اسلایدر • روایت • گزارشها

خاطراتی چند از دوست بزرگوار حسین نایل

نویسنده: نسیم مهاجر
۱. رحیمه با همسر و فرزندانش در افغانستان زندگی نسبتا خوبی داشتند اما پس از تسلط مجدد طالبان بر افغانستان، زندگی آن‌ها به یک‌باره تغییر کرد. همسر رحیمه عضو ارتش حکومت پیشین بود. رحیمه سه سال پیش با همسر و دو کودکش به ایران پناه آوردند تا از شر طالبان در امان بمانند. سند اقامت آن‌ها برگه‌ی سرشماری بود. آن‎ها یک بار برای رفتن به اروپا تا مرز ترکیه رفته بودند، پول گزافی خرج کردند اما نتوانستند از مرز رد شوند.

بار دوم همسر رحیمه با دختر سه ساله‌اش دو سال قبل قاچاقی از مسیر ترکیه و یونان راهی اروپا شدند، آنان این‌بار با موفقیت از مرز رد شدند اما رحیمه با پسر پنج‌ساله‌اش به دلیل نداشتن هزینه‌ی سفر در ایران ماندند. او در یک کارگاه خیاطی روزانه ۱۲ ساعت کار می‌کرد و دست‌مزد ناچیزی می‌گرفت تا مخارج زندگی خود و پسرش را تامین کند. پس از این‌که همسر و دخترش پس از یک‌سال تلاش و سرسختی به آلمان رسیدند، آن‌ها اندکی راحت شدند و اندکی امیدوار شده بودند که دیر یا زود زمینه‌ی سفر آن‌ها به آلمان فراهم خواهد شد.

آنان منتظر بودند اما زمینه‌ی سفر مهیا نشد. ماندند تا این‌که از دفتر کفالت حدود دو ماه برای او پیام آمد که برای دریافت نوبت خروج از ایران به ورامین مراجعه کند. «بعضی‌ها مشوره دادند که هنگام مراجعه به دفتر کفالت، پسرم را همراه با اسناد نظامی همسرم با خود ببرم و بگویم که همسرم نظامی بوده و فعلا در اروپا است و ما اگر به افغانستان برگردیم، جان ما در خطر است و هیچ سرپرستی نداریم. وقتی آن‌جا رفتیم، موضوع را به کارمند موظف که یک دختر جوان بود، گفتم و از او درخواست کردم که به این نکته توجه کند اما او با عصبانیت به من گفت که حرف مفت نزنم، فقط ۵ روز وقت دارم که ایران را ترک کنم، از این فرصت استفاده کنم و الا به زور اخراجم می‌کنند.»

رحیمه وقتی از کارمند درخواست می‌کند که به او وقت بیش‌تری بدهد تا پول رهن خانه‌ را از صاحب خانه و دست‌مزدش را از صاحب‌کار بگیرد، کارمند بیش‌تر عصبانی می‌شود و می‌گوید که «زودتر گورت را گم میکنی یانه؛ ما در آغاز سال نو اعلام کردیم که برای اخراج آماده باشید، تو تا حالا کجا مرده بودی؟» حتا وقتی به کارمند موظف یادآوری می‌کند که به بقیه‌ی دارندگان برگه‌ی سرشماری تا پایان تیرماه (سرطان) وقت داده‌اید، به من نیز وقت بدهید، بازهم به تقاضایش اهمیتی نمی‌دهد و می‌گوید: «همین که گفتم برو و برای خروج آماده شو قبول کن وگرنه پشیمان می‌شوی!»

رحیمه وقتی از دفتر کفالت به خانه برگشت، حیران مانده بود چه‌کار کند. اوقاتش تلخ بود و روزهایی را به‌خاطر می‌آورد که نیروهای مرزی ایران پنج‌بار آنان را به نیمروز برگردانیده بودند، اما او و همسرش هرگز تسلیم ناامیدی نشدند و پس از یک‌ماه تلاش و سرسختی سرانجام وارد ایران شدند. زمستان سال گذشته با پسرش تا مرز ترکیه رفته بودند، سه بار برای عبور از مرز ترکیه تلاش کرده بودند اما بازهم چانس یاری نکرد. هنگام یادآوری این خاطرات، اشک در چشمان رحیمه حلقه زده بود و با یکی از آشنایانش می‌گفت: «من چقدر بدبخت و بدچانسم که هرروز یک گرفتاری و سرگردانی برایم پیدا می‌شود.» او سرانجام به این نتیجه رسید که پسرش را تحویل یکی از آشنایانش بدهد و خودش در وقت تعیین‌شده به افغانستان برگردد و برای این‌که بتواند پول رهن خانه و دست‌مزد باقی‌مانده‌ی خود را بگیرد، باید این دفعه با ویزا به ایران بیاید.

رحیمه زمانی به افغانستان رسید که سفارت ایران صدور ویزا برای افغانستانی‌ها را به حالت تعلیق درآورده بودند. تلاش او برای دریافت ویزا از طریق دلال‌ها هم نتیجه نداد، حاضر بود پول گزافی بپردازد اما کسی نمی‌توانست برای او ویزا فراهم کند. رحیمه اکنون در یکی از روستاهای نزدیک به زادگاهش برگشته و در خانه‌ی یکی از بستگانش منتظر معلوم‌شدن شرایط ویزا است اما نمایندگی‌های سیاسی ایران هنوز شرایط را مشخص نکرده است و معلوم نیست که چه زمانی صدور ویزا را برای شهروندان افغانستان فراهم می‌کنند. این درحالی است که موعد قرارداد رهن خانه‌ی رحیمه تمام شده ولی او نمی‌تواند به ایران برگردد.

رحیمه اکنون منتظر فرارسیدن ایام اربعین است، تا شاید با استفاده از آن فرصت بتواند وارد ایران شود. از سوی دیگر نگران است که محرم و همراه ندارد. او می‌گوید: «اگر صدور ویزا از حالت تعلیق خارج شود، معلوم نیست که برای من ویزا می‌دهند یا نه. و اگر سفارت ایران ویزا بدهد، آیا طالبان اجازه خواهند داد که بدون محرم به ایران بروم؟» این درحالی است که هیچ کاری از دست هیچ‌کسی ساخته نیست. هیچ‌کس به جز نمایندگی‌های سیاسی ایران در افغانستان نمی‌تواند به داد او برسد و دولت ایران این روزها نه تنها با مردم افغانستان برسر مهر نیست؛ بلکه تمام عقده‌های ناشی از حملات اسراییل را بر سر آوارگان افغانستان آوار می‌کند و بدتر از آن مردم ایران است که با استفاده از این فرصت، حقوق آوارگان را از هرجهت پایمال می‌کنند.

۲. ساعت پنج و نیم بعد از ظهر عازم بازار کهریزک می‌شوم تا برای تهیه‌ی غذای شام مقداری مواد غذایی خرید کنم. نخست جیبم را وارسی می‌کنم تا پاسپورت و کارت دانش‌جویی‌ام را فراموش نکنم. وقتی از وجود اسناد مطمیین می‌شوم، بلافاصله حرکت می‌کنم، وقتی به محوطه‌ی حرم امام خمینی می‌رسم، یادم می‌آید که نانوایی زود بسته می‌شود، تصمیم می‌گیرم اول نان بخرم بعد به کهریزک بروم.

به نانوایی می‌روم و نان می‌خرم، وقتی بر می‌گردم در سمت راست نانوایی ماشین پلیسِ یگان ویژه را می‌بینم که چند نفر افغانستانی را توقف داده و مدارک آن‌ها را بررسی می‌کند. من نگاهم را از آن‌ها می‌گیرم و از کنارشان عبور می‌کنم تا نان را داخل سوپرمارکیت بگذارم و به راهم ادامه دهم.

تازه در سوپرمارکیت نان را گذاشته بودم که یکی از ماموران داخل آمد و با پرخاش و عصبانیت به من گفت پاسپورت و مدارکم را ببرون کنم و به دستم بگیرم تا او ببیند. من بدون هیچ مقاومتی اطاعت کردم، مامور دو تا بستنی گرفت و کارت بانکی‌اش را کشید و از کارگر مغازه پرسید که چند می‌شود. کارگر گفت ۵۰ تومان، مامور وقتی متوجه شد که کارگر مغازه افغانی است داد زد که چرت نگوید و‌ بیست تومان بس است.

کارگر مغازه گفت «۴۰ تومان واریز کنید»، مامور از گوش کارگر کشید و گفت «ساکت شو، خودت می‌بینی که این‌جا حتی پرنده نمی‌تواند از دست ما دربرود ولی تو این‌جا راحت می‌خوابی و‌ می‌خوری.» کارگر دیگر نتوانست چیزی بگوید. مامور سرانجام بابت دو تا بستنی که ۵۰ تومان می‌شد، به فروشنده‌ی افغانستانی ۲۰ تومان داد.

جر و بحث مامور که با کارگر مغازه تمام شد، مدارک من را با خشونت گرفت و گفت تلفنم را بدهم. تلفنم را که دادم مامور دیگر هم از راه رسید. وقتی دید که همکارش تلفنم را بررسی می‌کند، به من گفت «زودباش ادای سگ‌و‌گربه را در بیار.»

گفتم من دانشجو هستم، می‌توانید از حراست دانشگاه بپرسید، دانشگاه همین نزدیک است. با عصبانیت از بازویم کشید و گفت که «چی میگی؟ چه گفتی؟ دانشگاه دیگه چه گوهه؟» به آرم روی بازویش اشاره کرد و گفت این‌جا چه نوشته است؟ گفتم یگان ویژه. گفت انگلیسی‌اش چیه؟ گفتم پلیس، گفت «پس باید تا حالا فهمیده باشی که با کی طرفی.»

هنوز حرفم با آن مامور تمام نشده بود که ماموری که گوشی‌ام را چک می‌کرد گفت «این را باید بازداشت کنیم تا زندان شود، این به‌خاطر جنده‌بازی ایران آمده است!» اما دیگری گفت «این کارت دانش‌جویی دارد چاره‌ای نیست باید رهایش کنیم.» در آخر گفتند «گمشو، زود از این‌جا برو که پدرت را در میاریم و با چندین فحش ناموسی دیگر بدرقه‌ام کردند.»

روح و روانم آزرده‌تر از آن بود که توان رفتن به بازار را داشته باشم، مجبور شدم از خیر خرچ‌آوردن بگذرم و پس به خوابگاه برگردم. این برخوردها در حالی رخ می‌دهد که حرم امام خمینی و خوابگاه دانش‌جویان دانشگاه اهلبیت کنار هم قرار دارد، مامورینِ آن‌جا ما را هر روز می‌بینند و ما هر روز مجبوریم از آن‌جا نان بیاوریم. فروشگاه‌ مواد غذایی‌ هم همان‌جا است، وقتی بخواهیم برای انجام کاری در شهر برویم برای سوارشدن به ماشین و مترو هم باید از همان‌جا عبور کنیم.

اما مامورین دست‌بردار نیستند. وقتی موضوع را به مسوولین دانشگاه مطرح می‌کنیم باز هم هیچ کسی به داد ما نمی‌رسد. در روزهای بعد از جنگ خیلی وقت‌ها از ترس مامورها نمی‌توانیم بیرون برویم و در واقع مثل زندانی‌ها حق گشت‌و‌‌گذار آزادانه در اطراف دانشگاه را نداریم.

۳. علی قنبری ۲۵ سال پیش وارد ایران شد. طی این سال‌ها در کارخانه‌ها و مزارع اطراف شهر ورامبن به سختی کار کرد تا وضعیت زندگی‌اش روبراه شود. با آن‌که دست‌مزد ناچیزی می‌گرفت ولی توانست به زندگی‌اش سر و سامان داده و ماشین بخرد. با این‌که گواهی‌نامه داشت اما پلیس ترافیک چندماه پیش ماشین وی را ضبط کرده و به پارکینگ انتقال دادند.

او پس از مراجعه‌ی مکرر به پلیس، بارها مورد توهین و تحقیر و ضرب و شتم قرار گرفت اما کاری از پیش نبرد، تا این که مجبور شد با پرداخت ۱۰ میلیون تومان به پلیس ترافیک، ماشینش را از پارکینگ بیرون آورد. علی بعد از آن رویداد برای این که بار دیگر ماشینش به دست پلیس نیفتد، به‌جای ماشین از موتورسیکلت استفاده می‌کرد.

چند روز بعد موتور سیکلتِ علی را هم ضبط کردند. او برای بیرون‌آوردن موتورسیکلتش از پارکینگ، ناگزیر به پرداخت ۶ میلیون تومان شد. تا این‌که بعد از جنگ ۱۲ روزه، که افغانستانی‌ستیزی به اوج رسید و اوضاع بیش از گذشته برای مهاجرین قمر در عقرب شد،، پلیس برای بار دوم ماشین علی را به پارکینگ بردند.

علی برای بار دوم باید برای پس‌گرفتن ماشینش کاری می‌کرد، وقتی به پلیس مراجعه کرد، بدون هیچ دلیلی او را به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند و‌ موتور سیکلتش را برای بار دوم به پارکینگ بردند. علی ناگزیر با پای پیاده و روح و روان زخمی و رنجور به خانه باز گشت و در روزهای آینده دست به دامن واسطه‌ها شد تا کاری کنند اما باز هم دستش به جایی بند نشد.

ماشین و موتور ضبط شده تمام دارایی علی بود. فقط او می‌دانست که برای به دست‌آوردن آن وسایط چقدر زحمت کشیده بود، از این رو، نمی‌توانست دست روی دست بگذارد و هیچ کاری نکند. او بار دیگر به پلیس مراجعه و برای رهایی وسایطش پافشاری کرد.

افراد پلیس با درک این واقعیت که به خاطر تضییع حقوق یک مهاجر افغانستانی هرگز مورد پی‌گرد قرار نخواهد گرفت، علی را به اردوگاه عسکرآباد بردند، در آن‌جا هم هیچ کسی به داد علی نرسید. حتا سند اقامت او که کارت آمایش بود، هم موجبات رهایی او از اردوگاه را فراهم نکرد. شاید کارتش را جایی کنار خیابان انداختند و یا قیچی زدند.

با این وصف، پلیس ایران بدون هیچ دلیل قانونی ماشین و موتور علی را ضبط کردند و علی بدون هیچ جرمی رد مرز شد. او اکنون در افغانستان است و اعضای خانواده‌اش در ایران مانده‌اند. در حال حاضر صدور ویزا برای اتباع افغانستان در نمایندگی‌های سیاسی ایران در افغانستان به حال تعلیق درآمده است و علی هیچ راهی برای بازگشت به ایران ندارد.

۴. محمدعلی (نام مستعار) در یکی از دانشگاه‌های ایران در مقطع ماستری درس می‌خواند. یکی از هم‌دوره‌هایش می‌گوید که ماه‌ها پیش درس‌هایش را تمام کرده و پایان نامه‌اش را نوشته است، قرار بود همین روزها از پایان‌نامه‌اش دفاع کند و به افغانستان برگردد.

اما حدود دو هفته پیش که از شهر قم عازم تهران بود، از میدان هفتاد و دو تن، سوار ماشینی شد که دو نفر سرنشین داشت. راننده در میانه‌ی راه (نزدیک عوارضی تهران ـ قم ماشین را به بهانه‌‌ی دست‌شویی کنار می‌زند و با همکاری سرنشین دیگر، محمدعلی را با چاقو تهدید به مرگ می‌کند و کمپیوتر، مبایل، پاسپورت و سایر اسناد و مدارک و حدود ۶۰ هزار پول نقد محمدعلی را که برای بازگشت به افغانستان آماده کرده بود، به زور از او می‌گیرند.

سپس بر او فشار می‌آورند که کارت حساب بانکی‌اش را همراه با رمز به‌آن‌ها بدهد. محمدعلی اما می‌گوید که کارت ندارد و اگر کارت می‌داشت این همه پول نقد را همراه نمی‌آورد. آن‌ها سرانجام محمدعلی را با علم به این‌که او بدون اسناد و مدارک اقامتی نمی‌تواند به پلیس مراجعه کند، نزدیک پلیس‌راه پیاده می‌کند و خودشان می‌روند.

محمدعلی در اسرع وقت به اداره‌ی دانشگاه مراجعه می‌کند و از بخش مربوط تقاضا می‌کند که او را تا ایستگاه پلیس عوارضی قم – تهران همراهی کنند تا پلیس از طریق چک کردن دوربین‌ها دزدان را شناسایی کند. اداره‌ی دانشگاه اما در این مورد با او همکاری نمی‌کند و‌ فقط یک برگه‌ی اشتغال به تحصیل و یک نامه‌ی سر به‌مهر برایش می‌دهد تا به ایستگاه پلیس مستقر در آرامگاه امام خمینی برود.

محمدعلی وقتی به آن‌جا مراجعه می‌کند، پلیس به او می‌گوید که این موضوع هیچ ربطی به آن‌ها ندارد، باید قضیه از طریق کلانتری پی‌گیری شود. محمدعلی نامه‌ی دانشگاه را به کلانتری می‌برد، پلیس موظف با بی‌تفاوتیِ همراه با تمسخر به راحتی شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید: «دیرآمدی خالو! امروز پنجشنبه است و کلانتری تعطیل شده است! اگر خواستی دوباره بیایی روز شنبه بیا.»

محمدعلی با ناامیدی و اوقات تلخ به دانشگاه برمی‌گردد. وقتی بار دوم به کلانتری می‌رود، پلیس با او برخورد زشت‌تری می‌کند. محمدعلی می‌گوید: «دیگر نمی‌خواهم به کلانتری بروم، افراد پلیس خیلی زشت برخورد می‌کنند، اگر بازهم به کلانتری بروم، بیش‌تر تحقیر می‌شوم و با برگه‌ی اشتغال به تحصیل، قبل از آن‌که از پایان‌نامه‌ام دفاع کنم پلیس دست‌گیر و رد مرزم می‌کند.»

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید