
روزهایی که در کابل مشغول درسخواندن بودیم، من و برادرم نهتنها در یک خانواده، بلکه در یک مسیر فکری و هدف مشترک قدم برمیداشتیم. او در رشتهی مهندسی ساختمانی صنعتی و من در مهندسی کامپیوتر درس میخواندم. شاید در ظاهر این دو مسیر، تفاوتهایی داشت، اما در حقیقت هردوی ما به دنبال ساختن آیندهی بهتر برای خود، خانواده و جامعهمان بودیم.
اما دوم اسد سال ۱۳۹۵، روزی بود که زندگی من و خانوادهام برای همیشه تحت تأثیر یک سوگ فردی و تراژدی جمعی قرار گرفت، روزی بود که خورشید امید و زندگیمان غروب کرد و جای آن را تاریکی و اندوه گرفت. آن روز، برادرم محمدحنیف محمدی در جریان تظاهرات جنبش روشنایی در میدان دهمزنگ کابل، با حملهی انتحاری، همراه بسیار جوانان دیگر، اعم از زن و مرد، به شهادت رسید. هرچند این حادثه تلخترین لحظهی زندگی من بود، اما یاد و خاطرات برادرم همیشه همچون چراغی فراروی مسیر زندگیام باقی مانده است.
محمدحنیف متولد سال ۱۳۷۰ بود و در دانشگاه پلیتخنیک کابل در رشتهی مهندسی ساختمانهای صنعتی تحصیل میکرد. او دانشجوی سال چهارم بود و تنها یک قدم تا پایان تحصیل و آغاز مسیری که همیشه برایش آرزو داشت، فاصله داشت. او متین، صبور و پرحوصله بود. در خانواده و جامعه جایگاه ویژهای داشت.
صبح روز دوم اسد، محمدحنیف امتحان داشت. من و دوستانم پیش از ظهر در تظاهرات شرکت کرده بودیم؛ تظاهراتی برای عدالتخواهی و عبور لین برق ۵۰۰ کیلو ولت از مسیر بامیان، که نمادی از خواست جامعهی هزاره برای برابری و عدالت بود. ظهر آن روز از شدت گرسنگی به طرف لیلیهی دانشگاه بازمیگشتم که در راه برادرم را با دوستانش دیدم. با لبخندی که همیشه در چهرهاش بود گفت، امتحانش خیلی خوب سپری شده و حالا میخواهد به تظاهرات بپیوندد. این آخرین دیداری بود که با او داشتم، آخرین لبخند، آخرین کلمات، و آخرین نگاه.
بعد از ظهر آن روز، در دهمزنگ در محل برگزاری تظاهرات حملهی انتحاری صورت گرفت، من تلفونم را برداشتم و به برادرم تماس گرفتم. وقتی تلفن برادرم دیگر پاسخ نمیداد، نگرانیام بیشتر میشد. سراسیمه و هراسان بارها تماس گرفتم، اما هیچ پاسخی نیامد. تصمیم گرفتم پای پیاده به سمت محل تظاهرات بروم. در میانهی راه، تماسی از شمارهی برادرم دریافت کردم. اما صدای پشت تلفن صدای او نبود. مردی از شفاخانهی علیآباد بود که گفت: «برادرت اینجاست، باید به شفاخانه بیایی». با دلی لرزان و قدمهایی شتابان، خودم را به شفاخانه رساندم.
وقتی به سردخانهی شفاخانه هدایت شدم، قلبم از درد و اندوه لبریز شد. حدود بیست جسد شهید در آنجا بود، خون و زخمها چهرههایشان را ناشناس کرده بود. اما من برادرم را از زیر پیراهن قرمزش شناختم. همان پیراهنی که چند روز پیش با هم خریده بودیم. در آن لحظه، گویی آسمان بر سرم فرو ریخت. زندگیام سیاه شد و بغضی که هرگز تمام نمیشود در گلویم نشست.
تصمیم گرفتیم پیکر شهید را به دایکندی، زادگاهمان، منتقل کنیم. پدرم که در دایکندی بود، از وقوع انفجار در جریان تظاهرات باخبر شده بود. وقتی به برادرم تماس گرفته بود و جوابی نگرفته بود، با من تماس گرفت. از حال او پرسید و من که نمیتوانستم حقیقت را بگویم، به دروغ گفتم که محمد حنیف خوب است و تلفناش گم شده است. اما پدرم اصرار داشت با او صحبت کند. گفتم: «چند دقیقه پیش در صالون غذاخوری لیلیه با هم بودیم». فردای آن روز، وقتی حقیقت را فهمید، به من گفت: «میدانم این حادثه سنگین است، اما نباید به پدرت دروغ میگفتی. تلخی دروغ، هرچند از سر مصلحت، بار این غم را سنگینتر کرد».
محمدحنیف فقط یک برادر نبود؛ او چراغ خانه و تکیهگاه خانواده بود. برادرم همیشه الگوی صبر، حوصله و متانت بود. چه در دوران مکتب و چه در دانشگاه، هرگز ندیدم که از مشکلات شکایت کند یا از تلاش دست بکشد. او دوستانی داشت که هرکدام از آنها همچون برادری برایش بودند. بعد از شهادتش، آنها با محبت و حمایتشان تلاش کردند جای خالی او را در زندگی من و خانوادهام پر کنند، هرچند جای خالیاش هرگز پر نشد. از او یاد گرفتم که چگونه باید با متانت و صبر با مشکلات زندگی روبهرو شوم. یاد گرفتم که در هر شرایطی امیدم را از دست ندهم. حتی امروز، هر بار که در مسیر سختی قرار میگیرم، صدای او را میشنوم که با همان آرامش همیشگیاش میگوید: «هیچ چیز ارزشمند آسان به دست نمیآید. تلاش کن و صبور باش».
برادرم نهتنها یک دانشجوی موفق، بلکه انسانی با قلبی بزرگ بود. دوستانش او را بهعنوان فردی قابلاعتماد و صمیمی میشناختند. او در خانواده همیشه با محبت و احترام با همه رفتار میکرد و در قریهمان نیز همه او را به خاطر اخلاق نیک و شخصیت مهربانش دوست داشتند.
یکی از بخشهای زندگیاش که همیشه مرا تحت تأثیر قرار میدهد، سالهایی است که بهعنوان معلم در دایکندی خدمت کرد. او چهار سال در لیسهی ذکور جنگلک ولسوالی شهرستان و یک سال در ولسوالی اشترلی معلم بود. همیشه از تجربههایش در دایکندی با شور و شوق حرف میزد، میگفت: «معلمبودن فقط درسدادن نیست. معلمی یعنی ساختن انسانهایی که بتوانند جامعه را تغییر دهند». او نهفقط یک معلم، بلکه یک مربی واقعی بود که شاگردانش هنوز هم از او به نیکی یاد میکنند.
به یاد دارم یکی از شاگردانش که بعد از شهادتش به کابل آمد، برایم تعریف میکرد: «استاد فقط به ما ریاضی و فیزیک یاد نمیداد، بلکه به ما یاد میداد که چگونه اعتمادبهنفس داشته باشیم و به آینده امیدوار باشیم». چنین خاطراتی باعث میشوند که حس کنم او زندگیاش را به بهترین شکل ممکن سپری کرد، حتی اگرچه کوتاه بود.
اما سرنوشت، همیشه همانطور که میخواهیم پیش نمیرود. روز دوم اسد سال ۱۳۹۵، روزی بود که زندگی ما برای همیشه تغییر کرد. در جریان تظاهرات جنبش روشنایی در میدان دهمزنگ کابل، برادرم در کنار ۸۳ جوان دیگر هزاره که همگی تحصیلکرده و امیدهای جامعه بودند، به شهادت رسیدند. آن روز، نهفقط خانوادهی ما، بلکه افغانستان جامعهای از نخبگان و آیندهسازان را از دست داد. اما یاد او، تلاشهایش، و زندگی ارزشمندش همیشه در قلب من و همهی کسانی که او را میشناختند، زنده خواهد بود.
روحت شاد برادرم. تو همیشه در یاد ما خواهی ماند. تو نهتنها در کنار ما، بلکه در خاطرات و قلبهای شاگردانت، دوستانت و همهی کسانی که از تو آموختهاند، زندهای. راهت ادامه دارد و آرزوهایت در دل ما همیشه زنده خواهند ماند.
محمدعارف محمدی، برادر شهید محمدحنیف محمدی
جرمنی
۹قوس ۱۴۰





نظر بدهید