بلادرنگ پس از فروپاشی نظام سیاسی در افغانستان و سلطهی بیشائبه اما کورِ هژمونیِ نژادی در هیئت جدید و متفاوت، دانشگاه بهعنوان برجستهترین نهاد و اساسیترین کانون فرهنگی و معرفتی، دستخوش تحولات غمانگیز و ویرانگر گردید؛ تحوّلی که بدان معنا بود که دانشگاهها میتوانند هم میقاتِ کانونی برای بازتولید و بازتعریف سوژهی معرفتی و انتقادی باشند و هم ابزاری برای سلطهی ایدئولوژیک، هم میتوانند وسیلهای برای تثبیت و تحکیم سلطه یا نظم موجود باشند و هم بنیادی برای بهچالشکشیدن سلطه، هم طریقتی برای بازتولید دانش و معرفت و رهسپارکردن انسان به تفکّر، و هم نهادی برای بهبردگیکشیدن انسان. در جنب سیاست، وجود دانشگاه و آموزش عالیِ دارای هویت مستقلّ آکادمیک، میتواند بر نحوهی فرمانروایی و عقلانیّت سیاسی و اجتماعی، تأثیر فراوان داشته باشد. ولی وقتی این فقدان شکل بگیرد، اوضاع و احوال فرهنگی، سیاسی و اجتماعی سیر قهقرایی پیش خواهد گرفت. بدینسان، وضعیت کنونی دانشگاههای افغانستان را میباید در بستر این فقدان و بهمثابهی قسمی دیالکتیک یا دقیقتر، رابطهی پرابلماتیک میان سرکوب ایدئولوژیک و انحلال سوژهی آکادمیک فهم و تحلیل کرد.
بدون شکّ، این تحوّلات در امتدادِ منطقیِ ظهور گروه طالبان و انتقالِ ایدئولوژی بنیادگرایی در جایگاه تصمیمگیری و تغییر مناسبات عمومی پدیدار گردید. باری، این دگردیسی، نیازمند خوانش عینی است. بدین مناسبت، در ادامه گزارشاتی از این تحوّلات را خواهیم آورد و به فهم و تحلیل اسباب، دلایل، معنا و پیامدهای آن خواهیم پرداخت. قرار نیست این نوشتار، تأمل نظری بر ایدهی دانشگاه و تاریخِ فرازوفرودهای آن تاکنون باشد، صرفاً گزارش و تحلیلی است از وضعیت دانشگاهها در دوران کنونیِ طالبان؛ اما در مقام تذکار و تنبیهی برای تأمل و دعوت به عبرت.
دشواریِ تحصیل در وضعیت بیمعنا و کشوری بیآینده
تغییرِ همدستانهی رژیم، دگرگونیهای فراوان زنجیرهای را در عرصههای گوناگون پدید آورد. اما در قلمرو دانشگاه، یکی از اولین پیامدهای تغییر رژیم، افول کمّی و کیفی و لذا کاهش چشمگیر دانشجویان و اساتید دانشگاههای سراسر کشور بود. گزارشهای فراوانی از وضعیت اسفبار آموزش عالی، اُفت تحصیلی و انحطاط و بیمحتواشدن دانشگاهها در همه جای کشور در پی تصمیمات امارت اسلامی طالبان حکایت دارد؛ اما این پیامدها برای برخی دانشگاهها مانند دانشگاه ابنسینا و بامیان بسی دشوار رخ داده است.
منابع آگاه از وضعیت دانشگاه ابنسینا، از زوال شدید کیفیت آموزش و بیانگیزگی دانشجویان سخن میکنند. طبق این گزارشات: «با توجّه به کیفیت آموزشِ دانشجویان و داوطلبان تحصیل، معمولاً دانشگاهها نسبت به کیفیت آموزش سختگیری کمتری دارند و محصلان نیز انگیزه، سختکوشی و تلاش کمتری از خود نشان میدهند. از سوی دیگر، اکثر محصلان به خاطر اینکه واجد شرایط نیستند، فاقد تحصیلات دورهی لیسه هستند، نه آمادگی دارند، نه انگیزه دارند و نه تلاش میکنند. خلاصهی کلام اینکه، صرفاً از باب نیازمندی به اسناد تحصیلی به آموزش رو آوردهاند. اکثریت جوانان هزاره و تاجیک و سایر اقوام غیرپشتون چندان علاقهای به تحصیل ندارند». گزارشها نشان میدهند که دانشگاه ابنسینا شاهد کاهش تعداد دانشجویان از ۱۸۰۰ به ۵۰۰ نفر در سال نخست تغییر نظام سیاسی بوده است. بهگفتهی این منابع، قبل از سقوط رژیم، تعداد استادان کدری حدوداً ۴۰ الی ۵۰ نفر بوده، و فعلاً به ۱۶ استاد رسیده است. همچنین، تعداد استادان مدعو، قبل از سقوط بیشتر از ۱۰۰نفر بوده، اما فعلاً حدوداً به ۶۰ الی ۷۰ استاد رسیده است. همینطور، تعداد دانشجویان قبل از سقوط ۱۸۰۰ در مقطع ماستری و لیسانس بوده و بعد از سقوط حدوداً به ۵۰۰ دانشجو تقلیل یافته است که فعلاً ۸۵۰ دانشجو در در مقاطع لیسانس و ماستری در حال تحصیلاند.
دانشگاه بامیان نیز با تغییرات ساختاری گستردهای مواجه شده است که از آن جمله میتوان به حذف نیروهای آکادمیکِ شایسته و مؤثر و منتقد اشاره کرد. منابع آگاه از وضعیت دانشگاه بامیان میگویند «صدا و اعتراض کارمندان و استادانی که بدون موجب تبدیل و یا منفک میگردند بههیچوجه شنیده نشده و هیچ پاسخگویی در برابر آن وجود ندارد». همچنین، «تجربه، رُتبِ علمی، صلاحیت علمی و کاریِ کارمندان در تعیینات در نظر گرفته نمیشوند». همچنین گزارشات رسیده به جادۀ ابریشم، از افول شدید کیفیت آموزش و بیانگیزگی دانشجویان سخن میگویند: «متاسفانه بعد از سقوط دولت، نه محصلین و نه استادان انگیزهی کافی برای ادامهی تحصیل ندارند. بهخاطریکه تعداد زیادی از محصلین از طریق کانکور با نمرات بسیار پایین به نهادهای تحصیلی پذیرفته میشوند، عملکرد و قابلیتهای تحصیلی در دانشگاه کاملاً در نازلترین سطح آن قرار گرفته است. محصلین در فعالیتهای صنفی، کارهای گروپی و تهیه و ارائه سمینارها و کانفرانسهای علمی سهم اندکی میگیرند و عملکردهای تحصیلیشان روزبهروز بدتر میشود. استادان نیز انگیزهی کافی برای آمادگی درس و بهروزرسانی محتوای درسیشان ندارند. بسیاری از دروس عقیدتی که جدیداً ایجاد شده است یا غیرمرتبطاند یا غیرضروریاند که باعث شده است محصلین و استادان، نگاه جبری به آن مضامین داشته باشند».
دانشگاهها در وضعیت فقر و نابهسامانی است که صرفاً به فکر جذب دانشجوست تا کیفیت آموزش. اما در وضعیتی که آموزش به نقطهی صفر کیفیت رسیده و دانشجویان دغدغهی کافی برای تحصیل ندارد، میباید از علل و عوامل اصلی این انحطاط و زوال پرسش کرد. بدون شکّ سقوط دولت جمهوری، ظهور امارت طالبان و شرایط جدید، اسبابِ اصلیِ این وضعیت به شمار میآیند؛ درعینحال، اما بیانگیزگی دانشجویان میتواند عوامل مختلف و جزئیتری داشته باشد. در این زمینه گزارشها از دانشگاه بامیان حاکی است: «در سطح استادان عدم موجودیت مصونیت وظیفوی، عدم مصونیت اعتبار آکادمیک، عدم توجه به شایستگی و تجربه، عدم آزادی آکادمیک، آیندهی نامعلوم و ناروشن، سرخوردگی از رفتارهای غیرآکادمیک باعث شدهاند که استادان در صدد ترک وظیفه و مهاجرت به کشورهای دیگر باشند. در سطح دانشجویان نیز پایینآمدن سطح کیفی تحصیل، آیندهی ناروشن کاری و حرفوی، موجودیت فضای فشار و رعب و مشکلات اقتصادی خانوادهها باعث شدهاند که ترک تحصیل کنند».
گزارشها نشان میدهند که همین وضعیت در دانشگاه ابنسینا نیز حاکم بوده و بسیاری از اساتید به جهت کسادی بازار کار و اشتغال مهاجرت کردهاند، دانشجویان هم به سبب ناامیدی و ابهام آینده تصمیم به ترک تحصیل و مهاجرت گرفتهاند؛ تنها تعداد اندکی از اساتید بوده که در معرض تهدید قرار داشتهاند و ازاینرو، لاجرم مجبور به مهاجرت شدهاند. طبق گزارشان منابع آگاه، از استادان پیشین دانشگاه ابنسینا، حدوداً نود در صدر استادان کدری، دانشگاه را ترک کردهاند. همچنین ۴۸نفر از اساتید هزارهتبار دانشگاه بامیان، از وظایفشان منفکّ شدند، هرچند این حذف ظاهراً به دلیل قومیتشان نبوده، اما بسیاری از اساتید دانشگاهها تصریح کردهاند که آنها به دلیل شرایط که طالبان پدید آوردند و چون فضای آکادمیک را مانند وضع عمومی به ترس و وحشت افکندند، آنها مجبور به ترک دانشگاه و مهاجرت شدند. بههرروی، آنانی که برای زندگی بهتر مهاجرت کردهاند، احتمالاً در پی زیستن در فضایی آزادتر، به کشورهایی دیگر کوچ کردهاند، آنانی که تهدید جانی و فکری داشتهاند یا چنین چیزی را حسّ کردهاند، بهعنوان سوژههای سرکوبشده یا مرعوب، مجبور به ترک وطن و جایگاه شدند. اما آنهایی که به دلیل فروپاشی بازار کار مهاجرت کردهاند، نشانگر شکست ساختار اقتصادی، زوال استقلال علمی و اعوجاج در رابطهی دانشگاه و نیازهای اجتماعی در افغانستان هستند.
مجلهی علمی- تحقیقیِ دانشگاه کابل، در شماره ۶ سال ۱۴۰۲، بهطور مشخص روی بیانگیزگیِ دانشجویان یک تحقیق میدانی انجام داده است. از ۱۰۳۶ محصّلی که در این تحقیق شرکت کردهاند، ۷۱۰تن گفتهاند که انگیزهای برای تحصیل ندارند و فقط ۳۲۶ نفر گفتهاند انگیزهی کافی برای تحصیل دارند. مجموع عوامل این بیانگیزگی به ۲۹ عامل رسیده که از میان آنها بهترتیب، مشکلات اقتصادی ۵۴٫۴%، نداشتن امید به اشتغال ۴۸٫۹%، کمبود استادان مجرّب ۳۲٫۳%، کمبود امکانات درسی ۲۷٫۵%، نداشتن تصویر روشن از آینده ۲۳٫۵%، تبعیض در جامعه ۱۲٫۱%، کیفیت پایین دروس ۹٫۰%، انگیزه/فکر ترک وطن ۶٫۲%، ضعف علمی استادان ۵٫۹%، مهمترین عوامل شمرده شده است. روش تدریس نامناسب، جوّ حاکم بر دانشگاه، فشارهای روانی، دروس نامرتبط با برنامهی درسی، کمبود فعالیتهای علمی و مهارتی، فقدان آزادی بیان و تبعیض در رفتار اساتید و… عواملی دیگری بیانگیزگی دانشجویان شمرده شده است (نورزاد، اکبری، ابراهیمی، اکسیر، ۱۴۰۲، مجله علمی-تحقیقی علوم اجتماعی پوهنتون کابل: ۲۱۸-۲۲۲). گزارش مذکور براساس تقسیم عوامل بیانگیزگی با منشأ بیرون از دانشگاه و داخلّ دانشگاه، صراحتاً حکایت از فروپاشیِ نظام دانشگاهی دارد. این وضعیت در مجموع نشان میدهد که فقدان آزادی، فقر عمومی و ساختارهای فقیر و فقرآور، فاصلهی مردم و رژیم و ترس و وحشتی ناشی از این فاصله، ریشههای اصلی این وضعیت به شمار میآید.
بدون شکّ، مسئول وضعیت عمومی، رژیمی است که این فضا را خلق کرده و مصمّم است با ترس و وحشت و کنترل شدید جامعه، به حکمروایی ادامه دهد؛ البته بیآنکه ذرّهای پروای مسئولیت و آیندهنگری داشته باشد. هرچند هیچ نظام استبدادیای بهخصوص سلطهگرانی که به پشتوانهی دین و مذهب فرمان میرانند، دیده نشده که شجاعتِ پذیرشِ مسئولیت داشته باشند و در برابر نقدها به خشونت متوسّل نشوند؛ اما این فرار از مسئولیت هرگز بهمعنای سلب مسئولیت از آنان نیستند؛ بلکه بیشتر وقاحت و قباحت کردوکار چنین حاکمان و پلیدیِ امیال آنان را میرسانند. اما این بارِ قبیح اخلاقی و نفسانی، همان فساد ساختاریای است که علّت انتشار فساد در کلیّت پیکر جامعه میشود.
بااینحال، بحران عمومی و بحران یا فروپاشیِ نظام دانشگاهی زیر سلطهی ایدئولوژی، پدیدهای دیگری را نیز به ذهن میآورد: پدیدهای به نام «فرار مغزها». ما با این پدیده در خاورمیانه و کشورهای که تحت سلطهی حکومتهای دینی و بنیادگرا قرار دارند، آشنا هستیم. این پدیده بهطور عام اما مستقیماً جزء پیامدهای سلطهی ایدئولوژیک است و نشان میدهد که نظام سلطه و خودکامگیهای قدرتهای بنیادگرا چه بلایی بر سر مردمانشان و نیز متفکّران و منتقدان وضع عمومی میآورند. اما آنچه در افغانستانِ پس از سقوط رخ داده، تنها مهاجرت و فرار حجمِ عظیمی از اساتید و دانشجویان نیست، بلکه نفی حسّ میهنپرستی و بیداریِ حسّ مهاجرت و آوارگی در عموم مردم در پی انحطاط نظام آموزش، بستن فضای آزاد و ممنوعیت آزادیِ سخن بهطور مطلق است. این آن بحران و اضطرابِ مزمنِ تاریخی-اُنتولوژیکی است که مدام باید به تأمل به زوایای آن بازگشت.
باری، این ماجرا علّت مشخّصتری دارد و آن به رابطهی منطقیِ استبداد و حوزهی عمومی برمیگردد. با ظهور استبداد و خودکامگی، چه دینی و غیردینی، جریان آزادانه و نظم عقلانی امور به تعلیق میافتد، به جای آن نظم استبدادیِ منشأیافته از یک فرد، به جریان میافتد. نظم استبدادی و گروگانگیری جمعی موجب میشود همگان خود را در دام تعلیق افکند و مأیوسانه در انتظار آیندهی مبهم بنشیند؛ این وضعیت عیناً حداقل بهطور موقّت، فضای کاملاً غوطهور در پوچی و بیمعناییست. یکطرف در یأس و پوچی غرق میشود، و جانب دیگر، در کیف یک فاتح و غالب. بدون شکّ، نظم و نظام استبدادی، علّت واقعیِ بیمعنای، پوچی و زوالِ ارزشهای سنّتی است؛ چرا که آزادی را از انسانها میستانَد و بدین شیوه، فضای عمومی را بیمعنا و پوچ سرشار از یأس میسازد. از آنجا که فضای پوچی و بیمعنایی، وضعیتیست فاقد اُفق و آینده؛ لذا نظم استبدادی از این طریق، بهواقع چشمانداز عقلانی و مسیر آیندهی یک ملّت را از نگاه آدمی سلب مینماید و وضعیت را برای مخالفان خود تنگ و تاریک میگرداند، و در نهایت، ساکنان یک سرزمین را در فضایی از ناامیدی، بیمعنایی و استیصال منکوب کرده و به چنگ میاندازد. بنابراین، خروج و فرار از این فضا، نه صرفاً نتیجهی یک تحوّل اجتماعی، بلکه محصول «تکنولوژی استبداد» و پیآیند جبریِ تمامیتخواهی خواهد بود، امری که سوژههای دانشگاهی را نیز از فضای معرفتی با همین منطق طرد و نفی کرده است. دیگر دانشگاهها نه محل تولید علم، پرورش تفکّر انتقادی یا تولّد سوژهای، بلکه ابزاری برای هژمونی فرهنگی، مذهبی یا نژادی و تحمیل گفتمان مسلط میشوند. این دقیقاً همان دگرگونیِ فضای عمومی و سرنوشتی است که رژیم طالبان بر سر مردم افغانستان و اصحاب دانشگاه آورده است. دانشجویان یا اساتیدی که عمدتاً بدون انگیزه و صرفاً برای دریافت مدارک تحصیلی یا امرار معاش در دانشگاه حضور دارند، صرفاً بقای تُهیِ دانشگاه را تأمین مینمایند و فارغ از علایق بنیادین با امر معرفتی و در جهانی کاملاً بیآینده و وضعیت بیمعنا، به سر میبرند؛ پس دشوار است بتوانند حاملان معرفت و فرهنگ باشند. زمانی آدورنو اشاره کرده بود که دانشگاهها به جای پرورش اندیشه، به کارخانههای تولید نیروی کار مطیع تبدیل شدهاند. این اما در جهان غرب مصداق داشت، اما در افغانستان دانشگاه دارد بهسرعت به لانهی ایدئولوژی و دانشگاهیان به بردهی آن مبدّل میشوند.
ایدئولوژی و سرکوب معرفتی
یکی از مهمترین تغییرات پس از سقوط، تحول در ساختارهای محتوایی دانشگاهها و تغییر در نصابهای تعلیمی بدون درک و دانش و صلاحیت کافی برای چنین تغییراتی بوده است. این تغییرات در راستای تغییرِ مسیر دانشگاه از کانون تولید دانش به نهاد ایدئولوژی و پرورش عقاید بنیادگرایی است. وزیر تحصیلات عالی طالبان در ۶ میزان ۱۴۰۲ صراحتاً اعلام نمود که «ما خواهان تربیهی چنان شخصیتهای اسلامی هستیم که برای ارزشهای اسلامی آمادهی هر نوع فداکاری باشند، به ارزشهای اسلامی خود ثابت قدم بوده و تحت تأثیر افکار و ارزشهای بیگانگان قرار نگیرند». واقعاً این زبانْ چه زبانی است؟! این زبان و ادبیات، نه ادبیات و زبانی است که از مراکز آموزش قدیمی برآمده باشد، نه حتی زبانی که در زهدان معارف سنّتی پرورده شده باشد و نه قهراً برخاسته از کانونهای آکادمیک مدرن است، بلکه زبان سنگرها و بیابانهای جهادی و غارهای ایدئولوژیک است که همه با منطقِ خشونتپرور و عملکرد فاجعهبار آن آشنا هستیم. این دقیقاً زبان انتحار و مسلک انتحاری است که فقط از یک دستگاه تولید خشونت برون میجهد. در پی چنین فرامینی جهادیای بود که هوای گرگومیش در دانشگاهها حاکم گردید و سرکوب و انتحار معرفتی چهرهی دانشگاه را پوشاند.
مطابق نصاب تعلیمیِ جدید، مضمون ثقافت اسلامی (۱۴۰۱)، و تغییرات در نصاب تحصیلی طالبان، ۱۳ مضمون ثقافت اسلامی افزایش پیداکرده است. این مضامین زیرِ نامهای نظام اعتقادی اسلام (۲ کریدیت)، تلاوت و تجوید (۱ کریدت)، نظام عبادتی اسلام (۲ کریدت)، سیرت النّبی (۲ کریدت)، نظام اخلاقی اسلام (۲ کریدت)، نظام اجتماعی اسلام (۲ کریدت)، تربیه فکری (فکری پوهنه) (۲ کریدت)، ادیان و مذاهب (۱ کریدت)، نظام سیاسی اسلام (۲ کریدت)، نظام اداری اسلام (۲ کریدت)، نظام اقتصادی اسلام (۲ کریدیت)، قرآن و علوم معاصر (۲ کریدت) و تمدّن اسلام (۲ کریدت) ابلاغ گردید و نشان میداد که ثقافت اسلامی از ۸ واحد به ۲۴ افزایش یافته است. این تغییرات، در همهی دانشگاهها اعلام و اعمال گردید. براساس گزارش رواداری، وزارت تحصیلات عالیِ طالبان به استادانِ دیپارتمنتِ ثقافت و دانشکدهی شرعیات دستور داده است که «از برنامههای درسی دیپارتمنتها و دانشکدهها نظارت کنند تا از تدریس موضوعات (غیردینی و غیرضروری) جلوگیری صورت گرفته و تغییرات مورد نیاز شامل برنامههای درسی شود».
مراد از این ممنوعیت و مراقبت ایدئولوژیکی، تغییراتی بود که در بعضی موارد جای مضامین تخصصی را گرفت و در برخی دیگر، موضوعاتی که نیاز روز محسوب میشده است. مثلاً در برخی از دانشگاهها و مراکز نیمهعالی که قبلاً حقوق بشر، صلح و دموکراسی به عنوان مضامین اختیاری تدریس میشده، حالا طالبان تدریس این مضامین را کاملاً ممنوع کرده و به جای آن مضامین دینی را جزء سرفصلهای درسی قرار داده است. ظاهراً این قبیل موضوعات، موضوعات اضافی و غیرضروری قلمداد شده است.
از سوی دیگر، این افزایش موجب نارضایتی دانشجویان در برخی رشتهها گردیده است. از باب نمونه، واحدهای مضامین دینی برای دانشجویان رشتههای علوم تجربی مانند انجینری، طبی، کمپیوتر ساینس و اقتصاد منفی بوده است. برای این رشتهها ثقافت اسلامی یک مضمون غیرضروری بوده و سختگیری استادان ثقافت باعث شده دانشجویان رشتههای تجربی و مهندسی بیشتر وقت خود را صرف یادگیری و حفظ آیات قرآن، احادیث و دیگر مسایل دینی نمایند تا در امتحان ثقافت ناکام نمانند. این موضوع باعث ایجاد ترس و استرس در دانشجویان رشتههای دیگر شده و تمرکز آنها را روی رشتههای تخصصی کاهش داده است.
مهران (اسم مستعار) یک دانشجوی رشته اقتصاد، در دانشگاه بلخ، در ارتباط به افزایش مضامین و کریدت ثقافت اسلامی به جادهی ابریشم میگوید: «مضمون ثقافت در نظام جدید هرساله چهار کریدت تا سمستر چهار درس داده میشه. زیادبودن این مضمون باعث میشود که ما از درسهای مضامین اصلی فاصله بگیریم و وقت بیشتر را برای این مضمون بگذاریم». او میافزاید: «استادان ثقافت با جدّیت زیاد با شاگردان برخورد دارند و ما مجبور هستیم وقتی زیادی را برای حفظ آیات قرآن و احادیث بگذاریم».
بدون تردید، ورای افزایش مضامین دینی و مذهبی، مجموعهای از دغدغههای فرقهای و تبعیض مذهبی زندگی میکنند. زیرا در جهت دیگر قضیه، تدریس مضامین دینیِ مربوط به سایر مذاهب اسلامی بهویژه مذهب جعفری، اسماعیلی، در ولایتها و دانشگاههای که اکثریت دانشجویان آن شیعه مذهب هستند، ممنوع است. براساس گزارش رواداری: «وزارت تحصیلات عالی طالبان، تدریس فقه جعفری در دانشکدهی شرعیات دانشگاه بامیان را منع نموده و به جای آن تدریس مضامین مربوط به فقه حنفی را در این ولایت و دیگر ولایتهای شیعهنشین اجباری کردهاند. چنانکه منابعی از ولایت دایکندی به رواداری گفتهاند تدریس مضمون فقه حنفی، ثقافت، عقاید و سیرت النبی در تمام مراکز آموزشی و تحصیلی این ولایت الزامی شده است». این درحالی است که در بعضی دانشگاهها مانند دانشگاه ابنسینا، دانشجویان بهترتیب نسبت به رشتههایی مانند کامپیوتر، شرعیات، مدیریت /BBA، مدیریت دولتی، اقتصاد، انجنیری علاقه نشان میدهند؛ و رشتههای علوم انسانی مانند علوم سیاسی، جامعهشناسی و ژورنالیسم داوطلبهای کمتری دارند.
یکی از بدترین تحوّلات دانشگاهی اعمال محدودیت شدید بر رشتهی هنر و کشاندن آن در موقعیت حذف و ممنوعیت کامل است. در ایدئولوژیِ طالبانی هنر مطلقاً امر ممنوع است، به همین دلیل، آنها برخی از رشتههای تحصیلی مانند موسیقی، نقاشی، سینما و تئاتر، فلسفه، جامعهشناسی، علوم سیاسی را در نظام تحصیلی افغانستان مخالف با ایدئولوژی، سیاستها و ارزشهای مذهبی و قومی خود تعریف میکنند. چنین بود که در نخستین اقدام به حذف بعضی از رشتههای تحصیلی از جمله موسیقی و نقاشی روی آوردند. بااینحال، پس از انتقادهای شدیدِ مردم و استادان دانشگاه از سیاستهای حذفی طالبان، بهنحو فریبکارانه و سادهلوحانه به تغییر نام این رشته اقدام کردند.
لطفاللّه خیرخواه، معین علمی وزارت تحصیلات عالی طالبان، در محفل افتتاح نمایشگاهِ[i] آثار هنری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه کابل (۱۲ جوزا، ۱۴۰۱)، برای توجیه تغییرات در این دانشکده گفت: «برخلاف تبلیغات اجانب مبنی بر توقف و ادغام پوهنځی هنرها، ما تلاش مینماییم تا رشتههای مختلف هنرها را در نظام تحصیلات عالی تقویت نماییم و با در نظر داشت ارزشهای دینی آن را به کار بگیریم». اما افزوده بود «از اینکه در نظامهای غیراسلامی از هنر بهصورت درست آن استفاده نمیشود و بسیاری فعالیتهای گویا هنری آنان با ارزشهای اسلامی در تضاد است ازاینرو واژهی هنر در ذهن مسلمانان خوب جلوه نمیکند و قسمی که انتظار است اصل هنر و استفاده مناسب از آن شناخته نشده است».
در همین برنامه محمود آریوبی، رئیس دانشکدهی هنرهای زیبای طالبان در دانشگاه کابل، حذف رشتههای تحصیلی در این دانشکده را رد کرد و گفت که این دانشکده دارای «رشتههای گرافیک، فوتوگرافی، سینما و تیاتر، نقاشی، هنرهای تزئینی، تصنیف و ترانه و ادبیات نمایشی میباشد که هر کدام میتواند به بهترین وجهه وسیلهی خوبی پیامرسانی بوده و باعث تنویر اذهان جامعه در پرتو ارزشهای اسلام گردد».
مسئولان جدید دانشگاه کابل، همزمان با آغاز سال تحصیلی ۱۴۰۱، نام رشتهی موسیقی در دانشگاه کابل را به «تصنیف و ترانه» تغییر دادند و برنامهی درسی جدید برای آن تدوین کردند تا به دانشجویان این رشته و افراد مورد نظر خود مهارتهای ترانهخوانی، نعتخوانی و سایر ترانههای مورد نظر این گروه را آموزش دهند. طالبان در ادامهی این اقدامات ، نام «انستیتوت ملی موسیقی افغانستان» را به «ترنّم و فرهنگ» تغییر دادند و از امکانات آن صرفاً برای تولید ترانههای جهادی استفاده میکنند.
عنایتالله ندرت، یکی از دانشجویان دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه کابل که پس از بهقدرترسیدن طالبان و در نتیجهی تغییرات و قیودات که در بخش فعالیتهای هنری به وجود آمده، از ادامهی تحصیل بازمانده است. او به جاده ابریشم میگوید: «پس از آمدن طالبان دیپارتمنت موسیقی کاملاً فعالیتاش متوقف شد؛ ولی تئاتر یک مقدار فعالیت دارد و آن هم در چارچوب دستورات خاص که سوژههای اسلامی را انتخاب بکنند. در بخش نقاشی هم کشیدن چهره و آناتومی بدن انسان و زنده جان و کلاً موجودات زنده، منع است. رسماً مکتوب آمده و دیگه کس نمیتواند آن کارها را بکند. تدریس هم نمیشود و این موضوعات کاملاً از نصاب تحصیلی حذف شده است. حالا بیشتر موضوع طبیعت است، موضوعات اسلامی است و مینیاتوری است. اکنون علاقهمندان این رشتههای هنری نیز نسبت به سابق، خیلی کم است؛ [چراکه] قیودات زیاد است».
طالبان بیشتر علاقهمند تولید آثار هنری از جمله ترانه، فیلم، خطاطی و نقاشی برای توجیه خشونتها و جنایتهایی است که طی بیشتر از سه دهه در افغانستان مرتکب شدهاند. براساس گزارش سایت وزارت تحصیلات عالی طالبان (جوزا، ۱۴۰۱)، این وزارت تا کنون چندین بار با برگزاری نمایشگاهها تلاش کرده است که سیاستهای طالبان را برای مردم مشروع جلوه دهد. وزارت تحصیلات عالی با نشر گزارش یکی از این نمایشگاهها در سایت خود نوشته است: «چند پارچه ترانه، نمایشنامه، فیلم و تصویر و هنرهای خطاطی، نقاشی و میناتوری که هر کدام انعکاسدهندهی هنرهای اصیل افغانی، ارزشهای دین مقدس اسلام و مبارزات مجاهدین راه اسلام در مقابل متجاوزین بود، به نمایش گذاشته شد».
بنابراین، درحالیکه وزارت تحصیلات عالی طالبان نمایشگاههای مختلفی را برای استفاده از هنر و فعالیتهای هنری بهویژه تولید و پخش فیلم، ترانه و نقاشی در جهت ترویج باورهای طالبانی و توجیه سیاستهای طالبان در افغانستان برگزار کرده است، در این اواخر مقامهای این گروه دستورات جدیدی را برای محدودکردن فعالیتهای هنری و بهویژه پخش تصاویر «موجودات زنده» صادر کرده است. طالبان در چارچوب قانون «امر به معروف و نهی از منکر» پخش تصاویرِ «موجودات زنده» از طریق رسانههای افغانستان را ممنوع اعلام کردهاند. سیف الاسلام خیبر، سخنگوی رژیم طالبان، در (۲۳ میزان، ۱۴۰۳)، با نشر اعلامیهای گفت که به همهی رسانهها و خبرنگاران در ولایتهای مختلف کشور اطلاع داده شده است که این دستور را بهصورت تدریجی عملی کنند.
بهطور خلاصه، موسیقی یکی از مهمترین پدیدههایی بوده که طالبان بهمقتضای ماهیت باورهای ایدئولوژیکی و مذهبی، مطلقاً آن را نفی کرده و نامشروع خوانده است. در دورهی نخست، آنها آلات و ابزارهای موسیقی را میشکستند و هنرمندان را بازداشت و شکنجه مینمودند. اما با تسلط مجدّد بازهم در مکانهای عمومی و هنگام تفحصّ خانهها، آلات و ابزار موسیقی را شکستند و به آتشکشیدند و بدین سبب، بسیاری از خوانندگان و اهل موسیقی، کشور را ترک کردند و یا از نوازندگی و تولید آثار موسیقی دست کشیدند.
پرواضح است که طبق تصریحات و اقدامات مزبور، نهفقط هنر با مدح و ستایش و نمایشهای دینی اشتباه گرفته شده و در منطقِ امارت طالبانی و هر نظام بنیادگرای دیگر، فهم ماهیّت هنر ناممکن است، بلکه هنر خطر جدّی برای ایدئولوژی است. به همین دلیل، موسیقی یکی از رشتههای بود که طالبان آن را حذف کردند و ۵۰ دانشجوی این رشته را از ادامهی تحصیل بازداشتند. پس از سقوط، تمام استادان رشتهی موسیقی که در دانشکدهی هنرهای دانشگاه کابل تدریس میکردند، افزون بر صدها هنرمند، از ترس طالبان از افغانستان خارج شدند.
روشن است آنچه اتفاق افتاد و یا در حال اتفاقافتادن است، بیمحتواسازی تدریجیِ دانشگاه بهطور عام و قلب ماهیت هنر بهطور خاص است. همچنین، افزایش دروس دینی و حذف کتابهایی که «نامطلوب» پنداشته میشود؛ نشانگر نوعی «پاکسازی معرفتی» و انتحار ایدئولوژیک است و از اینجا فهمیده میشود که با نفی و ممنوعدانستن هر نوع نگاه متفاوت، انتقادی یا غیرانتقادی، رابطهی فاجعهباری میان دانشگاه و قدرت، در هیئت واپسگرایانه و بدویِ آن رقم خورده است. چنین روندی آشکارا نوعی «عقبگرد فرهنگی» است که در آن، سوژهی دانشگاهی نهتنها از تحصیل شناخت جدید، نگاه متفاوت و احیاناً تفکّر انتقادی ممنوع و محروم میشود، بلکه در تارهای ایدئولوژیِ خودکامه و تمامیتخواه دچار میگردد که در آن، امکان پرسشگری و نقد از اساس ناممکن است. به همین صورت، حذف کتب مخالف فقه حنفی و نظارت عقیدتی بر استادان و دانشجویان، آشکارا نشانگر «تحمیل پیمان ایدئولوژیک با سلطه» است که دانشگاه را در خدمت اهداف ایدئولوژیک و اغراض فرقهایِ رژیم حاکم قرار میدهد؛ امری که یقیناً شکافها و خشونتهای فرقهای را نیز عمیقتر و متصلّبتر میسازد.
سیاست بدن و طرد زنان از نظام آموزشی
از دید فوکو، یکی از مهمترین جنبههای قدرت، کنترل بدن و فضاهای عمومی، یا بهطور عموم کنترل انسان از طریق آپاراتوسهای مانند نهاد مدرسه، زندان، دانشگاه، بیمارستان و … است. لذا حذف زنان از محیط دانشگاهی در افغانستان را میتوان پیشاپیش در چارچوب «کنترل بدنها» و اقامهی سلطه، تحلیل و فهم کرد، جایی که زنان نهتنها از دسترسی به آموزش محروم میشوند؛ بلکه حتی امکان حضور در ساختارهای اداریِ دانشگاه و بیرون از آن را نیز از دست میدهند. آنچه راجع به زنان اتفاق افتاده، حذف زنان بهطور مطلق از جامعه است، و این نشان میدهد که ایدئولوژیِ طالبانی بهطرز مخوفی، از طریق زندانیکردن بدنها، کنترل حرکت بدن و عبور و مرور آن و حتی حذف آن از دایرهی نگاه ایدئولوژیک، فرمان میراند. منع آموزش دختران، گُمکردن و طردِ نیمی از جامعه و درواقع، قلع و قمع نیمی از بدنِ جامعه از حوزهی عمومی است.
بههرترتیب، محرومیت زنان از تدریس و تحصیل، بازتاب یک سازوکار قدرتِ ایدئولوژیک است که در آن، بدن زنانه، و دقیقتر غیاب این بدن، به عرصهی نمایشِ قدرت تبدیل میشود. اما از منظرِ منطق تحوّل تاریخی، این سرکوب را میتوان بخشی از روندِ ایدئولوژیک «تاریخ رسمی» دانست که در آن، زنان بهعنوان نا-سوژههای خاموش و همچون اشیای غیرسیاسی به حاشیه رانده میشوند. اما قضیه صرفاً به حذف زنان بهعنوان سوژههای غیرسیاسی اقتصار نمییابد، مسألهی حذف زنان همچون سوژهی فرهنگی نیز در میان است. دو عامل همیشه در حذف زنان در افغانستان دخیل بوده که همیشه باید به یاد آورده شود: یک، سنّتهای دینی و مذهبی، دو، سنّت قبیلهای افغانها (پشتونها). توجّه داشته باشیم که در پارهای قابلتوجّهی جامعهی پشتون- یعنی جز اقلّیتی که در مرکز شهرها زندگی میکنند- بهخصوص در روستاهای نوار جنوب-شرقی کشور، زنان حق ندارند از خانه بیرون آیند و یا حتی پشت بام خانه برآیند؛ در شهرها حتی فرمان دادند پنجرههایتان را ببندید، مبادا کسی ببیند یا دیده شود! جهادگران و حاکمانِ طالبانی، درواقع در درون چنین گهوارههای تنگ و تاریک قبیلهای تأدیب یافته، و حالا همین قالب و تابوت قبیلهای را وارد دین و مذهب و سیاست کرده و بر دیگران تحمیل مینمایند. سنّت هم، چه در بخش نظری و چه عمَلی، در مضامینی که زنان را موضوع قرار داده، میراث شیئوارگی و مملوکبودگیِ زنان را برجا گذاشته و اگر بر نقش تربیتی آنان تأکید شده، این تصویر در دایرهی محدود خانواده ثبت و ضبط شده است. توزیع این جایگاه بهواسطهی سنّت، بهواقع به تمایز دو حوزهی عمومی و خصوصی بازمیگردد که طبق آن زنان کاملاً درون حوزهی خصوصی قرار میگیرد. تعریف و توصیف زنان در حوزهی خصوصی، متافیزیکِ وضعِ کنونیِ زنان در فرهنگهای دینی/اسلام سیاسی است.
دانشگاه و هژمونی مذهبی
یکی دیگر از تغییرات دردناک در نظام دانشگاهی افغانستان، حضور محتسبان مذهبی همچون «امر به معروف و نهی از منکر» است. گشت و گذار محتسبان و سایهی شوم آنها در دانشگاه صراحتاً حکایت از انقیاد دانشگاه و تغییر مسیر آن به سمت ایدئولوژیهای بنیادگرایی دارد، جایی که دانشگاهها نه برای گسترش معرفت، بلکه برای بازتولید سلطهی ایدئولوژیک به کار گرفته میشوند. ایدئولوژیِ نژادی-مذهبی آنقدر با دانش و معرفت بیگانه است و چنان سرسختانه آن را در خدمت خویش میطلبد که حتی گاهی خادمان صادقاش را نیز برنمیتابد. اخراج اسماعیل یون، یکی از سرسختترین چهرههای طرفدار تفکّر نژادی و مشعوف از سلطهی قومی، دقیقاً به همین دلیل صورت گرفت.
در دانشگاه بامیان، مانند سایر دانشگاهها، ادارهای جدیدی تحت عنوان «آمریت دعوت و ارشاد» ایجاد شده است که نهتنها فعالیتهای علمی، بلکه رفتارهای شخصی استادان و دانشجویان را نیز تحت نظر دارد. منابع آگاه از وضعیت دانشگاه بامیان میگویند «نظارت عقیدتی بر عملکرد، تدریس و فعالیتهای علمی استادان بهصورت دوامدار موجود بوده و استادان از بیان آزادِ دستآوردهای علمی و تحقیقیشان در مواردی که با عقاید حاکم در تضاد باشند، بهشدّت در هراساند… برای استادان و کارمندان دروس و برنامههای بسیار نازل عقیدتی و ارشادی بهصورت جبری گذاشته میشود و تمامی استادان و کارمندان مکلف به سهمگیری و حضور در این برنامهها میباشند. درحالیکه فیصدی بیشتری از کارمندان و استادان از پیروان مذهب جعفریاند؛ تمامی دروس دعوت و ارشاد بر اساس فقه و دستورات مذهب حنفی بوده و در بسیاری از موارد به رد مسایل مربوط به فقه جعفری بهصورت عمدی و برنامهریزیشده پرداخته میشود. جلسات علمی و اداری مانند گذشته در فضای باز و آزاد تدویر نمیشوند و اشتراککنندگان از سهمگیری فعال و ابراز نظرهای آزاد هراس دارند و سانسور میشوند». این آمریت بهواقع سنگر تفتیش عقاید و مراقبتِ گروگانخواهانهای است که در درون دانشگاه لانه کرده است.
فراتر از این، رژیم حاکم حتی به پوشش استادان، کارمندان و محصلان چنگ انداخته و در این مورد هم فشارهای خودسرانه اعمال میکنند. اهالیِ دانشگاه را مجبور میکنند ریش بگذارند، ملبس به لباس محلی و سنتی شوند و دستار و کلاه بر سر بگذارند. کسانی که پوشش طالبانی را رعایت نمیکنند، آشکارا مورد اهانت زبانی قرار میگیرند و با الفاظ رکیک و تحقیرآمیز مورد خطاب قرار میگیرند.
در این فضا، دانشگاه نه مکانی برای تبادل آزاد اندیشهها، بلکه فضایی برای تعذیب و جولان قدرت و کنترل و ارعاب است. در دانشگاه بامیان، بدین مقصود، حدوداً شصت بست اداری در سطح مدیریت و رهبریِ دانشگاه، از افراد طالبان جاگزین شدهاند. این نصب و انتصابها، در دانشگاههای سراسر کشور در حال اعمال است.
ما با تغییرات در نصاب تعلیمی و افزایش مضامین دینی، با پاکسازی معرفتی، و با تغییرات در مدیریت دانشگاهها با پاکسازیِ قومی مواجهیم. یقیناً، سرنوشت فاجعهباری که آموزش عمومی و آموزش عالی را به آغوش کشیده است، در هیچ جای دنیا سابقه نداشته باشد. زیرا این فاجعهای است که نه یک دشمن بیرون بلکه یک دشمن درونی خلق کرده و از سوی جنگجویانی رقم خورده است که بر مردم خویش فاتح آمدهاند. نام این فتحت و نصرت، فروپاشیِ نظام دانشگاه و شکست مردم در برابر حاکمان جاهل و نادانش است.
[i]– Search | -وزارت تحصیلات عالی





نظر بدهید