اسلایدر • گفت‌وگو و ترجمه

تحقیر دانش و دانشگاه؛ گفت‌وگو با نورمحمد عطاپور، استاد پیشین دانشکده‌ی کامپیوترساینس دانشگاه کابل و استاد فعلی دانشگاه شرق لندن(۲)

الطاف: از آخرین روزی که دانشگاه کابل را ترک کردید، به ما بگویید جناب استاد. روزی که دانشگاه را ترک کردید و می‌دانستید دیگر به آنجا برنمی‌گردید، چه حس و حالی داشتید؟

عطاپور: من بیشتر از دو دهه، طلایی‌ترین اوقات عمرم را در دانشگاه کابل گذراندم؛ چهار سال به‌عنوان دانشجو و پانزده سال به‌عنوان استاد که مقارن با اوج جوانی، انرژی و انگیزه و امید بود، در این دانشگاه سپری شد. در سال‌های اخیر که علاوه بر مسئولیت تدریس، مسئولیت یکی از دیپارتمنت‌های دانشکده‌ی کمپیوترساینس، مسئولیت برخی از کمیته‌های داخلی دانشکده و همچنین، عضویت شورای علمی دانشکده را نیز بر عهده داشتم، در روند تصمیم‌گیری‌ها و امور اداری و علمی دانشکده نیز سهمی داشتم، همیشه کوشش کردم که تا حد ممکن موضع روشن و شفاف و قاطع داشته باشم و امور علمی و دانشگاهی را با غبار تعصّب، نژادپرستی و منافع شخصی که در اکثر نهادهای دولتی افغانستان امر بدیهی و رایج بودند، مکدر نسازم. بنابراین، دانشگاه برایم مکانی بود که در آن خود را یافته بودم، ریشه داشتم و احساس تعلق، غرور و آرامش می‌کردم. روزی که ترک کردم، دردناک‌ترین روز برایم بود. حس می‌کردم که ریشه‌های تنم را که بیش از دو دهه در آن مکان رشد کرده و عمق پیدا کرده بود، به‌یکبارگی می‌برم و لحظه‌ای که فایل‌های شخصی‌ام را از هارددیسک کمپیوتر دفتر پاک می‌کردم و اوراق شخصی را از کیشوی میز جمع کرده پاره کرده و داخل زباله‌دانی می‌ریختم، حس می‌کردم که تمام خاطرات، امید و آرزوهایم را دفن کرده و یکباره با همه چیز خدا حافظی می‌کنم؛ در‌حالی‌که هیچ امیدی برای برگشت هم در ذهنم متصور نمی‌شد؛ ازاین‌رو، لحظه‌ی دردناک و سختی بود.

الطاف: وقتی استادان کارکشته و باسابقه‌ی دانشگاه‌های افغانستان، به دلایلی که ذکر شدند، مجبور شدند افغانستان را ترک کنند، در مورد پرکردن جای‌شان، دو احتمال وجود دارد: الف) در بهترین حالت، آدم‌های بی‌تجربه یا کم‌تجربه، آن هم با تحصیلات پایین، جذب می‌شوند؛ ب) در بدترین حالت، کسانی این جایگاه‌ها را پر می‌کنند که یا وابستگی فکری، اعتقادی، ایدئولوژیکی یا قومی با طالبان دارند یا یکی از افراد طالبان‌اند که در این صورت، به احتمال زیاد، فقط دانش مدرسه‌ای دارند و با تحصیلات و تجربه‌ی دانشگاهی بیگانه‌اند. در این مورد چشم‌دیدها و یافته‌های‌تان را بگویید. این رویکرد، دانشگاه‌ها را به کدام سمت و سو خواهد کشاند؟

عطاپور: در طول دو سالی که من در دانشگاه کابل بودم، دانشگاه از نقطه‌نظر نیروی علمی در تنگنای جدّی قرار داشت. عده‌ی زیادی از استادان دانشگاه را ترک کرده بودند و عده‌ی دیگری هم در حال ترک‌کردن بودند. از جانب دیگر، بخش زیادی از استادان دانشگاه را طبقه‌ی اناث تشکیل می‌دادند که حق حضور در دانشگاه و تدریس در صنف از آنان سلب شده بودند. در چنین شرایطی، مهم‌ترین موضوع برای طالبان، چاره‌سازی کمبود استاد در دانشگاه بودند تا نشان دهند که مراکز علمی همچنان در وضعیت مطلوب است و به‌شیوه‌ی نرمال به کارشان ادامه می‌دهند؛ اما با آن‌هم، ورود در عضویت کادرهای علمی برای افراد وابسته به خودشان خیلی سهل و آسان بودند و چنین برداشت می‌شد که افراد وابسته به خودشان را تشویق می‌کنند و با داشتن کمترین معیار تحصیلی، راه را برای‌شان هموار می‌سازند. برای افراد غیروابسته، شرایط ورود به این آسانی نبودند؛ هر فرد غیروابسته‌ی متقاضی از فلتر استخبارات می‌گذشتند. سابقه و اکنونش به‌شدّت مورد ارزیابی قرار می‌گرفتند و در صورت اندک‌ترین بهانه، حتی یافتن یک یادداشت فیس‌بوکی خلاف میل اداره‌ی حاکم، سبب می‌شد تا آن فرد واجدالشرایط عضویت در کارد علمی دانشگاه شناخته نشود.

دانشگاه از محتوا داشت خالی می‌شد؛ استخدام‌های جدید تنها از لحاظ کمّی جای خالی را پُر می‌کردند و خلأ کیفی رو به فزونی بود. این‌که بدانیم دانشگاه به کدام سمت‌وسو خواهد رفت، کافی است که به اظهارات اسماعیل یون که خود یکی از کادرهای علمی سابقه‌دار دانشگاه کابل بود، توجه کنیم. اسماعیل یون که شهرتش را مدیون تعصب قومی و روحیه‌ی فاشیستی‌اش است و گمان می‌رفت که با آمدن طالبان به مدینه‌ی فاضله‌اش رسیده باشد؛ اما دیدیم که آن نودوپنج نمره‌ای که دو سال پیش به طالبان داده بود، کارساز نشد و دانشگاه را ترک کرد. به‌صراحت اعلام کرد که دانشگاه با مدرسه باید تفکیک شود. به نظر من، وقتی از ریاست تا کلیه سمت‌های علمی و اداری و تصمیم‌گیری دانشگاه به دست مولوی و مفتی باشند، آن دانشگاه در حقیقت چیزی جز مدرسه نمی‌توانند باشد.

الطاف: مسئله‌ی دیگر، حذف استادان هزاره‌تبار از هیأت رهبری دانشگاه است. این مسئله نیز در گزارش اطلاعات روز برجسته است. البته مصداق‌های این گزارش در دانشگاه بامیان است. می‌خواهم شما از دانشگاه کابل و احیاناً اگر از دانشگاه‌های دیگر خبر دارید، بگویید. وضعیت چگونه است؟

عطاپور: در دوسالی که در دانشگاه کابل بودم، قانون نانوشته‌ی طالبان این بود که صلاحیت‌های تصمیم‌گیری از افراد غیرطالب و مجاهد گرفته شود. در یک دیدگاه کلان‌تر، هیچ شخصی در سمت‌های تصمیم‌گیری از جمله ریاست دانشگاه و معاونانش، ریاست دانشکده‌ها، آمریت دیپارتمنت‌ها‌، ریاست منابع بشری دانشگاه، مصونیت شغلی نداشت، مگر این‌که ثابت کنند که یا خود یا اقاربش در گذشته سررشته‌ای با طالبان داشته یا با دل و جان طالب شده و به خط طالبانی ایمان راسخ پیدا کرده‌اند. از این منظر، همه‌ی افرادی که متعلق به نژاد و عقیده‌ی دیگر بودند، در معرض حذف و تقلیل مقام و تنقیض قرار داشتند؛ اما این بدین معنی نبود که عنصر قوم، نژاد، زبان و عقیده در نگرش طالبان نسبت به افراد دخیل نبوده باشد. افرادی که تفاوت‌های زبانی، نژادی و عقیدتی با طالبان داشتند، بیشتر در معرض حذف مستقیم قرار داشتند و از مصونیت شغلی به مراتب کمتری برخوردار بودند و در تقلیل مقام و تنقیض آن‌ها تأمل و درنگی در کار نبود.

در زمانی که آنجا بودم، خروج از افغانستان برای همه‌ی استادان اولویت بود. هر استادی که فرصت خروج از افغانستان را داشت، دانشگاه را ترک کرد و هر استادی که اندک‌ترین فرصت خروج را رصد می‌کرد، با تمام توان تلاش می‌کرد که از آن استفاده کند و خارج شود. این اشتیاق خروج منحصر به هیچ قوم و نژاد نمی‌شد. فراگیر بود. این امر، خود نشان‌دهنده‌ی این بود که جز طالب و افراد وابسته‌ی‌شان، کسانی دیگر احساس آرامش ندارند و امیدشان را از دست داده‌اند.

الطاف: استادان هزاره‌تبار چه از سوی گروه طالبان از دانشگاه‌ها منفک شده‌ باشند و چه به خاطر وضعیت پیش‌آمده و محدودیت‌هایی که گروه طالبان پیش پای آنان گذاشته‌اند، مانند شما مجبور به ترک دانشگاه و کشور شده باشند، در هر صورتی، دانشگاه‌های افغانستان از وجود کادرهای این قوم خالی شده‌اند یا هم در حالی خالی‌شدن هستند. فکر می‌کنید، این مسئله چه آسیبی به جامعه‌ی هزاره می‌زند؟

عطاپور: در افغانستان، یکی از زخم‌های تاریخی هزاره‌ها عدم حضور بوده است؛ عدم حضور در روندهای سیاسی، اقتصادی، علمی و غیره. حضور برای هزاره‌ها به‌عنوان بخش از شهروندان افغانستان، اصلی‌ترین داعیه‌ی مبارزاتی بوده است و اوج ایستادگی در پای این داعیه را هزاره‌ها در جنگ‌های داخلی بعد از سقوط نظام کمونیستی در افغانستان شاهد بوده‌اند. هزاره‌ها آگاهانه می‌دانسته‌اند که در طول تاریخ چوب حضور نداشتن در روندهای اجتماعی و نهادهای عمومی را خورده‌اند و بر این واقف بوده که تا این موضوع حل نشود، مشکل هزاره نه درک می‌شود و نه شنیده، و هرگونه تصمیمی در غیبت هزاره، به شکلی از اشکال هزاره را قربانی می‌کند. بنابراین، سرنوشت هزاره در افغانستان با حضور هزاره قابل تغییر است. بودن استادان هزاره در نهادهای آکادمیک افغانستان، علاوه بر مشارکت و سهم‌گیری در پیشبرد روند‌های علمی و آکادمیک و تربیه‌ی نسل جدید، در سطح ملی و کشوری مفید واقع شده بود؛ اما برای خود هزاره‌ها فراتر از هرچیز، نماد حضور نیز بودند. استادان هزاره در دانشگاه‌های افغانستان، نخبه‌ترین‌ها بودند و ثابت کرده بودند که حضور هزاره‌ها برکت است و روند پیشرفت و غنامندی پروسه‌های علمی و دانشگاهی را سریع و با کیفیت می‌سازند. من آشکارا حس می‌کردم که با ترک استادان در مجموع، و استادان هزاره به‌صورت خاص، که کاملاً جوان و پویا و روحیه‌ی پیشرفت و تغییر را داشتند، کیفیت امور و پروسه‌های آکادمیک دچار افت چشم‌گیری شده بود و نبض دانشگاه از تپش مانده بود. بنابراین، ترک استادان هزاره از دانشگاه، هم در سطح ملی خالی از آسیب نبود و هم برای هزاره‌ها آسیبی است که به‌سادگی جبران نمی‌شود.

الطاف: مسأله‌ی دیگر این‌که جایگاه‌هایی را که شما و سایر استادان هزاره‌تبار در دانشگاه‌های افغانستان داشتید، به‌راحتی به دست نیاورده بودید. صددرصد باور دارم که تک‌تک شما برای به‌دست‌آوردن‌شان سخت جنگیده بودید و حتی برای حفظ‌شان هم همواره در جنگ بودید. اما آیا رهاکردن چنین جایگاهی و کشیدن خود از معرکه، به‌نحوی کار نادرست و غیرمسئولانه نیست؟ باور خودتان چیست؟

عطاپور: پاسخ این سوال بستگی دارد که از کدام زاویه نگاه کنیم. از یک نگاه، کاملاً با شما موافقم. ترک استادان هزاره، اصلی‌ترین و کانونی‌ترین داعیه‌ی تاریخی و مبارزاتی هزاره‌ها را آسیب زد. این داعیه، همان حضور و مشارکت است. از این منظر، خروج استادان هزاره در این شرایط دشوار، می‌تواند یک عمل غیرمسئولانه تلقی شود؛ اما در حال حاضر مشکل هزاره‌ها عمیق‌تر از آن است که تنها با مسئولانه‌رفتار‌کردن تعدادی از استادان دانشگاه قابل حلّ باشد. اگر استادان هزاره با قربانی‌کردن خود، خانواده و فرزندانش، در افغانستان باقی می‌ماند، بازهم معضل هزاره‌ها حل نمی‌شد. هزاره‌ها در شرایط کنونی، جامعه‌ی بدون رؤیا و آرمان جمعی است. هیچ تشکیلات و نهاد مردمی و ساختارمندی ندارد که برخوردار از اعتماد عمومی باشد و به هزاره‌ها راه و آرمان جمعی تعریف کند. نهادهای سیاسی‌ای که از گذشته به میراث مانده بودند و تا حدی با آرمان‌ها و رؤیاهای هزاره‌ها پیوند داشتند و به عنوان چتری عمومی، در ذیل آن هر حرکت نهادی و فردی دیگر می‌توانست تعریف شود و جان بگیرد، همه شاهد بودیم که با مفسده‌های متصدیان آن‌ها چگونه به دکان‌های معامله‌ی خانوادگی تبدیل شدند. در شرایط فعلی، چیزی وجود ندارد که در ذیل آن و برای آن یک هزاره خطراتی را به جان بخرد و قربانی و فداکاری‌ کند. این سبب شده است که دایره‌ی محاسبات و سنجش‌های عقلی هر فرد هزاره در محدوده‌ی مرزهای منفعت فردی و خیر و فلاح خانوادگی تعریف شود و کسی حاضر نشود که منفعت فردی و خانوادگی را فدای منفعت جمعی نماید. ترک دانشگاه برای استادان دقیقاً در چنین وضعیت می‌تواند توجیه‌پذیر باشد.

الطاف: یکی از مسائل جنجال‌برانگیز، از گذشته تا اکنون، مسئله‌ی جذب استادان و هیأت علمی دانشگاه‌ها و تعصب و قوم‌گرایی گسترده در نهادهای علمی کشور بوده است. هزاره‌ها حتی در دوران جمهوریت هم به خاطر این معضل، به‌سختی و به‌ندرت می‌توانستند وارد کادر علمی دانشگاه‌های افغانستان شوند. نمونه‌های زیادی داریم که با وجود توانایی و توانمندی لازم برای جذب‌شدن، نتوانستند وارد کادر علمی دانشگاه‌ها شوند. شما سال‌ها در دانشگاه کابل بودید و این مسائل را از نزدیک تجربه و مشاهده می‌کردید. می‌خواهم بپرسم تجربه‌ها و دریافت‌های شما در این زمینه چه‌اند؟

عطاپور: من تا این حد نگاه بدبینانه ندارم؛ موضوع تعصب قومی و نژادی را بهتر است به‌عنوان معضل کلان اجتماعی در افغانستان درک کنیم که در تمام نهادهای دولتی و غیردولتی و همچنین در تمام لایه‌های کاری وجود داشتند و هر فردی، از هر قومی، به اندازه‌ی شعاع وجودی و صلاحیت‌شان در دوران جمهوریت به این امر ناپسندیده دامن می‌زدند. این‌که قوم خاصی بیشتر تعصّب کرده، چون بیشتر حضور و صلاحیت داشته‌اند. ازاین‌رو، خیلی منصفانه نیست که تعصّب و نژادپرستی را مختص به یک قوم و نژاد بدانیم و دیگران را تبرئه کنیم. در دانشگاه‌ها و مخصوصاً در دانشگاه کابل که خودم شاهد بودم، افراد با استفاده از صلاحیت‌شان تلاش داشتند که استخدام کادرهای علمی و اداری را به نفع افراد قوم و نژاد خودش رقم بزنند. عین وضعیت در تمام نهادهای علمی و غیرعلمی افغانستان وجود داشتند؛ اما در زمان جمهوریت خوبی کار در این بود که بعضی میکانیزم‌های اداری تعریف شده بودند که جلو تعصّب و حق‌کشی‌های برهنه و بی‌رویه را می‌گرفتند و تا حد زیادی پروسه‌ی استخدام نیروی بشری را وارد یک میکانیزم اداری می‌کردند که تا حدی شفافیت تضمین می‌شد و دست افراد مغرض و متعصّب را تا حدی زیادی کوتاه می‌کردند و میزان حق‌سوزی را به پیمانه‌ی زیادی پایین می‌آوردند. به همین خاطر بود که هزاره‌ها به لحاظ تاریخی به‌عنوان یک اقلیت همیشه آسیب‌پذیر و محروم و بدون پیشینه‌ی حضور در نهادهای آکادمیک و بدون اتصال به هیچ‌گونه ارتباط شبکه‌ای بین دانشگاه‌ها که از آن‌ها حمایت آشکار و پنهان کنند؛ اما توانسته بودند به‌عنوان کادرهای علمی و اداری در دانشگاه‌ها ورود کنند و حضور کمی و کیفی قابل ملاحظه‌ای داشته باشند. اگر کوشش کنیم که نصف پُر پیاله را ببینیم، استخدام هزاره‌ها و حضور آن‌ها در عضویت کادرهای علمی، به‌ویژه دانشگاه کابل رضایت‌بخش بود؛ در کشوری چون افغانستان برای اقلیت قومیِ مثل هزاره، انتظار نداشته باشیم که شرایط برابر و ایدئال، به این سادگی و زودی فراهم شوند. بنابراین، اگر وضع هزاره‌ها را در ماقبل و مابعد دوران جمهوریت بررسی کنیم، دوران جمهوریت با تمام عیوبش، دوران طلایی و شکوفایی هزاره‌ها بود.

الطاف: تا جایی که خودم آگاهی دارم، تمام انرژی مردم ما در بیست سال گذشته، چه در زمینه‌ی واردشدن در کادرهای علمی دانشگاه‌ها، چه در زمینه‌ی تحصیل و تأسیس نهادهای آموزشی و حتی در زمینه‌ی کاریابی و اشتغال‌زایی، در بخش علوم اجتماعی صرف شده است. در‌حالی‌که از شاخه‌های دیگر علوم، به‌خصوص علوم تجربی، طب، علوم کمپیوتر و غیره، کاملاً غافل بودیم. در این زمینه‌ها به‌ندرت کادر، دانشجو و نهاد داشتیم. فکر می‌کنید راه حل چیست؟ چه باید کرد؟

عطاپور: بلی، بازار علوم انسانی در بین هزاره‌ها تا هنوز گرم است. تا جایی که مشاهده می‌شود، هزاره‌ها از منظر آموزش علوم انسانی، شهرت فردی می‌خواهند و مباحث این حوزه را در خطابه‌ها، روایت‌ها و نقل‌ قول‌ها تقلیل داده‌اند و تا فی‌الحال نشانه‌ها بیشتر حاکی از آنند که دانش‌آموختگان علوم انسانی هزاره، از علوم انسانی تیر و کمان علیه خود و دیگران می‌سازند و کمتر دیده شده‌اند که مسائل عینی و اصلی جامعه از ورای نظریه‌ها و مفاهیم رایج در علوم انسانی مورد مطالعه قرار گرفته و راه‌‌حل‌های واقعی و علمی تدارک دیده شده باشند.

این‌که چرا جوانان هزاره به این حد، گرایش به علوم انسانی دارند، علت‌های زیادی می‌تواند داشته باشد. در دو دهه‌ی گذشته، عوامل متعددی می‌توان در نظر گرفت که در جوسازی به نفع علوم انسانی در بین هزاره‌ها نقش داشته‌اند؛ اما من معتقدم که یکی از عوامل مهم و مؤثر، نخبگان و دانش‌آموختگان خود هزاره‌ها بودند؛ مخصوصاً کسانی که بخش زیادی از عمرش را در ایران سپری کرده و غالباً پس‌زمینه‌ی علوم دینی و حوزه‌ای داشتند؛ یعنی آخوند و ملا بودند. اکثر این‌ها پیش از ورود به افغانستان دوران جمهوریت، در پهلوی علم آخوندی، فرصت‌های تحصیلی در دانشگاه‌های ایران را نیز از کف نداده بودند و دوره یا دوره‌های تحصیلی در دانشگاه را نیز از سر گذرانده بودند. از این‌که پیش‌نیازهای علوم تجربی و تکنالوژی را که معمولاً از طریق آموزش سیستماتیک در مکاتب به دست می‌آیند، نداشتند، از روی ناگزیری به رشته‌های علوم انسانی در دانشگاه‌های ایران روی آورده بودند و تا سطح کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکترا موفق به اخذ اسناد دانشگاهی شده بودند و جالب این‌که این‌ها یگانه نیروی انسانی باسواد و تحصیل‌کرده‌ی جدّی هزاره‌ها بودند که بعد از سقوط طالبان، وارد افغانستان شده و سکان رسانه، قلم و تریبون‌های عمومی را به دست گرفتند و از آن‌جایی ‌که مهارت خوبی در روایت‌سازی و نوشتار و گفتار و همچنین ایراد خطابه و گهگاهی روضه‌خوانی داشتند، فضای فکری جامعه‌ی هزاره، مخصوصاً جوانان هزاراه را به‌شدت تحت تأثیر قرار دادند؛ جوانانی که بعد از سپری‌کردن یک دوره‌ی پر از نکبت و خفقان، به‌تازگی وارد عرصه‌ی آموزش و تحصیل می‌شدند، سودای پیشرفت و عطش شهرت را در سر کم نداشتند و برای رسیدن به آن از زدن هیچ دری و از شنیدن هیچ سخنی ابایی نمی‌ورزیدند. این‌جا بود که نیروی تازه‌وارد و بی‌بدیل هزاره‌ها از ایران به الگوهای بی‌عیب و نقص برای همه تبدیل شدند و منبع تقلید و الهام قرار گرفتند.

نهادهای آکادمیکی که همین نخبگان هزاره تأسیس کردند، نیز گرایش بیش از حد به علوم انسانی داشتند و به تدویر سیمینارها در حوزه‌ی علوم انسانی و برگزاری شب شعر ارزش خاص قایل بودند. بحث‌ها و نوشته‌های نخبگان هزاره بیشتر بر محور آرا و نظریات اندیشمندانی می‌چرخیدند که در حال حاضر اکثراً به تاریخ پیوسته‌اند و خیلی دشوار می‌نماید که هزاره‌ی امروز، مشکلات زندگی خود را با میانجی آن‌ها فهم کرده و رتق‌وفتق کنند. همین امر سبب شد که گذشته‌گرایی به روند اصلی مباحث گفتاری و نوشتاری بین جوانان تبدیل شوند. بازی با اصطلاحات و مفاهیم هضم‌ناشده‌ی علوم انسانی، طوری باب شدند و بر ذهن و ضمیر دانشجویان و جوانان ما حضور عمیق و گسترده یافتند که هرگونه نوشتار و گفتاری بدون ارجاع به آن‌ها نه خواندنی بود و نه شنیدنی. من معتقدم که این نوع حرکت یک‌جانبه و غرق‌شدن در مباحث علوم انسانی به آن شکلی که گفته شد، اشتباه استراتژیک بود و یک نسل از جامعه‌ی ما را از واقع‌نگری دور کرد و از مسیری که باید طی می‌کردند، بازداشت. اکنون تأثیرات منفی‌شان را بر اقتصاد خانواده‌ها، اشتغال و مشارکت جوانان هزاره در بازار کار داخلی و جهانی آشکارا حس می‌کنیم.

به نظر من، راه حل در تجدید نظر است. خیلی خوب است که راه رفته‌ی ما را با نگاه انتقادی مرور کنیم و چه بسا درس‌های مفیدی از آن بیابیم که راهنمای راه آینده‌ی جوانان ما شوند. از همین لحظه در فکر تغییر نگرش و انتخاب‌مان باشیم و مسیر مفیدتر و نویدبخش‌تر کار، فعالیت و آموختن را انتخاب کنیم. البته این را نباید از نظر دور داشت که برگشت یا تغییر برای بعضی از نخبگان مردم ما که در دهه‌ی چهارم عمرشان یا بالاتر از آن قرار دارند و راه‌شان را رفته‌اند، شاید نه ضرور باشد و نه مفید، و نه هم مقدور؛ اما جوانانی که تازه پا به تحصیل و آموزش می‌گذارند و از لحاظ سنی فضای باز و وسیع برای پرواز دارند، دیگر تحت تأثیر فضای پر از هیاهویی که از دو دهه‌ی گذشته شکل گرفته و همچنان ادامه دارد، قرار نگیرند و به جای ذهن‌گرایی و هیاهو برای هیچ، واقعیت‌های کار، شغل و اقتصاد دنیایی اکنون را درک کنند و جدّی بگیرند.

خوش‌بختانه، در این اواخر، در یادداشت‌ها و گفتارهای تعدادی از نخبگان مردم ما نشانه‌های خوبی دیده می‌شوند که حاکی از تغییر رویکرد به زندگی و واقعیت‌های عینی و ملموس زندگی‌اند؛ مثلا ده سال پیش، کمتر کسی از میان ما پیدا می‌شدند که به صراحت بیان کنند که جوانان ما رشته‌ی تحصیلی‌شان را با در نظرداشت زمینه‌های شغلی، وضعیت بازار کار حال و آینده، و میزان درآمد حاصل از آن انتخاب کنند و اظهار بدارند که علم و تخصص را به اقتصاد پیوند باید زد و آن را باید از ذهن به عین و از نسیه به نقد تبدیل نمود و در غیر آن، علم و تخصص چه به کار آید. به نظر من، حقیقت هم همین است؛ علمی که دست صاحب را از فقر و گدایی کوتاه نکند و برای خانواده‌اش مایه‌ی رفاه اقتصادی نشود، چه نیازی به اندوختن آن و چه سودی در فراگیری آن نهفته خواهد بود.

الطاف: با در نظرداشت رشد تکنالوژی و امکانات گوناگون عصر کنونی، فکر می‌کنید چه چیزی می‌تواند جامعه‌ی ما را از انزوای کنونی نجات بدهد که هم در زمینه‌ی دانش و تکنالوژی و هم در زمینه‌ی اقتصاد و اشتغال‌زایی در تنگنا نباشند و وضعیت اقتصادی‌شان نیز بهبود پیدا کند؟

عطاپور: البته، نمی‌توان نسخه‌ی کامل و شفابخش در این زمینه پیچید؛ چون جان و جهان ما پیچیده‌تر از آن است که این کار را کنیم. حد اقل من جرأت چنین چیزی را ندارم؛ اما تنها می‌توانم نظرم را شریک کنم: نسل جوان ما، فارغ از هیاهو و موج آفرینی‌های فیس‌بوکی، ایده‌ی علم برای زندگی را جدّی بگیرند و در کنار ابعاد ارزشی و اخلاقی زندگی که امر ضروری است، زندگی را از جنبه‌ی اقتصاد و رفاه متصل به آن، بیشتر مورد عنایت قرار دهند.

چیزی که مخصوصاً برای جوانان در حال آموزش و تحصیل در مکاتب و دانشگاه خیلی ضرور است، در هر رشته‌ای اگر درس می‌خوانند، فراگیری ریاضی، زبان انگلیسی و بعضی از مهارت‌های عام تکنالوژی دیجیتالی را به هر شکلی که می‌شوند، از نظر دور نداشته باشند که این سه چیز، شاه‌کلید گشایش دروازه‌‌های کار و ادامه‌ی تحصیل در دنیای امروزی‌اند.

و نکته‌ی آخر این‌که جوانان هزاره بخت و اقبال‌شان را در فراگیری علوم انسانی در دو دهه‌ی گذشته آزمودند و نتایج‌شان را خود و مردمش امروز می‌بینند. ضرر نخواهند کرد که نسل جوان ما در عرصه‌ی ساینس و تکنالوژی نیز بخت‌آزمایی کنند و به زحمتش می‌ارزد. از جمله، عرصه‌ی نوپای هوش مصنوعی، آموزش ماشین و دیتاساینس که دنیا را در حال تسخیر و تغییرند، باید جدی گرفته شوند. من معتقدم که هزاره با در نظرداشت پس‌زمینه‌ی تاریخی نکبت‌بار، جبر طبیعی و جغرافیایی، اقتصاد ضعیف و ترومای کشتار و سرکوب و بسا آسیب‌پذیری‌های اجتماعی و فرهنگی دیگر، در قالب گرایش مفرط فراگیری علوم انسانی که تا اکنون از خود نشان داده‌اند، اقبال پیش‌تازی و بالندگی را در عرصه‌ی سیاست، اقتصاد و تجارت حداقل در اکنون و آینده‌های نه چندان نزدیک ندارند. اگر این عشق و شور در عرصه‌ی ساینس و تکنالوژی‌های عصری به خرج داده شوند، من مطمئنم که نسل بعدی هزاره‌ها به معنی واقعی شریک دسترخوان اربابان کار و اقتصاد خواهند شد و در صف اول ابداعات و نوآوری‌های خیره‌کننده در حوزه‌ی ساینس و تکنالوژی خواهند ایستاد.

پایان