از سرزمین سبز کودکیاش خاطرههای روشنی دارد. جهان شورانگیزی از گردش و سفر، شور و هیاهو، و شوق بال گرفتن و پریدن داشت. آنگاه که مادر شاغلش از خانه بیرون میآمد، دست در دست او بود و با همراهی او، راهی محل کارش میشد. نیمههای راه هوس جستوخیز زدن میکرد. دستهای مادر را رها میکرد و در مسیر هدف میدوید و سپس اندکی درنگ میکرد تا مادر به او برسد تا دوباره نغمۀ سرخوشیاش را سر کند. مادرش قابلۀ روستا بود. سالها همانجا کار کرد و زلفا را همچنان با خودش برد. این رفتنها و آمدنها و تماشای طبیعت قشنگ شارستان دایکندی، از او دختر اجتماعی و پرجنبوجوش و دارای روحیۀ هنری ساخت.
دوربینی از پدر در اختیار برادر بزرگترش بود. برادر هم یک عکاس آماتور بود. از خانههای کاهگلی روستا، پرندهها، درختان بادام و کودکان بازگشته از مکتب، برای خودش عکاسی میکرد. زلفا که در راه درمانگاه؛ جایی که مادر آنجا قابله بود، مضمونهای قشنگی میدید که دوست داشت طوری این مضمونها و رویدادها را در ذهنش تنظیم کند که تصویرشان هرگز از خاطرش پاک نشوند و تا زنده است، ماندگار باشد. آن زمان نمیدانست چطور میتواند این کار را کند؛ ولی خاطراتش را همیشه مرور میکرد که فراموشش نشود.
زلفا در همان فضای صمیمانۀ شارستان تا صنف دهم مکتب درس خواند. هنوز فکر به پایان رساندن مکتب و راه یافتن به دانشگاه در سرش بود که حکومت به دست حاکمان کنونی دگرگون شد. این دگرگونی و ناامنی و اختلاف قومیای که در محل زندگی او حکمفرما بود، ناچار به ترک زادگاهش کرد. از سوی دیگر، او که دیگر نمیتوانست درس بخواند و ترک خانه و دیار، تغییر چندانی در زندگیاش نمیآورد.
کابل دومین خانۀ او شد؛ خانهای که در آن، حتا آرامش نسبی هم نداشت و حق نداشت آرزوهای قلبیاش را دنبال کند. اما اراده کرد زمان خالی و محدودۀ خانهاش را مبدل به فرصتی برای تغییرهای کوچک کند. دوربین پدر را گرفت و بر بام خانه رفت و از چشم دوربینش گسترۀ کابل را تماشا کرد. «وقتی طالبان آمدند و مکتبها را به روی دختران بستند، دایکندی ناامن بود. به خاطر مسائل قومی، روانۀ کابل شدیم. وقتی آمدیم، مکتبها بسته بود و کاری نداشتم. با همان دوربین از سربام خانه، آفتاب، ماه و ساختمانها را عکاسی میکردم و در یوتیوب و انستاگرام نشر میکردم.»
در کابل که هنوز دختران به دانشگاه میرفتند و در مرکز آموزشی کاج انفجار رخ نداده بود، هنوز در دلش پرتو امیدی بود که روزی خواهد توانست به دانشگاه راه یابد. به همین خاطر، در مرکزهای آموزشی «کاج» و «موعود» درس را آغاز کرد. «من تا صنف دهم درس خوانده بودم و شور و شوق ادامه دادن داشتم. یک صنف در موعود و یک صنف در کاج مضمونهای ساینسی میخواندم.» تا این که در کاج هم انفجار بزرگی رخ داد و او از سوی خانواده ناگزیر به ترک آموزش شد. زمانی که به مرکز آموزشی میرفت، کمکم از محوطۀ آن عکاسی میکرد و اینگونه، کار او از محدودۀ خانه فراتر رفت. «بعد از آن که در کاج انفجار شد و نشد به درسهای خود ادامه بدهیم، روحیهام خراب شده بود. این اتفاق من را ویران کرد؛ ولی عکاسی دوباره آبادم کرد.»
تا جایی غیرحرفهای و خودآموز پیش رفت تا این که سه سال پیش، نهادی در کابل، در زمینۀ عکاسی فعال شد و کار حرفهایاش را از آنجا آغاز کرد. این آغاز، آغاز قشنگی بود؛ درب آشنایی و دوستیاش با عکاسان و هنرمندان زیادی باز شد. آموزش دید و تجربههای جدیدی کسب کرد. اینگونه جهانش بزرگتر شد و مسیرش را در این عرصه پیدا کرد. سبک مستند و خبری را پسندید و متوجه شد دوست دارد از زن، اصالت و زیبایی زنان عکاسی کند و با این روش، روایتگر دشواریهای زندگیشان باشد. پس از آن، در یک کارگاه عکاسی دستیار شد که در آن دختران و پسران زیاد کار و پیشرفت کردند.
در روزهای آغازین بهار امسال(۱۴۰۴خ.)، جوانانی که دوستدار عکاسی بودند، گواه برگزاری نمایشگاهی از سوی او بودند. این نخستین نمایشگاهی بود که او راه انداخت و مجموعهای با ۲۵ قطعه عکس با سوژۀ «زن»؛ زیر عنوان «پرواز بیمرز؛ یعنی امید در دلهای خاموش» را در درون جغرافیایی که زمامدارانش با زن سر ستیز دارند، به نمایش گذاشت: «در آن میخواستم واقعیتهای جامعۀ خود را بیان کنم. امیدواری، تسلط مردان بر زنان و آموزش دختران، مرکز توجه این نمایشگاه بود.»
نخستین نمایشگاه او بیش از صد بازدیدکننده داشت که انگیزۀ بیشتر کار برایش داد: «مردم حمایت و تشویق کردند که بیشتر ادامه بدهم و کار کنم و بتوانم صدای زنان خاموش باشم.»
در پایان بهار هم دومین نمایشگاهش را برگزار کرد. محور توجهش زیبایی زنان بود. این نمایشگاه، تجربۀ تلخی برای او شد؛ چون نیروهای طالبان مانع ادامۀ آن شدند. نمایشگاهی که قرار بود سه روز دوام داشته باشد، فقط به یک روز خلاصه شد، آن هم تا ساعت سه: «موفق نشدم چیزی را که میخواستم، درست به نمایش بگذارم.»
زلفا عاشق عکاسی خیابانی است. سال گذشته گهگاهی عکاسی خیابانی میکرد. پس از چاشت یک روز زمستانی که به سوی خانه میرفت، دید که دو نفر کراچیوان زیر دکانی نشستهاند و باران هم دانهدانه میبارد. با آنها سلام و کلامی رد و بدل کرد و داستان زندگیشان را پرسید. آنها دقایقی باهم صحبت کردند و از این که او عکاسی میکند، خوشحال شدند و اجازۀ عکس گرفتن دادند. در جریان عکاسی بود که سه تا مأمور آمدند و گفتند: «ایستاده شو، چه کار میکنی در این زمستان و در این روز بارانی؟ چرا کاکاها را شاندی.» زلفا برایشان گفت: «فقط عکس میگیرم.» در همین زمان، یکی از مأموران بر دوربینش هجوم آورد و به زمین زد و گفت: «حالی عکس بگیر.» دوربینش شکست. زلفا برایشان گفت که نباید این کار را میکردند. به جای آن، میتوانستند عکسها را حذف کنند. یکی از مأموران گفت: «دختر جان برو، زیاد گپ نزن. حالی تو ره هم زمین میزنیم.»
وقتی زلفا میخواست دوربینش را بردارد، نفر دیگرش دوربین شکسته را گرفت و گفت: «حالی که این شکسته، چه میکنی که میگیری؟» برای او تنها دوربین ارزشمند نبود، در کنار آن، حافظهاش نیز مهم بود. هرچند دوربین شکسته بود؛ اما حافظهاش هنوز سر جایش بود؛ اما مأمور دیگر گفت: «بخیز و برو که دیگه نبینمت اینجا.»
او آن روز با دست خالی و دلِ شکسته به خانه برگشت. به همین راحتی، دوربین و پنجصد قطعه عکسی را که طی دو سال گرفته بود، از دست داد. نتوانست عکسهایش را دستهبندی کند و از پیش آنها مجموعههایی را بسازد.
زلفا محمدی با آن که هنوز موفق نشده برای خودش دوربین جدیدی تهیه کند، در چند ماه پسین با دوازده تن از دختران، نهادی را بنیاد نهاده که شماری از دختران و پسران را به گونۀ برخط/ آنلاین و حضوری زبان انگلیسی و هنر عکاسی آموزش میدهد. نگارخانهای هم ترتیب داده که اگر بگذارند، آرزو دارد روزی از مجرای آن کارهای بزرگتری انجام بدهد.
پس از دومین نمایشگاهش که برهم خورد و دوربینش که شکسته شد، خانوادهاش همواره تلاش میکنند او را از عکاسی بازدارند؛ اما دل او پر از امید است و ذهنش او را تا شهرهای دور میبرد: «این که هنوز ادامه دادهام، نتیجۀ سرسختیای است که دارم. میخواهم به همۀ دنیا نشانشان بدهم که زنان و دختران افغانستان چه حالتی دارند. دوست دارم، این مسلک را در جای بهتری فرا بگیرم. دوست دارم سفر کنم؛ چون میدانم تنها افغانستان نیست که دیده، شنیده و درک نشده.»
زلفا روحیۀ مبارزاتی دارد. برای همین، دوست داشت در دانشگاه حقوق بخواند؛ اما تا کنون عکاسی کمکش کرده، به بخشی از آرزوهایش دست بیابد و برای عدالت به سهم خودش مبارزه کند: «میان حقوق و عکاسی ریسمانی هست. نشد دانشگاه بروم؛ ولی عکاسی حالا بخشی از زندگیام است؛ یعنی زندگیام را با عکاسی تعریف میکنم.»
از دید او، عکاسی میتواند نشان بدهد که یک جامعه در چه سطحی است و چه سدهایی فراروی مردمش قرار دارد. به همین خاطر، وقتی به عکاسی روی آورد، حس میکرد واقعاً میتواند کاری انجام بدهد که ثبت شود و مؤثر باشد. همیشه دوست داشته است نمادی از تغییر و توانمندی باشد. وقتی عکاسی را آغاز کرد، متوجه شد که عکاسی میتواند او را به این هدفش برساند و میتواند زنده نگهداشتن لحظههایش را تماشا کند که روزی آن را آرزو میکرد.
از دید او، عکاسی، عکسگرفتن نیست، بلکه خلق کردن عکس است: «من فکر میکنم عکاس باید عکس را بسازد، نه این که عکس بگیرد.» میگوید تا کنون عکاسی در افغانستان، چنان که باید، رشد و گسترش خوبی نداشته، شناخته و درست فرا گرفته نشده است. عکاسان، بیشتر کارهای پروژهای کردهاند و کاری که دیده شود، کم است. کشورهای دیگر با عکسهای افغانستان، خود را به هدفهای بازرگانیشان میرسانند: «در داخل کشور عکاسان اجازۀ کار ندارند؛ ولی فعالیت دهشتافکنانه آزاد است.»
زلفا محمدی آرزو دارد در جوانی و حتا کهنسالیاش عکاس باشد. آرزو دارد در آینده هیچ هنرمندی افسوس این را نخورد که «چقدر میتوانستم در این عرصه رشد کنم؛ ولی فرصتش برایم مهیا نشد یا اجازه نداشتم.» امیدوار است همیشه جوانان کشورش بتوانند پشتیبان و امید هم باشند. کار کنند؛ چون هیچ موفقیتی یکشبه به دست نمیآید.





نظر بدهید