اسلایدر • روایت • گزارشها

آخرین کار، کمترین معاش؛ حذف آموزش از اولویت مکاتب

   حافظ

این روزها فصل اعلام استخدام معلم است. چنان‌که در صفحات مجازی می‌بینیم، مکاتب خصوصی پشت‌سر‌هم اعلامیه می‌دهند که معلم استخدام می‌کنند، شرط و شروط می‌گذارند، اسناد تحصیلی می‌خواهند، تجربه‌ی کاری می‌خواهند و تعدادی از مکاتب هم معلمانی کار دارند که هیچ جای دیگری کار نکنند.

اوقات کاریِ اکثر مکتب‌های خصوصی را نیز طوری تنظیم می‌کنند که معلمین زودتر به مکتب بیایند و دیرتر از مکتب رخصت شوند. هدف از زودترآمدن و دیرتر رفتن هم این است که معلمین نتوانند جای دیگری کار کنند و هر معلم تمام‌وقت (فول‌تایم) در یک مکتب بماند.

اگر آموزگاری را به‌مثابه‌ی یک «شغل» و به‌عنوان یک «کار» در نظر بگیریم، معلم، پیش از هر چیز دیگر، کسی است که باید خرج و مخارج خانواده‌اش را تأمین کند، درآمد و معاش خوب داشته باشد. از پول معلمی بتواند نان بخورد، از پول معلمی بتواند کرایه‌ی خانه بدهد، بتواند لباس بخرد، بتواند فرزندان‌شان را به مکاتب بفرستد و در ایام تعطیلات زن و بچه‌اش را، اگر نه در جاهای دور، حداقل تا یک ولایت دیگر بتواند تفریح ببرد.

اما معاش عموم مکاتب، حتی برای کرایه‌ی خانه‌ی یک معلم هم بسنده نیست. بسیاری از مکاتب به معلمین خود بیشتر از پنج شش هزار افغانی معاش نمی‌دهند. این در‌ حالی ‌است‌ که در حال حاضر تنها کرایه‌ی خانه در کابل، بیش‌تر از شش هزار افغانی شده است.

علی‌حسین دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی انجینری است. چهار سال پیش، درست کمی بعد از سقوط کابل، از دانشگاه پول تخنیک کابل فارغ شد. چهار سال خوب درس خواند، نمراتش مدام عالی بود و در کنار درس‌های دانشگاه، زبان انگلیسی را هم خوب یاد گرفت.

پس از فراغت اما کار پیدا نتوانست، بدین سبب، مهاجر کشور ایران شد. سه سال در ایران کار کرد. از کار شاقّه تا کارخانه، مدام دوید. اما به دلیل تمام‌شدن زمان ویزا بار بار به کابل آمد.

آخرین باری که علی‌حسین به کابل آمد، ویزای ایران بند بود. بعدتر که ویزا با شرط و شروطی باز شد، دید که هزینه بسیار بالا رفته و از توان او نبود که ویزا بگیرد.

او در کابل ماند: بی‌کار، بی‌پول و پر از تأسف. چهار سال پیش او انگلیسی بلد بود، اکنون اما انگلیسی نیز یادش رفته است. نمی‌داند چه کار کند. هم از آموزش فاصله گرفته، هم شغل دولتی‌ای برایش وجود ندارد و هم زبان دومی که بلد بود، فراموشش شده است.

علی‌حسین در ایامی که بی‌کار بود در خانه نشست و دوباره کتاب‌هایش را ورق زد. تصمیمش این بود که آمادگی بگیرد و معلم مکتب شود.

برای علی‌حسین، مکتب، آخرین کار بود و آخرین گزینه. در مقایسه با معلمی، کارگری ایران در اولویت بود. در مقایسه با معلمی، کار شاقه در کابل در اولویت بود. او حاضر بود که مفت خیاطی کند، مفت فروشندگی کند، با درآمد بسیار کم هر کار دیگری کند، اما به معلمی نرود. حتی چهار سال پیش حاضر شد که انگلیسی را پاک فراموش کند، اما معلمی نکند.

او می‌گوید «این‌که حالا حاضر شده‌ام حتی معلمی کنم، واقعاً از سر ناچاری است. خیلی دستم خالی است و بسیار بی‌کارم، وگرنه هرگز به خاطر معلم‌شدن در صف استخدام ایستاد نمی‌شدم».

علی‌حسین، دانش‌آموخته‌ی تعلیم و تربیه و رشته‌های مرتبط با معلمی مکتب نیست. او انجینری و مشخصاً در بخش معدن‌شناسی درس خوانده است. اما چون کار دیگری نیست، او معلمی می‌کند. حالا که ناچار شده است، مکتب برای او آخرین گزینه است.

تنها برای علی‌حسین اما مکتب آخرین گزینه نیست، علی‌حسین برای مکتب نیز آخرین گزینه است. طی این سال‌ها عموم مکاتب خصوصی به نیت آموزش نه، بلکه به هدف تجارت ایجاد شد. عموم مؤسسان مکاتب خصوصی یا فلزکار بودند، یا گاوفروش، یا ساخت‌وساز داشتند، یا حاجی‌صاحبانی بودند که پشت اندرپشت میراث‌دار زمین‌های پدران‌شان بودند.

عموم مکتب‌داران کابل آدم‌های فرهنگی با دغدغه‌ی آموزشی نیستند، نو به دولت‌رسیدگانی هستند که چون مقداری پول دارند و کار دیگری هم بلد نیستند، یک‌راست به مکتب‌سازی روی آورده‌اند. از همان ابتدا نیت عموم مؤسسان مکاتب خصوصی آموزش و تربیت نبوده، پول درآوردن از راهی بوده که فردا نام و نشان نیز شود.

اکنون برای آن‌ها امثال علی‌حسین بهترین معلم است. هر روز و هر ساعت به پول نیاز دارند، کار دیگری ندارند و برای پنج هزار افغانی حاضر است که تمام ماه با سر و دست بدوند.

علی‌حسین برای پول رفته، حاجی هم معلمِ مفت‌گیر کرده، این وسط اما آموزش است که زمین مانده و دغدغه‌ی اصلی‌ای هیچ‌کس به شمار نمی‌آید.

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید