اسلایدر • جامعه و سیاست

بودن همچون ریزوم و تجدّد؛ یادداشتی به مناسبت روز فرهنگ هزارگی

از بطن جامعه‌ی منکوب، ساکن و استبدادزده‌ی هزاره در دو دهه‌ی شصت و هفتاد خورشیدی، بیش از ده‌ها گروه و تشکیلات حزبی و غیرحزبی، سیاسی، مذهبی، فرهنگی و منطقه‌ای، چونان ضرورت‌های اولیه‌ی تاریخ طبیعی- از آن جهت که با آگاهی میانجی نشده بود- سر بر نهادند و اغلب هم داعیه‌هایی یکسان داشتند؛ اما هر کدام به سهم خود در جامعه‌ی هزاره فعالیت می‌کردند و تأثیرگذار بودند. از همان دورانْ، در هر نقطه‌ای از هزاره‌جات قافله‌ی مکاتب و تعلیمات جدید بسیار شتابان به حرکت درآمد؛ البته موازی با آن کانون‌های آموزش دینی و مذهبی به‌سرعت در اقلّیت قرار گرفتند، حداقل به‌عنوان یک گزینه‌ی فرعی بدان نگریسته می‌شد و از این طریق رفته‌رفته تعداد طالبان آموزش‌های دینی تقلیل یافتند. از همین دوران، کانون‌های بازسازی و انکشاف مناطق، ابتدا به‌صورت خودآیین، خودجوش و محلّی شکل گرفت و بعدها به کمک مؤسسات خارجی و اینک با مساهمت مهاجران خارج از کشور، با رغبت و دلگرمی ادامه دارد. به‌هرروی، در همین دوران رستاخیز سیاسی، فرهنگی و بازسازی، آغاز می‌شود. این رستاخیز از ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ با سرعت و گستردگیِ بیشتر ادامه پیدا می‌کند، ابزارهای جدید کسب می‌نماید و از هر نقطه‌ای، یک تشکّل سیاسی، فرهنگی، مدنی و … برمی‌خیزد. مهم‌تر از همه، ذهنیت جدیدِ هزاره، زمان را موضوع خویش قرار می‌دهد و از گذشته، اکنون و آینده، به‌طور گشوده و نه در سایه‌ای ایدئولوژی‌ها، کم‌وبیش پرسش‌ها و خوانش‌های جدّی مطرح می‌نماید.

آن‌چه توصیف شد را می‌توان از منظر فلسفی، «تجدّدِ ریزوماتیک» نامید؛ حرکتی مبیّنِ تأسیسِ زیست‌جهان جدید که فاقد مرجع و ریزوم‌وار به سمت آینده می‌تازد. هریک از این عناصر را باید توضیح داد:

وضع معاصر هزاره‌ها نشان می‌دهد که آن‌ها خود را به اُنتولوژیک‌ترین نیروی جهان و نهاد ناآرام آن سپرده است تا با خود ببرد: تجدّد. هزاره‌ها تجدّد را تنها راه  نجات‌شان یافته‌اند و به همین سبب، به هر امکانی در دنیای مدرن تمسّک می‌جوید تا هر حیثیت زندگی‌شان را- هنر، موسیقی، سیاست، زبان، سبک زندگی، جغرافیا، خانه، راه و مدرسه و…- تغییر دهد. هزاره‌ها به تجدّد روی آورده‌اند؛ چون نمی‌خواهند زیر بار ایدئولوژی‌ها برود؛ هرچند مدام بارکش ایدئولوژیِ دیگران بوده است. آن‌ها در حال گزار و فرار از ایدئولوژی به تجدّد است و نیروهای حقیقی‌شان نیز به شیوه‌ی تجدّد آن‌ها بستگی دارد. از قضا، این ایدئولوژی‌های دیگران بوده که کمر آن‌ها را خرد و خمیر کرده است. شاید این زبان قال و صریح هزاره‌ها نباشد، اما زبان حال و زبان وضعیت و هستیِ آن‌هاست. ممکن است کسی در پاسخْ دین‌خویی و کارناوال‌های مذهبیِ هزاره‌ها به سمت مراکز زیارتی، و در مجموع مذهب‌زدگیِ آن‌ها را در عین فقر و فلاکت و نکبتِ کُشنده، به رخ کشد و این نشانه‌ها را امارات ایدئولوژیِ مذهبی تلقّی کرده و از وجود و سلطه‌ی آن دفاع نماید.

در پاسخ باید گفت نخست، این ایدئولوژی مذهبی در ایران است که ستایشگر حکومتیِ این کارناوال‌ها و نمایش‌های مذهبی است  و بیشتر از ایران منتشر می‌شود؛ سپس آپاراتوس‌های مذهبی هزاره‌ها به سبب اشتراک مذهبی، آن را به داخل جامعه‌ی هزاره می‌برد و مردم را به دام منافع فردی و اقتصادیِ این آپاراتوس‌ها می‌اندازد. دقّت کنیم که هزاره‌ها دغدغه‌ی مذهبی دارند، نه ایدئولوژیِ مذهبی، دغدغه را نباید ایدلوژی نام داد. دوم، مردم خود منتقد این وضع است و این خودانتقادی تابه‌حال شدّت این وضعِ تخدیر را کاهش داده است. سوم، این نمایش‌ها حبابی است که تحت شرایط خاصی تاریخی، با فروپاشیِ رژیمِ بعثی عراق، شرایط و ایدئولوژیِ حاکم بر ایران و شرایط جدید افغانستان و نیز سهولت مهاجرت پیش آمد و لذا یقیناً فروکش کرده و خواهد کرد. چهارم، بدون شکّ آن‌چه این وضع را سبب می‌شود، نخست ذهنیت مذهبیِ مزمن هزاره‌هاست که ذهنیت تخدیر و فریبِ جمعیِ هزاره‌ها را برای سوءاستفاده‌های قشرهایی مهیّا می‌سازد و ازاین‌رو آن‌ها درعین‌حال که طناب فقر بر گردن دارند و طوق مرگ بر زندگی، به این مراکز زیارتی کشانده می‌شوند، ذهنیتی که هنوز به‌آسانی تن به خرد، منطق و عقلانیت نداده است. پنجم، ظهور آموزش‌های مدرن و کاهش آموزش‌های مذهبی و کثرت و قلّت داوطلبان آن، از دهه‌های چهل بدین‌سو، نشان می‌دهد که تجدّد هزاره‌ها از همان آغاز از ایدئولوژی‌ها ابراز برائت کرده و خود را از آن منفصل پیش برده است. امروزه در میان هزاران روحانی شیعه‌ی که در افغانستان، ایران و عراق زندگی می‌کنند، کمتر کسی حاضر است فرزندان‌شان را به مدارس حوزه‌وی بفرستد و به‌اصطلاح معروف، آخوند شود؛ مگر در شرایط استثنایی، برای حفظ ثروت مذهبی یا در موقعیت که هیچ راهی آموزشی یا شغلیِ دیگری مقدور نباشد. بالعکس، اگر ترغیبِ این روحانیان فرزندان‌شان را به دانش‌های جدید و «خیلی کم؛ تقریباً هیچ» به دانش‌های مذهبی، ملاک قرار دهیم، می‌توان گفت حتی نیروی پیش‌ران به تجدّد هزاره‌ها همین روحانیان هستند. این وسط فقط یک تزویر وجود دارد و آن این‌که آن‌ها در حوزه‌ی فردی سکولاراند و در حوزه‌ی عمومی مذهبی، به‌رغم میل و واقعیت فردی و اشتیاق مشدّد آن‌ها به ثروت‌اندوزی، رفاه و آسایش خاندانی، اما هرگز جامعه را به رفاه و آسایش ترغیب نمی‌کنند، برخلاف آن، کمترین طلبِ رفاه و آسایش را در ذهن مردم به‌عنوان تجمّل و دنیاپرستی محکوم می‌کنند و بیشتر مردم را به حیات اُخروی و ترس از عقوبت و گناه دعوت می‌کنند، برای خود عاملان آسایش‌اند، برای دیگران منادیان زهد و اخلاق. به یک معنا، آن‌ها پاسداران ترس و و وحشت از حیات اُخروی، معلّمان یک بدوجدانی، مراقبان وجدان معذّب و خودملامت‌گر، حافظان نادانی و نگهبانان اندوه‌اند. اما سویه‌ی زندگیِ واقعیِ آن‌ها چیزی دیگری است. باری، تجدّد نه‌تنها آن‌ها را از زیر بارهای سهمناک تاریخی بلکه باید از خویشتن‌شان بکّند به آینده پرتاب نماید.

به‌هرروی، هزاره‌ها جامعه‌ای است غیرایدئولوژیک، نه ایدئولوژی سیاسی دارد، نه ایدئولوژیِ مذهبی، نه نژادی و زبانی. هر گردوغبار ایدئولوژیکی میان جامعه‌ی هزاره، غوغاسالاری و قربانی‌شدن در رکاب ایدئولوژیِ دیگران است. یکی از دلایل غیرایدئولوژیک‌بودن این جامعه این است که آن‌ها با «آرمان‌ها» راه‌ آینده را می‌جویند و جسته‌اند، «آرمان» مربوط به آینده است نه گذشته، آرمانْ داشته‌ی جامعه‌ی سرکوب‌شده، فقیر و گرسنه است و ایدئولوژی متعلق به جامعه‌ی کاملاً مرفّه یا کم‌وبیش مرفّه، ایدئولوژی قدرت می‌سازد و قدرت ایدئولوژی؛ اما هزاره فاقد قدرت سیاسی است و هرگز برای ایدئولوژیِ نداشته‌اش قربانی نشده است؛ فقط صاحب آرمان خویش است. «آرمان» در ذهن آن هویت تاریخی‌ای می‌روید که تاریخ او را به همه‌ی اشکال رنج، شکنجه کرده باشد. زمزمه‌ی انحطاط فرهنگی هزاره‌ها هم- فارغ از پرسش‌ها تاریخی و منطقیِ که حول آن مطرح می‌شود- بیشتر خطابه‌ای است که از ذهنیت رمانتیسم فرهنگی برمی‌خیزد و فراتر از یک کلیشه، مضمونی ندارد، و اگر به چنین چیزی هم معتقد باشیم، یقیناً محصول و معلولِ تجربه‌ی همه‌ی رنج‌های بشری است. افزون براین، یکسری دغدغه‌های کوچک را نمی‌شود ایدئولوژی نام نهاد. هزاره‌ها دست‌کم در تاریخ معاصر، بیشتر قربانیِ ایدئولوژیِ مذهبی یا نژادیِ دیگران بوده است. هرچند مذهب و دیانت در هر دولت-ملّتی، به ایدئولوژی درآمده است؛ اما هزاره‌ها هنوز از آن، ایدئولوژیِ از آن خویش را نساخته است؛ چون پیش از آن، اساساً هنوز مقام و موقف تاریخیِ خویش را نیافته و دولتی نبوده/ایجاد نکرده که آن را از آن خویش بداند. ازاین‌رو، نباید قربانیانِ ایدئولوژی را با همان مهمیز و عتابی نوازش نمود که جاعلان آن را. هزاره‌ها در پندار و گفتار و کردار تاریخی، بیشتر یک جامعه‌ی سکولار است تا ایدئولوژیک، متجدّد است تا سنّتی و مشتاق آینده است تا نگران گذشته. به‌اجمال، این خصلت هم مسبوق به تجربه‌ی رنج است و هم انتشایافته از خاطره‌ی ازلی و ناخودآگاه فرهنگی.

اما این تجدّدی است ریزوماتیک؛ فاقد مرجع و بنیان واحد؛ واجدِ بی‌شمار نقطه‌های آغاز. هرکجا و هر چیزی می‌تواند مرجع و بنیان قرار گیرد، نقطه‌ی ظهور متفاوت و تجدّد در امری. هزاره نه‌تنها مقیم شکاف‌ها بوده و هستیِ او در حفره‌ها و مُغاک‌ها شکل گرفته است، بلکه همه‌ی مُغاک‌ها و شکاف‌ها را در خود زیسته است. هستیِ هزاره مرز و تفاوت می‌شناسد تا همسانی و نقطه‌ی ارجاع، همزاد کثرت است تا وحدتی برآمده از دوخت واحد. هزاره خود شکاف و مُغاک است در قلب تاریخ و نفسی تاریخی‌ای جز حفره ندارد. یعنی حفره‌ها، مُغاک‌ها، مهاجرت، کشتار، طرد، حاشیه‌ها، بردگی و قیام و سکون و جنبشْ نفس اوست. هر خلأی، زادگاه تولّد او و هر شکافیْ کشف اوست. ازاین‌رو، قسمی هستی‌شناسی حفره‌ها و شکاف‌ها می‌تواند آن را به بیان درآورد؛ لیکن نه بیان واحد یا یک روایت خطی، بلکه بیان متکثّر، خط‌خورده، منحنی و ریزوماتیک. این‌جا زبان هم‌چون شیار و مشتق بر هستی منطبق می‌شود و مانند آن سیّالیّت و اشتقاق پیدا می‌کند. هزاره ریزوم است و تشتّت کنونی نیز دقیقاً از این‌جا، از خصلت ریزوماتیک دوران گذار به جهان جدید، منشأ می‌گیرد. هزاره افقی و هم‌سطح، نه عمودی و الاهیاتی  در راه تجدّد گام نهاده است. لذا واردشدن او به تاریخ تجدّد نقطه‌های متکثّر و هم‌سطح، نامتجانس و ناهمگون، غنی و فقیر و دچار وحدت و تناقض پیش رفته است. چنین خصلتی، ماهیّت ریزوماتیک تحوّل تاریخی و پاگذاشتن به تاریخ تجدّد را آشکار می‌نماید. چرا چنین است؟ چون ریزوم خود نسبت است؛ هیچ نقطه‌ای جوهری‌ای را نمی‌شود در نسبت نشان داد.

در مورد نویسنده

Avatar photo

روح الله کاظمی، دکترای فلسفه اسلامی

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید