نویسنده: حافظ
کارگری در ایران همواره سخت و طاقتفرسا بوده است. تنها به این خاطر که مزد کم و کار زیاد است سخت نبوده، عوامل متعددی داشته است. یکی از دشواریها، بیپناهی و بیچارگی خانوادهی کارگران در افغانستان بوده است.
سر هر ماهی که صاحبان کار در تهران به کارگران پول نمیداده، در افغانستان یک خانواده در معرض گرسنگی مطلق بوده است. کارگران تمامِ روز کار میکرده، اما تمام شب هم از درد و نگرانی گرسنگی خانوادههایشان نمیخوابیدهاند. برای بسیاری از کارگرانْ غمِ شب از کارِ روز کمرشکنتر بوده است.
در این گزارش سراغ کارخانهها و دشواری زندگی چندی از کارگران افغانستان در تهران رفتهایم. همزمان به کابل و به خانوادههای آنان هم برگشتهایم تا گزارش بدهیم که هر بر خوردِ بد در تهران چه تاثیر مخربی در کابل داشته است.
نه بیمه، نه امنیت
کارگران افغانستانی در کارخانههای ایران نه بیمه دارند و نه امنیت. در جریان کار اگر دستی قطع شود، اگر صورتی بسوزد، اگر کسی از سر ساختمان بیفتد، صاحبان کار چندان مسوولیتی نمیگیرند. فوقش هزینههای بسیار کم و ابتدایی را پرداخت میکنند و یا هم فقط چند روزی تعطیلی میدهند.
رحمان، کارگر افغانستانی، از شهر ری تهران میگوید که دو سال پیش در یکی از کارخانهها صورتش سوخته بود. در جریان کار آب جوش از پیپ به صورتش پاشیده شده بود و ناحیه چپ صورتش به کلی آسیب دیده بود. اما وقتی که به صاحب کار زنگ زده که او را به شفاخانه ببرد، یا لااقل داروی مورد نیازش را بیاورد، صاحب کار جواب سربالا داده است.
وقتی هم که میآید، با صد زرنگبازی او را فریب داده و به او گفته بیمارستان نرود که ماموران او را میگیرند. «او نه تنها مرا برای تداوی نبرد، بلکه با زرنگبازی منِ ندیده و ساده را فریب داد که خودم هم به بیمارستان نروم. اگر همان روزها صورتم تداوی میشد، جای سوختن نمیماند. اما اکنون صورتم کاملا لکه است و حتا دو سال است که دلم بود پس به خانه بیایم ولی به خاطر شرم از سوختگی صورتم به خانه نمیآیم.»
کارگران در کارخانهها اما نه تنها بیمه نیستند، بلکه امنیت هم ندارند. بارها بوده که در اتاق کارگران در کارخانه، یا سرکار، ماموران هجوم آورده و آنان را با خود بردهاند. مبایل، پول نقد، کارت بانکی و حتا لباس آنان همه جا مانده و پس از ردمرزشدن، دیگر هیچ چیزی از اموال شخصی آنان به دستشان نرسیدهاند.
مزدِ کم
بسیاری از جوانان مهاجر افغانستانی در تهران سالهای سال برای نانِ بخور و نمیر کار کردهاند. در روزگاری که شر عادی و مفاهم بیمعنا شده، شاید برای تعداد زیادی اصطلاح «بخور و نمیر» از بس که تکرار شده چیز کلیشه و غیرجدی به نظر برسد، اما وارد جزییات زندگی انسانی کارگران که شویم، میفهمیم که «بخور و نمیر» به چه معنا است.
بخور و نمیر، از دید صاحبان کارخانههایی که سالها به استثمار بیپناهترین کارگران جهان مشغول بوده، یکی به معنای «نمیر و کار کن» است. بنا به روایت گستردهی کارگران افغانستانی، در بسیاری از کارخانههای تهران همان مقدار مزد به کارگران داده میشده که فقط برای کار زنده بماند.
محمد، کارگر افغانستانی، از تهران میگوید در دو سالی که او در تهران است، حتا یکبار نشده که صاحب کارش مزد یکماههی او را یکجای و سر وقت پرداخت کند. صاحب کار کمکم و قطرهقطره به او پول میدهد- همانقدر که باز هم فردا و پسفردا او منتظر پول باشد و جایی نرود.
محمد میگوید «بخور و نمیر برای ما معنای وسیع و باجزییاتی دارد. بخور و نمیر برای ما به این معناست همانقدر بخوریم که بتوانیم کار کنیم. چیزی بیشتر از نیازی برای کار، مثلا یک روز خرید، یک ساعت تعطیلی، یک دانه لباس، یا حتا یک عطر را دیده ندارند.»
مردم عام و رقابت با کارگران
به خاطر همین مزد کم و کار زیاد، نه تنها کارگران مهاجر از سوی کارخانهداران استثمار میشوند، بلکه از سوی مردم هم تحقیر و توهین و سرزنش میشوند.
عزیز، مهاجر افغانستانی، از ورامین تهران میگوید که مردم عام ایران کارگران افغانستانی را به چشم تهدید و به چشم رقیب میبینند. او میگوید که «ما با مزد کم کار میکنیم. نه به این خاطر که ما به مزد کم خوش باشیم، بلکه چاره نداریم. با مزد بلند نمیبرند ما را. به همان مزد کم که قانعیم و سر کار میرویم، سر ما زیاد هم کار میکنند. گاهی صاحب کار بالای سر ما ایستاد است و مدام داد میزند که بدویم. اما مردم عام ایران این مجبوریت ما را درک نمیکنند. اینکه ما استثمار میشویم و کارگرانِ مفتایم را درک نمیکنند. تنها در کارخانه در جهنم نیستیم، از کارخانه که بیرون شدیم، در راه، در مترو، در ماشین، در کوچه و خیابان و در فروشگاهها از سوی مردم عام هم فضای زندگی ما جهنم میشود. به خصوص بعد از حملهی اسراییل، مردم عام ایران ما را به چشم رقیب و به چشم تهدید میبینند، کارگران زحمتکشی میبینند که با مزد کم و کار زیاد، کار را از چنگ آنان گرفتهایم و آنان به خاطر ما بیکار و بیپول ماندهاند. از همینرو ما را تهدید میکنند، به ما توهین میکنند، سخنشان، رفتارشان، گفتارشان همه عقدهمندانه است و هر حرکتشان به ما برمیخورد. اما اگر بگذارند و اخراج نکنند ما ناچاریم که همان وضعیت را، از کارخانه تا شهر، همه را تحمل کنیم. خانوادههای گرسنهای داریم که به امید پول آخر ماه، خرچ قرض برده و اگر کمی دیرتر شود، خانواده گرسنه میماند.»
بدتر از مزدِ کم
اصطلاحی سر زبانها افتاده (و در جای خودش درست هم است) که کارگران افغانستانی با مزد کم، کارِ زیاد میکنند. خودِ ایرانیها هم این را بارها به کارگران گفتهاند. اما داستانهای «بدتر از مزدِ کم» هم بسیار است: در بسیاری مواقع، صاحبان کارخانهها، همان مزد کم کارگرانشان را نمیدهند.
فرخ، یکی از کارگران افغانستانی، در تهران است. او در کارخانهی پلاستیک کار میکند. کارخانه هم کارش زیاد، هم هوایش بسیار گرم و هم مزدش کم بوده است. فرخ از دانشکدهی ساینس دانشگاه کابل فارغ شده بود و چون یک تحصیلکردهی بیپول در افغانستان جایی برای زندگی نداشت، راهی ایران شد.
در کارخانه که شروع به کار میکند، در ابتدا قرار بوده که صاحب کارخانه هفتهوار به او پول بدهد. در روزهای اول منظم پول میداده است. اعتماد فرخ به صاحب کار هر روز بیشتر و بیشتر شده است. از آنجا که فرخ خودش را تحصیلکرده معرفی کرده بود، به خاطر جایگاه و صداقت خودش، بسیار جدی و پرزحمت کار میکرده است.
اما بعد از مدتی، پول هفتهوار صاحب کار، به دو هفته، به سه هفته و به چهار هفته طول میکشد. یک ماهِ تمام میگذشته ولی از پول خبری نبوده است. فرخ همچنان با زحمت و تلاش بسیار کار میکرده است. رویَش هم نمیشده که از صاحب کار پول طلب کند. گاهی جلو او با صد کمدلی ایستاد میشده و میگفته که «حاجی آقا من دستم تنگ است پولم را افغانستان میفرستم و اگر شما به حساب من کمی پول بزنید بسیار بزرگی میکنید» اما حاجآقا با لبخند و صدای بم خود مساله را عادی جلوه میداده و هر بار وعدهی نزدیکتر از دیروز میداده است: «صب کن فردا میزنم».
این «صب کن فردا میزنم» از جانب صاحب کار فریبی بوده که گاهی تا بیشتر از یک سال هم طول کشیده است. اما برای فرخ، به قول آن مثل عامیانه، همان نان آدم گرسنهای بوده که همیشه دیر پخته میشده است.
در تهران که پول نمیدادند، در کابل چه اتفاق میافتاد؟
فرخ میگوید که در کابل پدر و مادر و خواهران او همه بیکار بودهاند. دیگر برادری هم نداشته و نان خانه به دوش او بوده است.
در کابل پدر فرخ با دکان نزدیک خانهشان معامله کرده و گفته بوده که سودا میبرد، آخر ماه که پسرش فرخ از ایران پول فرستاد، حسابش را تصفیه میکند. قرار این بوده که سر هر ماه تصفیه کند.
تا چند ماه، سر ماه پول میرسیده و پدر فرخ قرض دکان را تصفیه میکرده است. از زمانی که صاحب کار در تهران به بدپولی و فریب فرخ شروع میکند، در کابل دکاندار سر کوچهی پدر فرخ هم اوقاتش تلخ میشود.
حساب دکاندار از یک ماه، به یک ماه و چند روز طول میکشیده است. به یک ماه و یک هفته، دو هفته و گاهی تا دو ماه طول میکشیده است. او کمکم بیاعتماد میشود. اما همچنان به خانوادهی فرخ سودا میداده است. به خاطر بدپولی صاحب کارخانه در تهران، قرض دکاندار در کابل تا بیشتر از یک سال هم مانده و پرداخت نشده است.
بدپولی که در تهران شروع میشود، زندگی در کابل هم خشن و خشنتر میشود. دکاندار سر کوچه نارفیقی میکند، صاحب خانه رفتارش سرد میشود، حتا رفتوآمد قوم و فامیل هر روز کم و کمتر میشود.
پای خواهران فرخ از بازار جمع میشود. دیگر آنان حتا هر چند ماه یکبار که دلشان میشده و یا نیاز داشته که لباسی، وسایل بهداشتیای، یا حتا آن اندک وسایل آرایشی که لازم داشته است را نتوانسته بخرند. فرخ میگوید «کوچکترین خواهرم ماهلقا نام داشت. او صنف ششم و به خاطر ممنوعیت طالبان، سال آخر مکتبش بود. آخر سال بود. از آنجا که هر روز به پایان دوران تحصیلش نزدیک میشد و ناامیدی از صدایش میبارید، به او وعدهی خرید یک دانه کمپیوتر دادم. گفتم درست است که طالبان نمیگذارند، اما برادرت که زنده است. برایت بخیر یک دانه کمپیوتر میخرم. فیلم ببین، آهنگ گوش کن، برقص، انگلیسی بخوان، و دیر یا زود برایت بورسیه پیدا میکنیم.»
اما صاحب کارخانه که پول نداده، نه تنها کمپیوتر خریده نشده، بلکه پول نان آنان هم به قرض افتاده است. از بلندمنزلی که در نزدیک سرک مینشسته، به حولی کهنهی پرگرد و خاک در حوالی دوردست شهر کوچ میکنند.
ماهلقا در روزهای آخر صنف ششم، که اجبارا به مرز ممنوعهی تحصیلی وارد میشد و به امیدواری و دلجویی نیاز داشت، نه تنها وعدههایی که برایش داده شده بود برآورده نشد، بلکه همان خانهی تَر و تمیزتر را هم از دست داده است. تاریخ برای ماهلقا، به تعبیر میلانکوندرا، «مجموعه قولهایی بود که فراموش میشد». بخشی از این فراموشی و ناامیدی و روزهای سخت این دخترک نوجوان اما، یکراست به کارخانههای تهران برمیگشته است.





نظر بدهید