
تظاهرات جنبش روشنایی در کابل. ۲ اسد ۱۳۹۵. این تظاهرات به خاطر تغییرِ ناگهانی و بیدلیل خط برق ۵۰۰ کیلو ولت از بامیان به مسیر سالنگ شکل گرفت. معترضین که عمدتاً از مردم هزاره بودند، از دولت میخواستند که مسیر خط برق را از بامیان تغییر ندهند؛ اما دولت بیدلیل تغییر داده بود. در این تظاهرات چند حملهی انتحاری شد و جمعاً حدود بیش از سهونیم صد نفر کشته و زخمی شدند که عموماً جوانان و دانشجویانی از مردم هزاره بودند. عکس: از صفحات مجازی.
حافظ
«لیکین کارِ دولت به آبِ در جُوی ماَند که اگر صد سال بر یک مجر رود، تا گذرگاه آن مسدود نگردانی، روی به جانب دیگر ننهد». (مرزباننامه، باب چهارم)
طی سالهای زیادی، هم مردم و هم حاکمان افغانستان محرومیت مردم هزاره را به قضا و قدر یا جبر طبیعی نسبت میدادند. بیدلیل نبود که بیایمانترین حاکمان این سرزمین برای تداوم حاکمیت و سلطه، از قرآن و دین و بهعنوان فریب و اغوای مردم استفاده میکردند. از عبدالرحمانخان تا اشرفغنی، حاکمان پشتون، عملاً خشونت میورزیدند و مردم را در فقر و فلاکت نگه میداشتند؛ اما در پشت توجیهات و تظاهر دینی پنهان میشدند. هر تبعیضی که روا میداشتند، هر ستمی که میکردند میگفتند کار خدا است و کار قسمت است و شاید که به خیر باشد. یکی از اهداف این تظاهر دینی اما، تباهکردن مردم هزاره بود.
این نگاه قضا و قدری و این نیرنگِ سیاسی حاکمان پشتون، رفتهرفته در میان مردم هزاره هم جا باز کرد. تعداد قریب به اکثر مردم هزاره، که شریک دم و دستگاه سیاسی نبودند و پشت صحنه را نمیدانستند، محرومیتشان را یک راست تقدیر الهی میدانستند. این سادهدلان به پیروی کورکورانه از حاکمان حیلهگر، میگفتند تقدیر همین است و نمیشود چارهای کرد.
مردم هزاره با جغرافیای خشک و خشن و سرد میساختند و میسوختند، با نان خشک و با بیمیوهگی و با شخال و مشنگ سرمیکردند، اما هرگز به تغییر تقدیرشان فکر نمیکردند. نگاه قضا و قدری از بالا به پایین، از حاکمان به میان مردم رسوخ کرده بود و هر روز هم بیشتر از قبل به خورد مردم داده میشد.
این نگاه اما درست به همان اندازه که برای مردم هزاره نگاه دینی و عقیدتی و از سر ایمان بود، برای حاکمان پشتون نگاه سیاسی و کنترلکننده و از سر فریب و نیرنگ بود. برای حاکمان تمامیتخواه پشتون، این نگاه یکی از موثرترین راههای خنثیسازی حرکتهای سیاسی بود. مردم را به «آنچه که خدا نصیبکرده» قانع میکردند و خود خوردوبرد و عیش و نوش داشتند.
در دهمزنگ اما تقدیر به هم خورده بود. گویا ناگهان پردهها کنار زده شده و آن راز پشت پردهی ایمان دروغین حاکمیت پشتون افشا شده بود. مردم مومن و صادق، ناگهان دیده بودند که سالهای سال به آنان دروغ گفته شده و این محرومیت تحمیلی، کار قضا و قدر نبوده است.
دهمزنگ، سدشکنی بود؛ تیزهوشی بود. عبور از پردهی مشکوکِ سیاستِ قبیله بود، فهم و فراست و نگاه سیاسی بود. جوانان پخته بودند، بیدار بودند، آگاه بودند و پیرانْ پرجوش و خروش و پرانرژی. نگاه جنسیتی هم حاکم نبود. کلیشهی زن و مرد وجود نداشت. پیر و جوان، دختر و پسر، زن و مرد همه باهم در خیابان ریخته بودند و حق میطلبیدند.
در تاریخ طولانی ستمی که بر هزاره شده و هنوز میشود، جنبش روشنایی و دهمزنگ یک فصل شاخص و بهیادماندنی است. تا آنجا که به مردم برمیگشت، تا آنجا که به آن قناعت بیچون چرا برمیگشت، دهمزنگ خواستن و تغییر و اراده و حرکت بود. برهمزدن آن پشت صحنهی شوم و آن سیاست رازآلود زیرزمینی بود که حاکمان پشتون سالهای سال با آن مردم را قانع و زمینگیر کرده بودند.
دهمزنگ تنها برق خواستن نبود، برهمزدن سیاست تاریک و چندپهلو و پر از فریب بود. بیرونکشیدن خوردوبرد از سیاهچالههای سیاسی قندهار و خوست بود. رفتن و سرکشیدن به ساحات پنهان و ممنوعه بود. افشای دروغ و دورنگی بود. درست همچون نامهای سرگشادهای بود که در پیش چشم میلیونها خواننده، اطلاعات سیاه و فریبکارانه و تمامیتخواهانهی حکومت قبیله را افشا میکرد.
دهمزنگ «نَه»ی جمعی و بزرگ و علنی بود. همان «نمیپسندمِ» سیاسی بود که چشم در چشم و رو در روی حاکمان ایستاد شد و خواهان تغییر بود. دهمزنگ احضار مسوولین به فضای باز و درخواست پاسخگویی در خیابان بود.
اما از ساعتی که حکومت راه را بر معترضان بستند، از ساعتی که در ارگ ریاست جمهوری به معترضان شلیک کردند، دهمزنگ یکراست تاریخِ تصویری بود. تاریخ مجسم بود. در گوشت و پوست و خون انسان نشان میداد که حاکمیت قومی با یک کتلهی عظیمی از مردم این کشور چه کرده است. درست همچون پایان صحنهی نمایشهای خونین، همچون ماجرای خونین خانوادهی هملت، تاریخِ زنده بود. نه در اسنادهای قدیم، نه در کتابهای رنگ و رورفته، بلکه در خیابان، در پیش چشم مردم، در قدوقامت دخترانی که گل به دست به خیابان آمده بودند، تبعیض و فریب و تمامیتخواهی را نشان میداد.
معترضین جنبش روشنایی در دهمزنگ با صدای بلند به مردم و حکومت اعلام کردند که «جانا گناه طالع و جرمِ ستاره نیست». این کار قضا و قدر نیست که ما همیشه محروم و شما مدام در عیش و نوش باشید. به حکومت اعلام کرد که کار بیعدالتی است. کار تبعیض است، کار تمامیتخواهی و قومپرستی و دیگرستیزی و هزارهستیزی است.
برای همین آن حجم عظیمی از مردم در تاریخ ۲ اسد سال ۱۳۹۵ به خیابان آمدند و حق میخواستند. تغییر میخواستند. خواستند به تمام آن نیرنگ و تظاهر دینی پشت پا بزنند و به مردم رکوراست نشان بدهند که خدا با ما سر ستیز ندارد، حکومت سرستیز دارد.
میخواستند با صدای بلند اعلام کنند که خدا نان و آب و دارایی و زمینهی رشد ما را نمیگیرند، حکومت و سران قبیله میگیرند. از این لحاظ جنبش روشنایی برای اهل تخصص هرچیزی که به حساب بیاید، برای عوام بیداری بود. ایستادن علیه فریبی بود که سالها به نام قسمت و قضا و قدر و خواستِ خدا به نام مردم داده شده و همچنان ادامه داشت. حداقلی کاری که در دهمزنگ شد این بود که تبعیض افشا شد. جمع زیادی خودجوش به خیابان آمدند، در عمل نشان دادند که آنان فهمیدهاند که حکومت با چه حیله و نیرنگی، طی چه سالهایی، و با چه دم و دستگاهی مردم را محروم نگاه داشتهاند. حداقلی کاری که در دهمزنگ شروع شد این بود که معترضین به حکومت فهمانیدند که ما نمیپسندیم، علیه ستم میایستیم و قسمت را تغییر خواهیم داد. آنان علیه بیعدالتی حکومت ایستاد شدند تا مجرای آبِ رفته را مسدود کنند.
دهمزنگ برای حکومت هشدار و برای مردم بیداری بود. با خون و گل به حکومت اعلام کرد اینکه زور مردم برسد یا نه بحث دیگریست، اما اینقدر واضح شده است که مردم فهمیده است. هیچ نیروی غیبی و فرازمینیای در کار نیست، بلکه این سیاستهای زیرزمینی حاکمان قبیله است که بخشی از مردم این سرزمین را طی سالهای بسیار، با شکم گرسنه زیر کارهای شاقه برده است.





نظر بدهید