نویسنده: ریحانه رها، دانشجوی معترض
شب و روزهای اول ماه رمضان ۱۳۹۳ بود، دانشجوی سمستر اول دانشگاه کابل بودم. شبی که آن اتفاق افتاد، نوبتِ آوردن غذا و جمعکردن ظرفها بهعهدهی من بود. تازه با دختران غذا خورده و در حال جمعکردن ظرفها بودم که سروصدا بلند شد. تعدادی از دختران بیرون رفتند تا ببینند چه خبر است. من هم بیرون رفتم. چشمم به رفیقم، دختری از مردم اُزبیک که همیشه او را به شوخی بوله صدا میکردم، خورد. پیش دروازه آمده بود و به من گفت که جنگ شده است. نمیآیی ببینی که چه خبر است؟
جدّی نگرفتم. گفتم شاید کدام گپ شده، حتماً قضیه خاموش میشود. دوباره رفتم که ظرفها را بشویم، در جریان شستن ظرف بودم که یکی از دختران بار دیگر آمد و جریان را قصه کرد.
باهم به طرف مدیریت خوابگاه رفتیم. دیدم که دختران جمع شدهاند و جنجال دارند. آنان میگفتند که یکی از خانمهای معلم که در حال توزیع خرما و مربا بوده، یکی از دختران هزاره را با سیلی زده و دشنام قومی(هزاره) داده است. خانم معلم نوریه نام داشت و به دختر دشنام قومی داده بود و با سیلی او را زده بود. دختر به زمین افتاده و بیهوش شده بود. «هزاره موشخور، دو روپیه نمیارزی و میآیی با مه جر و بحث میکنی. قیمتِ این مربای شکسته، چند برابر تو و کلِ قومت است!».
خانم معلم را میشناختم و سلام علیک گرم داشتیم. همان زمان دیدم که دختران از اقوام مختلف (هزاره، ازبیک، تاجیک، پشتون) هم آمده بودند و میگفتند که این خانم همیشه به دختران توهین میکند و با دختران بدرفتاری و آنان را لتوکوب میکند.
این بار اما چون دشنام قومی بود، حسّاسیت بالا رفته بود. از وقتی که وارد خوابگاه دانشگاه کابل شده بودم، متوجه شده بودم که مسألهی برخورد قومی جدّی است. برخوردهای قومی ما را عقدهای بارآورده بود و قضیه را جدّی گرفتیم تا کاری کنیم که نباید خاموش میماند.
تشکیل جلسه دادیم و خواستهی خود را مطرح کردیم
ما یک جلسهی کوتاه گرفتیم و آنجا گفتیم اولین کاری که کنیم این است که خانم معلم به دلیلی که هم به آن دختر توهین کرده و هم او را لتوکوب کرده است، معذرت بخواهد. خانم معلم اما قبول نکرد. گفت که نه اشتباه کرده و نه معذرت میخواهد.
جنجال زیاد شد. عموم دختران وقتی شنیدند که آن دختر را دشنام قومی داده و با لتوکوب بیهوش کرده، جمع شدند. اعتراض بالا رفت و پولیس آمد. درخواستهای ما هم زیاد شد. ما حدوداً ساعتهای هشت شب اعتراض را شروع کردیم و تا چهارونیم صبح ادامه داشت. دختری که به او مربای شکسته داده بود شریفه جویا نام داشت. از ولایت دایکندی بود. درست یادم نیست، فکر کنم دانشجوی دیپارتمنت زبان و ادبیات چینایی بود. دلیلی که این اعتراض گسترش یافت، همان دشنام قومی بود که قضیه را حیثیتی کرده بود.
افزون بر آن، درد همان سیلی نیز همه را بیتاب و بیقرار کرده بود. در میان دختران معترض از اول موضوع قوم در میان نبود و تا آخر هم همانگونه مانْد. یعنی عموم دختران، فارغ از مسألهی قومیتِ دانشجو و معلم، اعتراض میکردند و همه میگفتند کاری که شده اشتباه است و معلم باید معذرت بخواهد.
شکل اعتراض در بیانیه طوری بود که ما دختران جمع شده بودیم، یک حلقه جور کردیم و اطراف معلم حلقه زدیم و گفتیم که از او هیچ چیز دیگری نمیخواهیم؛ فقط باید معذرتخواهی کند. به او گفتیم اگر معذرت نخواهد ما از آنجا تکان نمیخوریم و او هم هیچجا رفته نمیتواند. بالاخره خانم معلم در میان ما مانْد.
به شکل نمادین شیشههای مربایمان را شکستیم
این بار پولیس را خبر کردند. یک گروه پولیس مجهز آمدند و خانم معلم را از حلقهی ما بیرون کردند و به اداره بردند. ما دیدیم که آنها در حال برنامهریزی بودند که خانم معلم را از کلکین پشتسر به خانهاش بفرستند. دختران رفتند پیش کلکین را گرفتند. لذا او همانجا ماند. ما دختران دوباره تصمیم گرفتیم که داخل اداره برویم و به خانم معلم بگوییم که معذرتخواهی کند. در اول فقط چند دانشجو بودند که باید در مقابل آنها معذرتخواهی میکرد؛ اما بعداً همهی دختران در سالون بزرگ غذا جمع شده بودند. تقریباً همهی دانشجویان همانجا بودند. دروازهها بسته بودند، ما تلاش کردیم از دروازه داخل شویم. باز وقتی جنجالها شروع شد، یک تعداد دخترها رفتند و همهی مرباهایی را که برایشان داده بودند، آوردند و پیش مدیریت خوابگاه شکستاندند. مرباهای زیادی پیش مدیریت خوابگاه شکستانده شد. بعدها به خاطر همان موضوع، [این اعتراض]، «جنبش مربّا» نام گرفت.
خانم معلم را که از میان ما بُرد، ما تا ساعتها نتوانستیم داخل اداره شویم. زمانی هم که تصمیم گرفتیم هر جور شده باید وارد شویم و پیش معلم برویم، پولیس با ما بسیار خشونت کرد. به دستهای ما با بتون برقی (دندههای برقی) زدند. بتون دستهای ما را سست و بیحرکت کرده بود و ما هیچ کاری نمیتوانستیم. اما با آن هم، دروازه را باز کردیم و پیش خانم معلم رفتیم. نیمهی شب بود که از وزارت تحصیلات عالی هم کسی آمد. نمیدانم وزیر بود یا معین، خلاصه نمایندهی تحصیلات عالی بود. از بخش مدیریت لیلیهها نفر آمد و همچنان از وکیلهای پارلمان غزنی آمده بودند. از جمله پسر خلیلی به خوابگاه آمده بود. مقامات هزاره که آنجا آمده بودند، به ما میگفتند که چرا آن کارها را میکنیم، میگفتند آبروریزی میکنیم. همزمان با آن سرزنشهای اخلاقی اما، از قضا در تن من لباس کوتاه خوابگاه بود. موهایم هم کوتاه بود…
ما اما پا پس نکشیدیم. به هم گفتیم که مهم نیست چه کسانی آمدهاند، خواست ما همان است و معلمخانم باید معذرتخواهی کند. وکیلهای مردم هزاره هم که از دشنام قومی معلمخانم خبر شدند، و نیز دیدند که ما هرگز پا پس نمیکشیم، به مدیریت رفتند و گفتند تنها در صورتی این مسأله میخوابد که معلم معذرتخواهی کند.
خانم معلم عذرخواهی کرد
سرانجام حدود ساعت چهارونیم شب بود که معلم با بلندگو در پیش همه گفت که «اشتباه نکردهام. به جای مادر تان استم ولی با آن هم اگر گپی گفته باشم یا حرکتی انجام دادهام که در شأن دانشجویان نبوده، معذرت میخواهم!»
وقتی او معذرتخواهی کرد، دختران همدیگر را در بغل گرفتند و بلند کردند. این شادی اما در دماغ اهالی اداره بسیار تاثیر بد کرد. چون مدیریت فکر کرد که ما خودنمایی کردیم و شکست آنان را جشن گرفتیم؛ درحالیکه آنطور نبود.
آن شب قال قضیه جمع شد و همه به اتاقهای خود برگشیتم. فردا اما ساعت ۱۰ بجهی صبح یک نفر از طرف مدیریت خوابگاه آمد و گفت «بیا مدیره میگوید که دیشب دختران را تو نمانده بودی. بیا گلدانی شکسته، شیشههای مربا مانده، اینها را جمع کنید»، من اما نرفتم. همانجا خبر شدم که آنان دنبال توطئه هستند.
قومیکردن حرکت دختران
شبی که این اتفاق افتاد و از وزارت تحصیلات عالی و جاهای دیگر کسانی آمدند، ما قطعنامه نداشتیم. فقط زبانی میگفتیم که خانم معلم باید معذرتخواهی کند. نیز بعضی از دختران میگفتند که معلم و مدیر از خوابگاه منفک شوند. صبح زود اما برای پوشانیدن موضوع، آن را قومی کردند. یک تعداد تاجیک و تعدادی پشتون شدند. همان شب تهمت بسته بودند و همه به یک زبان میگفتند کی بودند کی اینها یک دختر را از منزل چهارم به زمین انداختهاند. خلاصه این جنجال همینطور شد. از دنبال من نفر روان کردند که چون دیگران را به اعتراض کشاندهام، باید بیایم. اما من نرفتم.
همین جا بود که متوجه شدیم جنجال زیاد میشود. کوشش کردیم دنبال راههایی بگردیم که اگر موضوع جدّیتر شد، چه کار کنیم. این موضوع پس از مدتی شکل قومی را به خود گرفت و تبدیل شد به ننگی قومی. بچهها نیز در خوابگاه پسرانه موضوع را به تاجیک، هزاره و پشتون ربط دادند و بین خودشان خوشحالی کرده بودند. این خوشحالی بچههای هزاره، دیگران را زور داده بودند. باز در بازی فوتبال با هم جنجال کردند. یک جنگ بسیار کلان دیگر را پدید آوردند که مثل همیشه به زد و خورد و کشتن رسید؛ به حدّی که ما صدای تفنگ را میشنیدیم، وقتی از خوابگاه دختران سیل میکردیم، موضوع خیلی کلان و جدّی شد.
شکایت مدیر خوابگاه
پس از اینکه قضیهی خوابگاه دخترانه چنین شد، مدیر خوابگاه دختران نیز شکایت کرد و از وزارت تحصیلات عالی درخواست کرد که اینها اشتباه کردهاند و باید اخراج شوند.
به این شکل، موضوع از تحصیلات بیرون کشیده شد و به دادگاه عالی و ریاست جمهوری هم رسید. پسان، از کسانی دیگر شنیدم که رئیس جمهور کرزی هم گفته بود که اگر موضوع این طور شده، باید دانشگاهها تعطیل شود. آن زمان دانشگاه کابل تعطیل شد و ما رفتیم.
نامۀ تبعید
اواخر رمضان بود که یکی از دوستانی که آمده با ما همکاری کرده بود، بعدها رفته بود به تحصیلات عالی و شنیده بود که یک تعداد را منفک کرده است، به خاطر اینکه اینها از قوانین سرپیچی کرده و شورش کردهاند، او به من زنگ زد و گفت، وقتی فهرست منفکها را دیدم، نام خودت در اول بود. بنابراین، بدون این که در سایت و در جاهای دیگر، رسمی اعلان شود، خبر شدم که منفک شدهام.
ما با بقیه صحبت میکردیم و دنبال این بودیم که پیش از این که بهصورت رسمی اعلان شود، چگونه به دانشگاه بازگردیم. تا آن روزها حدود هژده تا بیست نفر از بچهها و پنجنفر از دخترها منفکّ بودیم. یک روز که چند نفر از آن جمع دانشگاه رفته بودند، اجازهی ورود به دانشگاه نداده بودند. نام کسانی که منفکّ شده بود، در یک ورق چاپ شده و در دروازهی دانشگاه زده شده بود. وقتی بهصورت رسمی اعلان شد که این چند نفر اجازه ندارند به دانشگاه بروند، ما گرد هم جمع شدیم. از میان منفکشدهها، بیشترشان پسران هزاره و چند پسر تاجیک هم بودند. در آن میان اما یک دختر تاجیک به نام سحر هم بود که در بخش طب درس میخواند. ما (من و شریفه و شکیلا) تا آخر در اعتراضات ماندیم اما سحر بعدها دیگر در اعتراضات نیامد.
سحر به این خاطر در اولین اعتراض شرکت کرده بود تا بگوید که تنها دختران هزاره نیست که اعتراض میکنند. اما بعدها او دیگر در اعتراضات شرکت نکرد و به گمانم بیحساب و کتاب به درس و دانشگاه برگشت. او دختر به خاطر رابطه با ما از طرف فامیلش زیر فشار بود و بعدها رابطهاش را هم با ما قطع کرد.
آغاز تظاهرات
در اعتراضات ما با پسران یکجا بودیم. چندین بار تظاهرات کردیم. از جمله آخرین روز رفتیم و گفتیم ما پیش دروازهی تحصیلات عالی خیمه میزنیم. بعد از ظهر همان روز بود که از طرف تحصیلات عالی نفر آمد و گفت اگر این رقم است، بیاییم داخل. یک چند نفر رفتیم داخل، به ما گفتند که ما هم تقصیر داریم و باید بیپذیریم، آن هم خیلی نتیجه نداد. ما قبل از این که بخواهیم تصمیم بگیریم که پیش تحصیلات عالی خیمه بزنیم، پیش چندین نفر رفتیم که فکر میکردیم میتوانند به ما کمک کنند.
پیش هزارهها و تاجیکها، هرجا که رفتیم به ما گفتند که به تحصیلات عالی برویم و از وزیر و دیگر مسئولین معذرت بخواهید که اشتباه کردهایم تا دوباره بتوانیم به دانشگاه برگردیم. ما قبول نکردیم. همین بود که ما دانشجویان تقریباً تنها ماندیم. به جز فعالان مدنی و تعدادی از رسانهها دیگر کسی حامی ما نبود.
وزارت تحصیلات عالی هم کوشش کرد که صحبت کند و ما را راضی کند، اما نتیجه نداد. شام همان روز به ما گفتند که آنان میروند و میگویند که مشکل حل شده و ما به دانشگاه برگردیم. گفتند حالا برویم و آنان تضمین میکنند که ما به دانشگاه برمیگردیم. وقتی که رفتیم اتفاقاً گفتند دوباره به دانشگاه برمیگردید اما از لیلیهها اخراج هستید.
ما سه نفر از لیلیه اخراج اما در درسها بودیم. از درسها گذشته بود، امتحان گذشته بود. پس از همه ما امتحان را جدا سپری کردیم. کسانی که خارج شده بودند، بعضی در پروان تبدیل شده بودند، بعضی در جاهای دیگر. من که در هنرهای زیبا، ادبیات نمایشی میخواندم، مرا به هرات در بخش تیاتر تبدیل کرده بودند. واکنش تحصیلات عالی، در همان شب اول که همهچیز ختم شده بود، درست بود، اما واکنش بعدی در همکاری با مدیرخانم یا هر کس دیگر ما را تبعید کرد.
اعتراض ما به ثمر نشست
تا آنجا که من اطلاع دارم، در طول تاریخ افغانستان کمابیش اعتراضاتی که بوده، عمدتاً بیثمر بوده است. اما اعتراضات ما از معدود اعتراضاتی بود که بهنحوی به نتیجهای رسیده بود. هرچند به سختی، اما ما به تمامی خواستههای خود رسیدیم. اول گفتیم که آن معلم معذرتخواهی کند، معذرتخواهی کرد. دوم گفتیم منفک شود، همان شب قبول کرده بودند که منفک شود و منفک هم شد. ولی او را در بخشهای دیگر برده بودند. چون من روزی که به وزارت تحصیلات عالی رفتم، دیدم که او در وزارت کار میکرد. مدیر هم جایش کس دیگر آمده بود و او هم در وزارت کار میکرد. مهمترین بخشش همین بود که ما سه تا دخترهایی که مانده بودیم، پس به خوابگاه رفتیم؛ اما از پسران چیزی نمیدانم.
بالاخره آن سال گذشت. در سال بعد ما دخترها تصمیم گرفتیم که کار خود را در خوابگاه جور کنیم و به آنجا بازگردیم. رفتن به خوابگاه دو موضوع اصلی داشت. موضوع اول بحث امنیتی و اقتصادی و این چیزها بود چون برای بودن در آنجا از هر نگاه کمک زیادی بود. ولی موضوع دیگر این بود، میخواسیتم برگردیم، تا دختران خوابگاه به خاطر ترس از تبعید در لیلیه خاموش نباشند تا همهچیز را تحمل کنند. برای همین ما نهایت تلاشمان را کردیم که به خوابگاه برگردیم. تلاشها نتیجه داد و دو ماه بعد به خوابگاه برگشیتم.
وقتی که ما به خوابگاه رفتیم، آوازه همهجا پیچید. همه خبر شدند که ما دوباره به خوابگاه رفتهایم. قبولکردن این موضوع برای ادارهی خوابگاه بسیار سخت بود. اما از طرفی رفتن ما در خوابگاه برای دخترانی که در جنبش اعتراضی بودند، بسیار یک دستاورد بزرگ حساب میشد. آنان بسیار خوشحال بودند.
به خوابگاه که رفتیم، متوجه تغییرات زیادی شدیم. از جمله قیودات بسیار زیاد شده بود. مثلاً از من امضا گرفتند که اگر جنجالی از سوی ما ایجاد شود، ما قبول میکنیم که از لیلیه اخراج شویم. سختگیریها در قسمت رفتوآمد زیاد شد. از جمله یک روز چون کورس انگلیسی داشتم، یک کمی دیرتر رسیدم، کارت مرا گرفتند و گفتند برو اداره. وقتی اداره رفتم، مرا میخواستند به تحصیلات روان کنند. خلاصه تلاش میکردند به نحوی اذیتمان کنند. همیشه به تحصیلات در رفتوآمد بودم و چون راه دور بود، اذیت هم میشدم. دیگر اینکه درس هم داشتیم.
فساد و سوء استفاده
در آخر من با دختران صحبت کردم که قوانین کلی لیلیه چقدر مراعات میشود. آنجا من متوجه شدم که اتفاقاً بسیاری از دخترها که از مناطقی مثل ننگرهار و دیگر مناطق پشتوننشین میآیند، اینها بدون این که وارد دانشگاههای دولتی باشند، در خوابگاه زندگی میکنند. حتا ما شماره اتاق آنان را پیدا کردیم. شماره خود آن دخترها را پیدا کردیم. بنابراین دیدیم که چقدر کارهای غیر قانونی از سوی مدیریت خوابگاه در لیلیه انجام میشود. یک روز دیگر که کارت مرا گرفتند و گفتند به تحصیلات عالی بروم و کارت خود را از آنجا بگیرم، من گفتم درست است مدیر صاحب من به تحصیلات عالی میروم، اما فقط به خاطر گرفتن کارتم نمیروم. من خبر دارم که در این لیلیه دخترانی زندگی میکنند که بهصورت غیرقانونی در اینجا استند. اینها درس نمیخوانند، اصلاً دانشجو نیستند که در این لیلیه زندگی کنند. من میدانم تعدادشان را و اینکه در کدام اتاق زندگی میکنند و از کجا استند. این طور باشد من میروم و این گزارش را به وزارت میدهم. جالب این بود که وقتی بلند شدم و میخواستم خداحافظی کنم، مدیرخانم همانجا گفت «بنشین دخترکم ریحانه جان، ما و شما خو زن استیم. مشکلات خود را درک میکنیم. امنیت نداریم، دخترها اگر بیرون از دانشگاه باشند، امنیت ما به خطر میافتد. خانوادههایشان اجازه نمیدهند. بیا همین مشکلات زنانه را بین خود ما حل کنیم». درحالیکه تا یکی دو دقیقه قبل مدیر میگفت کارتم را به تحصیلات عالی فرستاده است، همان جا کارت مرا بیرون کرد و داد.
در دو سال پیش رو مشکلات خیلی کم شد. گیر دادنها کمتر شده بود. البته سال آخر جنجالهای دیگری شروع شد که خارج از این موضوع است.
با این که خیلی اذیت شدیم، خیلی سختی کشیدیم، خیلی تحقیر شدیم، بیش از حد گرسنگی کشیدیم، سختیهای بیش از حد، اذیتهای بیش از حد، آزار دیدنهای بیش از حد بود ولی خب، نتیجهاش بسیار خوب بود. رضایتبخش بود و در پایان ما خوشحال بودیم.





نظر بدهید