گفتوگو با حسین بینش، آموزگار «صد روز دویدن و خواندن برای کودکان»
اسحاق جویا: آقای بینش، اجازه دهید گفتوگو را از خود این ایده آغاز کنیم: «صد روز دویدن و خواندن برای کودکان» چگونه در ذهن شما شکل گرفت؟ چه اتفاق یا دغدغهای باعث شد تصمیم بگیرید به جای یک برنامهی معمول فرهنگی یا ورزشی، دویدن و کتابخواندن را در کنار هم قرار دهید؟
حسین: ایده از آموزش، تجربه و تأثیراتی که اجرای جلسات بلندخوانی و کتابخوانی بر کودکان در چهلدختران و چند مکتب خصوصی داشت، شکل گرفت. اما چطور؟ بگذارید توضیح بدهم. چهار سال پیش، در زمستان ۱۴۰۱، همهچیز از یک تصمیم کوچک آغاز شد؛ از یک مهمانخانهی کوچک که سید جواد امیری در اختیار ما گذاشت و یک اتاق دیگر که در دامنهی همان کوه چهلدختران کرایه کرده بودیم. هر صبح زمستان سرد، من و خانمم از ایستگاه شفاخانه به طرف کوه میرفتیم. به دختران زبان انگلیسی و مضامین ساینس درس میدادیم و روزهای پنجشنبه کتابخوانی و مهارتهای زندگی را تدریس میکردیم. این برنامه برای دختران نوجوان و جوان بود.
کمکم کودکان آمدند و روز به روز تعدادشان زیاد شدند. چالش این بود که با کودکان چه کتابهایی بخوانیم. اینجا بود که به دنبال کتابهای کودک رفتیم. بعد از جستوجو و راهنمایی، با ادبیات کودک و مهارتهای اندیشیدن، از جمله تفکر نقادانه، تفکّر خلاق و تفکّر مراقبتی، و آموزش «فلسفه برای/با کودکان» آشنا شدم. مراکز، آکادمیها و استادانی را پیدا کردم که در این زمینه آموزش میدادند. پس از بررسی، با آنان در ارتباط شدیم و برای آموزش تیم ما، که معمولاً دختران بودند، به توافق رسیدیم.
در اولین دوره، ۱۵ تن از دختران منطقهی چهلدختران شرکت کردند. بعضی مکتب را تمام نکرده بودند و بعضی دیگر فارغ شده بودند. من و این دختران کارگاههای «ادبیات کودکان و بلندخوانی»، «آواورزی و الفباورزی» و «کتابداری کودک: استانداردها و راهکارها» و چند دورهی دیگر را سپری کردیم. از این میان، ۸ نفر باقی ماندند و به مدّت دو سال، بهصورت پیوسته و منظم، زیر نظر استادان با کودکان آواورزی و الفباورزی کار کردند، بلندخوانی کردند و برای کودکان کتاب دادند.
در سال ۱۴۰۴، دور دوم را با ۲۵تن از معلمان مکاتب خصوصی آغاز کردیم. به دلیل مشکلات اقتصادی، اینترنت و مصروفیت، بیشترشان نتوانستند ادامه بدهند اما ۷تن باقی ماندند. این هفت نفر اکنون در پنج مکتب خصوصی، در زمانهای اختیاری، برای کودکان حداقل هفتهای یک تا دو جلسه بلندخوانی میکنند. این هفت تن، هر هفته برای بیش از ۱۰۰ کودک و متعلم بلندخوانی دارند. علاوهبراین، کودکان بهصورت روزانه و هفتگی از کتابخانه کوچک کودکمحور ما کتاب میبرند و کودکان مکاتب دیگر نیز برای گرفتن کتاب مراجعه میکنند؛ بهگونهای که در هفته حدود ۶۰۰ کتاب گرفته و خوانده میشوند. همهی این کارها داوطلبانه است؛ فقط با یک باور این کارها انجام میدهیم: آینده را هنوز میشود ساخت.
در این چهار سال اتفاقهای زیادی افتاد. دخترانی که روزی شاگرد بودند، امروز برای کودکان کتاب میخوانند. برخی بورسیه گرفتند و راهی دانشگاهها و کشورهای دیگر شدند. اما این فقط یک آمار نیست؛ این یعنی هنوز امید زنده است. در این سالها، یک حقیقت را بیشتر از همیشه فهمیدم: تغییردادن بزرگسالانی که زخمهای سالهای کودکی را با خود حمل میکنند، بسیار دشوار است، اما کودکان هنوز میتوانند جهان را طور دیگری ببینند. به همین دلیل، باور کردم افغانستان فقط به سواد خواندن و نوشتن نیاز ندارد؛ بلکه به «سواد فرهنگی» نیاز دارد؛ به کودکانی که یاد بگیرند تفاوتها را بپذیرند، همدیگر را دوست داشته باشند و با کتاب، زندگی را بهتر بفهمند.
برای همین تصمیم گرفتم ادبیات کودک را از چهاردیواری صنف بیرون بیاورم. با خودم گفتم: نمیشود ورزش کرد و همزمان برای کودکان کتاب خواند؟ نمیشود در کنار ساختن خانههای زیبا، هوتلها، رستورانتها و فروشگاههای مدرن، یک کتابخانه کودکمحور هم ساخت؟ نمیشود هر خانواده جایی برای چند کتاب کودک داشته باشد؟ چرا، میشود؛ به شرطی که اقدام کنیم. همین شد آغاز حرکت ۱۰۰ روز دویدن و خواندن برای کودکان افغانستان. هر صبح از سرک پل خشک تا تپه وحدت در شهرک حاجی نبی، یا از ۲۰ متره تا تپه وحدت، میدوم. بیستوهفت روز اول تقریباً تنها بودم. من میدویدم و دوستم، صادق راسخ، فیلم میگرفت. من کتاب میخواندم و او این لحظهها را ثبت میکرد. اما روز بیستوهفتم، دو کودک کنارم دویدند. بعد کودکان بیشتری آمدند. بعد دختران آمدند. بعد کیانا، دختر کوچک من، همراه مادرش دوید.
امروز دیگر فقط من نمیدوم. کودکان میدوند، دختران میدوند؛ با کتاب و با امید میدوند. رؤیای ما فقط یک کتابخانه نیست بلکه صدها و هزاران کتابخانه است. این رؤیا با ساختن بزرگترین کتابخانه کودکمحور افغانستان شروع میشود؛ جایی که هیچ کودکی به خاطر فقر، جنگ یا محرومیت از کتاب دور نماند. حرف ما برای مردم و خوانندگان این است: اگر نمیتوانید ساختمان کتابخانه بسازید، هزینهی خرید یک کتاب را بپردازید. اگر آن هم ممکن نیست، فقط دوستانتان را دعوت کنید و از ما در فضای مجازی حمایت کنید. شاید هیچکدام از ما نتوانیم آیندهی همهی کودکان افغانستان را تغییر دهیم اما هر کدام از ما میتوانیم آیندهی یک کودک را تغییر دهیم. چون من باور دارم که افغانستانِ آینده، همان است که کودکانش میخوانند.
اسحاق جویا: شما هر روز پیش از طلوع آفتاب از خانه بیرون میشوید، میدوید و سپس با شماری از کودکان در کوههای اطراف کابل کتاب میخوانید. این کار در ظاهر یک فعالیت ساده است، اما تداوم روزانه آن نیازمند نظم، انگیزه و تعهد زیادی است. روزهای نخست چالش چگونه گذشت و چه چیزی باعث شد پس از چند روز و چند هفته همچنان به آن ادامه دهید؟
حسین: همانطور که اشاره کردم، این حرکت مبتنی بر یک تصمیم احساسی و ناشی از مجبوریت نیست؛ بلکه اساس آن را آموزش، تجربه و رسالت ما تشکیل میدهد. پشت این حرکت، حداقل چهار سال تجربهی کار با کودکان و دختران، بهصورت کاملاً داوطلبانه و در شرایط دشوار، وجود دارد. از طرف دیگر، پیش از آغاز رسمی این حرکت، ۱۳ روز در همین مسیر دویدم و تمرین کردم تا میزان انرژی مصرفشده، ساعت آغاز، زمان رسیدن به تپه و مسیر را مشخص کنم.
روزهای اول، مثل خیلیها، ناوقت از خواب بیدار میشدم؛ گاهی ۵، ۶ و حتی ۷ صبح، اما مسیر را میرفتم. آهستهآهسته به نظم رسیدم. فعلاً ساعت ۳:۳۰ یا ۳:۴۰ بیدار میشوم و حدود ۳:۵۰ از خانه بیرون میزنم. حداقل ۳۵ تا ۵۰ دقیقه تند قدم میزنم و میدوم و قبل از طلوع آفتاب به تپه وحدت میرسم. در این مسیر حدود یکونیم لیتر آب مصرف میکنم. البته این در اوایل بود، ولی در آخرها سرد شده و دویدن ما تبدیل شده به قدم زدن تند. نکتهی دیگر این است که تا روزهای ۸۰ تا ۸۵ واقعاً احساس خستگی نمیکردم.خیلی شوق داشتم؛ اما از آن روز به بعد، چون روزها مصروف میشوم و شبها زود نمیخوابم، خوابم کافی نیست و گاهی صبح که از خواب بیدار میشوم، خستگی را احساس میکنم. در کنار من، صادق راسخ، دوست من، مسئولیت فیلمبرداری و عکاسی را بر عهده دارد. نمیدانم او چقدر خسته شده است؛ چون شرایط مالی و غذایش متأسفانه اصلاً خوب نیست و من هم توان مالی کمک به او را ندارم. با وجود آن، یک روز هم غیرحاضری نکرده؛ سرِ وقت آمده و ادامه داده است. شاید همین همراهیهاست که باعث شده بعد از چند هفته و چند ماه، هنوز ادامه بدهیم.
اسحاق جویا: چرا «صد روز» را انتخاب کردید؟ آیا این عدد صرفاً یک هدف زمانی برای ایجاد نظم و استمرار بود، یا از ابتدا میخواستید صد روز بهعنوان یک نماد برای ایجاد یک عادت تازه در زندگی کودکان و حتی بزرگسالان مطرح شود؟
حسین: اول اینکه نام این حرکت را «چالش ۱۰۰ روز دویدن و خواندن برای کودکان افغانستان» گذاشتم، چون میخواستم فعالیتی را انتخاب کنم که به تعهد، استمرار و غلبه بر موانع نیاز داشته باشد. کاری که هرکسی نتواند بهسادگی انجام دهد. در قدم نخست، میخواستم این حرکت سیاسی و واکنشی نباشد؛ بلکه آموزشی، ورزشی و فرهنگی باشد و بیشتر از همه، پیام «پذیرش و همدلی» را منتقل کند. از طرف دیگر، چون در مکتب نمرههای ما از ۱۰۰ محاسبه میشد، عدد ۱۰۰ برای من نماد کاملشدن بود. باور دارم اگر روی یک پروژه یا هدف، ۱۰۰ روز بهصورت پیوسته و منظم کار کنیم، حتماً نتیجهای به دست میآید. در بسیاری از برنامهها و پروژهها نیز دوره ۱۰۰ روزه بهعنوان یک بازه مهم برای آغاز و پیشبرد تغییرات مطرح شده است. بنابراین، برای ما عدد ۱۰۰ نماد «تعهد، استمرار، غلبه بر موانع و رسیدن به هدف» است. البته ۱۰۰ روز به معنی پایان و تمامشدن نیست؛ بلکه تازه آغاز یک فصل جدید است. عدد ۱۰۰ در فعالیتهای آینده و فاز دوم حرکت ما نیز حضور خواهد داشت.
اسحاق جویا: در برنامهی شما دویدن و کتابخواندن در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. از نگاه شما چه رابطهای میان سلامت جسم و رشد فکری کودکان وجود دارد؟ آیا هدف شما این است که به کودکان نشان دهید آموزش و پرورش فکری تنها در داخل مکتب اتفاق نمیافتد و میتوان یادگیری را با طبیعت، ورزش و فعالیت اجتماعی نیز پیوند داد؟
حسین: کاملاً با شما موافقم. در چالش ما، دویدن و خواندن در کوهها و فاصلهگرفتن از فضای شهری در کنار هم قرار گرفتهاند. چند نکته اینجا مهم است: اول اینکه دویدن بیشتر توجّه به بدن و صحتمندی دارد. متأسفانه در شهر، ورزشهایی مانند دویدن، قدمزدن و کوهنوردی هنوز بهعنوان یک فرهنگ شهری جا نیفتاده و معمول نیست. این عادت خوب، بهخصوص در میان کودکان، بسیار کمرنگ است. خواندن بر ذهن و روان تمرکز دارد. چیزی که در بخش بزرگی از جامعه ما نیز کمرنگ است. در میان کودکان و دانشآموزان و حتی در خانوادهها، کتابخواندن هنوز به یک عادت روزمره تبدیل نشده است. گاهی حتی برای خانوادهها مسئله نیست که کودک پیش از رفتن به مکتب با کتاب و خواندن آشنا شود.
من باور دارم این آشنایی باید از سالهای نخست زندگی آغاز شود؛ حتی مادران در دوران بارداری میتوانند برای فرزندشان کتاب بخوانند. بنابراین، هدف ما این است که سلامت جسم و رشد ذهن و روان را در کنار هم ببینیم و یادگیری را از چهاردیواری مکتب بیرون بیاوریم. به طبیعت، ورزش، کتاب و فعالیت اجتماعی پیوند بزنیم.
اسحاق جویا: چرا کوههای اطراف کابل را برای این فعالیت انتخاب کردهاید؟ چه چیزی در فضای باز و طبیعت وجود دارد که فکر میکنید برای کتابخواندن کودکان و ایجاد یک فضای متفاوت آموزشی مفید است؟
حسین: پاسخ من کمی متفاوتتر است. نخست اینکه کوههای کابل فقط برای جنگ نیستند! این کوهها سالها صدای تفنگ، انفجار، باروت و راکت را شنیدهاند؛ سالها شاهد جنگ و خون بودهاند. اما کوههای کابل قرار نیست همیشه صدای جنگ را بشنوند. کوهها خستهاند. میخواهند صدای دیگری بشنوند: صدای کودکان، صدای کتاب، صدای خنده و صدای قدمهایی که به سوی آینده میروند. وقتی به طرف کوه رفتیم، خواستیم به این صدا پاسخ بدهیم.
از طرف دیگر، هدف ما خواندن در یک «نامکان» هم بود؛ یعنی فضایی که قید و شرایط خاصی مانند خانه یا مکتب نداشته باشد. نمیدانم از نظر علمی بتوان کوه و فضای باز را دقیقاً «نامکان» گفت یا نه، اما منظور ما همین بود: جایی که هرکس بتواند بیاید و در آن حضور داشته باشد. در کوه، هرکس میتوانست با هر نوع لباس بیاید، هر وقت خواست برود و حتی بگوید خوشم نیامد. نمره اول و دوم نداشتیم. همه کنار هم و روی خاک مینشستیم و کتاب میخواندیم. برای من، این یعنی یادگیری میتواند بیرون از دیوارهای مکتب هم اتفاق بیفتد.
اسحاق جویا: کودکی که صبح زود از خانه بیرون میشود، در طبیعت میدود و بعد کتاب میخواند، تجربهای متفاوت از نشستن در یک صنف درسی دارد. شما در رفتار و روحیهی کودکانی که در این برنامه شرکت میکنند چه تغییراتی دیدهاید؟
حسین: طبق مشاهدهی رفتار کودکان، میزان علاقهمندی آنان و گفتوگو با خانوادهها، تغییراتی در رفتار کودکان دیدهام؛ از جمله در نظم، خودابرازگری و علاقهمندی به مکتب و کتابخوانی. برای مثال، کودکی از روز سیام به چالش دویدن و خواندن پیوست. در روزهای اول، بعد از بلندخوانی، زمانی که کودکان دربارهی کتاب واکنش نشان میدادند، او تقریباً سهم نمیگرفت. اما از حدود روزهای ۶۰ به بعد، تقریباً هر روز در گفتوگو و فعالیتها سهم میگیرد.
مورد دیگر، نوجوانی است که پیش از این کمتر به مکتب میرفت و کتاب هم نمیخواند. او روزها آیسکریمفروشی میکرد. از حدود روز سیام به چالش پیوست. دوستانش که همراه او بودند، کمکم گروه را ترک کردند؛ اما او با برادرش هنوز هم میآید. حتی با بایسکل آیسکریمفروشیاش به کتابخانه میآید؛ در حالی که مسیر برایش حدود یک ساعت پیادهروی است. کتاب میگیرد و صبحها، بعد از کتابخوانی با ما، به مکتب میرود. برای من، همین تغییرهای کوچک بسیار مهم است؛ چون نشان میدهد وقتی به کودکان فرصت، همراهی و یک تجربهی متفاوت داده شود، میتوانند رفتار و نگاهشان را تغییر دهند.
اسحاق جویا: آیا هدف این چالش فقط تشویق کودکان به کتابخواندن است یا میخواهید یک سبک زندگیِ متفاوت را نیز برای آنان ترویج کنید؛ سبکی که در آن ورزش، مطالعه، طبیعت، گفتوگو و یادگیری در کنار هم قرار داشته باشد؟
حسین: هدف آشکار این چالش، کتابخواندن، ورزش، مشارکت در کارهای جمعی و آموزش است؛ اما هدف کلانتر، بالابردن «سواد فرهنگی» است. ما یک نوع سواد مهارتی داریم: خواندن، نوشتن، حساب و چیزهایی که در آموزش رسمی آموزش داده میشود. اما در کنار آن، به سواد فرهنگی هم نیاز داریم. مثلاً اگر باران ببارد و کودکی را زیر باران ببینیم، آیا چترمان را به او میدهیم یا نه؟ اگر آب نوشیدیم، بوتل آن را کجا میگذاریم؟ اگر عزیزی را از دست دادیم، چگونه با آن مواجه شویم؟ اینها به سواد فرهنگی مربوط میشود.
از طرف دیگر، برای زندگی و بهزیستی (Well-being) به توانمندیهای منش و فضیلتهای انسانی نیاز داریم. مارتین سلیگمن در کتاب Character Strengths and Virtues، ۲۴ توانمندی و فضیلت را مطرح میکند. یکی از راههای انتقال و یادگیری این فضیلتها، ادبیات است. تفکّر نقادانه، تفکر خلاق، همدلی، شجاعت، هوش اجتماعی، عشق به یادگیری و کنجکاوی را میتوان از طریق داستان و ادبیات تقویت کرد.
نکتهی آخر این است که در زندگی، هرکدام ما قهرمان زندگی خود هستیم و در مسیر زندگی با فراز و نشیبهای مختلف روبهرو میشویم. کارول اس. پیرسن بر اساس کهنالگوها، ۱۲ مرحله یا الگو را مطرح میکند. کودک نیز در مسیر رشد، از مرحلهای به مرحله دیگر میرود و باید یاد بگیرد چگونه با تغییرات و دشواریهای زندگی مواجه شود. یکی از راههای این یادگیری، ادبیات و داستان است.
برای مثال، در کتاب «دستی که بوسه میزند»، شخصیت اصلی کودکی است که نمیخواهد به مکتب برود و ترجیح میدهد در خانه بماند و با اسباببازیهایش بازی کند. مادرش کمک میکند که او با رفتن به مکتب کنار بیاید و به آن علاقهمند شود. وقتی این داستان را برای مجموعهای حدود ۷۰ نفر از کودکان و نوجوانان خواندم، برداشت بیشترشان این بود که: «ما مکتب برویم و مادر ما را اذیت نکنیم».
بنابراین، هدف ما فقط ایجاد عادت کتابخواندن نیست؛ میخواهیم کودکان از طریق کتاب، ورزش، طبیعت و گفتوگو، برای بهتر زندگیکردن آماده شوند.
وضعیت کودکان افغانستان
اسحاق جویا: گر از خود این چالش کمی فاصله بگیریم، به نظر شما کودکان افغانستان امروز با چه وضعیت و مشکلاتی روبهرو هستند؟ از میان مشکلات اقتصادی، آموزشی، روانی، اجتماعی و خانوادگی، کدام یک را برای آینده کودکان خطرناکتر میدانید؟
حسین: در کنار دیگر مشکلات، یکی از خلاهای موجود در کابل و افغانستان، نبود مکان سوم برای کودکان است. یا بهتر است بگویم مکان سوم که برای کودکان مفید باشد. برای کودک خانه، مکان اول است و مکتب و مراکز آموزش مکان دوم است. در این دو مکان کودک، تحت شرایط و قوانین خاص است و کنترل می شود. اما برعلاوه این مکان سوم است مثل پارک، کوچه، محل بازی، کتابخانه و… . اینجا قوانین و شرایط و میزان کنترل کم است. اینجاست که کودک، پایگاه اجتماعی فهم میکند، رشد میکند، تصمیمگیری و انتخاب را یاد میگیرد. اما در افغانستان متاسفانه مکان سوم برای کودکان و بهخصوص کودکان که در حاشیهها و اطراف شهر است، کوچههاست که جای مناسب نیست. چونکه کودکان و افراد حضور دارند که از سن، از نظر آموزش و تربیت ممکن است در حد مناسب نباشد. بنابراین کودکان آسیب میبیند. از طرف دیگر وقت فراغت و نوع سپریکردن کودکان است. مثلاً کودکان وقتی مکتب نیستند، وقتی خانه نیستند، اینها کجا وقتشان سپری میکنند؟ متاسفانه به وقت فراغت کودکان هم احترام نشده است و جایی برای آن نداریم. کودکان یا کوچهها و مکانهای نامناسب خواهد رفت، یا هیچوقت فراغت ندارند که بیش از حد توسط والدین و مکتب کنترل میشود. حذف وقت فراغت و کنترل بیش از حد وقت فراغت کودک، آسیب و تاثیرات جدی بالای کودک دارد. باتوجّه به این، کودکان با آسیبها و مشکلاتی مواجهاند که تاثیراتش را نمیتوان نادیده گرفت. اینکه کدام مشکلات خطرناکتر است، باز برمیگردد به نوع نگاه به انسان و زندگی.
اسحاق جویا: افغانستان کشوری است که کودکان آن سالها جنگ، ناامنی، فقر و محرومیت از امکانات آموزشی را تجربه کردهاند. شما از نزدیک با کودکان کار میکنید؛ آیا احساس میکنید این شرایط بر روحیه، اعتماد به نفس، قدرت تخیل و امید آنان به آینده تأثیر گذاشته است؟
حسین: فقر، جنگ و محرومیت از امکانات آموزشی تأثیر بسیار زیادی دارد. بهطور مثال، کودکان کوه چهُلدختران با کودکانی که در کوچه معرفت، کوچه مروارید، شهرک اتفاق، شهرک زیبا، شهرک ثارالله و… زندگی میکنند، تفاوت دارند. هرچه به طرف مرکز شهر نزدیک شوید، چیزی که در کودکان برجستهتر میشود، میزان خودابرازگری، سهمگرفتن و گفتوگو است. کودکان چهلدختران، شهرک زیبا، ثارالله و خیرآباد، که محرومتر هستند، خودابرازگری کمتری نسبت به کودکان کوچهی مروارید، معرفت و بیستمتره دارند. مشاهدهی من نشان میدهد وقتی کودکان مناطق دورتر و کمتربهرهمند از امکانات زندگی به کتابخانهی ما میآیند، جرئت و خودابرازگریشان کمتر است.
این شرایط روی واژگان، قدرت تخیّل و اهدافشان نیز تأثیر گذاشته است. مثلاً یک روز فعالیتی داشتیم که هرکس یک کلمه به کودک دیگر هدیه بدهد؛ مثلاً نفر اول «صلح» را به نفر بعدی بدهد. حدود ۴۰ کودک بودند. پنج تا شش نفر «کفش» را به دوستانشان هدیه کردند. تعداد واژگانی که استفاده کردند، بیشتر از ۱۰ واژه نبودند. بعضیها هم کلمهی «جنگ» یا «غذا» را هدیه کردند. این کودکان همانهایی بودند که من صبح زود در تپهی وحدت، یکی از محرومترین قسمتهای شهر کابل، برایشان کتاب میخوانم و با من میدوند. کودکانی که بعضیهایشان بوت ندارند و برخی نان خشک کافی ندارند.
اسحاق جویا: در چنین شرایطی، کتاب برای یک کودک چه معنایی پیدا میکند؟ آیا کتاب صرفاً وسیلهای برای آموزش و افزایش معلومات است یا میتواند برای کودکی که با مشکلات زیادی زندگی میکند، دریچهای به یک جهان دیگر و وسیلهای برای ساختن رؤیا و امید باشد؟
حسین: در این حرکت، کتاب تنها برای افزایش معلومات نیست، حتی وقتی کتاب داستانی باشد. ما کتابهای غیرداستانی کمی داریم. دو موردی که بلندخوانی کردم، مورد استقبال کودکان قرار نگرفت. متوجّه شدم که اگر کتاب ماجراجویانه باشد و موضوعاتی مانند شجاعت، همکاری، همدلی و تلاش را مطرح کند، بسیار مورد استقبال قرار میگیرد.
مثلاً کتاب «المر» از دیوید مکی را خواندم و همه دوست داشتند. حتی دو کودک، از جمله یک کودک صنف اول، کتاب «المر» را از من گرفت و گفت: «در خانه میخوانم». فردا نقاشی المر را برایم آورد؛ البته نقاشی را خواهرش کشیده بود و به او تقدیم کرده بود. بعد از آن، هر روز حتی کودکان صنف ششم میگویند: «برایم یک المر با کارتن درست کنید و بیاورید». چرا اینقدر دوستش دارند؟ چون المر یک فیل متفاوت با دیگران است. تفاوتش در رنگهای متفاوت اوست. ولی دیگران او را میخندانند و دوستش دارند و او نیز دوستشان دارد. کودکان این داستان را با دنیای واقعی پیوند میزنند. در همان جلسهی بلندخوانی، به یک کودک اشاره کردم و او گفت: «میخنداند». کودک دیگری گفت: «معلم اصلاً خوب نیست، چون دیگرا شوخی میکند، ولی من را میزند».
اسحاق جویا: به نظر شما مهمترین چیزی که یک کودک افغانستانی در افغانستان امروز به آن نیاز دارد، چیست؟ کتاب، مکتب، فضای امن، بازی، ورزش، توجّه خانواده، حمایت روانی یا مجموعهای از همهی این موارد؟ چرا؟
حسین: اینکه اولویتبندی کنم و بگویم چه چیزی مهم، مهمتر و مهمترین است، مشکل است و شاید دور از صلاحیت من باشد. اما از زاویهای که من نگاه میکنم، در کنار اینکه کودکان به خوراک و پوشاک نیاز دارند، به «مکان سوم» و اوقات فراغت نیز نیاز و حق دارند. این مکان سوم میتواند ورزشگاه، پارک یا کتابخانه و غیره باشند. کودکان نیاز و حق دارند که در سپریکردن اوقات فراغتشان، نظرشان خواسته شوند. نادیدهگرفتن این دو موضوع میتواند به روان و آیندهی زندگی آنان آسیب جدّی بزند.
اسحاق جویا: بسیاری از کودکان افغانستان حتی به کتابهای مناسب سن خود دسترسی ندارند. شما در جریان این فعالیت با چه اندازهای از علاقه یا تشنگی کودکان به کتاب مواجه شدهاید؟ آیا کودکان واقعاً منتظر چنین برنامههایی هستند یا ابتدا باید علاقه به مطالعه در آنان ایجاد شود؟
حسین: طبق مشاهدهی محدود ما، متأسفانه یکی از حقوقی که از کودکان سلب شده و کسی به آن توجّه نمیکند، دسترسی آنان به کتابهای مربوط به خودشان و کتابهای باکیفیت است. منظور از کتابهای مربوط به خودشان لحاظکردن کتابهای کودک و ادبیات کودک است. یعنی کتابهایی که توسط متخصصان کودک و با درنظرگرفتن حقوق، سن، رشد و علاقه کودکان نوشته شوند و در دسترسشان باشند.
در خانهها جای و مکان، حتی خیلی کوچک، برای کتابهای کودک نداریم. از نظر بودجه و خرید نیز پولی برای کتاب کودک در نظر گرفته نمیشود. در مکاتب، چه خصوصی و چه دولتی، این موضوع یا در نظر گرفته نمیشود یا بسیار ضعیف و محدود است. مکاتب یا کتابخانه ندارند یا کتابهای بیکیفیت و ارزانقیمت کودک در آنها موجود است؛ یا کتابهای بزرگسالان و غیرمرتبط. کودکان حتی در ماه و سال هم به چنین کتابخانههایی مراجعه نمیکنند.
از طرف دیگر، یکی از حقوق کودک، دسترسی به کتابهای باکیفیت است. منظور از کتاب باکیفیت، کتابی است که داستان، تصویرگری، چاپ و عناصر دیگر در آن مورد توجّه قرار گرفته باشد. باید در نظر داشت که نداشتن کتاب، بهتر از داشتن کتابهای بیکیفیت و بدی است که ممکن است به کودک آسیب برسانند. در فعالیت ما، هر دو مورد لحاظ شده است. در کتابخانهی کوچک کودکمحور ما، کتابهای باکیفیت داریم. پیش از خرید، کتابها توسط افراد باتجربه و متخصص حوزه انتخاب و سپس خریداری میشوند.
با توجّه به این موضوع، در ماههای سرطان، اسد و سنبله، هر هفته حداقل ۵۰۰ کتاب و در ماه بیش از ۲۰۰۰ کتاب تبادله شده است. این جدا از کتابهایی است که در برنامه «بدو و بخوان» برای کودکان میخوانم و توزیع میکنیم. علاوهبراین، هر هفته در پنج مکتب خصوصی، در زمان خالی و فراغت، حداقل یکبار، هفت تسهیلگر آموزشدیده ادبیات کودک و بلندخوانی جلسات بلندخوانی برگزار میکنند. در هر جلسه بین ۱۵ تا ۳۰ نفر حضور دارند و بعضی تسهیلگران در هفته در چندین صنف جلسه برگزار میکنند.
کتابخانهی کودکان
اسحاق جویا: ایدهی ایجاد این کتابخانه از کجا شکل گرفت و چه کمبودی را میخواستید با ایجاد آن جبران کنید؟
حسین: ما یک کتابخانهی کوچک، کودکمحور و سبز داریم. البته در استفاده از این صفات، منظور خاصی داریم. «کوچک» است، چون فضای مناسب با تعداد مراجعهکنندگان نداریم. «کودکمحور» به این معناست که تمام سلیقه و خواست کودکان را در نظر بگیریم؛ البته با توجّه به امکاناتی که داریم، هنوز نتوانستهایم آن را بهطور کامل عملی کنیم. منظور از «سبز» نیز رعایت نکات محیطزیستی، هم در کتابها و هم در استفاده از وسایل است.
این کتابخانه را از سال ۱۴۰۱ شروع کردیم. فعلاً حدود ۲۰۰ عنوان و حدود ۴۰۰ جلد کتاب با کیفیت کودک داریم. متأسفانه به دلیل نداشتن هزینه، تعدادی از کتابها پاره شدهاند و نتوانستهایم کتابهای بیشتری تهیه کنیم. بیشتر کودکان طی چند ماه اخیر کتابها را خواندهاند. برخی کتابها ممکن است انتخابشان نباشد، اما هر روز سراغ کتابهای جدید را میگیرند. برنامه داریم حداقل ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ عنوان کتاب تهیه کنیم و از هر عنوان ۱۰ جلد داشته باشیم. هدف ما از ایجاد کتابخانه، پرکردن خلأ آموزشی در خانوادهها و مکاتب، تقویت سواد فرهنگی و فراهمکردن «مکان سوم» بود. اگر بتوانیم این زمینه را مساعد کنیم، کودکان میتوانند از اوقات فراغتشان بیشتر استفاده کنند.
اسحاق جویا: این کتابخانه برای چه گروه سنی از کودکان طراحی شده است و چه نوع کتابهایی در آن قرار دارد؟ در انتخاب کتابها چه معیارهایی را در نظر میگیرید؛ برای مثال، داستان، ادبیات کودک، کتابهای علمی، تاریخ، جغرافیا، مهارتهای زندگی یا کتابهای تصویری؟
حسین: بیشتر برای کودکان است، البته افراد بالاتر از ۱۸سال را هم مد نظر داریم. کتابهای ما برای نوزاد، نوپا، کودکستان، کودک و نوجوان است. منظور ما از کودک، افراد زیر ۱۸ سال است. در انتخاب کتاب، با افرادی که در این زمینه تخصص و سالها تجربه دارند، مشورت میکنیم. ناشر، نویسنده، کیفیت چاپ و تصویرگری، همه برای ما مهم است. تجربه ما نشان میدهد که اگر کتابها بیکیفیت باشند، اولین تأثیر آن روی علاقهمندی کودکان به کتاب است. کتابها داستانی و غیرداستانی هستند، ولی بیشتر داستانی و برای سنین ۱۴سال به پاییناند. قصد داریم انواع کتابهایی را که برای کودکان مفید است فراهم کنیم، اما تمرکز بیشتر روی داستان، مهارتهای زندگی و محیطزیست توجّه کرده باشد، است.
اسحاق جویا: یکی از مشکلات اساسی کتابخانههای افغانستان، کمبود کتاب و منابع مالی است. کتابخانهی شما در حال حاضر با چه مشکلاتی روبهرو است؟ آیا مشکل اصلی کمبود کتاب است، مکان، تجهیزات، هزینهی نگهداری، جذب کودکان یا ادامهی تأمین مالی؟
حسین: کتابخانهی ما مشکلات زیادی دارد و بهخصوص وقتی بخواهی کتابخانه واقعاً کتابخانه باشد و فقط به نام کتابخانه نباشد، کار دشوارتر میشود. وقتی هیچ درآمدی نداشته باشی و هزینهای هم نگیری، مشکل چند برابر میشود. ما بنا نداریم هزینهی ثابت از کودکان بگیریم، اما توقع حمایت به قدر توان داریم.
مشکلات ما به ترتیب اولویت:
- کتاب: میزان مراجعین هر روز بیشتر میشود. حداقل ۵ تا ۱۰ هزار جلد کتاب باید داشته باشیم.
- مکان و امکانات نگهداری کتاب: مکان فعلی کمترین امکانات را از نظر چوکی، میز، قفسچه، بالشتک، وسایل نقاشی و بازی دارد. برای ترمیم و جایگزینی کتابهایی که پاره میشوند نیز امکانات نداریم.
- برق آفتابی، اینترنت و السیدی.
- کتابدار، کارمندان و تسهیلگران ادبیات کودک و بلندخوانی.
اسحاق جویا: اگر یک ناشر، نویسنده، کتابفروش، نهاد مدنی یا یک فرد عادی در داخل یا خارج از افغانستان بخواهد به کتابخانهی شما کمک کند، در حال حاضر بیشتر به چه نوع کمکهایی نیاز دارید؟ کتاب، پول، مکان، تجهیزات، برنامه آموزشی یا نیروی داوطلب؟
حسین: حرف این است که اگر امکانات مالی داشته باشیم، بسیاری از مشکلات حل میشود. اما ممکن است کسی بخواهد در قسمت مکان یا وسایل ما را حمایت کند، یا در تسهیلگری و بلندخوانی با کودکان کمک کند. البته تسهیلگری برای کودکان نیازمند آموزش و حساسیت بیشتری است.
اسحاق جویا: آیا برنامهای برای گسترش این کتابخانه دارید؟ مثلاً ایجاد بخشهای جدید، برگزاری نشستهای کتابخوانی، قصهگویی برای کودکان، مسابقات کتابخوانی یا ایجاد کتابخانههای کوچک در محلهها و مناطق دیگر کابل؟
حسین: یکی از اهداف ما ترویج و گسترش ادبیات کودک و بلندخوانی و ایجاد کتابخانههای کودکمحور و سبز است. فعلاً نیز درخواستهایی برای اجرای فعالیت در مکاتب خصوصی و کتابخانهها داریم، اما متأسفانه به دلیل نداشتن امکانات نمیتوانیم پاسخگو باشیم. بهطور مثال، از شرق کابل نیاز جدّی و درخواست وجود دارد. از ولایات نیز از بامیان، دایکندی و مزار تقاضا وجود دارد. در شهر کابل نیز برنامه داریم که در حاشیههای غرب کابل، در شهرک اتفاق، دشت سمندر، چهلدختران، کتهبلندی، شهرک مهدیه، شهرک زیبا، ثارالله، خیرآباد و سرخآباد برنامه داشته باشیم. بعداً در قسمتهای دیگر مثل آرزان قیمت، کارته نو، طرف شمال کابل، طرف واصیل آباد، درالامان، طرف افشار، طرف کمپنی. فعلاً در چهار مکان فعالیت داریم: شهرک مهدیه، چهلدختران در دو مکان و در شهرک زیبا، ثارالله و خیرآباد.
ادامه دارد…





نظر بدهید