پروین پژواک
در آستانهی فرارسیدن هشتم مارچ، روز جهانی زن، دنبال سوژههایی میگردم که درخور این مناسبت باشد. من عاشق گفتوگو با زنانی هستم که موفق شدهاند؛ اما از تصادف یکی از دوستان گلنسا (اسم مستعار) را برایم معرفی میکند؛ زنی که نه تنها بیستوچند روز پیش، بلکه همهی عمر قربانی خودکامگیهای مرد زندگیاش شده است.
گلنسای پنجاهساله را در یک روز رمضانی، در حالی ملاقات میکنم که زخمِ چاقو در صورتش پیداست. بدن نحیفی دارد که هنگام حرکت توازنی ندارد و میلرزد. میگوید سه روز است روزه گرفته است. زندگی پرتنش او را مردی رقم زده است که با نام همسر وارد زندگیاش شده است؛ اما ظاهرا کارکرد او در زندگی گلنسا گرفتن جانش است.
زخمهای چهرهی گلنسا تازه است. بخشی از بینیاش چاک شده و بخیههای پرستار آشکارا دیده میشود. پیراهنش زخمهای کمرش را پوشانیده که از سوی همسرش سلطان (اسم مستعار) بر او وارد شده است. این رویداد پنج روز پیش از آغاز ماه رمضان همین امسال برایش رخ داده است.
روز زخمیشدن او، یک روز زمستانی است، ساعت هفت صبح آدینه که پسران نوجوان گلنسا در خانه هستند. او چای صبح را آماده کرده که همسر و فرزندانش بخورند. گلنسای سحرخیز، حتا برای چاشت هم آمادگی گرفته بود؛ سبزیپالک را پاک کرده و در دهلیز گذاشته بود که پس از صرف صبحانه برای فرزندانش شولهی هوسانهی سبزیدار آماده کند.
گلنسا طبق معمول، در دهلیز خانه صبحانه را آماده میکند. کنار دسترخوان برای رحمت (پسری امباق گلنسا که برایش شیر داده) که زودتر از دیگران از خواب برخاسته بود، چای میریزد، حین ریختن چای همسرش را صدا میزند: «پدر مصطفا، بیا چای بخور.» سلطان که بلند میشود، نوبت چای ریختن برای او میشود.
گلنسا پیاله را میگیرد که پر کند، سلطان از اتاق به دهلیز میآید. سبزیها را میبیند، پرسان میکند: «این سبزیپالک برای چیست؟» گلنسا میگوید: «برای چاشت شوله پخته میکنم.» چند ثانیه نگذشته، هنوز پیاله از چای پر نشده که مرد چاقو را از کنار سبزیها برداشته و به سر و صورت گلنسا میافتد. گلنسا درد شدیدی در گونههایش حس میکند. دستش را پناهگاه چشمهایش میسازد که آسیب نبیند. مرد شروع میکند به ضربهزدن به کمر و قبرغههای او. مرد تا زمانی به کمر و پهلوی گلنسا ضربه میزند که چاقو میشکند و بخش فلزیاش به زمین میافتد.
گلنسا آن روز دو جاکت درشت زیر پیراهن و یک جاکت درشت دیگر روی پیراهنش پوشیده بود که میخواست از سردی محافظتش کند، اما از خوشاقبالی، از صدمهی بیشتر چاقو هم محافظتش کرد.
پس از دقایقی گلنسا متوجه میشود که رحمت پسرش از جا برخاسته و او را کمک میکند. زن صاحب حویلی هم میرسد که بداند چه خبر است. «تا همسایه خبر شد، تمامم را تکهتکه کرد.» این زمان گلنسا، گپی هم گفته نمیتواند. فقط خونریزی دارد و یارای برخاستنش نیست. او زمانی که اینها را با من در میان میگذارد، لای صحبتها میگوید «نه گپ و گفتاری، نه جنگ و خشونتی، برای هیچ مرا کشته بود.»
پس از آنکه خانم صاحب خانه همراه پسرش با کراچی او را دواندوان به کلینیک میرسانند، پرستاران او را پانسمان میکنند و سپس میگویند باید او را به شفاخانه ببرند که مبادا سکتهی مغزی کند. ایورش(برادر شوهرش) برایشان میگوید که باید به خانه بیایند چون مردم جمع شدهاند. اما وقتی به خانه میرود، میبیند تنها یک نفر آمده است.
پس از این که ایورش و آن فرد مهمان، خانه را ترک میکنند، وضع گلنسا بد میشود و به نفسنفس میافتد. برادر و فرزندانش او را به شفاخانه میبرند که بستری کنند؛ اما داکترها او را تحویل نمیگیرند و میگویند: «تا زمانی که سرپرستش نباشد، تحویل نمیگیریم.» پسر گلنسا که به ایورش زنگ میزند و میگوید که وضع مادرش وخیم است و باید به شفاخانه بیاید، جدی نمیگیرد و در پاسخش میگوید: «من سردرد و پایدردم، موتر هم پیدا نمیشود.»
با این پاسخ که فرزندان گلنسا روبهرو میشوند، شفاخانه به دروازهبانش میگوید که به حوزه زنگ بزند. طالبها میآیند و به ایورش تماس میگیرد که با برادرش (سلطان) به شفاخانه بیایند. طالبها شوهرش را به حوزه انتقال میدهند و او معاینه میشود. بعدا او را هم برای گواهیدادن به حوزه میخواهند اما او نمیتواند چیزی بگوید چون زخم دارد و خون ضایع کرده است.
گلنسا چیزی کم بیستساله بود که ازدواج کرد. در ناور غزنی زندگی میکردند. ازدواج او با مردی رقم خورد که سر پرخاشگر و دست کوبنده داشت. گلنسا ده سال نخست زندگی مشترک، مادرشدن را تجربه نکرد. به رسم مردم پیرامونش، اتهام نازایی بر او وارد میشد. خشویش میگفت برای پسرش زن دیگر میگیرد که برایش فرزند بیاورد تا بیشتر بدبخت نشود.
کمابیش ده سال که گذشت، این خانواده برای پسرشان دختری دیگری را زیر نام عروس به خانه آوردند تا برایشان فرزند به دنیا بیاورد. دل گلنسا شکسته بود؛ هم از این که هر روز لتوکوب میشد و هم از این که دیگر قرار بود دو زن در یک خانه باشد، رفت که به خانهی مادرش بماند. مدتی که گذشت خانوادهی شوهرش آمدند و ضمانت کردند که دیگر در امان باشد و لتوکوب نشود.
گلنسا به خانه برگشته بود. ازدواج مجدد سلطان هم از یک سال بیشتر شد ولی فرزندی در خانهیشان متولد نشد. همین شد که داکتران گفتند مرد خانواده مشکل ناباروری دارد؛ سخنی که خانوادهها حاضر نیستند در مورد پسران بپذیرند و به گونهی معمول این نقص به عروس خانواده تعلق میگیرد.
با گذشت مدتزمانی مرد درمان و هردو همسرش باردار میشوند. زندگی برای گلنسا کماکان ادامه پیدا میکند. دشواریهای زندگی با همسری که دو زن دارد و به گونهی غیرمعمول تندخوست.
هشت-نه سال زمان گذشت. گلنسا سه تا فرزند به دنیا آورد. دو تا فرزندش را به دنیا نیامده، زیر مشتهای سنگین شوهرش سقط کرد. گلنسا این زندگی را پذیرفته بود و دلخوش بود که یک دختر و دو پسر دارد و کنارش هستند.
آرام آرام پرده از راز جدید شوهرش برداشته شد؛ متوجه شد که شوهرش معتاد است. تندخوییهایش بیشتر شد و چند بار با چاقو زخمیاش کرد.
امباقش تکپسری را که از این ازدواج سهمش شده بود، رها کرد. زیر بار مشتهای شوهرش تاب نیاورد و طلاق گرفت. پسانترها ناجور شد و از دنیا رفت. پسرش نیز نزد گلنسا ماند. پس از آن این مرد معتاد (سلطان) گم شد و سالها خبری از او نیامد. با قرض خود و فرزندانش را به مکان موترها رساند و به سوی کابل حرکت کرد.
در آغاز زمستان امسال که هشت-نه سال از نبود همسر گلنسا میگذشت، ایور و ننویش برایش زنگ زدند که خانهیشان برود. آنها برادرش را از نزد طالبان تحویل گرفته بودند و میگفتند اعتیادش درمان شده و گلنسا باید او را تحویل بگیرد. گلنسا این درخواست آنها را نپذیرفت چون هنوز در چشمهای شوهرش، یک «آدمخوار و قاتل» میدید. به قول خودش «وقتی دیدمش چشمهایش مثل آدمخوارها سرخ بود»
چند روزی نگذشته، ریشسفیدان قوم برایش زنگ زدند و از بهبودی سلطان اطمینان دادند. از گلنسا خواستند که او را به خانه برگرداند. او ناچار به پذیرش شوهری شد که بارها او را تا پرتگاه مرگ رسانیده بود. اما از گفتههای خانم گلنسا میآید که شوهرش همین که وارد خانه شده، آغاز به کنایهگفتن و خشونت کرده است. میگوید در جریان زمستان دو بار دخترش را لتوکوب کرده و همسایهها برای نجاتش آمدهاند.
گلنسا فرزندانی با روحیهی ضعیف و شکننده دارد چون از کودکی با شکنجه و تهدید پدر روبهرو شدهاند، اوضاع روانی خیلی خوبی ندارند. حالا که پدرش در بازداشتگاه است، هراس بازگشتش آرامش نسبی آنها را میگیرد. به قول مادرشان: «حالا هم که بگویی آزاد شده آرام بشینه، آرام نمینشیند. حالا دشمن قسمخوردهی من و آل و اولاد خود شده.»
این بانو پیش از زخمیشدن در بخش پاککاری و آشپزی خانهی یک زن کار میکرد که بیمار است. معاش ماهانهی او تنها ۳۵۰۰ افغانی بود، اما بخشی از دشواریهای زندگی او را حل میکرد. فرزندانش را با نبود پدر و با همان درآمد اندک و خواری زیاد بزرگ کرده است. او این زحمت را به جان خرید تا مبادا شوهرش فرزندانش را بفروشد و یا به گونهی دیگری به آنها آسیب برساند. حالا زندگی او دشوارتر از قبل شده است، زیرا که برای پرداخت هزینهی درمان شوهرش قرضدار شده است.
او زن ایمانداری است اما زخمهایی که شوهرش به او زد، بدنش را ناتوان کرد که نتوانست دوازده روز روزهاش را بگیرد. از سوی دیگر داروهایی که مصرف میکرد، باید به وقتش خورده میشدند. حالا هم با بدن لرزان و کمخون تلاش میکند پای ایمانش بایستد و قامت در زیر بار سنگین زندگی خم نکند.
از گفتوگو با گلنسا و دیدن رنجهای مضاعف یک زن، به این باور میرسم که گویی سرنوشت زنان در این دیار، صبر و سکوت تعریف شده است. در دیار غریبی که یک زن، تنها به دلیل زنبودن به تابآوری و شکیبایی در برابر هرچه دشواری و ستم است محکوم شده و گویا این ستم و سرکوب نسلاندرنسل بازتولید شده و به گونهی ساختارمند ریشهدارتر نیز میشود.





نظر بدهید