عادله آذین نظری
سونیا آژمان، شاعری از مزارشریف اما پلسرخی است. یکی از اعضای انجمن نویسندگان بلخ و از دوستداران انجمن شعر دانشگاه است که از خزان سال ۲۰۱۸ به دلیل جابهجایی در پایتخت (کابل) از حضور در انجمن نویسندگان بلخ بازماند و در کابل مدتی با دوستان شاعر و نویسندهاش در کافهی «تاجبیگم» واقع در پلسرخ فعّال بود. کافههای پلسرخ در روزهای فراغت او، میزبان حضورش بودند و دوستانش گهگاهی او را در همانجا دیدار میکردند. او گهگاهی با حضورش برنامههای ادبی و هنری را رنگ و رونق میداد. در مجموعهی شعری «ما، موژ، بیز» که گزیدهای از شعرهای زنان بود و از سوی انجمن قلم با همت تمنّا توانگر، نبی صلاحی و دستگیر فرهود به چاپ رسیده بود، شعر او نیز شامل بود. این گزیدهی شعری در «مرکز پلسرخ» رونمایی و نقد شد که در آن گراناز موسوی، شاعر ایرانی در جریان سخنرانیاش در مورد نقد این کتاب، در کنار شاعران دیگر زن، آژمان را به خاطر شعرش ستایش کرد و موفقیتاش در شعر سپید را تبریک گفت.
آژمان کودکیاش را در بلخ گذرانده است؛ اما کابل جوانی و مشخصاً پلسرخ پناهگاه روحش بوده است. زادهی ۱۹۹۴ مزار است. در ۲۰۱۰ درس مکتب را به پایان رساند، در ۲۰۱۲ وارد دانشکدهی ادبیات فارسی دانشگاه بلخ شد و در سال ۲۰۱۶ از آنجا فارغ گردید. پس از یک سال، به مقطع کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی راه یافت ولی سرنوشت آنها را پس از یک ماه راهی کابل کرد. میگوید در زادگاهش جرقههای نویسندگی در او شکل گرفته و از نوشتن مقاله در مکتب آغاز کرده است. به قول خودش در «شهری که خاطرات کودکیام را با آزادی و شادی پر کرده، دورهای که با دل باز و روح آزاد زندگی کردم». سپس فیالبداهه شعر گفته و اینگونه شعر نوشته و شعر را غیرحرفهای زندگی کرده است. «اما آغاز دانشگاه و تحصیل در رشتهی ادبیات فارسی، به من دانش بیشتری داد تا بدانم چرا باید بنویسم».
نخستین شعرخوانی او در سال سوم دانشگاهش در «انجمن نویسندگان بلخ» رقم خورد، جایی که در آنجا شعرهایش نقد شدند و او جدّیتر به آنچه مینوشت، نگاه کرد. خانواده، دوستان و جامعهی پیرامونش روی زندگی، اندیشه و شعر او تأثیر گذاشتند؛ طوری که به قول خودش، هیچ فردی نمیتواند از جریانهای اجتماعی بیتأثیر بماند: «من از آنچه در زندگیام تجربه کردم و تحت تأثیر قرار گرفتم، نوشتم و این برای من نوعی مبارزه بوده است؛ مبارزه با کلمات علیه بیعدالتی، علیه سکوت».
گزیدهی شعری «…و» کتابی بود که قرار بود در ماه مارچ سال ۲۰۱۸ از او منتشر شود؛ اما هزینهی چاپ آن، صرف یک نیاز خانوادگی شد و اقبال چاپ نیافت. آژمان کتاب چاپنشدهاش را اینگونه توصیف میکند: «یک مجموعهی شعری بود که مانند یک کودک در شکم زمان رشد میکرد. هر بیت آن، یک نفس بود، هر مصراع یک امید که روزی آزاد شود و به جهان معرفی شود»؛ ولی نشد و «گویا بال پرندهای را بریده باشند»، اما باز هم امید دارد که چاپ اثرش به سر برسد و «صدای من به جهان برسد و در دل خوانندگان، یک احساس مشترک ایجاد کند و آنها را به سوی آزادی و امید سوق دهد».
آژمان نزدیک به یک دهه از زندگیاش را در پل سرخ رفتوآمد کرده است. دوستش دارد، از آنجا دستآورد و خاطره دارد. خاطرههای خوب از ردوبدلکردن اندیشه و احساسات. پلسرخ برایش جایی بود که مانند یک جزیرهی شاد و امن، او را برای زندگی امیدوار میکرد؛ جایی که در آن بیشتر به حقوق انسانیاش در نقش یک زن پی برد و به اینکه «تلاش کنم که زندگی را دوست داشته باشم، شعر را، باران را و دوستانم را».
آژمان در مورد دوستانش میگوید: «من دوستان زیادی نداشتم و ندارم و همانهایی که با انگشتان دست میتوانم بشمارمشان؛ کس و کسانی بودند که با من مهربان و نسبتاً روراست بودند. ازهمینرو، نمیخواهم در این گفتوگو از یادآوری این ارزش غافل بمانم. با اینکه مهاجرت فعل همگانی شد، دروغ نیست اگر اعتراف کنم که حالا بیشتر از هر زمانی، آن محدود کسان را ستایش میکنم که رفیق بودند و هیچوقت آلوده به فضای تجاوزگر و فریبدهندهی انجمنهای کابل نشدند».
این شاعر پلسرخی، پلسرخ را مهد شعر و فرهنگ میخواند. پلسرخ از دید او «جاییست که شعر، ادبیات، هنر، فلسفه و دانشهای دیگر، آزادانه بحث میشد و در آن جا آزادی اندیشه و بیان وجود داشت. در مورد نشستهایی که اشتراک حضور داشت، چنین ابراز نظر میکند: « نشستهای غیررسمی و دوستانه» پلسرخ، برایم ارزشمندتر از هر نشست رسمی در کابل بود؛ چون در نشستهای غیررسمیِ ما، هیچ مردی به خود لقب (استادی) نداده بودند و هیچ مردی از جنس زنی که روبهرویش شعر میخواند، باجگیری جنسی (آنچه که در انجمنهای شهرهی ولایات افغانستان یک موضوع پیشپا افتاده بود) نکرده است».
آژمان در کنار شعر، عاشق همکاری با کودکان کار و کودکان دستفروش پلسرخ است و همینطور آنان را الهامبخش میداند چون همواره در حال یادگیری بودند و همانگونه که برای دستیافتن به لقمهنانی تقلا میکردند، برای خواندن و نوشتن نیز تلاش میکردند. «هر زمانی که از بسهای شهری به پلسرخ میرسیدم، نخستین چشم و صورت خندانی را که میدیدم، دخترکان و پسرکهایی بودند که دستفروش بودند و تا مرا میدیدند، بغلم میکردند و این حس شادی توصیفناپذیر است؛ دخترکان من!»
حالا سه سال است که مهاجر است. در کابل برای خبرگزاریها گزارش مینوشت ولی آنجا در شغلی مصروف است که هیچ پیوندی با تجربههای گذشتهی کاری و علایقش ندارد. از آن زمان در هیچ جمع شاعرانهای شرکت نکرده و اگر شعری سروده، آنرا به اشتراک عموم نگذاشته است. میگوید: «شعر، زبان اعتراض، زبان عشق و آزادی است. در شعر میتوانستم صدای زنان افغانستان را بلند کنم، میتوانستم برای حقوقشان مبارزه کنم و آزادیهای ازدسترفتهشان را فریاد بزنم. از جنگ بگویم، از صلحی که هیچ برنگشت و از خدایی که مهربانیاش کمتر شامل حال مردمم بود. شعر برایم زندگی در رؤیا است. بهعنوان یک زن آنچه را نمیتوانم انجام دهم، جایی را که نمیتوانم بروم، کاری را که نمیتوانم بکنم و لذّت و دردی را که نمیتوانم تجربه کنم، شعر برایم ممکن کرده است».
سونیا آژمان، کشورش را به دلیل بیثباتی سیاسی و ناامنیاش با رهاکردن روح و بستن بدن، ترَک خوردهش در یک چمدان سیاه، ترک کرد؛ اما فراموش نمیکند که چگونه شرایط مجبورش کرده تا از آنانی که دوستشان دارد، از خیابانهای کابل که زندگیش را کامل میکرد، به اجبار دل بکند.
در پایان، آرزو دارد که اگر اوضاع خوب و آزادی و عدالت در کشور حکمفرما شود، برگردد و بار دیگر در کوچههای افغانستان قدم بزند. دوست دارد کارهای نیمهتمامی را که در زمینه شعر، ادبیات و حقوق زنان و کودکان کارگر آغاز کرده بود، به پایان برساند. «این کارها برایم بسیار ارزشمند است. آنچه در غربت تجربه و زیستهام، بیشتر از قبل مرا به دانش و دلیل آراسته است تا با بازگشتم بیشتر از قبل، روزهای باقی زندگیام را برای زن، آزادی و باورهای افراطی و خرافاتی بجنگم. شاید شعر از مفهوم زندگی در رؤیا فقط به واژهی (زندگی) خلاصه شود».
نمونهی شعر:
تب دارم
دستت را
از سرم بردار
تنت را
از روی دلم
که داری سنگینی میکنی…
مردِ بیدارمانده در شهوت
لاشهام
بستر خوبی به خوابیدنت نیست
بگو چه خواهی کرد
وقتی روسری سبز
میدان جنگ بیایم
روی شانهام
جای تفنگ
کیف دانشگاه باشد
و جای «آتش!»
بوسه فرمان دهم…
بگو چه خواهی کرد
وقتی برون از مرز
جنگ را برده باشی
و خبر تازه
باختن کل کشورت باشد
در یک بازی احمقانه
از رئیسجمهور…
بگو چه خواهیم کرد
وقتی زندگی بعد این همه جنگ
به یک جمله خلاصه شود:
«انا للّه و انّا الیه راجعون»؟!





نظر بدهید