حافظ
امروز، ۱۹ ماه می، روز فرهنگ هزارگی است. از زمانی که این روز را به نام روز فرهنگ هزارگی گذاشتهاند تا حالا، چندین سال است که بخشی از مردم هزاره در کشورهای مختلف این روز را معمولا با رقص و پوشیدن لباسهای محلی جشن میگیرند. مردم دور هم جمع میشوند، آهنگی پخش میکنند، یا هنرمندی میآورند، و همزمان با آهنگ، میرقصند.
به مناسبت این روز، در رسانههای کتبی و تصویری و در صفحات مجازی، موارد گوناگونی نوشته میشوند. برخی، بخشهایی از فرهنگ هزارگی را روایت میکنند. برخی از سرنوشت تلخ و ستم تاریخیای که بر قوم هزاره رفته است یاد میکنند. برخی هم بدون هیچ نقد و انتقادی، یا بدون هیچ تعریف و تمجیدی، از رسم و رواج محلیشان مینویسند.
تعدادی هم از ویژگیهای مثبت فرهنگ هزاره مینویسند. میگویند مردم هزاره زحمتکشاند، علمدوستاند، مهرباناند، صادقاند، مهماننوازند، تکثرگرا هستند، ساده و بیتجملاند، زنستیز نیستند، آزادیخواهاند، اهل هنر و خیال و خوشیاند.
اینها هرکدام به سهم خود، بخشهای مهمی از فرهنگ مردم هزاره هستند. روایت تک تک اینها مهم و در جای خود مفید است. اما در این میان، تا آن جا که من در این سه چهار سال اخیر متوجه شدهام، جای روایتهای صادقانه از زندگی محلی مردم هزاره نسبتا خالی است. به مناسبت همین روز، کمتر روایتی دیدهایم که کموکاستیهای زندگی محلی مردم هزاره را صادقانه روایت کرده باشند.
نویسنده شخصا به این باور است که در سالهای اخیر، به خصوص در تعریف و تمجیدی که در روز فرهنگ هزارگی از مردم هزاره شده است، بخشی از بدرفتاریها و نامردمیها و بخشی از جنبههای منفی فرهنگ هزاره کمکم عادیسازی میشود. از تمام آن سالهای بدی که من به چشم سر دیدهام و اکنون نیز زندگیْ آنجا که من بودم همانطور است که بود، هیچ گفته نمیشود. یا به جانِ آن بدرفتاریها و بدفرهنگیها آنقدر لباسهای رنگارنگ داده و آنقدر سر آن چیزهایی که باید در همین روزها نقد و تعدیل شود کلاه گذاشتهاند که دیگر برای مشخصکردن و نشاندادن و اصلاحکردن هرگز به چشم نمیآید. اما چه مصلحت جمعی اجازه بدهد چه نه، باور فردی من این است که برای اصلاح بخشهایی از بدرفتاریها و نامردمیها، برای اصلاح بخشی از آن رفتارهای ناسنجیدهای که سالها به سبب ناآگاهیْ طبیعی و عادی و غیر قابل تغییر به نظر میرسیده، باید کاری کنیم. یکی از کارهایی که برای تغییر میتوانیم، روایت صادقانه و بیحاشیهی نوع زندگیای است که در اطرافمان، در خانوادهمان، و در خودمان جریان دارد.
مختصری از آن روزها
در دههی هشتاد من نوجوان بودم. دههی نود سالهای دانشجویی من بود. از نوجوانی تا فراغت، سالهایی است که به وضوح به یاد دارم. در تمام سالهای نوجوانی من در کوهستان زندگی میکردم. از بازار دور بودم. از شهر دور بودم. آن روزها انترنت و هوش مصنوعی نبود. حتا بسیار کم کسانی پیدا میشدند که تلویزیون داشتند. در هر قریه، یک خانه هم تلویزیون نداشتند. مبایل هم نبود. اگر بود هم مبایلهای هوشمند امروزی نبود. فقط تلفن ثریا بود. بعدها کسانی که از ایران میآمدند، تلفن کوچک نوکیای ساده داشتند. هنوز ماربازی آن سالها برای من بامزهتر از بازیهای امروزی است.
آن زمان برق و آفتابی هم نبود. چراغ الکین داشتیم. حتا تعدادی الکین هم نداشتند. کمی پیشتر از سالهای نوجوانی، یعنی اواخر دههی هفتاد، چراغ موشک داشتیم. خانوادهی ما، احتمالا تمام دههی هفتاد را با چراغ موشک زندگی کردهاند. در تمام سالهای کودکی (که امروزه کودکان را از دود دور نگه میدارند)، من دود چراغ موشک خوردهام. کتاب و کتابخانه هم نبود. کودکستان هم نبود. ما در تمام سالهای کودکی و نوجوانی، و حتا اوایل سالهای جوانی، روی کتابخانه و محافل فرهنگی ندیدیم. زندگیِ خالصِ محلی بود. هنوز نمیفهمیدیم جهانوطنی چیست و هنوز نمیدانستیم که بعدها کسانی از میان ما کودکان محلی، که چهارمتر آنطرفتر از قریهمان را ندیدهایم، جهانوطن خواهند شد.
اگر فرهنگ هر مردمْ زندگی، رسمورواج، عقاید و رفتار طبیعی و بومی آن مردم باشد، روایت جزییات زندگی آن مردم، روایت بخشی از فرهنگ دستنخوردهی آن مردم است. آن سالها، برخلاف نوستالژیای که اکنون داریم، زندگی سختتر بود. برای بسیاری از نوجوانان در عموم قرا و قصبات عاشقی ممنوع بود. هنوز مضمون و محتوای تعداد قریببهاکثر دوبیتیهای محلی مردم هزاره را درد و رنج ناشی از ناکامی و ممنوعیتِ عاشقی تشکیل میدهد. تقریبا بیشتر محتوا و فرم موسیقی مردم هزاره نیز غمگین است. احتمالا یک دلیل این همه غم و اندوه ادبیات محلی مردم هزاره، محصول ناکامی و ممنوعیت عشق و عاشقی است.
شاید تعداد زیادی از زنان همسنوسال مردانی که امروزه در رسانهها مینویسند، به دلایل فرهنگی حاکم، که زود به شوهر دادند و درسخواندن نگذاشتند و از آنان حمایت نشدند، امروزه سواد خواندن و نوشتن نداشته باشند. هنوز آمار دقیقی وجود ندارد و دستکم در این خصوص تا اکنون پژوهشهای چاپشدهای در دست نیست، اما اگر روزی و روزگاری تحقیقی صورت بگیرد، بیگمان در ازای هر مرد سی تا چهل سالهی هزاره، که امروزه سواد نوشتن و خاطرهنویسی و سواد درک و بازگویی حس نوستالژیک روزهای ازدسترفته را دارند، چندین زنِ بیسواد وجود دارد. حتا همسن و سالان بسیاری از پسران جوانی که امروزه خبرنگارند، نویسندهاند، ادیباند، اهل موسیقیاند، زنانِ کاملا بیسواد و خانهنشینیاند که هنوز هم از طرف خانواده اجازهی یک سفر چند روزه را ندارند.
زندگی در خدمت اموات: از تفاوت طبقاتی تا هدررفتن اقتصاد
از آن روزهایی که من به یاد دارم تا اکنون، بخش هنگفتی از دارایی مردم هزاره هزینهی مرگ و اموات شدهاند. این روزها بخشی از تحصیلکردگان مردم هزاره، احترام و عزت مردم هزاره را در گرو اقتصاد میدانند. از دید آنان، هر هزارهای که با جیبِ مردمبرابر در مجلس حاضر شود، از جایگاه مردمبرابر نیز برخوردار خواهد بود.
چه درست چه نه، این بخشی از دیدگاه برخی از تحصیلکردگان مردم هزاره است. اما در تمام سالهایی که بنا به دلایل مختلف هزارهها فرودست بوده و از این ناحیه بسیار رنج و مشقت کشیده و تبعیض و تحقیر دیده، هیچ مدیریت جمعی اقتصادی نداشتهایم. همکاریهای محلی هم در میان مردم هزاره بسیار کم بود. در قرا و قصبات، تفاوت طبقاتی زیاد بود.
از آنجا که مردم کمتر مهاجرت میکردند و از زندگی صنعتی هم کسی چیزی نمیفهمیدند و جهان به همان چهار قول و قریهی اطرافمان خلاصه میشد، چشم کسی به روی زندگی باز نبود. سالها میگذشت ولی زندگیها ثابت بود. تغییرات اندک بود. آن که زمین داشت، آن که بزرگ و بادار قریه بود، تا سالهای سال سرمایهدار قریه نیز بود.
در تمام سالهای دانشجویی، من ندیدم اربابی، حاجیای، زمینداری و گوسفندداری، پسر همسایهی دهقانش را یک هزار افغانی جیبخرچی تحصیلی داده باشد. این در حالی بود که در محرّم، در حج، در کربلا، در اربعین، در مراسمهای بیپایان مرگ و اموات، تمام سال مدام مصرف میکردند.
طی سالهایی که هزارهها به تحصیلات دانشگاهی راه یافتند، برخی از تحصیلکردگان هزاره به نقد مناسکهای مذهبی مردم هزاره روی آوردند. در ابتدا عمدهی این منتقدان (که سر پر شوری هم داشتند) جوانان، و عمدتا پسران جوان بودند. زنان تا دیرها به میدان نقد و انتقاد نیامدند. اما نه تنها سال به سال آمار نقد و انتقاد بالا نرفت، بلکه در عمل و در زندگی محلی در میان مردم سنتی، هر سال میزان مردمپسندشدنِ جوانانِ منتقد بیشتر شد. نه تنها مردم به حرفهای جوانان گوش نکردند، بلکه این بخشی از جوانان بودند که با پشیمانی و با عذاب وجدان از کاری که کرده بودند، با سرسپردگی میان مردم محل برگشتند و مجددا به تقدیس مناسک مذهبی روی آوردند.
اکنون برخلاف این که در فضای مجازی نقد و انتقاد از مردهپرستی مردم آسانتر شده، در قرا و قصبات، در میان مردم سختتر شده است. بخشی از حجم عظیمی از تحصیلکردگان نیز اکنون در کنار مردم عواماند و با همکای هم، اقتصاد جمعی را هدر میدهند.
مردم زحمتکش؟
یکی از تعریف و تمجیدهایی که امروزه از فرهنگ مردم هزاره میشود این است که مردم هزاره، زحمتکشاند. تا آنجا که من از آن سالها و از آن زندگیهای سختی که جز با زحمتکشی راه دیگری برای تغییر و بهبود نداشتند به یاد دارم، در جای ما، هزارههای محل، مردم زیاد زحمتکش نبودند.
در جایی که من زندگی میکردم، آب و سنگ و ریگ فراوان بود. دشتها سراسر خالی بود. کوهها پر از علف و گندم بود. دریاها از اول سال که لبریز از آب بودند تا آخر سال خالی نمیشدند. اما در تمام قرا و قصبات در آن سالها، کسی دستشویی نساخته بود. در تمام آن سالها زنان مردم هزاره در قریههایشان جایی برای دستشوییکردن نداشتند.
حمامهای مردم تماما گِلی بود. حتا به وضوح به یاد دارم که برخی از مردم در طویله حمام میکردند. سنگ بود، ریگ بود، جای آزاد بود، آب فراوان بود، اما مردمی که امروزه از آنان با صفت زحمتکش یاد میکنیم، حتا یک حمام برای زن و فرزندشان نمیساختند. اگر هم حمامی میساختند، هربار که حمام میکردند، تا مچ پا در گِل فرو میرفتند. در آن مناطقی که از شِگدِ قَرْخْ تا ریگِ دریا خروار در خروار امکانات بود، یک متر ریگ در حمامشان فرش نمیکردند تا در میان گِل و لای فرو نروند.
امروزه سخت است که قبول کنیم هزارههای محل زحمتکش نبودند، اما اگر دقیقتر ببینیم، مردم زحمتکش نبودند، کار شاقه بود. در زیر کار شاقه، مردم زحمتکش به نظر میرسیدند.
با جنگلات و چشمه و طبیعت هم مردم هزاره در آن سالها میانهی خوبی نداشتند. درست است که در خصوص طبیعت و آب و چشمه و جنگل و سرچشمههای حیات سوادی نداشتند، اما تاملی در باب دارایی و سرسبزی و سلامت محل نیز وجود نداشت.
در استفاده از طبیعت
مردم گروه گروه به جان جنگلات میافتادند و تا میتوانستند شاخههای راست و تازهی آنها را قطع میکردند. من خودم تا زمانی که نوجوان بودم، یکی از دلمشغولیهای اصلیام قطع درختان راستِ جنگلی بود. از آنها «تیاق» میساختیم که پیش خانه آویزان کنیم.
شاید من بیفرهنگ بودم و شاید هم نه. اما این «شوق قطع درخت» از جامعهای میآمد که به طبیعت و تروتازگی آن هیچ توجهی نداشتند. انسان اشرف مخلوقات بود و طبیعت در خدمت بشر. در گوش ما همینطوری تبلیغ شده بود. هر کاری که دلمان میخواست میکردیم. هنوز هم همانطور فکر میکنند. اما تنها با جنگلها اینطوری نبود، با دریا و چشمهها نیز همینطور بودیم.
چشمههایی که از دل کوه میآمدند و سرد و صاف بودند، مدام زیر پا و در معرض غذای هضمشدهی گاو و گوسفند بود. آن چشمههای پاک طبیعی از اثر بیتوجهی مردم محل آنقدر کثیف میشدند که گاهی خر هم از آنها آب نمیخوردند. یادم است بارها بود که یک الاغ چاق و چله را چشمه به چشمه میگردانیدیم تا آب بخورد. اما مردم محل، از همان چشمهها آب میخوردند. پسران و دختران نوجوان مردم با لبهای ترکیده، با صورت بالای همان چشمهها میخوابیدند و تا خرخره آب کش میکردند. ضربالمثلی بود که میگفتند در بدخوری مثل خری. اکنون حدس میزنم که خر بدخور نبوده، چشمهها کثیف بوده است.
در شکار نیز تا سرحد توحش پیش میرفتیم. در جایی که من زندگی میکردم، حیوانات وحشی زیاد نبود. ما کوچک بودیم، اما میشنیدیم که گرگ است و آهو است و ماهی است و مرغابی. از گرگ و آهو چیزی ندیدم، اما بارها به چشم سر دیدم که در شکار یک مرغابیای قشنگ و تیزپری که به ندرت گاهی پیدا میشد، گروه گروه مردم جمع میشدند. در کشتن آن، مسابقه بود. هرکس به سهم خود، سلاحِ دستداشتهاش را میگرفت تا پیشتر از دیگران مرغابی بکشد. از لحاظ سیاسی مردم خلع سلاح بودیم و اسلحهای پیشرفته نداشتیم. یکی با پلخمان، یکی با غولک، تعداد بسیار کمی با کلاشنکف، یکی با چرّهای، یکی با تفنگ بادی و جمعی هم با دستهای پر از سنگ، از هر طرف دنبال تنها مرغابیهای محل میدویدند که بسیار به ندرت گاهی آنجا میآمدند. در سالهای پسین، دیگر همان مرغابیها هم نمیآمدند.
در شکار ماهی هم هرکس از دیگری پیشقدمتر میشدیم. از آن روزها که برق و امکانات نبود و با چنگ و تور و مرگْ ماهی میگرفتیم، تا روزی که وسایل برقی آمد و با جنراتور به دریاها رفتیم. اکنون میشنوم که نسل ماهی هم تا سرحد انقراض در آن ساحات کم شده است.
آن روزها اینکارها بخشی از فرهنگ ما بود و تا هنوز کسی نیست که بگوید اینها قابل تمجید نبوده است.
در تربیت اولاد
در تربیت اولاد نیز فرهنگ برتر و پیشروی نداشتیم. تفکر انتقادی یا نبود یا ما نشنیده بودیم. سیستم تربیت، درست همچون سیستم مالی، طبقاتی بود. از بالا به پایین، هرکس زیر پایش را لِه میکرد. ملا به ارباب محل فشار میآورد، ارباب محل به مردم قریه و به پدران، پدران به پسران جوان، پسران جوان به کوچکترها. مادرها و خواهران چندان نقشی در تصمیمگیری تربیت فرزندان نداشتند. گاهی در تمام سال (و حتا مواردی بوده که در تمام عمر) یک مادر حق نداشته است که چیزی از اموال خانه خرید و فروش کنند. کودکهمسری بود، ازدواج اجباری بود، مردسالاری بود، سیستم ارباب- رعیتی بود، بیرحمی و سنگدلی و زورگویی و بدرفتاری هم بود.
پسران خوبِ قریه آنانی بودند که سربهزیرتر، بیغرضتر، تعریف و تمجیدکنندهتر و تاییدکنندهتر بودند. آنکه در راه ارباب از جایش بلند نمیشد، یا آن که دست ملا را نمیبوسید، یا آنکه به سادات احترام خاصی نداشت، یا آنکه خشونتهای پدرش را میدید و مداخله میکرد، اولاد ناخلفی حساب میشد. آنانی خوب و صالح حساب میشدند که اگر آب داغ هم روی شانههایشان میریختند، صدایی از آنان شنیده نمیشد.
جایگاه زن در جامعهی هزاره
در مورد زنان، تا آنجا که به یاد من میآید، وضعیت بسیار بدتر بود. عجالتا یاد کنم که لتوکوب بسیار بود. درست است که در سالهای جمهوریت دختران مردم هزاره اجازهی درسخواندن داشتند و در مقایسه با برخی از مناطق دوردست و حتا گاهی شهرهای افغانستان، دختران هزاره از آزادی بیشتری برخوردار بودند، اما به این معنا نبود که در خانهها و خانوادهها نیز تماما آزادی بوده و دختران با مردان برابر بودهاند.
در آن سالها که من به یاد میآورم، در خانوادههای مردم هزاره (مخصوصا در آن دوردستی که من زندگی میکردم) شوهران بر زنان، برادران بر خواهران و پدران بر همه حاکم بودند. شوهر به نفس این که شوهر است، مدام و همیشه حق داشت که سر هر چیزی زنش را لتوکوب کند. به او فحش بدهد. جایش را تنگ کند. نان در گلویش بند کند. اشکهایش را درآورد. اولادش را پیش چشمش بزند و دخترش را به هرکسی که خودش بخواهد به شوهر بدهد.
برادر، به نفس این که برادر است، از جانب جامعه بر خواهرش تفوق و برتری داده میشد. خودِ برادران هم این را پذیرفته بودند و جزو برداشت طبیعیشان شده بودند که بر خواهرانشان تفوق و برتری دارند. برادران، خودشان از عاشقی داستانها داشتند، حتا خواهرانشان را خوشخوش قاصد میگرفتند، اما پای دل و دوستی خواهرانشان که در میان میآمدند، قضیه ناموسی میشد. عشق ممنوعه میشد. حتا در اکثر اوقات در محافل و مجالس، گرفتنِ نام خواهران تابو بود.
در خصوص سفر هم برای زنان قیدوبندهای دستوپاگیر و حتا بخشهای ممنوعه تعریف شده بود. از آن جمله، یکی سفر تنهایی زنان بود. در قریهها رسم بود که پسران از خانه فرار کنند. مثلا از قریهای به قریهای دیگر، از ولایتی به ولایت دیگر یا حتا به خارج از کشور بروند. اما برای دختران ننگ و شرم و تابو بود. اگر دیده میشد که دختری فرار کرده، مثلا به ولایت دیگر، یا حتا به قریهی دیگر رفته باشد، دیگر آن خانواده شرمیدهی تاریخ بود. در هیچ جایی عزت و آبرو نداشتند. در محفل مردم رفته نمیتوانستند. آن دختر هم بسیار شانس میکرد که بالاخره بعد از دیرها، که مردم کمکم فرار او را فراموش میکردند و از سر زبان مردم میافتاد، شوهر کور و کجی گیرش میآمد.
منصف و اهل و مدارا؟
برخلاف آنچه که امروزه از آن تعریف میکنند که مردم هزاره مهربان و مهماننواز و منصف است، آنجا که من بودم و آنچه که من به یاد دارم، برخی از مردم هزاره نه مهربان بودند، نه مهماننواز و نه منصف. من به یاد دارم که اربابان قریه با کارگران و کرایهکارانشان چطور برخورد میکردند.
در قرا و قصبات امکانات کم بود. مردم هنوز به تعبیر محلی، «عصری»، یعنی لذتجوی و شیکپوش و میوهخور نشده بودند. هنوز یک دیگ و یک کاسه بود. اما در همان یک دیگ و یک کاسه هم تفاوتهایی قایل میشدند.
برخی از خانوادهها به کارگران و کرایهکارانشان از دیگ خانوادگیشان نمیدادند. کارگر تمام روز میدوید، شب، صاحبخانه او را یا دیرتر یا زودتر نان میداد. از گوشتی که پخته میکردند به او نمیدادند. از برنجی که پخته میکردند به او نمیدادند. دیگ خودشان را خودشان تنها میخوردند و روح کارگر از گوشت و برنج خبر هم نمیشد.
این تنگنظریها تنها در میان اربابان و فقط «فرهنگ اربابی» نبوده، بلکه در عموم قریهها و در عموم خانوادهها، در میان مردم عام هم وجود داشته است. نان خوبتر و غذای خوشمزه را خودشان میخوردند، اما پای کار و سنگینکاری و چتلکاری که به میان میآمد، هله کارگر میگفتند. برخی از مردم هزاره در آن زمان نه تنها اهل رواداری و مدارا نبودند، بلکه میخواستند در درون خانهشان یکی با شکم گرسنه کار کند و دیگری با گوشت و برنج بخوابد.
زمانی که ما از قول و قریه بیرون شدیم و جهان فراختر شد، این تنگنظریها را اما هم با خود آوردیم. بعدها در میان نسل تحصیلکرده، در میان قشر سیاستمدار، در نهادها، در انجمنها، حتا در دوستیهای شخصی و فردی، آن تعصبات و تنگنظریهای محلی جایش را به ریاست و رفیقبازی داد. هنوز میخواسیتم یکی با شکم گرسنه کار کند و یکی با گوشت و برنج در پُست ریاست بخوابد.
حتا در کاریابیهای نهادها و انجمنها و رسانههای مردم هزاره گاهی همان تعصبات و تنگنظریها دیده میشد. برخی از کسانی که با همدیگر خود کار کردهاند، همان تعصبات کور محلی را شاهد بودهاند.
بعدها برخی از نویسندگان هزاره، از جمله اسد بودا، آن تعصبات محلی در شهرها را «قریهزدگی» خواند و آن را نقد کرد. به باور نویسنده، بخشی از آن تعصبات کور از بین نرفته و همان رفتار محلی و همان قریهزدگی در میان تعداد زیادی از هزارهها هنوز وجود دارد.
توصیه و تعهد
بسیاری از نویسندگان و تحصیلکردگان و چهرههای مفید تاریخ، به کمک دوستان و اجتماع دوروبرشان بزرگ شدهاند. رشد، تنها کار یکنفره هم نبوده است. گاهی جامعه در رشد افراد نقش انکارناپذیری داشته است.
محمد قاضی، پدر ترجمهی فارسی، تقریبا تمام کتابهای خوبی که ترجمه کرده است را از دوستانش گرفته بود. او در سالهای آخر عمرش کتابی راجع به تاریخچهی ترجمههایش نوشت. این کتاب را دوستان او با نام «سرگذشت ترجمههای من» نشر و چاپ کردند. او در آن کتاب، داستان این که چطور با فلان کتاب آشنا شد و بعدا ترجمه کرد را نوشته است.
او بیشتر از شصت عنوان کتاب به فارسی ترجمه کرده است. در این میان، بیشتر کتابهای خوبی که او ترجمه کرده و امروزه جزو شاهکارهای آثار ترجمهشده به فارسی به حساب میآید را از دوستانش دریافت کرده است. بنا به روایت خود محمد قاضی، این او نبوده که دنبال کتابهای خوب میگشته است، بلکه دوستان او بوده که کتابهای خوب را میآورده، به او پیشنهاد ترجمه میداده و حتا تعدادی از ناشران آن زمان به او اطمینان، تعهد و گاهی پول پیشپرداخت میداده که آن کتاب یا کتابها را ترجمه کند تا بعدا آنان نشر کنند.
محمد قاضی در کتاب «سرگذشت ترجمههای من»، که اتفاقا خودِ همین کتاب هم به پیشنهاد یک دوست او نوشته شده، به تکرار یادآوری کرده که جایگاه و شهرت و افتخارش را مدیون دوستانش است.
در جایی که من بزرگ شدم، چنین توصیهها و تعهدهایی هرگز نبود. ما تمام زمستان در منبر جمع میشدیم، بیکار و بیبرنامه مینشستیم، فکاهی میگفتیم، میخندیدیم، اما هیچ کار مفیدی نمیکردیم. از یک حساب آن سالها یکسر به بطالت گذشت.
تا زمانی اما میخندیدیم که پای کار و همکاری به میان نمیآمد. همین که پای کار جمعی به میان میآمد، دیگر همدیگر را تحمل نمیتوانستیم. خندهها کم میشد، جا تنگ میشد و فرصت ازدسترفته به نظر میرسید. گویا همدیگر را باردوش، عامل ناکامی و سبب دستنارسی هم حساب میکردیم. اینطوری فکر میکردیم که اگر فلانی بزرگ نشود، ما به جایی میرسیم. رشد خود را منوط به سقوط دیگری فکر میکردیم.
تنها ما نبودیم. تمام مردم قریه و تمام قریههای دوروبر ما اینطوری بودند. هنوز زمستانها، عمر اهالی قریه، درست مانند آن سالهای ما، به بطالت میگذرد. وکتورهوگو در رمان بینوایان نوشته بود که «بیکاری فقیر، جنایت است». هنوز آوازهها میرسد که اهالی فقیر دهات، تمام زمستان بیکار و بیبرنامه مینشینند، یا همدیگر را میخندانند و یا هم جای همدیگر را تنگ و تنگتر میکنند.
این بطالت و بیتحملی اما تنها در قریهها خلاصه نمیشود. در دیگر مناسبات مردم هزاره و در جاهای دیگر هزارجات نیز دیده میشود. در کارهای جمعی، آنجا که پای مفاد جمعی در میان بود، مدام دیدیم که کم آوردیم. عموم کارهای جمعی و سیاسی ما در سالهای پسین نشان داد که یا جمع میشویم و فکاهی میگوییم یا همین که پای کار جدی به میان آمد، به حذف همدیگر شروع میکنیم. هنوز گمان میکنیم که زدن به سر و روی همدیگر، دفاع از بیپناهی جامعهی هزاره است.
در غذا
آنجا که من زندگی میکردم، تنوع غذایی بسیار کم بود. قروتی (نانبُته) بود، کشکاو بود، نان و چای بود، روغن زرد بود (که بعضی از خانوادهها نداشتند) و برنج و کچالو. از جمله، برخلاف آنچه که امروزه در شهرها قیمت و زورنارس است، گوشت زیاد بود. آن روزها دانشگاه نزدیک ما نبود. مکتبها هم اندک و منزوی بود و در میان مردم مقام مبلغ نداشتند. اما هیچ ملا و مدرسهای، که تنها در مقام راهنمای رستگاری مردم ظاهر میشدند، در خصوص پیامد صحی و زیستمحیطی گوشت و گوشتخواری چیزی نمیگفتند. هنوز هم که سالانه، با توجه به میزان درآمد اندک مردم هزاره در کوهستانها مصرف گوشت گاو و گوسفند در هزارجات بسیار بالا است، کسی چیزی نمیگوید.
کچالو که در افغانستان خوراک پییشپا افتاده و خوراک هر فصل و خوراک ارزان است، برای ما کمپیدا و قیمت بود. هرسال آخرهای زمستان و تمام بهار ما کچالو نداشتیم. مقداری که کِشت میکردیم، یا از سرما یا از نفهمی و بیسوادی ما در بخش زراعت، نمیرسید. آن مقدار کمی را هم که با خون دل بزرگ میکردیم و بسیار سنجیده میخوردیم، زمستانها چاه میکردیم. در بهار هر سال که آن مقدار کچالوی کم و کمپیدا را از چاه بیرون میکردیم، میدیدیم که تماما خراب شده است. مردمی را که امروزه زحمتکش میگوییم، آن روزها همان مقدار کچالوی کم را در آن دشتهای امن و پر از خاک، درست و محکم چاه نمیکردند.
گذر به اکنون
از آن روزها به اکنون گذر کنیم. امروزه هم چیزهای زیادی برای ما تغییر نکرده است. تغییرات فرهنگی (اگر فرهنگ را به معنای ظرفیت و همپذیری و برابری بگیریم) زمانبر است. وضعیت ما هنوز هم همانقدر وخیم و در مواردی مسخره است. چیزی تغییر نکرده است، فقط سر نسل ما داخل گوشی است و ما بیتفاوت شدهایم.
از دههی هشتاد که من از آن نوشتم تا حالا بیستوچند سال میگذرد. در این بیستوچندسال جهان وارد عصر هوش مصنوعی شد. در بسیاری از مناطق محلی و عقبماندهی کشورهای دیگر در هر خانه یک یا دو نفر انگلیسی میفهمند. استفاده از تکنالوژی آزاد و اخیتاری شده است. اما در بسیاری از مناطق کوهستانی مردم هزاره، وضعیت همان است که بود. هنوز چشمهها ساخته نشده است. هنوز کسی درخت نمیکارد. هنوز همانقدر گوشت میخورند. هنوز دارایی مردم مصرف مناسک مذهبی و مرگ و اموات میشوند. هنوز آن که حج میرود در محافل بلندتر صحبت میکند. هنوز همان تنگنظریها حاکم است. هنوز باسواد، به مثابهی کسی که به جامعه وارد شود، بد و خوب جامعه را تشخیص بدهد و جسورانه آن را نقد کند و به مردم راه و چاه نشان دهد، کم داریم. فقط کلیشهای و گلّهای، در هر سال یک روز و در همان روز هم یکبار، در مورد فرهنگ هزاره فکر میکنیم و چیزهایی مینویسیم، عکسهایی نشر میکنیم، بیخبر از این که در لایههای زیرین جامعهی هزاره چه میگذرد.
من به سهم خود، در مورد جامعهی دیاسپورای هزاره نظری ندارم. اما در داخل، وضعیت دارد وخیمتر میشود. درست در حال حاضر برخی از خانوادهها با درسنخواندن دختران کنار میآیند، ازدواجهای زیرسن و اجباری دارد کمکم عادی میشود، آمار خودکشی زنان بالا میروند، و در عین حال، برای نسل بیتفاوتی که با سر به تلفن رفتهاند هیچ چیزی مهم نیستند.





نظر بدهید