پیشینهی ورود هزارهها به جهان آموزش، توأمان روایتی دردناک و پرافتخار است. تبعیض و دورنگهداشتن سیستماتیک هزارهها از آموزش تا دوران جمهوری داوودخان ادامه داشته است. تنها در دوران نخست جمهوری (۱۹۷۳-۱۹۷۸= ۱۳۵۲-۱۳۵۷) تعداد معدودی مدرسه در برخی مناطق هزارهجات ساخته میشود. حال آنکه در نواحی پشتوننشین و جنوبشرق افغانستان مدارس بیشتری ساخته میشود و زمینههای تحصیل برای پشتونهای افغانستانی و نیز پاکستانی مساعد میگردد. در ۱۹۶۲ که دانشگاه ننگرهار در جلالآباد تأسیس میشود، جالب این جاست که اکثریت دانشجویان آن را پشتونهای خارج از مرز (پاکستانی) تشکیل میدهد تا پشتونهای داخل افغانستان (موسوی، ۲۲۲-۲۲۳)، چه برسد به هزارهها. در این دوره امکان تحصیل نخبگان پشتون در غرب فراهم است و طبقهی متوسط در داخل تحصیل میکردند (موسوی، ۲۲۳)، این وضعیت در غیاب هزارهها از تحصیل، عملاً برتری پشتونها را تحکیم میکرد. غیاب هزارهها از آموزش تنها به واسطهی آموزش در مراکز سنّتی و محتوای مذهبی و سنّتی در داخل و خارج از کشور مانند ایران و عراق و سوریه جبران میشد.
عبدالخالق هزاره یکی از دانشآموزانی است که در لیسهی نجات کابل تحصیل میکرد (غبار، ۲۲۰-۲۲۱)، آنهم به واسطهی رابطهای که با خاندان چرخی دارد و از این طریق برایش امکان تحصیل فراهم میشود (فرهنگ، ج۱: ۴۰۴)». فرهنگ مینویسد: «حقیقت امر این است که خدادادخان پدر عبدالخالق از جمله ملازمان خانوادهی چرخی بوده و عبدالخالق شخصاً از کودکی با جوانان آن خانواده که همسال و هممکتب او بودند، محشور بوده و دوستی و رفاقت داشت (همو، ج۲: ۶۳۱)» ظاهراً در اثنای قتلعام هزارهها پدر عبدالخالق وطن را ترک میکند و به «جوالیگری» مشغول شده، و در نهایت ملازم خانوادهی چرخی میشود. امّا پدر او « خداداد برادر بزرگ مولاداد این دهقان ستمکشی که در اواخر عمر، شغل حمّالی پیشه کرده بود، با دختری از کنیزکان خانوادهی چرخی که از هزارههای ارزگان بوده و مثل هزاران دختر هزاره در تهاجم بر هزارهجات به کنیزی گرفته شده و به اسارت رفته بود، ازدواج کرد. اولین ثمرهی این ازدواج که سه سال قبل از قیام استقلال پا به جهان گذاشت عبدالخالق بود (یادنامهی شهید عبدالخالق، ۲۹)».
یکی دیگر از کسانی که به طور غیررسمی وارد مکتب شده، پروفیسور علیمحمد زهما است. پروفسور کریستین ریدر راجع به او مینویسد:
«هدایای مادربزرگ به مدیر دبستان/مکتب کافی بود تا زهما تنها هزارهای باشد که در مکتب دولتی (دبیرستان/لیسهی احمدشاه ابدالی) پذیرفته شود». جایی که او با نبوغش به یکی از بهترین دانشآموزان کلاس/صنف و سپس کل مکتب تبدیل شد. او در آنجا انگلیسی آموخت و پس از آن مبادی زبان عربی را تکمیل کرد. بسیاری از آموزگاران این مکتب اهل هند بریتانوی یا ساکنین کابل بودند. دانشآموزان چهاردهساله با آثار شکسپیر سروکار داشتند. درس به حدّی با کیفیّت بود که یکی از همدرسان زهما بعدها استاد دانشگاه کابل شد. زهما خود یکی از ده دانشآموز برتر آن سال مکتب بود و توانست به دبیرستان/لیسهی حبیبیه که در کابل مشهور بود، توسط نعیمخان انتخاب و پذیرفته شد. نعیمخان برادر داووخان در سفری به قندهار با دیدار از مکتب احمدشاه ابدالی و آشنایی با شاگردان ممتاز آن مکتب و از جمله زهما، مبلغی وجه نقدی که برابر با پنج ماه معاش یک معلم بود را به او اعطا کرد تا از سفر کابل باز نماند. زهما به کابل رفت و درس خود را در دبیرستان/ لیسهی حبیبیه با جدّیت پی گرفت. زهما در پی همین لیاقتهای تحصیلاش توانست بورسیهی تحصیلی دولتی بگیرد و بدین سبب از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۷ خورشیدی در لندن در دانشگاه معروف مطالعات شرقی و آفریقایی ادامهی تحصیل دهد؛ دانشگاهی که از جمله دانشآموختگان برجستهی آن میتوان به کارشناس خاورمیانه برنارد لوئیس یا رئیس دولت میانمار خانم آنگ سان سوکی اشاره کرد (ریدر، ۱۴۰۲: ۴۹-۵۳).
بهطور خلاصه، تحصیل و درسخواندن در جامعهی هزاره، همواره داستان بسیار پرفراز و نشیبی داشته است. دو دههی اخیر، که دوران طلایی تحصیلی و شکوفایی فرهنگیِ هزارهها هم یاد میشود، در مقایسه با ممنوعیتی است که دههها جریان داشت. اما همین دوره نیز برای دانشجویان هزاره سالهای بسیار دشوار و آمیخته با خون و باروت بوده است.
با آن که در سالهای اخیر آمار و ارقامِ روایت و نوشتن در جامعهی هزاره بالا بوده است، اما تا حالا روایت شخصی از مسیر دشوار تحصیلی در میان هزارهها کمتر بوده است. مواردی پیدا میشود که در خصوص مسیر تحصیلی باشد، اما عموم آن روایتها، بیشتر به مسایل کلی پرداخته است.
روایتهای مشخص و موردی از مسیر تحصیلی یک دانشجوی هزاره، مرا به یاد فیلم «بازگشت به ۱۹۴۲» میاندازد. این فیلم روایت سالهای جنگ و قحطی در چین است. در یکی از آستانهای ۳۰میلیوننفری چین قحطی پیش میآید و همزمان با آن، جنگ چین و جاپان هم آغاز میشود.
مردم استان حنان مهاجرت میکنند. در میسر راه آنقدر سختی است که تمام غلّات مردم تمام میشود و از گرسنگی حتا شیر در سینهی مادران میخشکد. گاهی تنها یک وعدهی غذایی، بهای جان بسیاری از مسافرین است. این راه آنقدر پرمشقت و این سفر آنقدر دشوار طی میشود که مردم گاهی تنها به خاطر یک وعدهی غذایی تصمیم میگیرند یا به جنگ بروند و کشته شوند یا گرسنگی بکشند و بمیرند. در مسیر راه آنانی که ناتوانتر است، زودتر از دیگران میمیرند. اما کمکم نوبت به قویترها هم میرسد.
با آنکه شروع این فیلم غمانگیز است، پایان آن اما تکاندهنده است. پس از آن همه مشقت و دشواری و تلفشدن و طی مسیر، در پایان، از میان آنهمه آدمی که به امید نجات و زندگی دوباره از حنان کوچ کرده بودند، فقط دختربچهای میماند و پیرمردی. این دو، که یکی ناتوانتر و محتاجتر از دیگری است، با آنکه همدیگر را هیچ نمیشناسند، در یک بیابان سردی که راهش بنبست و پایانش بیانتهاست، برای نجات دست به دست هم میدهند و یکی به کمک عصا و دخترک به کمک پیرمرد، به سختی قدم برمیدارند. هیچکسی از قوم و فامیل آن دو نیز زنده نمانده است.
برای کسی که گذشتهی آن دو را میداند، یعنی میداند که از کجا آمده است، چه کسانی را از دست داده است، چقدر مشقت کشیده است، آیندهی قدمزدن آنان در بیابان سرد و خالی را هم حدس میزند. پس از آن همه راه، در پایان، پیرمردی که به سختی به کمک عصا راه میرود، در یک بیابان سرد و کمی برفی و خالی از سکنه، دست دختربچهی هشتنه سالهای را گرفته و به او امید روزهای خوش میدهد. این دلداری در دل چنین موقعیتی، پس از یک گذشتهای شقی و دشوار، از سوی آن دو نفری که هر یک از دیگری ناتوانتر است، از مردن و ناامیدبودن و دل به مرگزدن و تسلیمشدن هم بسیار غمانگیزتر است.
داستان تحصیل در هزارهجات گاهی به مشقت «بازگشت به ۱۹۴۲» پهلو میزند. تنها دو دهه پیش، دانشجویانی که از اطراف به دانشگاه هجوم میآوردند، با سختیهای زیادی روبهرو بودند. راههای هزارهجات سرد و برفی بود، رفتوآمد موتر نبود. دانشجویان تا دورها با کولهباری از نان و لباس و کتاب، و با جیب خالی اما امید قوی، از میان برف و از راههای تند و دور پیاده سفر میکردند. در روزهای سرد گاهی تمام روز تا نصف میان برف بودند و شبها هم در مساجد سرد بی چای و نان میخوابیدند. حالا که آن روزها را از دورتر میبینیم، بخشی از آن دانشجویان، درست مانند صحنهی پایانی فلم «بازگشت به ۱۹۴۲»، فقط به امید زنده بودند. یک امیدواری بیبدیل آنان را مدام به سمت دانشگاه میکشانید، به امید اینکه روزی و روزگاری آن روزها بگذرد و فصل بهتری را آغاز کنند؛ زیرا امید در بطن دشواریها، شکوهمند است.
اما برای بخشی از آن دانشجویان، آن امیدواریها غمانگیزتر بود. شبیه آن پیرمرد و دختربچهی پایان فیلم، تسلیمنشدن کسانی بودند که نمیدانستند این بیابان سرد و خالی از سکنه راهنجات آن پدر پیر و آن دخترک ناتوان نیستند. نمیدانستند که پس از عبور از راههای سخت و برفی، پس از تحمل سردی و گرسنگی، در پایان در دانشگاه مجبور میشوند که برای خودکشی در طبقهی چندمِ دانشکده بالا شده و درست در پیش صنف درسی تکهتکه شوند. این شروعِ سخت، عاقبتِ دشواری داشت.
حملات و انتحارها
کار تنها در مشقتهای راه و تبعیض در دانشگاه ختم نمیشد. درست است که تبعیض و تحقیر و تهمتزدن و طعنهخوردن هم گاهی آشکار بود، اما اینها آخرِ این داستان نبود. فصل بسیار خونینتر و خشنتری در راه بود: حملات و انتحارها. همزمان که از یک طرف داستان پنهانی حذف و تبعیض جریان داشت، از طرف دیگر به صورت آشکار و علنی حمله و هجوم بر آموزشگاههای مردم هزاره هم شروع شد.
از در دوران جمهوریت تا حاکمیت امارت، بارها مراکز آموزشی مردم هزاره، از جمله در دشتبرچی غرب کابل، هدف حملات انتحاری و انفجاری قرار گرفتند. گاهی مهاجمان در صنف درسی وارد میشدند و به هر دانشآموزی که نزدیکتر بود و یقین میکردند که تیرشان خطا نمیروند، شلیک میکردند. پس از شلیک و ایجاد وحشت، انتحاری مینمودند.
گاهی مهاجمان فقط در سر راه دختران کمین میزدند و هنگام رخصتشدن از مکتب به آنان حمله کردند. گاهی همکلاسی پشتوزبان در میز آخر صنف مینشست و کلاس درسی بچههای هزاره را انفجار میداد. گاهی در راهِ دانشآموزان هزاره مواد انفجاری جابهجا میکردند و در ساعت شلوغ رخصتی منفجر میکردند.
این انفجارها و انتحارها، حملاتی نبودند که پس از هر چندسال یکبار و ناگهان و غیرمترقبه رخ دهند. در مراکز آموزشی دشت برچی گاهی حتی در یک روز دو انفجار بدنهای دانشآموزان تکّه تکّه میکرد. مردمانی که از آن راههای سخت و پرمخاطره، برای درس و دانش میآمدند، در صنف درسی پارهپاره میشدند.
پس از آن سالهای سخت و تغییر حکومت؛ اما برای مردمی که با وجود احتمال زیادِ حملات انتحاری باز هم در صنف درسی میرفتند و علیرغم سایهی مدام مرگ عقب ننشستند، وضعیت مراکز آموزشی بهتر نشد. با حاکمیت طالبان نهتنها این زخمها التیام نیافت و نهتنها تسهیلاتی فراهم نشد؛ بلکه مراکز آموزشی بار دیگر زیر هجوم و هیاهوی امر به معروف و نهی از منکر طالبان قرار گرفت.
طالبان نهتنها اوضاع را بهتر نکردند، بلکه از همان روزهای اولِ حاکمیتشان، یکراست به مراکز آموزشی هجوم بردند و در مقاطع مختلفی، پس از پردهگذاشتن وسط صنفها یا جداکردن صنفهای دختران از پسران به خاطر تفکیک جنسیتی، دختران را از آموزش ممنوع کردند و بسیاری از مراکز آموزشی را بهکلّی بستند.
از کتاب به نان
هجوم طالبان به آموزشگاههای مردم هزاره، تنها هجوم به دانش و آگاهی مردم نبود، بهیغمابردن نان و سفرهی این مردم نیز بود.
بسیاری از مردمْ دو دههی هشتاد و نود را سالهای طلایی تحصیل مردم هزاره میدانند. به باور عموم، در این بیستسال اگر برای مردم هزاره فرصت دیگری میسر نبود، لااقل هزارهها درس خواندند. مردم هزاره دانشگاه رفتند، مراکز آموزشی باز کردند، در بیرون از کشور بورسیه گرفتند و مهمتر از همه، در مقایسه با بسیاری از اقوام دیگر کشور، زنان و دختران هزاره بیشتر از آنها به درس و تحصیل روی آوردند.
پیش از این دو دهه فرصت تحصیلی برای مردم هزاره بسیار سختتر بوده است. در سالهای نهچندان دور مردم هزاره بهعنوان برده خرید و فروش میشدند و حق تحصیل نداشتند. حتی بعد از آن سالها، شرایط برای مردم هزاره طوری بود که بسیاری از این مردم نتوانستند درس بخوانند.
تعداد قریب به اکثر متولدین دهههای سی تا شصت، نسل تحصیلکرده نبودند.
حتی بیست سال پیش از امروز در بسیاری از قریههای هزارهجات کسی که میتوانست نامهی یک مسافرِ سالها ناپیدا را بخواند، کم بود. اما در دو دههی هشتاد و نود، برعکس نسلهای قبلی، در میان نسل جوان مردم هزاره کسی که نمیتوانست یک نامه را بخواند، انگشتشمار بود.
از همینجا بسیاری از مردم نتیجهگیری کردهاند که این دو دهه سالهای طلایی تحصیل مردم هزاره بود. در قریههایی که تا یک دهه پیش کمتر کسی پیدا میشد خط بخواند، اکنون کمتر کسی پیدا میشود که خط نخوانَد.
با توجه به تاریخ پر از محرومیت هزارهها، این دو دهه، از جهت تحصیلی فصل درخشانی بود. پس از دههها پسزدهشدن و حسابنشدن، اینبار در بسیاری از میزهای امتحان، پسر و دختر تحصیلکردهی هزاره سربلندتر و بااعتمادبهنفستر از دیگران مینشستند. اگر هنوز پای تبعیض و دخالتهای سیاسی در میان نبود، برای کارفرماشدن و استادشدن و اولشدن، دختر و پسر هزاره بسیار مطمئنتر از رقبای همسطح و سالشان بودند.
این زاغهنشینهای سالها مورد تبعیض، اگر شفافیت میبود، اکنون میتوانستند وارد کارهای بامعاش بلند شوند. معاش خوب بگیرند، کار خوب داشته باشند و در تاریخ پر از تبعیض افغانستان، برای اولینبار از زیر بار کارهای شاقه کمر راست کنند. در عموم عکسها و اسناد تصویریای که کمابیش از قدیم در دسترس است، دیده میشود که هزارهها بسیار زودتر از سنوسالشان پیر شدهاند. حتا نوجوانان هزاره با چهرههای چین و چروک، با حرکات بسیار خجالتی و بیدستوپا و با نگاههایی خمیده به زمین دیده میشود. هنوز هزارهها کمتر شوخطبع و مدام نگراناند. اینها همه به سالهای سرکوب و ستم و گرسنگی برمیگردد. سالهایی که از یک خانواده، از یک ناوه، از یک منطقه، از یک ولسوالی، و حتا از یک قوم، یک نفر در یک کار قابل قدر و احترام راه پیدا نمیتوانستند.
با توجه به این گذشتهی وحشتناک، صنفهای تماماً پر از دانشآموز آموزشگاهها رشدِ چندبرابر حساب میشد. کار حساب میشد، آبرو و عزت، قدر و قیمت حساب میشد، امید بود، آینده بود، طراوت بود، رفاه بود، رقابت بود، چشم در چشمشدن بود، برابری بود، و حتا احساس برتری هم بود. خانوادهی کمجمعیتی که پدر و مادر پیری داشتند و هرگز به دلایل ستمهای سیاسی جوانی نکردند، روی کار خوب ندیدند، حتا یک هفته با جیب پر و بدون نگرانی از نان شب نخوابیدند، اکنون وقتی که فرزندانشان را در صف اول نمرات رقابتی میدیدند، حق داشتند احساسِ داشتنِ نان و جایگاه کنند.
این امیدواریها تماماً تجربهی زیسته بود. به هیچ تحقیق و کشف و نظریهای نیاز نداشت. این مردم دیده بودند که بیسوادی رنج است، بیسوادی بیخبری است، محرومیت است، خودکمبینی و بیاعتمادبهنفسی است. دیده بودند که بیسوادی، بیسیاستی است. اما به موازات تجربهی زیستهی این مردم، در دیگر نقاط جهان نظریات و مطالعات زیادی هم وجود داشتند و اکنون بیشتر وجود دارند که بیسوادی، بینانی است.
نظریهپردازان و متفکران زیادی بر این باورند که فقر، بدون آگاهی ریشهکن نمیشود. از دید بسیاری از آنان، برای نجاتِ مطمئنتر از فقر، به توزیع پول نیاز نیست، به کمهزینهشدن و عمومیشدن تعلیم و تحصیل نیاز است. تا اکنون، مطابق آگاهی من، آخرین نظریهپردازانی که در حوزهی نجات از فقر تحقیق کردهاند، بر این نظرند که برای نجات فقیرترین مناطق زمین فقط یک راه در پیش داریم: اینکه تعلیم را رایگان و عمومی کنیم. از دید آنان اگر در مناطق فقیر کتابخانه و مکتب و دانشگاه و مراکز پژوهشی و تعلیمی ایجاد بتوانیم، چندان طولی نخواهد کشید که مردم آن مناطق از جهات مختلفی رشد خواهند کرد.
برای افزایش سرکوب و ستم سیاسی بر هزارهجات اما، حاکمان سیاسی پر از تبعیض افغانستان، درست یکی هم به کتابخانهها و مراکز آموزشی مردم هزاره هجوم بردند. علاوه بر این که بسیاری از کورسها از همین راه درآمد داشتند و اساتید همین مسیر را انتخاب کرده بودند، رشد مردم فقیر در ابعاد گسترده نیازمند آگاهی بود. از بهداشت گرفته تا کشاورزی نوین، از تکنالوژی گرفته تا سیاست، رشد، نیازمند آگاهی است. دیر یا زود حتی برای کشاورزی در هزارجات، برای مدیریت منابع آبی، برای داشتن برق و رسانیدن آب به زمینهای بلندتر به تحصیلات تخصصی نیاز است. نان مردم، علاوه بر کارگران شاقه، به متخصصانی بستگی دارد که در بخش برق، آب، زمین، کشاورزی، تکنالوژی، مدیریت بازار و چانهزنیهای تجاری و اقتصادی وارد باشند.
اما با بستهشدن مراکز آموزشی هر روز امید و شوق و توجّه عمومی مردم از دانشهای تخصصی کم و کمتر میشود و در نتیجه مردمِ فقیر دوباره به زمانی برمیگردند که برای پیداکردن یک لقمهنان، چیزی به جز از گندم نمیشناختند. برای کشت گندم هم چیزی بیشتر از چند پارچه زمین و چهار فصلِ سال نمیشناختند. امراض نباتی، تاثیر اوضاع جوی، ماشینهای مرتبط با کشت و زراعت، کودها، دانش لازم در مورد آب، برق و وسایل آبرسانی و هیچ چیز دیگر نمیشناختند.
اینها موارد ساده و سطحی نیست. نرفتن دانشگاه و نداشتن آموزشگاه، تنها نگرفتن سند تحصیلات رسمی و تنها استخدامنشدن در ادارات دولتی نیست، حذف دانش از منابع اقتصادی و حذف نان از سفرهی مردم است. هجوم طالبان، شلاق امر به معروف، بمب مهاجمان، تبعیض سیاسی، تکفیر دینی، رفتار عوامفریبانه در صفحات تلویزیون، توجیههای غرضآلود، سانسور کتابخانهها، انتحار و انفجار آموزشگاهها، ممنوعکردن و بستن مراکز آموزشی خدمتی در راه خدا نیست، بازگرداندن مردم به روزهایی است که هر یک با دست خالیتر از دیگری سر سفرهی بینان جمع میشدند. شرمساری پدر پیش فرزندان، تلفشدن کودکان از گرسنگی، تمام عمر فراموشنشدن داغ بینانی نوزادان از دل مادران و در نهایت فروپاشی نظام صحی و سیاسی و اقتصادی از جامعه است. بازگرداندن اجباری مردم به نداشتن قدرت، پول و زندگی است.
برای بخشی از مردم متدینی که با ریاکاریهای طالبان و تبلیغات دینی فریب میخورند، بستن آموزشگاهها و سانسور کتابها از سوی طالبان شاید کار خیلی نگرانکننده حساب نشود، فقط کمی غمانگیز بهنظر برسد. اما برای آنانی که گذشتهی ممنوع داشتند و اکنون خونین، تصوّر آیندهی جامعهای بیکتاب و آموزشگاه، نیز بسیار تکاندهنده است.






نظر بدهید