیِ نگاه سترون و بردهساز خویش به زمان، تاریخ و واقعیت است. پس مسألهی اساسی این خواهد که چگونه بفهمیم هرآنچه میکنیم حقیقتاً برای رستگاری است، نه برای بردگی؟ از کجا باید به تفاوت این دو در وهلهها و لحظات تاریخ پی برد و به یقین دانست که برای رستگاری و رهایی و استحکام موجودیت خویش میجنگیم؛ نه برای بردگی و طرد و حذف خویش؟ سیاستِ معاصر، در همه جای جهان، نزد همهی جوامع و برای هر کسی، جز این هیچ موضوعی ندارد و نمیتواند داشته باشد که تشخیص دهد برای بردگیاش میجنگد یا برای آزادی و رستگاریاش.





نظر بدهید