پروین پژواک
در جامعهای چون افغانستان، راهی که زنان برای حضور در اجتماع میپیمایند، اغلب راهی هموار نیست. هشتم مارچ، روز جهانی زن، فرصتی است برای بازنگری واقعیتها؛ برای دیدن زندگی زنانی که با وجود محدودیتها، هنوز بار مسوولیتهای بزرگ و تقلا برای ماندن در صحنه را بر دوش دارند.
در میان این عرصهها، معارف یکی از گزینههایی است که حضور زنان بیش از هر زمان دیگری به چشم میآید. در صنفهای کوچک مکتب، جایی که بذر واژهها جوانه میزنند، اغلب این زناناند که ساعتها با حوصله کنار شاگردان مینشینند تا رشد این جوانهها را پاسبانی و چراغ سواد را در دلهای کوچک روشن کنند. اما پشت این تلاش و تکاپو، واقعیتی تلخ نیز نهفته است؛ زحمت بسیار و قدردانی اندک.
در سالهای پسین و با تغییرات سیاسی کشور، این دشواریها برای بسیاری از زنان دوچندان شده است. با محدودشدن حضور زنان در بسیاری از ادارههای دولتی، موسسههای خارجی و مقامهای بلند اداری، شمار زیادی از زنان تحصیلکرده ناگزیر به تغییر مسیر شدهاند. برای برخی از آنان، معلمی یکی از راههایی بوده که هنوز میتوانند از مسیر آن در جامعه حضور داشته باشند. اما این انتخاب بیشتر از سر ناچاری بوده است؛ مسیری که با معاش اندک، فشار کاری زیاد، بینظمی در پرداخت حقوق و آیندهی نامطمیین همراه است.
روایتی که در ادامه میآید، داستان یکی از همین زنان جوان است. رخشانه یاری (اسم مستعار) دختری که با رویای داکترشدن پا به دانشگاه گذاشت، اما قسمتی از زندگیاش را در صنفهای مکتب سپری کرد و سرانجام هم ناچار به ترک آن شد. داستان او تنها سرگذشت یک فرد نیست، بازتابی از واقعیتی است که بسیاری از زنان معلم در افغانستان هر روز با آن زندگی میکنند.
وقتی در سمستر نخست دانشگاه قدم گذاشت، آینده را در لباس سفید طبابت میدید. رویایش این بود که روزی داکتری شود که در یکی از شفاخانههای دولتی کار کند؛ داکتری که در بخش زنان و زایمان به مادران و نوزادان کمک کرده و بخشی از رنجهای جامعهاش را درمان کند.
آن روزها خیال میکرد که مسیر زندگیاش مستقیم به سوی همان رویا خواهد رفت. اما زندگی گاهی راههای دیگری پیش پای آدم میگذارد؛ راههایی که از دل ضرورتها میگذرند. چند ماهی از دانشجوییاش نگذشته بود که زنگی از مدیریت یک مکتب خصوصی دریافت کرد. آنها به یک استاد نیاز داشتند. سال تعلیمی آغاز شده بود و مکتب برای چند صنف ابتدایی معلم زن نیاز داشت. از او خواستند به مکتب برود تا دربارهی شرایط کار، روش تدریس و تنخواه صحبت کنند.
وقتی رخشانه به مکتب رفت، مدیر برایش توضیح داد که باید همزمان مضمونهای دری، پشتو و انگلیسی را برای شاگردان صنفهای ابتدایی تدریس کند. در آن مکتب استادی نبود که بتواند همزمان هرسهی این مضمونها را پیش ببرد. در مقابل، ماهانه سهونیم هزار افغانی تنخواه پیشنهاد شد؛ مبلغی که بخش کوچکی از نیازهای یک دانشجوی جوان را در آن روزها رفع میکرد.
او طبق انتظار این پیشنهاد را پذیرفت. نه تنها برای این که باید درآمدی داشته باشد، بلکه برای اینکه میخواست تجربهای کسب کند و روی پای خودش بایستد. از همان روز، میان دو جهان رفتوآمد میکرد؛ صبحها دانشگاه و پس از چاشتها مکتب.
رخشانهی معلم خیلی زود پی برد که تدریس، بهویژه برای کودکان، کار ساده نیست. بزرگترین دشواری این بود که شاگردان از پایه درست آموزش ندیده بودند. بسیاری از آنها هنوز نمیتوانستند خط دری را روان بخوانند، چه برسد به اینکه مضمونهای پشتو و انگلیسی را بفهمند. برایشان هر واژهی تازه، مانند معمایی مینمود که باید با آهستگی و بردباری فراوان معلم پاسخ مییافت.
در خانههای بسیاری از این کودکان نیز حمایت چندانی از آموزش وجود نداشت. خانوادهها کمتر فرصت یا توان فرستادن فرزندانشان به مرکزهای آموزشی تقویتی را داشتند. کودکان با همان دانستههای اندک به مکتب میآمدند و بار سنگین آموزش بر دوش معلم میافتاد. او بارها یک درس را تکرار میکرد. گاهی پنج بار، گاهی ده بار و گاهی بیشتر، با این امید که شاید این بار چراغی در ذهن شاگردانش روشن شود؛ اما پیشرفت کُند بود و راه همچنان طولانی.
با این همه، چیزی در آن صنفهای کوچک که او را نگه میداشت زبان شیرین، برخوردهای کودکانه و صداقتشان بود. رفتار ساده و بیپیرایهی شاگردان، خندههای کودکانهیشان و نگاههایی که با امید به استاد دوخته میشد، باعث میشد که رخشانه سختی کار را فراموش کند. او از کار با کودکان لذت میبرد، هرچند روزها گاهی خستهکننده و دشوار بودند.
سال نخست آموزگاری برای رخشانه یاری، سالی آمیخته از رنج و امید بود. مکتب در منطقهای دورافتادهی ولسوالی دهسبز کابل قرار داشت و بسیاری از شاگردان امکانات آموزشی کافی نداشتند. او با خود عهد کرده بود تا جایی که میتواند به این کودکان کمک کند، شاید بتواند آنها را یک گام به پیش ببرد.
اما در کنار همهی این تلاشها، سایهی سنگین یک مشکل همیشه حضور داشت؛ تنخواه اندک. به گفتهی او، زحمتی که استادان میکشیدند با تنخواهی که دریافت میکردند قابل مقایسه نبود. او باور داشت که مکتب از فیس شاگردان درآمد خوبی دارد، اما سهم استادان از این درآمد «بسیار ناچیز» است.
با این حال، وقتی سال تعلیمی به پایان رسید و سال جدید آغاز شد، مدیر مکتب دوباره با رخشانه تماس گرفت. پرسید آیا برای سال آینده هم حاضر است تدریس کند. او لحظهای تردید کرد. خانوادهاش بارها گفته بودند که «این کار ارزش این همه زحمت را ندارد و بهتر است که بر درسهای دانشگاهش تمرکز کند.» اما دلکندن از شاگردان و مقدار درآمدی که رخشانه وابستهاش بود، برایش آسان نبود.
همین شد که سال دوم نیز به مکتب برگشت. اما مشکلات همچنان ادامه داشت. معاشات بهموقع پرداخت نمیشدند. گاهی معاش یک ماه به ماه بعد میافتاد. معاش ماه حمل در ثور داده میشد و معاش ثور به جوزا میماند. حتا در پایان سال، وقتی مکتب فیس کامل شاگردان را دریافت میکرد، به استادان فقط تنها تنخواه پانزده روز داده میشد؛ همان روزهایی که صرف آزمونهای پایان سال میشد. همان مبلغ اندک هم گاهی با تاخیر و پس از بحث و جنجال پرداخت میشد.
او میگوید «در چنین شرایطی، حق استادان بهویژه استادان زن بهسادگی نادیده گرفته میشود.» در آن مکتب، میان معاش استادان زن و مرد نیز تفاوت وجود داشت. استادان مرد که صنفهای بالاتر را تدریس میکردند، معاش بیشتری میگرفتند. در حالی که به باور او، تدریس در صنفهای ابتدایی به صبر، انرژی و تلاش بیشتری نیاز دارد.
رخشانه میگوید، کودکان صنفهای پایین هنوز در آغاز راه آموزشاند. یک استاد باید با حوصله بارها توضیح بدهد تا شاگرد بتواند یک مفهوم ساده را درک کند. اما مدیریت مکتب این زحمت را چندان جدی نمیگرفت. به او گفته میشد که چون مدرک لیسانس ندارد، معاش بیشتری نمیتواند دریافت کند. حتا گاهی میگفتند که «تدریس در صنفهای اول و دوم چندان زحمتی ندارد.»
او با تحمل مشقتهای فراوان و درخواستهای ناکام و پیهمِ افرایش تنخواه، سرانجام در ماه عقرب سال دوم، تصمیمش را گرفت. به مدیریت مکتب گفت که دیگر نمیتواند ادامه دهد و بهتر است که آنان استاد دیگری برای شاگردان پیدا کنند. تصمیمی که گرفتنش آسان نبود، اما برایش اجتنابناپذیر شده بود.
طبق انتظار، پس از ترک مکتب، زندگی او با مشکلات مالی و فشارهای اقتصادی همراه شد. روزها با نگرانیها و دغدغههای مداوم میگذشت و شبها دلش برای شاگردانش تنگ میشد؛ کودکانی که روزگاری به او انگیزه و نیروی ادامهی کار میبخشیدند.
رخشانه در نقش یک آموزگار، معتقد است یکی از مشکلات اساسی نظام آموزشی افغانستان، ضعف در پایههای آموزشی است. نصاب درسی برای بسیاری از شاگردان ابتدایی دشوار و نامتناسب است. به باور او، کودکان باید ابتدا با محیط مکتب، الفبا و مفاهیم ساده آشنا شوند؛ نه اینکه با موضوعاتی روبهرو شوند که فهمیدن آنها برایشان زود است. «اگر آموزش از همان آغاز با دشواری همراه شود، ممکن است کودکان از درس دلزده شوند و علاقهی خود را از دست بدهند.»
دو سال تدریس برای رخشانه یاری، تجربهای تلخ و در عین حال آموزنده بود؛ تجربهای که نشان داد پشت درهای صنفهای درسی، چه دشواریهایی برای معلمان وجود دارد.
داستان او روایت نسلی از دختران معلم در تمامی کوچهها و روستاهای کشور است که با امید آموزشدادن و ساختن آیندهی کودکان وارد صنفها میشوند، اما از تنخواه اندک، ارزشندادن به کار و زحمات معلم، ضعف اداری و نبود حمایت کافی، ناچارند بسوزند و بسازند.





نظر بدهید