اسلایدر • روایت • گزارشها

روایتی بی‌پرده از تبعیض و اعتراض در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه کابل

علی‌داد محمدی، از سازمان دهندگان اعتصاب غذایی دانشجویان دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه کابل (ثور-جوزای ۱۳۹۲)

اشاره:

آن‌چه در این یادداشت پیش روی خواننده قرار دارد، روایت صادقانه‌ای است از تجربه‌ی زیسته‌ی نگارنده به‌عنوان محصل رشته‌ی فلسفه و جامعه‌شناسی در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه کابل. این نوشته صرفاً گزارشی از فضای صنف‌ها و دیوارهای دانشگاه نیست، بلکه تلاشی است برای به‌تصویرکشیدن لایه‌های پنهان و کمتردیده‌شده‌ی حیات آکادمیک در این دانشکده؛ از کیفیت تدریس گرفته تا تبعیض‌های ساختاری، تعصّب‌های آشکار، و تلاش‌هایی که محصلان برای تغییر این وضعیت به کار بستند.

نویسنده، به‌عنوان یکی از ۸۲ محصلی که در حرکت اعتراضی علیه تبعیض‌ها و کاستی‌های این دانشکده شرکت داشت و در برابر پارلمان افغانستان دست به اعتصاب غذایی زد، در این یادداشت کوشیده است روایتی دست اول، شفاف و بی‌پرده از آن دوران ارائه نماید. این اعتراض‌ها، که به‌شکلی گسترده و کم‌سابقه در تاریخ تحصیلات عالی افغانستان رقم خورد، تنها تبلور خشم و نارضایتی نبود؛ بلکه فریادی بود در طلب عدالت، کیفیت، و برابری در نهادهای تحصیلی کشور.

در کنار روایت رویدادها، این متن می‌کوشد درباره‌ی زوایای تاریک و پنهان این اعتراضات قبل از اوج‌گیری آن (اعتصاب‌غذایی نامحدود هشت‌روزه) و بعد از آن پرداخته و به این پرسش بنیادین نیز پاسخ می‌دهد که این اعتراض‌ تا چه حد توانست در فضای آموزشی دانشگاه کابل در مجموع و رشته‌ی فلسفه و جامعه‌شناسی دانشکده‌ی علوم اجتماعی تأثیرگذار باشند: آیا از شدّت تبعیض کاسته شد؟ آیا نگاه مسئولان و محصلان به این رشته تغییر کرد؟ این پرسش‌ها و تأملات، شالوده‌ی این روایت را شکل می‌دهند؛ روایتی برخاسته از درون ماجرا، نه از حاشیه‌ی امن نظریه‌پردازی.

تحصیل در رشته‌ی فلسفه و جامعه‌شناسی: شوقی در دل اجبار

در یکی از زمستان‌های نسبتاً سرد کابل، در اتاقی کوچک و محقّر مخصوص محصلان، منتظر شنیدن نتایج کانکور سال ۲۰۱۱ بودم. وقتی اعلام شد، دیدم که با کسب ۲۹۸.۳ نمره، در پنجمین انتخابم رشته‌ی فلسفه و جامعه‌شناسی دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه کابل، قبول شده‌ام.

این خبر برایم هم‌زمان حامل دو احساس متضاد بود: ترس و هیجان: ترس از آن‌که این رشته، برخلاف دیگر رشته‌های فنی یا طبی، در بازار کار افغانستان خریداری نداشت، هیجان از آن‌که به لطف چند دانشگاه خصوصی و شماری از دانش‌آموختگان بازگشته از ایران، این رشته تا حدودی در کابل شناخته شده و مورد توجه قرار گرفته بود.

از سویی دیگر، این قبولی برایم آخرین فرصت محسوب می‌شد. پیش‌تر، در یک امتحان کانکور بی‌نتیجه مانده بودم و سال بعدش، در رشته‌ی پیداگوژی دانشکده‌ی روان‌شناسی دانشگاه کابل پذیرفته شدم. اما پس از گذراندن تنها نیم‌سمستر، به دلیل انتظارات بالایی که از خود و آینده‌ام داشتم، آن را ترک کردم تا سال بعد، آخرین شانس خود را برای رشته‌ای دارای آینده‌ی شغلی بهتر امتحان کنم. در آن زمان، هر فرد تنها سه بار اجازه‌ی شرکت در امتحان کانکور را داشت، و این بار، آخرین برگ از بخت من بود.

با شنیدن خبر قبولی، وسایلم را جمع کردم و حساب کارم را با آموزشگاهی که در آن به تدریس کمپیوتر مشغول بودم، تصفیه کردم. با دلی خوش و سبک‌بال، به ‌سوی زادگاهم در ولایت غزنی، ولسوالی جغتو، منطقه‌ی سراب حرکت کردم تا آغاز سال نو را در کنار خانواده و دوستانم جشن بگیرم.

پیش از آن‌که به خانه برسم، خبر کامیاب‌شدن من و چند تن دیگر از جوانان منطقه، چه پسر و چه دختر، در بین مردم پیچیده بود. همه درباره‌ی ما و رشته‌هایی که در آن پذیرفته شده بودیم، قضاوت می‌کردند. زمانی که به خانه رسیدم، مادرم در‌حالی‌که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود، مرا در آغوش گرفت و گفت: «شکر که در پوهنتون کابل کامیاب شدی و سر ما را در بین مردم بلند کردی».

پس از پایان تعطیلات نوروزی، دوباره به کابل بازگشتم تا مراحل ثبت‌نام و روند اداری را طی کنم و رسماً وارد فضای درسی شوم. دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه کابل در بخشی از یک ساختمان نوساز قرار داشت که با کمک کشور پاکستان احداث شده بود و با دانشکده‌ی هنرهای زیبا در یک ساختمان مشترک قرار داشت.

در آن زمان، دانشکده‌ی علوم اجتماعی دارای چهار دیپارتمنت بود: دیپارتمنت بشرشناسی و باستان‌شناسی، دیپارتمنت فلسفه و جامعه‌شناسی، دیپارتمنت تاریخ عمومی و دیپارتمنت تاریخ معاصر. رشته‌ی فلسفه و جامعه‌شناسی در طبقه‌ی همکف این ساختمان نو قرار داشت. صنف‌های درسی این رشته ظرفیت بیش از ۱۰۰ محصل را دارا بودند و میز و چوکی‌های نسبتاً نو فضای مناسبی برای آغاز مسیر تحصیل فراهم می‌ساختند.

شایان ذکر است که در میان تمام کادر علمی دو رشته‌ی فلسفه و جامعه‌شناسی، ترکیب قومی و جغرافیایی استادان، خود گویای عمق انحصار و تبعیض بود. از مجموع ۸ استاد در رشته‌ی فلسفه و ۹ استاد در رشته‌ی جامعه‌شناسی، تنها «یک نفر» از آن‌ها متعلق به قومی خارج از دو قوم مشخص-تاجیک و پشتون- بود. آن تک استاد هم سیّد بود و در جریان سه سمستر نخست تحصیل ما، در هند مصروف دوره‌ی دکترا بود. او خود، یکی از قربانیان همین تبعیض‌های پنهان و گاه آشکار بود؛ کسی که با وجود شایستگی‌های علمی، بارها مورد بی‌احترامی و بی‌عدالتی قرار گرفته بود.

سایر استادان، بی‌استثنا، از یک جغرافیای خاص و یک بافت قومی یک‌دست انتخاب‌شده بودند؛ حلقه‌ای بسته که دانشکده را عملاً در انحصار خود گرفته بودند. این انحصار نه‌تنها فضای فکری را تنگ کرده بود، بلکه راه ورود افراد متخصص از اقوام دیگر، به‌ویژه «هزاره‌ها» را کاملاً بسته بود. رقابت‌های علمی جای خود را به صف‌بندی‌های قومی داده بود و سیستم استخدام و ارتقای علمی، نه بر پایه‌ی شایسته‌سالاری، بلکه بر اساس روابط و وابستگی‌های هویتی مدیریت می‌شد. این واقعیت تلخ، نه در آمار رسمی بازتاب داشت و نه در سخنرانی‌های روشنفکرانه‌ی اساتید نمایان بود؛ اما در لایه‌های زیرین رفتار، انتخاب‌ها و تصمیم‌گیری‌ها، حضورش سنگین و غیرقابل انکار بود.

اولین روز درسی؛ آغاز مواجهه با واقعیت

اولین روز حضور در دانشگاه با هیجان و دلهره‌ی خاصی همراه بود. همه‌ی دانشجویان تلاش داشتند تا زودتر از وقت تعیین‌شده در صنف حاضر شوند؛ نه فقط برای نشان‌دادن نظم، بلکه بیشتر برای آن‌که بتوانند جایگاهی مناسب- نزدیک به تخته و استاد- را برای خود اختیار کنند، تا صدای استاد را بهتر بشنوند و فضای درس را به‌درستی درک کنند.

در میان ۹۶ محصل این صنف، من و دوستم، که هم‌منطقه‌ای و هم‌اتاقی بودیم، در ردیف میانی صنف نشستیم. با کتابچه و قلم آماده‌ی یادداشت‌برداری بودیم و نیم‌نگاهی نیز به اطراف و چهره‌های ناآشنای هم‌صنفی‌ها می‌انداختیم؛ گویی هر یک به دنبال شکل‌گیری تصویری اولیه از دیگری بود.

در همان لحظات نخست آشنایی، ناگهان دروازه‌ی صنف با شدّتی غیرمنتظره باز شد. مردی با هیبتی نمایشی- چنان‌که گویی از دل یکی از فیلم‌های بالیوودی بیرون آمده باشد- وارد صنف شد. بدون آن‌که سلام کند یا خود را معرفی نماید، یک دور کامل در صنف زد، از میان ردیف‌ها گذشت، سپس روبه‌روی تخته ایستاد و با صدایی بلند گفت: »بیش از ۹۰ درصد این صنف از یک قوم خاص است. وظیفه‌ی من این است که در اولین امتحان، توازن قومی را برقرار کنم». منظور این استاد و دیگر اساتید از قوم خاص، «هزاره‌ها» بود.

این جمله در همان لحظه چون صاعقه‌ای بر فضای صنف فرود آمد. طبق آمار رسمی صنف، تنها سه دختر پشتون، هشت تن تاجیک، و پنج نفر از اقوام سید، قزلباش و بیات حضور داشتند؛ و مابقی، اکثریتی از قوم هزاره بودند. شاید این نگاه قومی نسبت به رشته‌ای همچون فلسفه و جامعه‌شناسی عجیب به‌نظر برسد، اما واقعیت این بود که چنین فضاهایی، حتی در بطن علوم اجتماعی، از این قضاوت‌ها در امان نبودند و تا پایان نیز چنین باقی ماندند.

استاد، پس از بیان آن جمله‌ی جنجالی، به تهدید و تحقیر شاگردان پرداخت و شروع به بزرگ‌نمایی از خود کرد: از تعلق قومی و جغرافیایی‌اش گفت، از ارتباطات سیاسی با افراد بلندپایه‌ی حکومت، از این‌که اساتید و رئیس دانشکده از او هراس دارند، از این‌که چگونه محصلان را در همان سمیستر اول ناکام یا «دراپ» می‌کند، از این‌که جوان‌ترین پوهاند کشور در رشته‌ی فلسفه است، و این‌که بیش از ۲۵۰ جلد کتاب و مقاله نوشته و از چهره‌های محبوب رسانه‌ای و استاد چندین دانشگاه خصوصی است.

پس از این سخنان مبالغه‌آمیز، دوباره در میان محصلان گشت زد و از یکی از دانشجویان پرسید که از کجا آمده و متعلق به کدام قوم است. وقتی آن دانشجو پاسخ داد که اهل شمالی و از قوم تاجیک است، استاد با لبخند تمسخرآمیزی گفت: «این نماینده‌ی صنف شما است. همه باید از او اطاعت کنید».

هوای صنف سنگین شد. نفس‌ها در سینه‌ها حبس شده بود و کسی جرأت پرسش یا اعتراض نداشت. پس از حدود دو ساعت سخنرانی همراه با تهدید و تمجید از خود، استاد اعلام کرد که قرار است مضمون «مبادی فلسفه» را تدریس کند و همه باید کتابی را که به‌قول خودش تألیف کرده بود، خریداری نمایند. کتابی که بعدها همه دریافتند نسخه‌ای کپی‌شده از یکی از آثار نویسندگان ایرانی است، با جلدی تغییریافته و نام استاد به جای نویسنده.

پس از خروج استاد و اندکی وقفه، رئیس دانشکده وارد صنف شد. چهره‌ای آرام داشت، با نگاهی فروافتاده و صدایی آهسته و محتاط. پس از معرفی و شرح تحصیلات خود، درباره‌ی تلاش‌هایش برای ایجاد و توسعه‌ی دانشکده‌ی علوم اجتماعی سخن گفت و افزود که در این سمیستر، مضمون «مبادی تاریخ» را تدریس خواهد کرد. برای تدریس این مضمون، چپتر ۲۸ صفحه‌ای به ما معرفی کرد که به‌گفته‌ی خودش، بیش از ده سال همان را بدون تغییر تدریس کرده بود. اما این چپتر، پر بود از ایرادات تایپی، املایی و حتی مفهومی؛ تا آن‌جا که فهم محتوای آن برای بسیاری از محصلان به دشواری میسر می‌شد.

همچنان، رییس دانشکده شبکه‌ای از افراد گماشته‌شده میان محصلان و استادان ایجاد کرده بود تا آنچه در صنف یا خارج از آن درباره‌اش صحبت می‌شد، به گوش او برسد. مسئله‌ای که تقریباً همه از آن آگاه بودند و به همین دلیل، بسیاری ناگزیر به خودسانسوری شده بودند.

روز دوم و روزهای پس از آن: تداوم تبعیض، آشفتگی و ناکارآمدی

روز دوم، اندکی منظم‌تر از روز اول آغاز شد. روز پیش، برنامه درسی میان محصلان توزیع شده بود و قرار بود اساتید بر اساس تقسیم اوقات وارد صنف شوند. در ساعت نخست، استادی وارد صنف شد که قرار بود مضمون «روش تحقیق» را تدریس کند. بدون مقدمه، بدون معرفی خود یا توضیح درباره‌ی پلان درسی‌اش، بلافاصله شروع کرد به تعریف از وابستگی خانوادگی‌اش: گفت خواهرزاده‌ی یکی از چهره‌های بانفوذ جهادی است و چگونه در جنگ‌های داخلی نقش مؤثری در سرکوب اقوام و پیروان مذاهب خاص «هزاره‌ها» ایفا کرده است. سپس، با لحنی تحکم‌آمیز ادامه داد که محصل باید بی‌چون و چرا به استاد احترام بگذارد و هیچ‌کس در جریان صنف اجازه ندارد حتی صورت خود را به سمت کلکین (پنجره)  بچرخاند.

دو محصل که در همان لحظه از کلکین به بیرون نگاه کرده بودند، با دشنام‌های رکیک و تهدید‌آمیز مواجه شدند. پس از این نمایش تحقیرآمیز، استاد بدون هیچ محتوای درسی، صنف را ترک کرد. به یاد دارم که محتوای درسی‌ای که آن استاد در طول یک سمستر تحت عنوان «روش تحقیق» ارائه کرد، به‌راحتی می‌توانست در یک ساعت تدریس خلاصه شود.

استاد دیگری که تدریس «مبادی جامعه‌شناسی» را بر عهده داشت، ریاست دیپارتمنت فلسفه و جامعه‌شناسی را نیز بر عهده داشت. او فردی با معلولیت فیزیکی بود که به‌سختی قادر به صحبت‌کردن بود و صدایش به زحمت به گوش دانشجویان در انتهای صنف می‌رسید. بیشترین زمان تدریسش صرف بیان اختلافات و رقابت‌های منفی میان استادان رشته‌های فلسفه و جامعه‌شناسی می‌شد. وی با صراحت می‌گفت که به‌سختی از خانه تا دانشگاه می‌آید- چیزی که ما نیز هر روز شاهدش بودیم- اما حضورش را تنها راه حفظ رشته‌ی جامعه‌شناسی در برابر رقابت‌های ناسالم برخی افراد مغرض می‌دانست. او در تمام طول یک سمستر، حتی یک‌بار نیز مارکر به دست نگرفت تا چیزی بر تخته بنویسد یا سخنش را طوری بیان کند که همه بشنوند. در سمستر سوم بود که خبر درگذشت او رسید؛ اما رقابت‌ها برای تصاحب کرسی ریاست دیپارتمنت، صحنه‌ای تماشایی بود.

استاد مضمون «مبادی علم منطق» خود را تحصیل‌کرده‌ی شوروی سابق معرفی می‌کرد و خودش را از هواداران جدّی مارکس و لنین می‌دانست. او به جای تدریس مضمون منطق، در هر جلسه بخشی از اشعار سعدی را با شور و حرارت بازگو می‌کرد. صنف «مبادی علم منطق» به‌تدریج به صنف تفسیر این شعر سعدی تبدیل شده بود: «تن آدمی شریف است به جان آدمیت». او همواره از برابری سخن می‌گفت و این آموزه را در کلام خود پررنگ می‌کرد. جالب آن‌که وقتی ما در اعتراض به تبعیض‌های سیستماتیک در دانشکده صدای خود را بلند کردیم، او یکی از نخستین کسانی بود که می‌خواست اعتراض ما را سرکوب کند. افزون بر این، او به‌عنوان یک همراه وفادار، رئیس دانشکده را در تمامی رفتارهایش حمایت کرده و بدون بررسی دلایل منطقی، سخنان او را کورکورانه می پذیرفت.

اما تدریس مضمون زبان انگلیسی، خود حکایتی دیگر داشت. استادی که از دانشکده‌ی زبان و ادبیات انگلیسی به دیپارتمنت اعزام شده بود، فردی مسن و نامتعارف بود. بیشتر وقت صنف‌اش صرف گفتن شعرهای عاشقانه خطاب به دختران صنف می‌شد تا تدریس واقعی زبان. برای کامیابی و عبور محصلان از این مضمون، از بسیاری کسانی که تسلط ابتدایی به انگلیسی نداشتند، امضا روی کاغذ سفید در بدل نمره می‌گرفت تا جایگاه شغلی‌اش برای سمسترهای آینده محفوظ بماند.

جدا از این مضامین، آن‌چه از ابتدا تا پایان تحصیل، کابوس شبانه‌ی محصلان بود، مضمونی بود به‌ نام «ثقافت اسلامی». فراتر از محتوای درسی، حضور استادانی از دانشکده‌ی شرعیات که برای تدریس این مضمون گماشته شده بودند، با نگاهی رسالت‌گونه همراه بود. به‌گفته‌ی خودشان، مأمور بودند تا محصلان فلسفه و جامعه‌شناسی را به «راه راست» هدایت کنند. اما آن‌چه عملاً اتفاق می‌افتاد، تحمیل روایتی تنگ‌نظرانه و تندروانه از دین بود که در کنار رفتارهای سخت‌گیرانه، باعث شد این مضمون به یکی از منفورترین دروس تبدیل شود. گرفتن نمره‌ی قبولی در این درس، برای اکثر محصلان چیزی شبیه عبور از شعله‌های امتحان الهی شده بود.

امتحان سمستر اول و «توازن قومی»: یک تراژدی خاموش

با گذشت چند ماه از آغاز نخستین سمستر، نشانه‌های فرسودگی و دلسردی در چهره‌ی بسیاری از محصلان هویدا شد. برخی، در میانه‌ی راه، عطای این رشته را به لقایش بخشیدند و در جست‌وجوی فرصتی دیگر، مسیر دانشگاه را رها کردند. غیرحاضری‌های پیاپی، سکوت‌های سنگین و زمزمه‌های ناخرسندی در گوشه و کنار صنف جریان داشت، اما فضای سرکوب و ترس چنان سنگین بود که هیچ‌کس جرات کوچک‌ترین واکنشی را نداشت.

با آغاز امتحانات سمستر اول، چهره‌ی واقعی آن‌چه از آغاز در پس ظاهر آکادمیک پنهان مانده بود، آرام‌آرام آشکار شد. در محافل غیررسمی اساتید، بحث‌ها نه بر سر محتوای علمی و پیشرفت تحصیلی، بلکه پیرامون این بود که کدام استاد توانسته بیشترین تعداد از محصلانِ وابسته به یک قوم خاص (هزاره) را ناکام کند. این رقابت شرم‌آور، چاقوی نگاه تبعیض‌آمیز را تا مغز استخوان آدمی فرومی‌برد.

به‌خوبی به خاطر دارم، در امتحان «مبادی فلسفه» که یکی از اساتید شاخص این فضای متعصب، آن را تدریس می‌کرد، از میان ۸۷ نفر حاضر در امتحان، تنها ۳۸ نفر نمره‌ی کامیابی گرفتند. مابقی، برای نجات از چنگال ناکامی، خود را برای چانس دوم و سوم آماده می‌کردند. اما دردناک‌تر از آمار بالای ردشدگان، ترکیب قومی آنان بود؛ تقریباً تمامی کسانی که ناکام شده بودند، از یک دسته خاص قومی (هزاره) بودند؛ دسته‌ای که از همان روزهای نخست، در تیررس نگاه‌های خشمگین و خصمانه قرار داشتند.

در میان زمزمه‌های استادان، عباراتی مکرر تکرار می‌شد: «بعد از سمستر اول، توازن قومی در حال برقرارشدن است». توازنی که نه از مسیر عدالت آموزشی و برابری فرصت‌ها، که از رهگذر حذف سیستماتیک، تحقیر روانی، و سرکوب هویتی اعمال می‌شد. چنین رویکردی، آموزش را از مسیر دانایی و روشنگری منحرف و به ابزاری برای بازتولید تبعیض، حذف و تسلط بدل کرده بود.

سال دوم؛ میان روشنایی‌های گذرا و سایه‌های سنگین

در سمستر سوم و چهارم، با چهره‌های تازه‌تری در میان استادان آشنا شدیم؛ چهره‌هایی که، دست‌کم در ظاهر، رنگی از تعصّب نداشتند و تدریس‌شان نسبتاً بر مبنای برنامه و نظم پیش می‌رفت. تدریس مضامینی چون «فلسفه‌ی قرون وسطی»، «ادیان زنده‌ی جهان» و «نظریه‌پردازان و روشنفکران مسلمان»، بیشتر از دیگر موضوعات، مورد توجه و رضایت محصلان بود. اساتیدی که این مضامین را به‌عهده داشتند، نه تنها کمتر از مسیر آموزش منحرف می‌شدند، بلکه در برابر محصلان برخوردی انسانی‌تر و مسئولانه‌تر از خود نشان می‌دادند. صنف‌های درسی آنان، اگر چه ساده، اما فضایی از احترام و تمرکز را تداعی می‌کرد؛ امری که در تجربه‌ی ما، کم‌نظیر بود.

با‌این‌حال، رهایی از سایه‌ی مضامین سنگین و دشوار همچنان ممکن نبود. استاد زبان انگلیسی همان چهره‌ی آشنای سمسترهای پیشین بود؛ کسی که به جای تدریس زبان، همواره به تمجیدهای آزاردهنده از دختران صنف مشغول بود. اما از آن تأسف‌بارتر، استاد جدید «ثقافت اسلامی» بود؛ چهره‌ای که از ملاامامان مسجد «کویت‌الخیـر» مقابل خوابگاه پسرانه بود و در میان محصلان، به تبلیغ افراطیت شهرت داشت. سخنانش از مفاهیمی چون «جهاد علیه نظام»، «خلافت اسلامی»، و حتی نام گروهای افراطی دیگر، که در آن زمان برای بسیاری ناآشنا بود، سرشار بود. او نه تنها آموزش را به ابزار ایدئولوژیک بدل کرده بود، بلکه رهبری چندین مظاهره‌ی سیاسی علیه حکومت و نیروهای خارجی را نیز به‌عهده داشت؛ محصلان، بی‌خبر از عمق ماجرا، ابزار این بازی خطرناک بودند.

در این میان، استادی که مسئول تدریس «مفاهیم فلسفی» بود، در ظاهر خود را فردی باسواد و بی‌تعصب معرفی می‌کرد؛ کسی که به‌زعم خودش، در افغانستان هم‌پای علمی ندارد. اما پشت این ظاهر آکادمیک خود‌تعریف‌شده، چهره‌ای زخم‌خورده از تعصب، تحقیر و خودبرتربینی نهفته بود. او بی‌اغراق، در اعمال تبعیض و بی‌احترامی، گوی سبقت را از تمامی اساتید ربوده بود. در لیست مطالبه‌گری دانشجویان، او یکی از دو چهره‌ی بود که خواستار اصلاح، برکناری یا حداقل جابه‌جایی‌اش بودیم.

اما آن‌چه زخم را عمیق‌تر می‌کرد، نه فقط باقی‌ماندن او در دانشکده، بلکه ارتقای او به جایگاه‌های بالاتر در دانشگاه و سپس در وزارت تحصیلات عالی بود. این مسئله، سوالی تلخ و بنیادی را پیش‌روی ما قرار داد: اگر همه‌ی آن اعتراض‌ها، اعتصاب‌ها و افشاگری‌ها نتوانستند حتی باعث اصلاح یک استاد متخلف شوند، پس چه چیزی در این نظام آموزشی واقعاً قابل اصلاح است؟ این همان جایی‌ست که نشان می‌دهد واژه‌ی «تبعیض سیستماتیک» دیگر یک شعار نیست، بلکه حقیقتی تلخ در بطن ساختارهای تحصیلات عالی افغانستان است.

پایان سمستر پنجم و آغاز شعله‌های اعتراض

تا پایان سمستر پنجم، در دیپارتمنت فلسفه و جامعه‌شناسی، تحقیر و توهین محصلان هزاره تبار چنان عادی شده بود که دیگر نه تعجب‌برانگیز بود، نه پنهانی. استادان، با خیال راحت، محصلان را نه‌تنها با الفاظ زشت و تمسخرآمیز می‌نواختند، بلکه گاه بی‌هیچ تردیدی به خشونت فیزیکی نیز متوسل می‌شدند. فضای صنف، به جای آن‌که محل آموزش و اندیشه باشد، به میدان ستم، تبعیض و تهدید بدل شده بود.

تصمیم‌گیری درباره‌ی نمره‌ها گاه براساس ظاهر، نام و نام پدر محصلین انجام می‌شد، نه بر پایه‌ی دانش و تلاش. در مقابل، پول و رابطه می‌توانست همان نمره‌ای را که دیگران با زحمت به دست نمی‌آوردند، در ازای کار کوچک یا مبلغی مشخص در اختیار دیگران قرار دهد. آنچه تلخ‌تر بود، نقش مدیریت تدریسی در واسطه‌گری این فساد بود. خودم شاهد دو صحنه فراموش‌نشدنی بودم: یکی، در جریان امتحان یکی از مضامین، استاد نسخه‌ای را که مربوط به چشم‌درد دخترش بود، به یکی از محصل داد تا آن را از دواخانه تهیه کند. در قبال این لطف، استاد، نمره‌ی قابل قبولی به او داده بود. دوم، محصلی بود که دو بار در مضمون همان استاد ناکام شده بود و اگر در چانس سوم هم موفق نمی‌شد، باید یک سال کامل منتظر می‌ماند. اما با پرداخت ۳۰۰۰ افغانی از طریق مدیریت تدریسی، به‌سادگی نمره‌ی قبولی گرفت.

در کنار این فساد، روند دوسیه‌سازی برای محصلان معترض شدّت گرفته بود. بسیاری از دانشجویان را با بهانه‌های ساختگی، تهدید به تبدیلی اجباری به ولایت‌ها می‌کردند تا صدای‌شان خاموش شود. خود من نیز یکی از آن‌ها بودم. علیه من دوسیه‌ای ساختند و قرار بود پس از دو سمستر محرومیت، به دانشگاه بامیان منتقل شوم. تلاش‌های یکی از هم‌صنفی‌هایم باعث شد این تهدید عملی نشود، اما سایه‌ی آن همیشه بالای سرم بود.

رئیس دانشکده‌ی علوم اجتماعی، در این میان نقش کلیدی داشت؛ نه‌تنها در سازماندهی فشارها، بلکه در اجرای مستقیم آن. چندین‌بار در حضور جمع، به دختران صنف که از قوم خاصی (هزاره) بودند، دشنام‌های رکیک داد و حتی در یک مورد، یکی از آنان را مورد حمله‌ی فیزیکی قرار داد و دستش را شکست. در چنین فضایی، ما شاهد حذف خاموش و تدریجی جمع‌مان بودیم. مثلاً، از ۹۶ نفری که در سمستر اول در صنف ما حضور داشتند، تنها ۵۴ نفر باقی مانده بودند. ۴۲ نفر دیگر، همه هم هزاره، یا تحقیر و توهین‌ها را تاب نیاوردند و راه دیگری پیش گرفتند، یا در دام ناکامی‌های پی‌درپی افتادند.

آنچه در هوا جاری بود، تنها تبعیض نبود؛ بلکه تحقیر سیستماتیک، پاک‌سازی خاموش، و تهدید دائمی بود. دیگر کارت به استخوان رسیده بود. همه‌ی ما، در برابر دو راهی ایستاده بودیم: یا خاموش بمانیم تا نوبت ما هم برسد، یا برخیزیم، حتی اگر بهای آن سنگین‌تر از توان‌مان باشد. این‌گونه بود که جلسات مخفیانه‌ی ما در گوشه‌وکنار دانشگاه شکل گرفت. ما، محصلان صنوف مختلف، برای نخستین‌بار احساس کردیم که چاره‌ای جز اعتراض نمانده. تصمیم گرفته شد و زمانش رسیده بود که صدای‌مان را بلند کنیم.

آغاز اعتراض و نادیده‌گرفته‌شدن خواست‌ها

پس از پایان سمستر پنجم، تصمیم گرفتم تعطیلات تابستان را در کنار خانواده‌ام در منطقه‌ی سراب سپری کنم. برخلاف تعطیلات زمستان که اغلب برای تدریس زبان انگلیسی و برنامه‌های کمپیوتر به مرکز ولایت بامیان می‌رفتم، این بار می‌خواستم عمداً از فضای دانشگاه فاصله بگیرم؛ از خفقان، از فشار، از آن همه رنج نادیده‌گرفته‌شده. سعی کردم با کسی تماس نگیرم، اخبار دانشگاه را دنبال نکنم، فقط کنار فامیل باشم و کمی نفس بکشم.

به همین دلیل، با یک هفته تأخیر، وارد کابل شدم و مستقیماً به دانشگاه رفتم. وقتی پیش دروازه دیپارتمنت رسیدم، چیزی در فضا متفاوت بود. چهره‌های جدی‌تر از همیشه، جمع‌های کوچک‌ در اطراف محوطه، حلقه‌هایی از محصلان که پچ‌پچ‌کنان، گویا درباره‌ی موضوعی جدّی و فوری صحبت می‌کردند. هنوز گیج و ناآگاه از وضعیت بودم که یکی از محصلان صنف بالاتر، با چهره‌ای خسته اما مصمم، به طرفم آمد. در دستش ورقه‌ای بود: «دادخواست». به محض دیدنم، با احترام خواست که آن را بخوانم و در صورت موافقت، امضا کنم. ورق را گرفتم و با کنجکاوی نگاه کردم. شروع دادخواست این جمله بود: «پوهنځی علوم اجتماعی پوهنتون کابل، به‌عنوان یک نهاد تحصیلی، حکایت از یک درد عمیق دارد…».

ادامه‌ی متن، با زبانی ملایم اما محکم نوشته شده بود. خواسته‌ها مشخص و روشن بودند: برکناری رئیس دانشکده، تبدیلی یکی از استادان شناخته‌شده به‌خاطر رفتار توهین‌آمیز و تبعیض‌آمیز، ممنوعیت هرگونه تحقیر و توهین به محصلان، اصلاح ساختار این نهاد، و شفاف‌سازی روندهای تصمیم‌گیری. دادخواست را امضا کردم؛ نه فقط از روی احساسات، بلکه از ته دل، با تمام باور.

وقتی دادخواست به ریاست دانشکده و ریاست دانشگاه ارسال شد، نه‌تنها جوابی درخور دریافت نکردیم، بلکه تهدیدها بیشتر شد. آنها نه‌تنها سکوت کردند، بلکه سعی کردند صدای ما را هم خفه کنند. از‌این‌رو، اعتراض وارد فاز دوم شد: تحریم صنف‌های استاد مورد نظر و عدم حضور در صنف‌های رئیس دانشکده. پاسخ‌شان؟ خشم، تهدید، و برخوردهای تنبیهی؛ ما اما کوتاه نیامدیم. حضورنیافتن ما در صنف‌ها، هرچند در ابتدا دست‌کم گرفته شد، اما با گذشت روزها، فضا را به سمت بی‌ثباتی کامل کشاند. بی‌نظمی جلوی دروازه‌ی دیپارتمنت، صنف‌های نیمه‌خالی، بحث و همهمه‌ها… همه نشان می‌داد که اعتراض دیگر قابل نادیده‌گرفتن نیست. در نهایت، پس از حدود یک هفته از آغاز تحریم‌ها، یکی از معاونان ریاست دانشگاه حاضر شد با ما جلسه‌ای داشته باشد. اما این جلسه، به‌جای شنیدن، به تهدید گذشت. معاون دانشگاه به جای حل مشکل، با زبان زور و توهین صحبت کرد و احساسات همه‌ی ما را جریحه‌دارتر ساخت. از آن لحظه، دیگر راهی نمانده بود. باید گام بعدی برداشته می‌شد: اعتراض و اعتصاب نامحدود غذایی، آن هم در برابر پارلمان.

آغاز اعتصاب غذایی نامحدود

اعتصاب غذایی در صبح زود روز ۳۰ ثور ۱۳۹۲ آغاز شد. هوا به‌شدّت گرم بود و نیروهای امنیتی بهانه‌ی تهدیدات امنیتی را دستاویز قرار دادند تا مانع از برپاشدن خیمه‌ها شوند. ما مجبور بودیم زیر آفتاب مستقیم، روی زمین داغ و بدون سایه‌بان بنشینیم. در روز نخست، حدود ۶۵ نفر به‌طور رسمی اعلام کردند که وارد اعتصاب غذایی نامحدود شده‌اند. من خودم در روز اول در میان اعتصاب‌کننده‌ها نبودم؛ احساس می‌کردم می‌توانم در بخش‌های دیگر مؤثرتر باشم، در هماهنگی، رساندن پیام اعتراض به رسانه‌ها، کمک به اعتصاب‌کنندگان، و پاسخ به پرسش‌های مردم.

روز اول با سکوت کامل رسانه‌ای سپری شد. هیچ رسانه‌ای، حتی رسانه‌هایی که شعار حمایت از آزادی بیان می‌دادند، خبری از اعتصاب منتشر نکردند. گویی نوعی توافق پنهانی برای نادیده‌گرفتن ما وجود داشت. اما این سکوت دوام نیافت.

در روز دوم، جمع ما بزرگ‌تر شد. حدود ۱۰ نفر دیگر به اعتصاب‌کنندگان پیوستند و نخستین خبرنگارانی که جرأت کرده بودند خود را به ما برسانند، آمدند؛ محتاط، با ترس، اما حاضر. چند تن از فعالین مدنی نیز از اعتصاب بازدید کردند و وعده دادند صدای ما را بلندتر به گوش‌ها برسانند.

روز سوم، من و جمعی دیگر از هم‌صنفی‌ها تصمیم گرفتیم که به صف اعتصاب‌کنندگان بپیوندیم. با این‌که بدنم آمادگی جسمی نداشت، قلبم بیشتر از همیشه آماده بود. از آن روز به بعد، چهره‌ی اعتصاب تغییر کرد. رسانه‌ها، چه داخلی و چه بین‌المللی، آرام‌آرام شروع کردند به پوشش خبری اعتصاب. خبرنگاران، تصویربردارها، گزارش‌گران، حتی تیم‌های کوچک رسانه‌ای دانشجویی یکی‌یکی سر رسیدند. صدایمان حالا فقط میان دیوارهای پوهنتون کابل یا خیابان پارلمان محصور نبود. از طریق فیسبوک، توییتر و گزارش‌های ویژه، صداهای ما فراتر از مرزها شنیده می‌شد.

هر روز، تعداد اعتصاب‌کنندگان بیشتر می‌شد و همزمان، فشارها نیز. تهدیدها مستقیم‌تر شده بود. در همان حال، حلقه حمایت هم گسترده‌تر شد. محصلانی از سایر دانشکده‌ها، دانشگاه‌های دیگر، و حتی شهرهای دیگر، به ما پیوستند، اگر نه در جسم، اما در صدا، در پیام، در روح. برای نخستین بار، حس کردیم که تنها نیستیم.

روزهای بعدی و پایان اعتصاب

در روزهای بعدی، وقتی حتی توان ایستادن را نداشتیم و حوصله‌ی صحبت با کسی در ما نمانده بود، فقط گاهی میان خودمان حرف می‌زدیم؛ از امیدهایی که داشتیم و ناامیدی‌هایی که با هر طلوع بیشتر از قبل سر بر می‌آوردند. روزها شب می‌شد و شب‌ها بی‌آنکه بفهمیم، دوباره روز می‌شد. وضعیت جسمی اعتصاب‌کنندگان وخیم‌تر و روحیه‌ی بازدیدکنندگان شکننده‌تر می‌شد. در آن روزهای داغ و بی‌رحم، چیزی که ما را سرپا نگه می‌داشت، فقط باور به عدالت بود؛ حتی اگر به قیمت جانمان تمام شود.

در اوج ناامیدی، زمانی که همه تصمیم نهایی خود را گرفته بودند، فشار رسانه‌ها، حمایت‌های مردمی، و صدای بلند دانشجویانی که در سرتاسر کشور با ما همصدا شده بودند، بالاخره مقامات را وادار کرد که واکنش نشان دهند. چند تن از مقامات بلندپایه‌ی دولتی، از جمله مشاور ارشد ریاست جمهوری و وزیر تحصیلات عالی، در محل اعتصاب حضور یافتند و در برابر دوربین‌ها، وعده دادند که تمامی خواسته‌های ما به‌طور جدّی بررسی و به اجرا در خواهد آمد.

دل‌خوش از این وعده‌ها، آن شب اشک شادی در چشم‌های‌مان حلقه زده بود. با دستان لرزان، نان و آب را پس از روزها به دهان بردیم و پایان رسمیِ اعتصاب غذایی را اعلام کردیم. یک پایان تلخ و شیرین؛ تلخ به‌خاطر دردهایی که هنوز تمام نشده بود و شیرین به‌خاطر احساسی از پیروزی که هرچند موقتی، واقعی بود.

پس از پایان اعتصاب غذایی و نزدیک به سه ماه اعتراض، صنف‌ها دوباره از سر گرفته شد. برخی از اعتصاب‌کنندگان دیرتر، بعد از تداوی و بهبودی نسبی برگشتند. به شمول خودم، اکثر ما با عوارض جانبی فیزیکی و روانی ناشی از آن اعتصاب طولانی‌مدت روبه‌رو شدیم. بعضی‌ها هیچ‌گاه به وضعیت پیشین‌شان بازنگشتند.

ظاهر امور آرام به نظر می‌رسید. محصلین متحدتر شده بودند و فضای صنفی آرام‌تر بود. استادانی که در گذشته متهم به رفتارهای تبعیض‌آمیز و خشونت‌آمیز بودند، اکنون محتاطانه‌تر رفتار می‌کردند. اما این رفتار محتاطانه، تنها تا زمان فراغت ما دوام آورد، دو سمستر باقی‌مانده را در این فضای شکننده اما نسبتاً قابل‌تحمل سپری کردیم و فارغ شدیم.

اما این آرامش کوتاه بود. بعد از فراغت ما، اوضاع به‌تدریج به وضعیت قبلی برگشت. برخی از معترضین، به‌ویژه آنهایی که صدای بلندتری داشتند، هدف تهدیدهای مستقیم و غیرمستقیم قرار گرفتند. یکی از متعرضین به‌طور اجباری به دانشگاه بامیان تبدیل شد و دیگران نیز یا با سکوت و انزوا مواجه شدند یا به اشکال مختلف از فضای آکادمیک و کاری کنار گذاشته شدند.

از آن وعده‌ها، که با آن‌همه اشک و امید باورشان کرده بودیم، فقط چند خط روی کاغذ باقی ماند. بدتر از همه این‌که، افرادی که عامل اصلی تمام آن دردها بودند، نه‌تنها برکنار نشدند، بلکه ارتقا گرفتند و بیشتر از قبل مورد حمایت مقام‌های ارشد قرار گرفتند. این بود سهم ما از عدالت در دانشگاهی که باید خانه‌ی خرد و آزادگی می‌بود.

سخن آخر: روایت ما؛ زخمی که ماند

آنچه در این متن روایت شد، تنها شرح چند سمستر تحصیلی یا اعتراض چند محصل نبود؛ بلکه بازتابی است از یک بحران ساختاری، دردی عمیق، و حقیقتی تلخ که در تاروپود نهادهای آموزشی افغانستان، به‌ویژه در دیپارتمنت فلسفه و جامعه‌شناسی دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه کابل ریشه دوانده است. در این دیپارتمنت، آموزش نه فضایی برای اندیشیدن، بلکه ابزاری برای تحقیر بود؛ نه عرصه‌ای برای پرسشگری، بلکه محلی برای بازتولید تبعیض. آن‌چه ما دیدیم، فقط رفتار فردی چند استاد نبود، بلکه تجسم زنده‌ی یک سیستم فاسد، متعصب و غیردموکراتیک بود که هویت قومی را معیار ارزش‌گذاری می‌دانست، نه استعداد، تلاش یا انسانیت.

در این میان، محصلان هزاره‌، نه‌فقط از سوی برخی استادان، بلکه از سوی ساختار دانشکده، سیستم تدریسی، و حتی اداره‌ی دانشگاه هدف تهدید، دوسیه‌سازی، پاکسازی خاموش و خشونت روانی و فیزیکی قرار گرفتند. سکوت‌های بسیاری این تبعیض را ممکن ساخت. کسانی که باید مدافع عدالت می‌بودند، یا ناظر بی‌طرف بودند یا هم‌دست فعال. اعتصاب ما، فریادی بود علیه همین بی‌عدالتی. ما خواستیم دانشگاه را به ماهیت اصلی‌اش بازگردانیم: فضایی برای آزادگی، خرد، برابری. اما آن‌چه در عمل رخ داد، یک عقب‌نشینی موقتی نظام بود، و نه تغییر بنیادین آن. اکنون که سال‌ها از آن روزها گذشته، بسیاری از ما هنوز با پیامدهای آن روزها زندگی می‌کنیم: با خاطراتی که زخم‌اند، با بدن‌هایی که هنوز از گرسنگی آن اعتصاب می‌لرزند، و با سوال‌هایی که بی‌پاسخ مانده‌اند. اما مهم‌تر از همه، این است که ما سکوت نکردیم. ما روایت‌مان را نوشتیم، شاهد بودیم و شهادت دادیم. نظام تغییر کرد، بدتر از آن جایش را گرفت، اما روایت اعتراض و تن‌ندادن به جهل و تعصّب و تبعیض، نیز ماندگار است و هم‌چون جرعه‌ای در بطن قطحی برابری و عدالت و آزادی، شاید روزی با جرعه‌های دیگری یکجا شود و بنیان بی‌خردی، تعصّب، تحقیر و سرکوب و جهل و نادانی را بَرکَند.

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید