اسلایدر • حقوق بشر • زنان

قربانی تجاوز جنسی طالبان؛ آرزو دارد از این منزل ویران برود

نویسنده: پروین پژواک

چرخه‌ی ستم طالبان بر زنان هنوز می‌چرخد. محروم‌سازی از آموزش و کار، بستن نهادهای پشتیبان آنان، برگزاری دادگاه‌های صحرایی، ازدواج با زور و در نهایت تجاوزهای دسته‌جمعی طالبان بر زنان هم‌چنان ادامه دارد. بارها زنان بازداشت‌شده و زندانی‌شده از سوی طالبان به رسانه‌های بیرون از کشور گفته‌اند که از سوی طالبان مورد تحقیر، لت‌وکوب و حتا تجاوز جنسی قرار گرفته‌اند. از این دست اتفاق‌ها پس از حاکمیت مجدد طالبان، یکی هم در مزار شریف بسیار اتفاق افتاده است.

برخی از این زنان فقط به خاطر زیبایی و زیبایی‌پسندبودن‌شان مورد تجاوز طالبان قرار گرفته‌اند. آنان پس از آزادی هم، با آسیب‌های جسمی و روانی شکنجه و تجاوز کنار نیامده‌ و به زن‌های منزوی، بدگمان و افسرده تبدیل شده‌اند. با آن هم بیش‌تر این زنان که به دلیل دادخواهی بازداشت شده‌اند، پس از آزادی دوباره به سنگرشان بازگشته و همچنان برای عدالت و آزادی قلم و قدم می‌زنند. در همین تازگی‌ها از یکی از زنانی که مبارزات زنان را سازماندهی، برنامه‌ریزی و مدیریت می‌کند، در مورد دختر جوانی شنیدم که توسط طالبان ربوده شده و سپس مورد تجاوز جنسی قرار گرفته‌است.

اسم این دختر فرح (مستعار) است و بیست‌ودو سال سن دارد. او پس از فراغت از دانشگاه در یک مرکز درمانی کار می‌کرد. فرح با این خیال روز و شب می‌گذشتاند که هم بتواند در کارش مسیر رشد را طی کند و هم برای خانواده‌ی هفت‌نفره‌اش بازوی اتکا باشد. فرح دوست داشت کار و زندگی‌اش ادامه داشته باشد و با هر قدمی که به سمت کارش می‌رفت، خودش را به آرزوهایش برساند. او هنوز راضی بود که بر خلاف زنان دیگر که از کار منع شده‌اند، می‌تواند با وجود سدهای فراوان کم‌ازکم به کار می‌رود؛ اما این دل‌خوشی کوچک زندگی‌ او بی‌دوام و رفتنش به کار، همتراز رفتنش به سوی قربانگاه بود.

پار سال در بلخ، در یک پس‌ازچاشت یک روز گرم تابستانی، پس از ساعت‌های پرکار که به سوی خانه بر‌می‌گشت، احساس کرد قدم‌های ناشناسی دنبالش می‌‌کند و با چشم‌های پرطمعش بر او خیره شده‌است که حالش را دست‌خوش دگرگونی کرد و دلهره‌ای در دلش انداخت. حس فرح درست بود، فردای آن روز، در حالی که از کار برمی‌گشت، زمانی که در همان جای دیروزی قرار گرفت، رنجر طالبان روبه‌رویش ایستاد. پس از چند ثانیه دو مرد نقاب‌دار از این موتر نظامی پیاده شدند و او را وادار کردند که سوار رنجر شود. فرح در آن لحظه تقلا می‌کرد که خودش را نجات دهد، اما بازوی دخترانه‌اش زور دو مرد تنومند و جنگ‌جو را نداشت و همین‌گونه رنجر به سوی مسیر نامعلومی به راه افتاد. او عملاً ربوده شده بود؛ چیزی که هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد برای او نیز اتفاق بیفتد، چون کاری نکرده بود که تقاص پس بدهد.

رنجر با سرعت زیاد به مرکز شهر رسید و از آن عبور کرد. حدود بیست‌دقیقه‌ از مرکز شهر دور شدند که پیاده‌اش کردند و او را به بازداشتگاهی بردند و در اتاق تاریک و خالی زندانی‌اش کردند. فرح از دیدن این وضعیت به وحشت افتاده بود، فریاد می‌زد که گناهی نکرده و باید بیرونش کنند؛ در پاسخ این فریادها، تنها مشت و لگد دریافت می‌کرد و ناچار می‌شد سکوت کند تا کمتر لت‌وکوب شود.

پس از چند ساعت، ماموران او را به اتاق دیگری منتقل کردند که در آن سه زن دیگر زندانی نیز حضور داشتند. ولی هیچ سخنی نمی‌گفتند. فرح، در میان وحشت و ترس تمام شب را در آن اتاق گذراند. اما نیمه‌های شب او را از آن‌جا بیرون کشیدند و شکنجه‌اش کردند و سپس دسته‌جمعی بر او تجاوز کردند. در جریان این خشونت، بخشی از موهایش با چاقو بریده و بدنش کبود شده بود. فرح به خاطر می‌آورد که مردان متجاوز او را «فاحشه» خطاب می‌کردند که «جامعه را کثیف کرده» اما چیز زیادی به یاد ندارد چون داروهایی داده بودند که او در موردش چیزی نمی‌داند، اما سنگینی جسم مردان متجاوز را خوب به خاطر دارد که او را درهم شکسته است. فرح درد و گیجی بی‌پیشینه‌ای داشت و این درد به حدی بود که او را از هوش بُرد.

زمانی که فرح به هوش آمد، خودش را در اتاقی یافت که در آغاز برده شده بود. روان رنجور و تن بی‌رمقش دیگر توان تقلای بیرون‌شدن از بند را نداشت. «دقیق نمی‌دانم که چه دارویی برایم داده بودند، اما سرم به شدت درد می‌کرد و گیج می‌رفت.» فردای آن‌ شب دوباره او را در همان اتاق بردند. سه زن دیگر هم آن‌جا بود. فرح چهار روز در همان‌جا ماند. ظاهراً آن سه زن هم به حدی آسیب دیده بودند که میل و توان سخن‌گفتن و پاسخ‌دادن را از دست داده بودند. «هر چه از زنان دیگر می‌پرسیدم هیچ چیزی برایم نمی‌گفتند.» در آن اتاق هیچ‌کس با هیچ‌کس درست صحبت نمی‌کرد. «چند بار از زنان پرسیدم که به چی جرمی آن‌جا هستند، هیچ چیز نگفتند. از آن‌ها پرسیدم مبایل دارند؟ گفتند ندارند. پرسیدم آدرس آن‌جا را بلد هستند، جواب شان منفی بود.»

در اتاقی که او در آن زندانی بود، اتاق کثیفی بوده و بوی بسیار بدی داشته است که شکنجه و زندان را دو برابر می‌کرده است. «دوتا تخت یک‌نفره داشت با دوتا تشک. من در یک تشک خواب می‌شدم. یک بار یک مامور زن آمد، از او خواهش کردم که برایم لوازم بهداشتی بیاورد، چون پس از تجاوز درد و خون‌ریزی زیادی داشتم، اما هیچ توجهی به من نکرد.»

ماموران طالب، پس از سپری‌شدن چهار روز، او را نزد مردی نشاندند که از او خواست سندهایی را امضا کند که حق نداشت آن‌ها را بخواند. آن مرد هنگام امضای سند برایش گفته بود: «از فردا نه به کار بازمی‌گردی، نه حجاب اسلامی را فراموش می‌کنی و اگر این ماجرا را فاش کنی، پیامدهایش را خواهی دید.»

همان روز، پس از ساعاتی او را دوباره سوار رنجر و در یک بیابان دورافتاده رهایش کردند. دیگر پاهایش رمق برداشتن گام‌های رو به‌ خانه را نداشت. کشان‌کشان لاش نیمه‌جان خود را به سرک رسانید. تکسی‌ای را دست داد و از او خواهش کرد تا به پدرش زنگ بزند. پدرش از راه رسید اما درهم‌شکسته و خوردشده. باهم به خانه بازگشتند اما سرک و خانه و تمامی اشیای پیرامون‌شان آن‌ها را ذوب می‌کردند. جهان تار شده بود و همه‌چیز طمع بلعیدن آن‌ها را داشت.

فرح در روزهای پس از آزادی در اتاق خود زندانی شد. تجربه‌ی تلخ زندان او، خانواده‌اش را مانند او درهم شکسته‌ و خانه‌ی‌ پرهیاهو و شادمانی‌شان را تبدیل به خانه‌ی خاموش چون خانه‌ی ارواح کرده است. «همه رنج و درد مادرم، که ستون خانه است، در اشک‌هایی خلاصه می‌شود که گوشه‌نشین شده و بی‌صدا می‌ریزد. پدرم در سکوتی سنگین فرو رفته و با هیچ‌کس سخن نمی‌گوید. برادر بزرگم خاموش است، گویی کلمات نیز در برابر این غم عظیم فرار کرده‌اند. همه‌ی اعضای خانواده، با چشمانی پشیمان، از من عذر می‌خواهند و در حسرتی تلخ می‌گویند: «ما نتوانستیم از تو محافظت کنیم. خانواده‌ام همیشه به من افتخار می‌کردند.»

آزادی، امضای تعهدنامه و بازگشت به خانه، دلیل نمی‌شد که امنیت دارد و بار دیگر مورد تهدید و تجاوز قرار نمی‌گیرد. از همین‌ رو، با همه اعضای خانواده شب‌هنگام بی‌خبر و دور از چشم همسایه‌ها باروبندیل سفر بستند و راهی شهر دیگری شدند تا شاید آسودگی نسبی‌شان بازگردد.

در کمتر از یک سال گذشته، فرح با پیامدهای زهراگین آن خاطره‌های شوم سر می‌کند و هوای کشور در حضور کسانی که روزگارش را سیاه کرده‌اند، خفقان‌آور است و آرزو می‌کند از این منزل ویران برود. «در دل تاریکی عمیق افسردگی غرق شده‌ام؛ جایی که سکوت سنگین‌تر از هر فریادی به شانه‌هایم فشار می‌آورد. دردهایی را که به درونم پیچیده‌اند، نمی‌توانم با هیچ‌کس در میان بگذارم. مادرم همیشه می‌گوید: «این چیزها را نباید بر زبان آورد. برای ما ننگ است.» پس، من ماندم و یک تنهایی بی‌انتها؛ بغض‌هایی که در گلو گیر کرده‌اند و اشک‌هایی که در خلوت فرو می‌ریزند.»

برای فرح روزها تلخ است و شب‌ها تلخ‌تر. لحظه‌هایی از شب که همه به خواب می‌روند، عذاب‌ها به سراغش می‌آیند و خواب نیامده‌اش را برهم می‌زند. «نفس می‌کشم، اما زندگی نمی‌کنم. بیدار می‌شوم، اما امیدی به آینده ندارم. جوانی‌ام را صرف رویایی کردم که حالا از من دور شده؛ رویای پزشک‌شدن، پوشیدن چپن سفید و نجات جان دیگران.»

این روزها بانوی معترضی که در آغاز متن به آن اشاره کردم، می‌خواهد فرح را که از زندان خانگی خسته شده است، از قفسش بیرون بکشد تا هوای تازه‌تر نفس بکشد و بال‌وپر بزند. تا خانواده‌اش نگران این نباشند که بار دیگر قربانی تجاوز طالبان می‌شود. در روزگاری که ایران، جایی که قرار است آن‌جا عزم سفر کند، هم دست‌خوش بحران، تنش و جنگ شده است و این رفتن، تنها فرار از یک ویرانی به ویرانی دیگر خواهد بود.

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید