ظهورِ کوچیوارانهی رژیم طالبان در ۲۴ اسد ۱۴۰۰، بهمثابهی تکوین مجدّدِ هژمونیِ نژادی-مذهبی، یا به عبارت دقیقتر، فلاکت سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اقتصادی، در کنار آنکه بار دیگر، ریشهایتر از گذشته بنیادهای ملّتسازی و دولتسازی را ویران نمود؛ مصائبی مرگزایی برای جامعهی افغانستان به ارمغان آورد و پیش پای آیندهاش پرتاب نمود؛ مصائبی که خود شکل همین فلاکت به شمار میآیند: از قطع ارتباط با جهان گرفته تا ممنوعیت هر نوع تشکّل و تکثّر سیاسی و فرهنگی، از دستکاری ایدئولوژیکِ مضامین دانشگاه تا ممنوعیت دختران از آموزش متوسطه و دانشگاهی، از زندانیکردن، قتل، تجاوز، ممنوعیت زنان از کار و راندن آنها از حوزهی عمومی تا ترور مخالفان سیاسی و فرهنگی، از قومیسازیِ مطلق مدیریتهای کشور تا مذهبیسازیِ نهادهای آموزشی، اینها همه، مصائبی همزادِ ظهور طالباناند که جامعه را یکشبه در مناسبات تاریکِ قرونوسطایی فروبرد و اینک مبارزه با این مصائب و فلاکتها، که جامعه را بهتدریج مستأصل و ناتوان میسازد، تنها کنشِ آیندهی جامعه به شمار میآید.
از مصائبی که برای جامعه نسخهی مرگ میپیچد، پس از خاموشیِ نسبیِ آن در دوران بیستسالهی جمهوریت، دوباره بهمنزلهی سیاست و شرارتِ حکومتی روی دست گرفته شده است، تصفیهی سرزمینی است. طالبان از بدو ظهور، تصرّف و تصفیهی سرزمینی را بهطور گسترده آغاز نمودند. بدین سبب، بسیاری از ساکنان روستاها را در غزنی، دایکندی، ارزگان، میدانوردک، بامیان، مزارشریف، بدخشان و…، کوچ اجباری دادند و زمینهای آنها را غصب نمودند.اما برای آنکه بفهمیم تصفیه سرزمینی به چه شیوهای رقم میخورد و اهداف نهایی آن چیست، باید الگوی معیّن این شرارت سیستمی را توضیح دهیم.
ابتدا به مبدأ سیاسیِ آن باید توجّه کنیم. تصفیهی سرزمینی از طریق پروسهی ناقلین در دورهی امیر عبدالرحمان خان، به شکل سلب مالکیت مطلق هزارهها از علفچرها و مراتع و تقسیم اراضیِ آنها بهطور بالفعل و بالقوه میان طوایف پشتون، تهدابگذاری شد و با فراز و فرودهایی، در همهی دولتها و شِبهدولتها تاکنون ادامه پیدا کرده است. حکومتهای بعدی، تصرّفات را هم گسترش دادند و هم آن را به اجرا گذاشتند. لذا اگر به روند تاریخیِ تصفیهی سرزمینی بنگریم، بهطور قطعی، با دولتها بهعنوان مجریان واقعیِ این پروسه برخورد میکنیم. در وهلهی دوم، مبدأ و مقصد جغرافیایی آن مهم است. این شرارت سیاسی، طوفانیست که از جنوب به سمت غرب، شرق و شمال کشور وزیدن گرفت؛ ازاینرو، یقیناً قسمی منافعِ سرمایهدارانه و استثماری را با خود حمل مینماید و بدین سبب، انحصار کنترل و بهرهمندیِ منابع طبیعی در آن، بسیار کانونی جلوه مینماید. اما از حیث اساسیتر، این جریان، کاملاً ماهیت قومی دارد. کوچی، پدیدهی پشتونی و پیشقراولان منافع نژادی است؛ سایر اقوام فقط در مقام مدافعان موجودیت خویش در برابر آن ظاهر شدهاند.
بههرروی، مبادی مزبور، الگوی رفتاریِ ثابت و پایدار کوچیها با دهنشینان، حمایت قاطعانهی حکومت از آنها را در مصادیق مختلف و مراحل آن، بهخوبی هویدا میکند:
اولاً، بسیار هوشیارانه به قضیه بنگریم که در تمامی منازعات کوچی و دهنشین، کوچیان بالای تمام علفچرها و املاک قابل انتفاع مردم در سراسر کشور، ادعای مالکیت دارند. گفته میشود طبق تحقیقات، تنها «کوتل شاتو» میان ده طایفهی کوچی، پیشاپیش تقسیم شده است. اگر توطئهی سیستمی و نشانههای تاریخی را بدان بیفزاییم، بهخصوص این برخورد کوچیان که ابتدا بهطور بسیار مستقیم، خودمختار و حقبهجانب به منطقه، املاک و کشتزارهای مردم، بدون اعتنا به علفچرها و مِلک و کشتزارهای شخصی، هجوم میبرند و یک مالکیتِ ازپیشداشته را مطرح میکنند، بدین نتیجه میرسیم که کوچیان/حکومت، غصبِ همهی علفچرها و املاک کشور و پاکسازیِ قومی را در همهی آنها، در سر میپروراند (بهعنوان شاهد، «سقاوی دوم» را به یاد آوریم).
ثانیاً، پیش از آنکه این ادعاها به محاکم ارجاع و حل شوند، این وسط برزخی از خشونت و سرکوب و آزار و اذیت اتفاق میافتد وبیحساب و کتاب رها میشود. وقتی با هجوم وحشیانهی کوچی و ادعای خودسرانهی مالکیت، مردم دست به مقاومت میزنند، بلادرنگ کوچیان مسلّح آنها را سرکوب میکنند، تیراندازی میکنند و در مواردی آنها را به قتل میرسانند و یا این زدوخورد، منجر به کوچ اجباریِ اهالیِ محل میشود. در اغلب موارد، این برزخ خشونت و قتل و خسارات پدیدآمده، بدون بررسی به فراموشی سپرده میشود. باری، نباید فراموش کرد که این خشونتها از دو منشأ متصل بههم، سرچشمه میگیرد: ۱_ از اخلاق بیابانیِ کوچی، و ۲_ از غصب حکومتیِ سرزمینها و بخشش آنها به طوایف پشتون. هردو عامل، به کوچیان اجازهی خشونت میدهد و محاکم را به حمایت از آنها سوق میدهد.
ثالثاً، وقتی به دلیل مقاومت مردم علیه کوچی، بناچار ادعاهای مالکیت به محاکم ارجاع میشود؛ تقریباً تمام دعواها به نفع کوچیان فیصله میگردد. بهطور نمونه، در ۱۹ مورد- این موارد هر روز افزایش مییابند- ادعای مالکیت کوچیها در مناطق مختلفِ ولایتِ بامیان، تقریباً همگی، از سوی محاکم، به نفع کوچیها فیصله شده است، تنها دو مورد، آنهم به دلیل فرار کوچیها از صحنه و نداشتن اسناد، صدور حکم و فیصلهای صورت نگرفته است؛ یعنی به جای آنکه به دلیل نداشتن سند، دعوا به نفع ساکنان و مالکان محلّی فیصله گردد، همچنان مفتوح و بدون فیصله رها شده است؛ حالآنکه اگر قضیه برعکس میبود، بلادرنگ حکم به نفع کوچی صادر میشد. از سوی دیگر، در این فیصلهها تنها اراضیِ مالکانِ محلّی به کوچیها سپرده نمیشود، بلکه خسارات متوقعهی ناشی از عدم النفع طی چند سال نیز، از آنها گرفته میشود. نعیم خان احمدزی کوچی، نمایندهی کوچیها در پارلمان افغانستان، در دوران جمهوریت صراحتاً مطرح کرده بود که: «ما خسارات بیستوچندساله را، که از نرسیدن دست ما به زمینها و علفچرهای هزارهجات و شمال متضرّر شدیم، این را نیز از ساکنان بومی خواستار هستیم». البته این خواستهها در فرمانهای دولتی دوران جمهوریت درباب زمینداری نیز ریشه داشت (برای مطالعهی بیشتر، ر.ک: سرزمین سوخته؛ ویژهنامهی نشست علمی کوچیگری در افغانستان، ریشهها، پیامدها و راهحلها).
در مرحلهی چهارم، پس از امتناع مالکان و ساکنان محلّی از واگذاری زمینها و علفچرهاشان به کوچی براساس فیصلههای ناعادلانه و یکجانبه، مستقیماً از سوی مقامات طالبان مورد خشونت قرار میگیرند و یا سعی میشود از آنها پای فیصلهها، بهاجبار امضا و شصت گرفته شود. در کنار این روند، کوچیها وقتی میبینند بههردلیلی نمیتوانند زمینهای مغصوب را کشتوزرع کنند، به خود مالکان محلّی میفروشند. از طرف دیگر، بابت همین زمینهای مغصوب، اجارهی تمام سالهای گذشته را از اهالی میگیرند. اینها همه، غارت و تصفیهای است که با حمایت حکومت در عدم اعتنا و بررسیِ اسناد اهالی، پذیرفتن مطلق اسناد کوچیها، عدم جلوگیری از خشونت کوچی و امتناع از خلع سلاح آنها، رقم میخورد.
اینک، بامیان در آستانهی پاکسازیِ قومی از طریق غصب اراضی قرار دارد. آنچه در بامیان اتفاق میافتد و هر روز، روستای دیگری غصب و مجموعهی دیگری کوچ اجباری داده میشود، نسخهای است که در هر نقطهای، میباید انتظار آن را داشت. لذا کوچی، ناقوس و مرگ و کوچ را برای همه به صدا درآورده است. زنگولهی رمههای کوچی، ناقوسیست که مرگ و آوارگی را برای دهنشینان پیام میدهد؛ آنها را به فرار، نیستونابودنشدن و ریشهکنشدن از خاک فرامیخواند. کوچی، چه مرکبسوار بیابان باشد و چه ارگنشین شهر، شهریت و عدالت سرش نمیشود و وجودش را با نفی و طرد دهنشینان و اقلّیتسازی شهرنشینان، گره زده است. طی قریب به یکونیم قرن است که این توطئه و خشونت سیستمی، عقب ننشسته و بهاقتضای شرایط، پیش تاخته است؛ هیچ مردمی و هیچ نقطهای در امان نیست.
بهطور خلاصه، باتوجّه به روابط و جنبههای اصلیِ ماجرا، واضح است که اولاً، این روند ماهیتاً سیاسی و در راستای تحکیم سلطه پیش برده میشود؛ هرچند رفته رفته جنبهی حقوقی نیز به خود گرفته است؛ اما جنبهی حقوقی نقاب و پوششی است بر چهرهی سیاسیِ قضیه. لذا منازعهی کوچی و دهنشین، ذاتاً منازعهایست سیاسی و شرارت استراتژیک علیه سایر اقوام. ازاینرو، ما بالذات ما با یک سناریوی حکومتی مواجهایم. اما درعینحال، ذات این پدیدهی سیاسی، اقتصادی است. این، از خشونتی فهمیده میشود که هرگز کوتاه نیامده و نخواهد آمد. خشونتی نهفته در برخورد کوچیها با مردمان محلّی، بیرحمیای صبورانه و متجاهلانهی متمرکز در منش حمایتگرانهی حامیان دولتیِ آنها برای تصرّف سرزمینها یکی پس از دیگری و نهایتاً، بیقاعدگیِ راهبردیِ همراه با ماجرا، دقیقاً در اهمّیت بُعد اقتصادی ماجرا بهمنزلهی ماتریالیسمِ حیاتبخش این استراتژی، ریشه دارد. خشونت، از آنچه برای کسی صُلب و حیاتی است، زاده میشود. ثانیاً، این روند و سلطه، قومی است و اقتصاد غارتی آن، برای حیات قبیله، مقدّم بر هرچیزی دیگری تعریف شده است. ثالثاً، زمین، نقطهی مرکزی و هستهی بنیادین آن به شمار میآید، کندن از خاک، میعاد این شرارت و توحّش محسوب میشود. نهایتاً، این جریان برای تمامیتبخشی به سلطهی قومی، از خلال توزیعِ نظمی صورت میپذیرد که پایهگذار صریح آن در پایان قرن نوزدهم، یک امیر خونآشام بود؛ نظمی که نسلکشی را به دوش نژادباوران، برای قرن بیستم، به میراث نهاد، و اینک، در آغاز قرن بیستویکم در امتداد همان خطمشی تاریخی، با صورت دیگری از نسلکشی، یعنی پاکسازی قومی از طریق تصفیهی سرزمینی، اجرا میگردد (سقاوی دوم).
بنابراین، آنچه اصالتاً رخ میدهد تلاش برای توزیع نظم سیاسی، قومی و منطق نژادیای است که در آن اقوام دیگر باید به حاشیهی خنثا و بیرمق رانده شوند و شأنی جز اطاعت از نظمِ سیاسی و اقتصادی قبیله نداشته باشند. جنگ کوچی و دهنشین، ابزاریست برای تحکیم سلطهی قومی و دهانی است که برای بلعیدن نیمهی شمالیِ کشور باز شده است؛ تبری است برای زدن ریشهها و پروسهای که نهایتاً قرار است همهی کشور را در هاضمهی سلطهی قومی بریزد و خرد و خمیرش گرداند.
تصفیهی سرزمینی در بامیان، در چنین روزهایی، مقارن است با سالیاد نسلکشیِ هزارهها. از نسلکشیِ هزارهها در سه سال جنگ عبدالرحمان علیه آنها (۱۸۹۱-۱۸۹۳)، ۱۳۲ سال میگذرد. در این جنگها، ۶۲ درصد از هزارهها قتلعام شد، صدها هزار خانواده آواره گردید، هزاران انسان هزاره به کینتوزانهترین و حقارتبارترین شکل ممکنْ به بردگی گرفته شد و در بازارهای داخلی و خارجی طیِ بیش از نیم قرن، مورد خرید و فروش قرار گرفت و هزاران هکتار زمین و مرتع، عملاً غصب شد و مابقی بهطور بالقوه میان طوایف پشتون تقسیم گردید. متأسفانه، نه هیچ تغییری بنیادینی در چشمانداز تاریخیِ حکومتها نسبت به حذف هزارهها دیده میشود و نه هیچ دگرگونیای بنیادینی در فعلِ تاریخیِ هزارهها در برخورد و مقابله با آن. بههرروی، تصفیهی سرزمینی بامیان در لحظات کنونی، تداعیگر نسلکشیِ هزارههاست و در همان چشمانداز رقم میخورد. از قضا، تصفیههای سرزمینیِ بامیان و جاهای دیگر، در حقیقت تطبیق و اجراییکردن همان تقسیمات غاصبانهای است که بیشتر در دوران عبدالرحمان رقم خورد؛ اما در دوران حبیباللّه خان، نادرشاه و ظاهرشاه نیز ادامه یافت. یعنی صدوسیسال از تدوین و اکران این سیاست نژادی و شرارت سیستماتیک میگذرد و حالا تطبیق آن جریان دارد. چنین است که میگوییم ناقوسِ مرگ و کوچ بر سرنوشت کشور، سایه افکنده و اینک بامیان زیر چکمههای تمامیّتخواهی قومی، در آستانهی تصفیهی سرزمینی است.





نظر بدهید