اسلایدر • حقوق بشر • روایت • گزارشها • نسل‌کشی

ماجرایِ دعوای ملکیتِ بندِ کوسه؛ منازعات حقوقیِ کوچی‌ها و مالکان محلّی

محمدجمیل امینی، شاهد محلی
مورخ: ۱۴۰۴/۲/۱۷

حدود چند سال قبل شایعاتی  مبنی بر تأسیس شهرک در بازار بند کوسۀ ورس از سوی وزارت شهرسازی امارت اسلامی پخش شد. بدین سبب، حکومت محلّی از ساختن دکان‌ها و خانه‌های مسکونی در بازار بند کوسه جداً ممانعت به عمل آورد. در بهار ۱۴۰۲ قرار بود این رؤیای تاسیس شهرک مردم ناحیۀ غرب ورس، آغاز گردد. اما در بحبوحۀ آغاز این پروسه، ناگهان خبر آمد که تعداد ۲۵ نفر کوچی در مسیر راه هستند تا بازار فوق الذکر را تحت تصرّف خود درآورند. چند روز بعد کوچی‌ها به بازار آمدند. آن‌ها یک اتاق را درجوار «هوتل بیرار» اجاره کردند و روزانه باغرور تمام در میان بازار گشت‌وگذار می‌کردند. یک فضای سوت و کور و مبهم در بازار حاکم شد؛ کوچی‌ها بعضی روزها در ارگ سبز، که در یک‌و‌نیم‌ کیلومتری بازار قرار داشت، می‌رفتند و دم غروب بر می‌گشتند؛ می‌گفتند که سر مزار پدرکلان‌مان رفته بودیم.

چند روز از میان گذشت؛ روزی حاج محمدحسین داکتر مرا به دواخانۀ خودش طلب کرد و گفت: من به زبان پشتو آشنایی دارم، این‌ها بین خود تصمیم گرفته‌اند و می‌گویند که بند کوسه را ۲۰ تقسیم کنیم. اگر تقسیم نماید، ما در مقابل یک کار انجام‌شده قرار می‌گیریم؛ پس باید عجالتاً کاری انجام دهیم. به من مشوره داد که اهالیِ سفید ناور را جمع نماییم تا با کوچی‌ها صحبت شود و هشدار داده شود که ۵۰ فیصد بازار تحتِ سندِ سفید ناور، که همسایۀ شمال‌غربیِ بند کوسه است، می‌باشد.

من به اهالی سفید ناور اطلاع دادم و آن‌ها را جمع کردم، سپس دسته‌جمعی رفتیم و به کوچی‌ها گوش‌زد کردیم که ما شنیدیم شما تصمیم بر توزیع و تقسیم ساحۀ بند کوسه دارید؛ ولی فکرتان باشد که ۵۰ فیصد دکاکین در بالای زمین منطقۀ سفید ناور موقعیت دارد، این ۵۰ فیصد را حق توزیع و تقسیم ندارید. این هشدار کوچی‌ها را سخت تکان داد.

بگومگو آغاز شد و یکی از کوچی‌ها به نام حاج نوراللّه به من گفت: وای چه میگی!! من گفتم آنچه شنیدی!”. بعد گفت: حدود سند شما چه رقم است؟ گفتم: از تالۀ پیش روی کلینیکِ صحیِ بند کوسه الی سنگ سیاهِ پیشِ لیسۀ زراعت و الی کوتل میاندیک به بالا، تحت سند ماست؛ که تقریباً ۶۰ فیصد بازار را شامل می‌شود. بعد شماره تلفنم را گرفت و گفت حتماً سند خود را حاضر کن که چه نوشته شده. گفتم، حتماً!

پس از چند روز، در ششم محرم الحرام، ما زیر منبر استاد دکتر حامدی بودیم، آقای نصرت «اجاره‌دار» اوغان‌ها در جلسه آمد و آهسته به گوشم گفت که: تو را کوچی‌ها، در اتاق حسن‌علی زوار تلخک، طلب دارد. من گفتم: مراسم تمام شود، من در خدمتم. مراسم که به پایان رسید، رفتم پیش کوچی‌ها. مولوی خیراللّه با لحن تند به من گفت: تو از منطقۀ سفید ناور نمایندگی می‌کنی؟ و تو میگی سند داری؟ گفتم: بلی. آنان گفتند: ما می‌رویم به کمیسیون حلّ منازعات کوچی در ولایت بامیان و آن‌جا حل‌وفصل صورت بگیرد؛ چون آن‌جا ما دست داریم و نفر داریم. هدف آن‌ها از این سخنان تهدید‌آمیز، ایجاد ترس وحشت در وجود من بود؛ تا شاید منصرف شوم و دست بکشم؛ ولی من گفتم مشکلی ندارد و من در خدمتم. کوچی‌ها از بازار راهی بامیان شدند.

دهۀ عاشورا به پایان رسید، یک روز در صحرا، که گوسفندان را به چراگاه برده بودم، به تلفنم سه نوبت زنگ آمد؛ زنگ اول از قومندانی ورس بود، زنگ دوم از کمیسیون حلّ منازعات کوچی‌ها و ده‌نیشن و زنگ سوم از قومندانیِ امنیۀ بامیان. همۀ این‌ها گفتند ‌که امین ولد اسماعیل جلب هستی. گفتم: اشتباه شده من امین ولد اسماعیل نیستم؛ بلکه جمیل ولد دیدار‌علی هستم. گفتند حتماً خودت هستی، من گفتم اگر بیایم حتماً مصارفم را از عارض می‌گیرم، چون آن معروض‌علیه با نام من سر نمی‌خورد؛ گرچند خودم یقین کردم که غیر از من کسی دیگر مراد نیست. به‌هرروی، گفتند مشکل نیست شما بامیان بیایید و گرفتن مصارف حق شماست. تصمیم گرفتم  فردای آن روز بامیان بروم، به آقای باقر سروری زنگ زدم، او همراه من شد هردومان با موتور سیکل رفتیم بامیان. ساعت ۸ شب آن‌جا رسیدیم، شب در منزل آقای اسحاق پویا پنجاب، مهمان شدیم. کوچی‌ها لحظه‌به‌لحظه زنگ می‌زدند که کجا رسیدید. شب قرار گذاشتیم که ساعت ۸ صبح به کمیسیون می‌آیم. فردایش رفتیم به محل ملاقات، کوچی‌ها در محوطۀ کمیسیون جمع شده بودند و جرّوبحث در مورد بند کوسه بین ما و کوچی‌ها در محوطۀ کمیسیون آغاز شد، تا این‌که بعد از چهل دقیقه دستم را گرفتند و بردند داخل کمیسیون.

یک تعداد از دعواگران هزاره‌های پنجاب نیز آن‌جا حضور داشتند. یکی از آن‌ها با یک پیرزادۀ معروف به نام سید پلستیکی، که در کمیسیون عضویت داشت، درگیری لفظی نمود، پیرزاده را متهم به خیانت علیه هزاره‌ها نمود و پیرزاده را دَوودشنام داد؛ بدین سبب برادران پنجوی، بیرون رانده شدند و بعد پیرزاده کوچی‌ها را مخاطب قرار داد و گفت: شما چه قدر بی‌غیرت هستید، هزاره‌ها بچه مرا دَوودشنام می‌دهد ولی شما سکوت اختیار می‌کنید؟ بعد، من و آقای سروری همراه ۲۵ نفر از کوچی‌ها در اتاق دیگر رفتیم. آن‌جا به ما گفتند: حتماً هردوی‌تان خط بدهید! من گفتم:‌ مشکل ندارد. قلم و کاغذ آوردند، من نوشتم: اینجانب، جمیل امینی ولد دیدارعلی ولدیت اسماعیل با حالت عقل، شعور و اختیار  اقرار و اعتراف شرعی و قانونی می‌دارم به این‌که: منازعه‌ای که فی‌مابین کوچی‌ها و ده‌نیشین در مورد بند کوسه وجود دارد، به بنده هیچ ربطی ندارد. چون من از ساحۀ سر سرابم  که حدود ۱۰ کیلومتر از بازار فاصله دارد؛ اما این‌که حق به کدام جانب است؟ واللّه العالم! از طرف آقای سروری نیز من نگارش کردم، منتها با اندک تفاوت که سروری می‌گوید: من فعلاً با کوچی‌ها دعوایی ندارم؛ اما سایر شرکای سفید ناور، اختیار با خودشان است.

یکی از کوچی‌ها درحین نگارش، از‌ بالای اتاقِ پنچره ویدیو می‌گرفت که مبادا فردا منکر دست‌خط خود شوم. بعد شصت و امضا هردوی مان را گرفتند. بعد از جلسه، آقای نصرت به من گفت: اقرار خط امروز تو گره از کار اوغان باز نخواهد کرد. من خندیدم و گفتم: آرام باش! من هم می‌فهمم با این‌ها چه کار کنم، بعد طرف ورس آمدیم.

چند هفته گذشت، یک روز به ورس رفتم، به دفتر آقای عبداللّه مروّج. بعد از عرض سلام و ارادت به مقام شاروالی؛ آقای مروّج با اظهار تاسف به من گفت: کوچی‌ها از کمیسیون حلّ منازعات فیصله گرفته و مبنای فیصلۀ آن‌ها دست‌خط شما می‌باشد. من گفتم دست‌خط من گره‌گشا نخواهد بود. چند دقیقه باهم صحبت کردیم که ناگهان حاج اصیل (بزرگ کوچی‌ها) از دروازۀ شاروالی وارد شد. او به آقای مروّج التماس کرد تا با او همراه شود و گفت: برویم بازار، هیئت برای تطبیق می‌رود و امروز روز اقتدار و افتخار ماست. آقای مروّج گفت: من کار دارم فرصت ندارم. من از طرف ولسوالی هیئت رسمی تعیین نشدم و مأمور دولت هستم.

حاج اصیل از اتاق بیرون شد، پس از لحظه‌ای، دوباره آمد اصرار کرد و مروّج همان حرف اولش را تکرار کرد. دوباره بیرون شد، دفعۀ سوم آمد، مروّج گفت شما بروید من از دنبال  شما و هیئت تطبیق می‌آیم. آنگاه حاج اصیل به من گفت: وای امینی جان امام هستی! تو هم بیا نذر پیروزیِ ما را بخور. گفتم: باشد، همراه آقای مروّج از دنبال شما خواهیم آمد. آن‌ها رفتند  هردومان به فاصلۀ پانزده دقیقه حرکت کردیم، نرسیده به بازار، در هوتل حاج حسین‌داد، نان چاشت خوردیم، سپس رفتیم بازار، دیدیم کوچی‌ها آشپزی می‌کند، یکی از دیگ‌های شُوروا را در کنار مستراح نصب کرده زیر او هیزم روشن است.

برای من از بنه‌غولِ سراب زنگ آمد که یک شیرینی‌خوری است، خواندن عقد لازم است‌. رفتم آن‌جا، بعد از خواندن عقد به عجله برگشتم بازار. دیدم همۀ مردم، اعم از کسبه‌کارانِ اهالیِ قریه‌های همجوار بازار، کوچی‌ها و هیئت تطبیق از طرف ولسوالی، حدود دوصد نفر تجمّع کرده‌اند. من وارد جلسه شدم، نزدیک هیئت تطبیق نشستم، آقای احمد محمدی، قاریِ فیصلۀ “به‌نفع” کوچی‌ها بود. بعد از قرائتِ فیصله، فهمیدیم که مبنای فیصله را سه چیز تشکیل می‌دهد: ا) انصراف امینی و سروی  در کمیسیون بامیان از دعوا، ب) شهادت‌دادنِ عزیز نصرت و حاج جمعۀ سیا ناور، ج) سند دست‌داشتۀ کوچی‌ها. علاوه‌براین؛ فیصلۀ کمیسیون مؤید و مُمّضات به مهر تحریرات محکمه استیناف  هم می‌باشد. آقای محمدی گفت: بنابراین فیصله، ما از مقام ولایت و مقام ولسوالیِ ورس مأمور شده‌ایم که بند کوسه را به کوچی‌ها تحویل بدهیم.

واقعاً این خبر شوکه‌کننده و ناگوار بود؛ چون مردم در این بازار سرمایه‌گذاری زیادی انجام داده بودند. لذا سکوت مطلق در  فضای جلسه حاکم شد. من صدایم را کشیدم، گفتم: آیا قانوناً زمینی را که به من ربط نداشته باشد و من مالک نباشم، حق انصراف دعوای آن را دارم؟ حاج اصیل با لحن شدید و تند گفت: دست‌خط تو موجود است. من گفتم: همان دست‌خط مرا بکش! در آن دست‌خط نوشته است که: بازاربند کوسه ربطی به من ندارد و ملک شخصی پدریِ من نیست، حرفی از انصراف نیامده است؛ چون اصلاً انصراف از زمینِ غیرملک، معنا و موضوعیت ندارد. ثانیاً: اصلاً من چه کاره‌ام که ملک کسی دیگر را انصراف بدهم. بنائاً، علی فرض‌ انصراف، انصراف من از مدار اعتبار خارج است. ثالثاً: شهادت شاهدان مثل حاج جمعه و نصرت قابل‌قبول نیست، به‌خاطر این‌که آنان شریک در منفعت گفته می‌شود، چون پنجاه سال است که زمین کوچی‌ها پیش آن‌ها اجاره بود، این شاهد با تخفیف اجاره معامله شده است. نفر دوم داکتر غلام‌علی حیدری صدایش را کشید و گفت: اولاً: ساحۀ بند کوسه  بلند‌آبه است و تحت ماسترپلان دولت قرار دارد که در سال ۱۴۰۰ از طرف مدیریت‌های اراضی و زراعت راجستر دولت  شده است، ساحۀ دولتی است، بنائاً کسی ادعای ملکیت شخصی نمی‌تواند. ثانیاً: در دوران شورای اتفاق، حاکم زمان آیت‌اللّه بهشتی، دستورِ تاسیسِ بازار را به مردم داده است و توسط قومندانش آقای سرابی فرمانش تطبیق شده است. براین اساس، فرمان و دستور حاکم زمان تا قاف قیامت نافذ است. ثالثاً: در فیصلۀ هذا تمام اعضای کمیسیون اجماع و اتفاق نظر نداشته‌اند، اگر می‌داشتند امضاها و دست‌خط نمایندگان هزاره‌ها دیده می‌شد، در‌حالی‌که وجود ندارد. نفر سوم حاج صفر میاندیگ بود که سخن‌ گفت و نفر چهارم محمدحسین سرابی صحبت کرد. بالاخره لُب حرف‌ها همین بودند که فیصلۀ هذا قابل‌قبول نمی‌باشد.

کاپیِ سندِ عرفیِ کوچی‌ها درپشت فیصله سنجاق شده بود، یک نفر از هیئت تطبیق اجازه گرفت که از آن عکس بگیرد. حاج اصیل  از کسبه‌کاران سوال کردکه: مگر مواضع و جای‌داد دکاکین را از نصرت خریداری نکرده‌اید؟ بعضی گفتند آری خریدیم. حاج اصیل گفت: نصرت وکیل ماست، از او اگر خریدید گویا از ما خریده‌اید؛ ولی بعضی از کوچی‌ها گفتند که کی گفته؟ کی نصرت وکیل ماست؟ ازاین‌رو، کوچی‌ها بین خود مشاجرات لفظی کردند تا سرانجام  برخورد فزیکی بین‌شان رخ داد؛ ولی عساکر ورس مانع شدند. بالأخره تطبیق صورت نگرفت؛ پیروزی به شکست و شادی به غم عمیق مبدّل گشت. چند روز گذشت کوچی‌ها برنامۀ دیگر را روی دست گرفتند؛ چون کسی به آن‌ها مشورت داده بود که شما کاری کنید که تثبیت ملکیت شود؛ بدین معنا که شما این‌جا ذی‌حق هستید. اول این‌که زمین بفروشید! ولو مجانی، فقط سند بدهید به مشتری تا ثابت شود که شما مالک هستید که صلاحیت فروش زمین را دارید. خیلی‌ها را اغفال نمودند و بعضی هم فرصت را غنیمت شمردند و تصمیم گرفتند که جای دکان و زمین بخرند. دو تا فرد را شخصاً خودم مانع شدم و گفتم اسناد دست کوچی‌ها ندهید. اگر احیاناً بازار از کوچی‌ها شد، من توانش را می‌کشم برایت جای دکان می‌خرم. بالأخره منصرف کردم. بعضی مشوره داده بودند که درختان ساحۀ سبز مکتب را قطع کنید و کوچی‌ها بر اساس مشوره، تصمیم گرفتند درختان را پی نمایند. نفر ارّه‌کار را اجاره کردند، وقتی بازاریان خبر شدند به آن دو نفر مستاجر گفتند: این مایۀ عار و ننگ است که با دست شما به ساحۀ سبز مکتب‌تان تعرّض شود. لذا آن دو نفر را منصرف کردند؛ اما کوچی‌ها خودشان دست به کار شدند، ولی همۀ بازاریان از عاریه‌دادن ارّه‌های برقی امتناع کردند و ارّه‌های برقی را پنهان نمودند.

کوچی‌ها فقط با دو تا ارّه‌ی دستی از اول شب آغاز  به کار کردند و تا ساعت یک بجه شب، تقریباً نصف درخت‌ها را پی نمودند. فردای آن شب، مدیر مکتب (سید جمال) اطلاع پیدا می‌کند که کوچی‌ها به ساحۀ سبز مکتب تعرّض کرده‌اند. او به مدیریت معارفِ ورس اطلاع می‌دهد و همۀ شاگردان همراه با اکرم برادر حاج یاسین، که ادعای ملکیت نینچگگ، که هم‌جوار بازار است، را داشت، اعتراض کردند؛ ولی کوچی‌ها با ماشه‌کردن اسلحه اکرم را شدیداً تهدید می‌کنند. در همین لحظه اهالیِ بازار از تعرّض جدید کوچی‌ها اطلاع پیدا می‌کنند. این تعرّض خشم عمومی را بر‌می‌انگیزاند. ساعت ۱۰ صبح من در خانه بودم که زنگ آمد که امشب کوچی‌ها به ساحۀ مکتب پیتاب سراب واقع در بازار بند کوسه تعرّض کرده‌اند. عاجل از خانه به بازار آمدم که همۀ مردم خشمگین در مسجد محمد‌ امین تجمّع کرده‌اند. در خانۀ خدای لاشریک تعهّد کردیم که باید به خاطر دفع شرارت‌های کوچی‌ها متحد و منسجم  باشیم. بعد داکتر غلامی مشوره داد که مصاحبه نمایم، من مصاحبه کردم و سند عرفیِ و قلم‌خوردۀ کوچی‌ها را زیر سؤال بردم و حدود ۸ نقطه‌ضعف را در سند آن‌ها برشمردم.

سپس از تجاوز کوچی‌ها به ساحۀ سبز مکتب دیدن کردیم. در همین اثنا، یک‌ پولیس از پستۀ امینتیِ بند کوسه آمد، برای مردم گفت: کوچی‌ها در ورس همۀ شما را جلب نموده است؛ ناگاه احساسات زیادتر برانگیخته شد. هرکه موتر داشت به‌طور مجانی اعلان آمادگی کرد و حدود هفت موتر از نوع فلان‌کوچ به طرف ورس حرکت نمودیم. نان چاشت را در هوتل صرف نموده و از سرک عمومی حدود ۱۸۰ نفر پیش ولسوالی تجمّع کردیم. قومندان ورس سید علی عارف یکاولنگی از قومندانی بیرون شد. با حالت قهر و غضب گفت که شما چرا این قدر نفر زیاد آمدید؟ ما گفتیم پولیس در بند کوسه آمد و گفت که همۀ شما جلب هستید، ما بر اساس همان حرف آمدیم. آقای عارف گفت منتظر باشید من برمی‌گردم. بعد از ۱۰ دقیقه همراه غفور هاشمی بیرون آمد. آقای هاشمی بازاریان، من و دکتر غلام‌علی را متهم نمود و عجز و ناتوانی‌اش را جهت حل‌وفصل دعوا اظهار کرد. مسئولین داخل ولسوالی رفتند، بعد از گذشت چند دقیقه، ده نفر را داخل ولسوالی به‌عنوان نماینده طلب کردند. آقای هاشمی به ما گفت: شما سه راه دارید: اول، بازار را در جایی دیگر منتقل نمایید، دوم، در و پنچره و دروازه و سایر اجناس خود را بردارید، ببرید، خرابۀ دکان‌ها از کوچی‌ها است،‌ سوم، دکان‌ها را اجاره بدهید. مضمون و محتوای هر سه سخنش ذی‌حق‌بودن کوچی‌ها و ناحق‌بودن بازاریان بود. داکتر غلام علی در واکنش به این سخنان خالی از انصاف و جانبدارانۀ هاشمی گفت: ولسوال صاحب زور داری زندانی می‌کنی، زولانه می‌کنی، اعدام می‌کنی، اختیار داری، ولی تا زمانی که تعرّض کوچی‌ها در محاکمِ ثلاثۀ دولتی بررسی و طیِ مراحل نشود، تا یک قطره خون داشته باشیم، مقاومت را از دست نخواهیم داد.

وقتی هاشمی این سرسختی را احساس کرد، سکوت اختیار نمود. آقای سید عارف، قومندان ورس و آقای رضایی، مدیر استخبارات ورس گفتند: فردا می‌آیم، اسنادِ دست‌داشتۀ طرفین را به شکل دقیق بررسی می‌کنیم و براساس سندها وجب به وجب  تطبیق خواهم نمود. ناگفته نماند که منطقۀ سفید ناور ادعای ملکیت ۶۰ فیصد از موقعیت بازار را داشتند. همه از این حرف استقبال نمودند. فردای آن روز، هیئت تطبیق در نوبت دوم به شمول قومندان  و مدیر استخبارات آمدند و اسناد را بررسی کردند؛ ولی نحوۀ تطبیق این دفعه با نوبت قبلی اندکی تفاوت پیدا نکرد. لهذا بار دیگر مورد قبول ما واقع نشد. ما مخالفت کردیم و خواستار بررسیِ تعرّض در محاکم دولتی شدیم. این دفعه، آقای سید علی عارف تا روز شنبه هفتۀ بعدی، ضرب‌الأجل تعیین کرد که شما تلاش نمایید کدام کار اگر توانستید، ما از این نظر استقبال نمودیم.

بازاریان جلسه برگزار کردند؛ گرچند من در آن جلسه حضور نداشتم، ولی همه ناخن روی داکتر غلام‌ به‌عنوان نماینده گذاشته بودند؛ چون داکتر شخص فعّال، لایق و برجسته بود. منتها داکتر غلام‌علی گفته بوده که قبول‌کردن من یک ‌شرط دارد و آن این‌که جمیل امینی همراهم باشد. بدین اساس با ‌من از همان جلسه تماس گرفتند و من هم قبول کردم.

دو روز بعد هردومان طرف بامیان رفتیم. یک شب در اتاق حیات‌اللّه حیات در باریکی سراب به سر بردیم. آن شب کسی یک گروه واتساپی، برای گفت‌وگو بین نمایندگان ورس و پنجاب که آن‌ها نیز با کوچی‌ها دعوا داشتند، تشکیل داد. با آن‌ها هماهنگ شدیم، فردای آن شب راهی کابل شدیم. در قدم نخست به دارالوکاله مراجعه نموده، مشورت کردیم و عریضه ترتیب دادیم، عنوانیِ یک عریضه وزارت عدلیه بود. مسئولین آن بعد از مطالعۀ عریضه برای ما گفتند: این عریضه مربوط به لایحه کاری وزارتِ هذا نمی‌شود از آنجا برگشتیم و به کمیسیون حلّ منازعات شیعیان افغانستان مراجعه کردیم، از قضایا و جریانات آنان را مطلع ساختیم و استدلال‌های خود را در مورد تعرّض کوچی‌ها انجام دادیم. آن‌ها دو تا عریضه برای ما ترتیب دادند؛ یکی عنوانیِ وزارت داخله، دومی عنوانی استره محکمه. بدین ترتیب، به آنجا مراجعه کردیم. آن‌جا به ما گفتند سه روز بعد اِحکام خواهد شد. بعد از سه روز مراجعه نمودیم، عریضه‌های احکام‌شده را از وزارت داخله و ستره محکمه گرفتیم. ستره محکمه نوشته بود که استیناف بامیان مؤظف است تا زمانی که طرفین دعوای خودشان را در محاکم دولتی سپری نکرده باشد، باید از تطبیق جلوگیری صورت بگیرد و بدین جهت، فیصلۀ کمیسیون عاطل و باطل است. من و دکتر با کمال خوشحالی روز چهارشنبه عریضه‌ها را به بامیان آوردیم. ساعت چهار به استیناف بامیان رسیدیم. به رئیس استیناف گفتیم: ما امر توقفِ تطبیقِ دعوا مبنی بر فیصله‌ای که کوچی‌ها از کمیسیون حلّ منازعات گرفته بود، از ستره محکمه، که مهمور به مهر محکمه است، را به دست آورده‌ایم. این سخن (مهمور به مهر محکمه) باعث دست‌پاچه‌شدن رئیس محکمۀ استیناف شد چون مهرزدن مهر محکمه به فیصله‌های غیر‌دولتی و قضایی، خلاف قانون به حساب می‌آمد. استیناف برای ما وعدۀ قطعی داد که حتماً این توقیف فیصله اجرا خواهد شد. داکتر گفت: مشکل نیست. فردای آن روز، سرحدی والیِ بامیان در پنجاب به جهت سمع شکایات و مشکلات مردم ولسوالی‌های ورس و پنجاب با کوچی‌ها محفل برگزار نموده بود. نمایندگان زونِ غربِ ورس، شب به دکتر محمدعلی تماس می‌گیرد که هرچه زودتر امینی تا وقت آغاز محفل فردا، به پنجاب برسد، تا این‌که از طرف زون غرب سخنرانی و بیانیه داشته باشد. شب در منزل رضا کربلای ناصری مهمان بودیم، من تصمیم گرفتم فردا دم طلوع فجر حرکت کنم. ولی موتر سواری موجود نبود. آقای ناصری گفت: من یک موتر تونیس دارم؛ ولی مدت‌ها است پارک کردم، اگر باطری‌اش کار کرد و روشن شد، من امینی را پنجاب می‌رسانم. ساعت ۹ شب است خوشبختانه موتر با اولین سلف روشن شد. شب از خانه به بازار در اتاق حیات‌اللّه رفتیم. درحالی‌که من شدیداً سرما‌خوردگی داشتم، فردا بعد از طلوع فجر  ساعت ۹ونیم صبح  به پنجاب رسیدیم که جلسه برگزار شده است. نمایندگان بند کوسه گفتند: ولسوال ورس آقای هاشمی مانع از وقت‌دادن به من جهت ایراد سخنرانی شده است. من هم هرچه تلاش کردم، نتیجه نداد. نهایتاً استاد بیانیِ قوم میرزا از طرف زون غرب ورس و  بند کوسه به شکل پراکنده سخنرانی نمود؛ چون ایشان در خلأ معلوماتی قرار داشت. در حین جلسه آقای هاشمی ولسوال ورس به والی مرا معرفی کرد که این آدم در بند کوسه صدای مخالفت سر داده و راجع به فیصلۀ کمیسیون، همین شخص مخالفت نموده است. براین اساس، والی بامیان مرا تهدید اجمالی نمود؛ ولی من گفتم: والی صاحب، من سند دارم و سند را برای والی نشان دادم، از خشم والی کاهیده شد. با لحن آرام‌ و نصیحت‌آمیز گفت که: من تابع سندم، ده سال بیایی، دو سال بیایی، سند داشته باشی من حق شما را از دهن شیر می‌گیرم. فردای آن روز داکتر غلامی حیدری، امرِ توقیف و جلوگیری از فیصلۀ کمیسیون را از بامیان به همراهش آورد و باعث شد که فیصلۀ کمیسیون در نهادهای قضایی واجرایی باطل و عاطل شناخته شود.

وقتی کارت تحُّکم، زور و تهدید از دست کوچی‌ها افتاد، در نوبت دوم متوسل به قانون شدند. ازاین‌رو، در محکمۀ ابتدائیۀ ولسوالی پنجاب عریضه نمودند و دستور جلب برای بار دیگر صادر شد. من و داکتر غلام همراه حاج محمدحسن و آقای سروری رفتیم پنجاب. بعد از جرّوبحث در حضور رئیس محکمۀ ابتدائیه، کاغذ استعلام را دادند که جواب بدهید. من وقتی فرم استعلام را گرفتم، دیدم که عنوانیِ مدّعی را روی بند کوسه گذاشته، به رئیس گفتیم: کوچی‌ها معترّض و مدّعی بوده، نه ما؛ عنوان را به مدّعی‌علیه تغییر بدهید. روی این موضوع، جرّوبحث بالا گرفت، از حضور رئیس بیرون آمدیم. در داخل محوطۀ محکمه یکی از کوچی‌ها به من گفت:”سخت کاپر(کافر) ملا بوده”. داکتر غلام‌علی نزدیک بود یخن کوچی‌ها را جفت نماید و با حالت قهر غضب گفت: تو چه حق داری! در دعوا حقوقی دَوودشنام می دهی! و می‌گفت برایم عریضۀ خالی بدهید تا این لعنتی جرم زبان خودش را بکشد. خشونت بالا گرفت، مسئولین محکمه بیرون آمدند و دست به میانجی‌گری زدند، ولی منتج به نتیجه نشد، تا این‌که یکی از کوچی‌ها که محاسن  سفید داشت، قدم پیش نهاد و دست داکتر و دست مرا گرفت، شروع به نصیحت نمود و گفت: او که کلّه‌خراب است، شما که هوشیار هستید، نکنید. دکتر در جواب گفت: اگر با ‌ما سخن انسانی و وجدانی بزنید، ما حاضریم بند کوسه را مجانی تحویل بدهیم؛ ولی زبان زور و تحکّم را تحمّل نداریم. به این ترتیب، مشاجرات لفظی به پایان رسید، کوچی‌ها راهیِ لوگر شدند، ما موتر سوار شدیم و به طرف بند کوسه آمدیم.

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید