عصمت الطاف: جناب استاد عطاپور، سپاسگزارم که به ما فرصت دادید تا در مورد وضعیت دانشگاههای افغانستان در دوران طالبان و چشمانداز آیندهی تحصیلی، صحبتی داشته باشیم. هفتهنامهی جادهی ابریشم، در سلسلهی پروندههایی که روی دست دارد، این بار، به وضعیت دانشگاه در دوران طالبان میپردازد. میخواهد نکتههای ناگشوده و مطرحناشدهای را با استادان و کادرهای علمی و اداری دانشگاههای افغانستان به بحث و کاوش بگذارد. بدون شکّ، دانشگاههای افغانستان، بدترین دورهی تاریخش را سپری میکنند؛ دورهای که از یکسو، زنان و دختران، چه به عنوان دانشجو، استاد، کادر علمی و اداری، در آن حضور ندارند و از سوی دیگر، بسیاری از کادرهای علمی و اداری نیز افغانستان را ترک کردهاند و دانشگاهها و دانشجویان و مردم افغانستان، دیگر حضور مؤثر آنان را شاهد نیستند و از داشتههای علمی آنان استفاده نمیتوانند. بهعلاوه، بیانگیزگی کادرهای باقیمانده و دانشجویان این دوره، فضای پر از اختناق و عزلونصبهای غیرمعیاری در تمامی بخشهای دانشگاه، میتوانند دانشگاه را از پویایی و رونق بیندازد و به سوی خمودی و فرسودگی بکشاند. بدیهی است که این وضعیت میتواند تأثیر ویرانگر و جبرانناپذیری بر آیندهی افغانستان و آیندهی رشد علمی و دانشگاهی، بگذارد. به این موارد مهم خواهیم پرداخت؛ اما پیش از آن میخواهم بسیار مختصر و گذرا، در مورد پیشینهی تحصیلیتان بگویید و اینکه چه وقت به دانشگاه کابل جذب شدید و در این مسیر، چه خوانهایی را پشت سر گذشتید؟
نورمحمد عطاپور: دورهی مکتب را در ولسوالی شارستان ولایت دایکندی خواندهام؛ لیسانس یا کارشناسی را از دیپارتمنت فیزیک دانشکدهی ساینس دانشگاه کابل گرفتهام. بعد از فراغت، بلافاصله بهعنوان کادر علمی این دیپارتمنت مقرر شدم و مدت دو سال، به عنوان استاد فیزیک ایفای وظیفه کردم. از بهار ۲۰۰۸ تا بهار ۲۰۱۰ در کشور جرمنی بودم و ماستری را در رشتهی کمپیوترساینس از دانشگاه تکنیکی برلین گرفتم؛ از سال ۲۰۱۰ تا تابستان سال ۲۰۲۳، در دانشکدهی کامپیوتر ساینس دانشگاه کابل ایفای وظیفه کردم. در آگست ۲۰۲۳، افغانستان را به مقصد انگلستان ترک کرده و در سپتامبر ۲۰۲۴، ماستری دوم را در رشتهی دیتاساینس از دانشگاه شرق لندن اخذ کردم و بعد از آن، تا کنون بهگونهی نیمهوقت با این دانشگاه در دروس برنامهی ماستری دیتاساینس، همکاری دارم.
الطاف: تا آنجایی که میدانم، شما دو سال پس از تسلط دوبارهی گروه طالبان، در دانشگاه کابل ماندید و به فعالیتهای علمی و آکادمیکتان ادامه دادید. میخواهم در مورد حال و هوای روزهای اول بهقدرترسیدن طالبان بگویید. آن روزها، استادان و کارمندان اداری دانشگاه کابل و دانشجویانش چه حس و حالی داشتند؟
عطاپور: آمدن طالبان به آن شکلی که اتفاق افتاد، همه را غافلگیر کرد و برای مدتها همه در یک نوع سرگیجی و شوک به سر میبردیم. همهجا را افسردگی و ناامیدی فراگرفته بودند و هیچکسی نمیدانست در هفتهها یا ماههای آینده چه خواهد شد. از اینکه در روزهای اول، هیچ حضور و مداخلهی طالبان را در امور دانشگاه مشاهده نمیکردیم و اکثر استادان و دانشجویان با لباس رسمی و همیشگی در دانشگاه حضور یافته بودند و طبق معمول درسها شروع شدند، این امر به ما امید و آرامش میدادند. فکر میکردیم که افراد و رسانههایی که قبل از سقوط نظام جمهوریت به نفع طالبان کمپاین میکردند که گویا طالبان با نسخهی جدید و اصلاحشده میآیند و واقعیت عصر و زمانه را درک کردهاند، انگار درست بوده است؛ اما به مرور زمان به واقعیتها پی بردیم که زهر ایدئولوژی قومی و دینی طالبان تا هنوز ریخته نشده است. هنوز اول کار است و سفر دنباله دارد.
الطاف: تمام کسانی که در افغانستان زیسته بودیم و با فاجعهها و رویدادهای تروریستیای که طالبان مسبب آنها بودند، آشنا بودیم. روحیات تندروانه و ایدئولوژیک آنان را میدانستیم. بهخصوص آنهایی که دورهی اول طالبان را نیز زیسته بودند، بیشتر با روحیات این گروه آشنا بودند. یادم است روزی که کابل سقوط کرد، چه آشفتگیای بر فضای کابل حاکم بود و چه هراسی، کوچهها و خیابانها را انباشته بود. به معنای واقعی کلمه صحنهی محشر به ذهن آدم میرسید؛ هرکسی درگیر خودش بود. از روز سقوط برای ما بگویید. آن روز شما در دانشگاه بودید یا جای دیگر؟
عطاپور: روزی که کابل سقوط کرد، من در دانشگاه کابل بودم. در آن روز دقیقاً ساعت ۸ بجهی صبح داخل صنف رفتم و طبق معمول دانشجویان را درس دادم. در ختم ساعت درسی، هنگامی که به دفترم بازگشتم و برای رفع خستگی چای درست کردم؛ هنوز پیالهی اول تمام نشده بود که متوجه شدم فضای نسبتاً آرام محیط دانشگاه کمکم دچار آشفتگی میشود. طبق معمول موبایلم را برداشتم و سراغ فیسبوک رفتم تا از اتفاقات تازه باخبر شوم. وقتی صفحهی فیسبوک را باز کردم به اولین خبری که روبهرو شدم حاکی از نزدیکشدن طالبان به دروازههای شهر کابل بود و اینکه قسمتهای اول برچی به دست طالبان افتاده است. با سراسیمگی از دفتر بیرون شدم. دیدم که دانشجویان دانشکدههای مختلف از صنفها بیرون شدهاند و به طرف دروازههای خروجی دانشگاه در حرکتاند. در همین لحظه، از بخش اداری دانشکده پیام دریافت کردم که گفته بود، وضعیت وخیم است، صنوف تعطیل شوند و همه باید دانشگاه را تخلیه کنند. من هم بلافاصله به دفترم آمدم، لپتابم را گرفتم و با موترم دانشگاه را ترک کردم. هنگام خروج از دانشگاه، متوجه شدم که جادههای منتهی به کوتهسنگی در اثر ازدحام ترافیک، در حال مسدودشدناند؛ نیروهای دولتی با رنجرها و هامویهای مجهز با اسلحه و تجهیزات نظامی که به گمان اغلب از مربوطات کمپنی آمده بودند، به سوی مرکز شهر در حال فرارند. من هم با جریان ترافیک به سمت مرکز شهر همراه شدم و از نزدیکی وزارت تحصیلات عالی از مسیر کوچههای فرعی کارتهچهار به جادهی دارالامان وصل شدم. بعد از مدت زمان تقریباً یک ساعت ایستوخیز، در نزدیکی قصر دارالامان رسیدم. در همین هنگام بود که نیروهای اردوی ملی را دیدم که با پای پیاده از طرف فرقهی نظامی ریشخور به سوی شهر در حال فرارند. تعدادی از آنها را میدیدم که در اطراف قصر دارالامان یونیفرمهای نظامیشان را با لباس عادی تبدیل میکنند. بعد از عبور از قصر دارالامان، به سمت شهرک امید سبز، ازدحام ترافیک کمتر شد و من با سرعت به خانه رسیدم.
مدتی دانشگاهها و همهی ادارات دولتی تعطیل بودند. ما اتفاقات را تا حدی امکان از رسانههای تصویری و همچنین اجتماعی دنبال میکردیم؛ اما در مجموع، آرامش نداشتیم. با آنکه طالبان عفو عمومی اعلام کرده بودند؛ اما من و بعضی از دوستان و همسایگانی که بهنحوی ارتباط کاری با جمهوریت داشتیم، در حالت خوفورجا بودیم و ذهن ما سمت و سوی حوادث آینده را تحلیل نمیتوانستند و به شکلی در وضعیت بلاتکلیفی و سرگردانی به سر میبردیم.
الطاف: این فضای هراسناک تنها به همان روز اول و دوم محدود نمیشد. روزهای آینده و حتی هفتههای آینده نیز ادامه پیدا کرده بود. میخواهم حس و حال و مشاهدات خود را در اولین باری که پس از روی کار آمدن گروه طالبان به دانشگاه رفتید، به ما بگویید.
عطاپور: سقوط نظام جمهوریت به آن شکلی که اتفاق افتاد همه را شوکه کرد و این شوک تا مدتها ادامه داشت. ناامیدی توأم با آن، حس و حالی باقی نگذاشته بود. روزی که بعد از وقفه برای اولین بار دانشگاه رفتم، خستگی و ناامیدی توأم با ترس و هراس وجودم را فراگرفته بود. حتی حس میکردم شهر در کلیتش خسته است و این خستگی در همه جا هویدا بود. جادهها خلوت بودند، دیوارها ساکت و دیگر طنین صدای بلندگوی دستفروشان روی جادهها و کوچههای شهر که میگفتند: «هر شی دارد، یک بَی دارد»، « کیلهی خالدار مزهدار»، یا « او ظالم بیا که همه چیز لیلام شد» را انعکاس نمیدادند. سیمایی شهر تغییر کرده بود. پولیس ترافیک در چهارراهیها و مسیرهای مزدحم، جای خود را به تفنگداران داده بودند که شهر با آنها و آنها با شهر و زندگی شهری بیگانه بودند. وقتی از کنارشان با موتر میگذشتم، از ترس و وحشت هر لحظه به آنها خیره میشدم که مبادا اشاره کند و من متوجه نشوم و با اندکترین سهلانگاری کار به دستم ندهد؛ از خانه تا دانشگاه از چندین ایستگاه بازرسی گذشتم، ولی هیچ عکسالعملی را ندیدم. با هر طالبی که در مسیر راه روبهرو شدم، فقط با همدیگر نگاه کردیم. حتی هنگام ورود به دانشگاه نیز با آنکه تعداد چهار الی پنج نفر در ورودی دانشگاه مؤظف بودند و انتظار میرفت که موترم تلاشی شود و سوال کند که کجا میروی و چه کاره هستی، اما همین کار هم اتفاق نیفتاد. انگار که این تنها ما نبودیم که در شوک و ترس بودیم، بلکه طالب هم از این پیشآمد دچار شوک بود و نمیدانست چه کند. این رخداد برای آنها نیز دور از انتظار به نظر میرسیدند.
الطاف: شما با یک پیشزمینهی ذهنی وارد دانشگاه میشدید. شاید آمادگی هرنوع برخورد را داشتید؛ چون میدانستید که با چه کسانی و با چه اندیشه و دیدگاهی روبهرو هستید. میخواهم بدانم، در آن زمان، برخورد جنگجویان طالبان با کارمندان، استادان و دانشجویان چگونه بود؟ بهخصوص اینکه دختران هم هنوز به دانشگاه میرفتند.
عطاپور: در روزهای نخست و برای مدتی کوتاهی، در محیط دانشگاه تغییرات جدّی محسوس نبود. با آنکه ذهن ما پر از خوف و ترس بودند، مخصوصاً بیرون از محیط دانشگاه هر لحظه انتظار هر نوع اتفاق را داشتیم؛ ولی برای مدتی در دانشگاه اتفاق خاصی رخ نداد و حضور جنگجویان طالب محدود به دروازههای ورودی دانشگاه میشدند. مدتی طول کشید که جنگجویان طالب در محوطهی دانشگاه به گشتوگذار شروع کردند و به مروز زمان، فضای دانشگاه سنگینتر میشد؛ اولین برخوردی را که بین استادان و جنگجویان طالب در دانشگاه مشاهده کردیم، در صف بانک بود و طالبان بعضی از استادان را که ریش دراز و ملبس با لباس وطنی بودند و کوشیده بودند که ظاهرشان را شبیه طالبان بسازند، مورد اهانت و ناسزاگوییهای بسیاری قرار دادند. در آن روزها، صف بانکها طولانی بودند، همه باید در بیرون صف میکشیدند و به انتظار نوبت مینشستند. استادان دانشگاه کابل صف جداگانه و طویلی داشتند و مثل بقیهی افراد ایستاده در صف، ساکت نبودند. هرکسی با دوست و همطبعش قصه داشت. جنگجویان طالب هم که دنبال بهانه بودند تا خشم خود را روی یکی بریزند، همین صحبتها و قصههای استادان را بهانه گرفته و به توهین و تهدید پرداختند. صحنهی جالبی بود. همه سکوت کرده بودند و توهین و تحقیر را مشاهده میکردند. آنچه بود و میگذشت، فقط در دلهایشان بود و کسی از ترس قادر نبود که حتی لب بجنباند.
الطاف: اولین اقدام هیأت رهبری گروه طالبان، پس از تسلط دوبارهشان بر افغانستان، در دانشگاه کابل چه بود و با این اقدامشان چه چیزی را برای مردم افغانستان ثابت کرد؟
عطاپور: اولین اقدام گروه طالبان در دانشگاه کابل عزل رئیس دانشگاه و انتصاب یکی از افراد وابسته به خودشان بود. فردی را که طالبان بهعنوان رئیس دانشگاه انتصاب کرد، یکی از دانشجویان دانشکدهی ژورنالیسم این دانشگاه بود که به علت ناتوانی در پیشبرد درس، سالها قبل ترک درس و دانشگاه کرده و به صفوف گروه طالبان پیوسته بود. طالبان با این اقدامشان یک بار دیگر عملاً نشان دادند که دانش، علم و مراکز علمی هیچ اهمیتی نزد آنان ندارند، وگرنه انتصاب یک فرد بیسواد و فراری از تحصیل در مقام ریاستِ بزرگترین دانشگاه یک کشور، کار سادهای نبود و نیست؛ فقط طالب میتواند این کار را کند. طالبان با این کارش، بهگونهی واضح و روشن دانش و دانشگاه را تحقیر کردند. در محفل معرفی رئیس جدید دانشگاه شرکت کرده بودم و میدیدم که دانشجویی که از ترس جزوههای درسی فرار کرده بود، امروز در حضور صدها استاد سخنرانی میکند و خط مشی آیندهی این دانشگاه را بیان میدارد. به نظر من توهین کلانتر از این به دانشگاه، علم و جامعهی علمی نمیتواند شود.
الطاف: گروه طالبان در ماههای اول بهقدرترسیدنشان، برای اینکه فضا را کاملاً اسلامی بسازند و از ارتباط کلامی و چشمی دختران و پسران جلوگیری کنند، کلاسهای دانشگاه را به دو قسمت تقسیم کردند. نمیدانم این محدودیت شامل استادانشان هم میشدند یا نه. اصلاً با این کلاس دوپارچه، استادان چگونه درس میدادند و دانشجویانی که تا دیروز همکلاسی همدیگر بودند و با یکدیگر ارتباط نزدیکی داشتند، چسان میتوانستد از ارتباط گرفتن امتناع ورزند. میخواهم شما چشمدیدهایتان را بگویید تا روح مضحک زمانه و کارهای نابخردانهی گروه حاکم روایت شود.
عطاپور: طالبان با علم دشمنی دارند و از علمآموزی جوانان و روند عادی پروسههای مراکز علمی میهراسند. به همین خاطر، روند عادی درس و دانشگاه را بهبهانهی تطبیق شریعت مختل کرده و با محتوازدایی از مراکز علمی و دانشگاه، پویایی آن را متوقف کردهاند. این کار را تحت یک پروسه و بهگونهی تدریجی انجام دادند تا بعضی حساسیتهای احتمالی جامعه را به نحوی مدیریت کنند. بهگونهی مثال، در آغاز گشایش دانشگاه و ورود دانشجویان بعد از سقوط نظام جمهوریت، محدودیت پوشش بهبهانهی حجاب به دختران دانشجو وضع شد؛ دیری نگذشت که به جدایی صنوف درسی دختران و پسران دانشجو اقدام نمود و همچنان استادان طبقهی اناث را از تدریس به صنوف پسران ممانعت کردند. بعد از مدتی، دست به جدایی اوقات درسی دانشجویان دختر و پسر زدند که قبل از ظهر را به دختران اختصاص دادند و بعد از ظهر را به پسران. طبق این پالیسی، تا زمانی که دختران محوطهی دانشگاه را کاملاً ترک نمیکردند، پسران حق نزدیکشدن حتی به دروازههای ورودی دانشگاه را نداشتند. وقتی این روند تدریجی حذف محتوا و غیرعادیسازی محیط دانشگاه هیچگونه پیامد اجتماعی را همراه نداشت، طالبان آسودهتر و مطمئنتر با آخرین و اصلیترین تیر ضدیت با دانش و دانشگاه، قشری از جامعهی افغانستان را هدف قرار داده و زنان و دختران را بهصورت عموم از حق کار، آموزش و تحصیل محروم ساختند. محتوازدایی دانشگاه در اینجا ختم نشد. مدتی نگذشته بود که برنامهی سه روزهای را به هدف انحراف ذهن استادان طرح و راهاندازی کرد و جالب اینکه عنوان آن را کنفرانس علمی گذاشته بودند. حضور تماموقت استادان در این برنامه اجباری بود و برای استاد غایب پیامدهایی از جمله تنقیص معاش و تنزیل رتبه به همراه داشت. در این سه روز، بسیاری از مقامهای بلندپایه که بهگفتهی خودشان عالمترینهایشان نیز بودند، در کنفرانس حضور داشتند و به نوبت به ایراد سخن، خطابه و ارشاد پرداختند. در میان تمام بحثهای مبتذل و خالی از محتوا و بیربط با روح زمان و مکان، مرکزیترین موضوع، بحث روی حلال و حرامبودن، یا فرض، واجب و مستحببودن علوم بشری؛ از جمله ساینس و تکنالوژی بود. از لابهلای بحث و گفتوگوها واضح نمایان بود که مفتیها و مولویهای فتوافروش طالبان تا هنوز تکلیفشان را با خودشان مشخص نکردهاند. در طول سه روز باهم درگیر بودند و تضاد فکریشان را روی حلال و حرام بودن علوم بشری حل نتوانستند؛ یکی بر حرامبودن علوم بشری و بیهودگی فراگیری آن رأی قاطع صادر میکردند، دیگری با همان قاطعیت به رد آن میپرداختند و استدلال میکردند که هواپیماهای بیسرنشین با بوشکهی زرد از حریم هوایی افغانستان رانده نمیشوند. در آخر، شخصاً خودم نفهمیدم که علوم بشری حلال شد یا حرام.
الطاف: با تسلّط گروه طالبان، بخش زیادی از کادرهای علمی دانشگاههای دولتی و خصوصی افغانستان، کشور را ترک کردند و راه مهاجرت را در پیش گرفتند. این در حالی بود که گروه طالبان جان و زندگی آنان را تهدید نمیکردند. شاید هم به دلیل بدنامیای که برایشان داشت یا به خاطر خالیشدن دانشگاهها از وجود استادان باتجربه و آگاه، تلاش میکردند نگهشان دارند. میخواهم بپرسم، دلیلهای مهم این مهاجرتها چه بودهاند؟ به عبارتی دیگر، چه چیزهایی باعث شدند که استادان این وضعیت را برنتابند و کار و زندگی و جایگاه علمیشان را در افغانستان رها کنند و تن به غربت بدهند؟
عطاپور: در خوشبینانهترین حالت، ممکن استادان مصونیت جانی داشته باشند و طالب آنها را نکشند و بگذارند که اسکلت نهادهای اکادمیک را استوار نگهدارند؛ اما تقلیلدادن مصونیت به حفظ جان و بدن خیلی گمراهکننده است. انسانها در مجموع و استادان دانشگاه بهصورت خاص، تنها جسم و استخوان نیستند که با حفظ آن همه آرزوها و خواستههایشان اشباع شوند و روح و روانشان در آسایش باشند. همانطوری که مولانا بهدرستی میفرماید:
ای برادر تو همان اندیشهای
مابقی خود استخوان و ریشهای
گر گل است اندیشه، تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمه گلخنی
به نظر من، در حال حاضر استادان دانشگاهها مصونیت فیزیکیشان را با بهایی کشتن اندیشه و دفن افکارشان از طالبان میگیرند. شواهدی زیادی وجود دارند که استادان زیادی به خاطر اظهار نظر و بروز اندیشهیشان، سرکوب شدهاند و به زندان رفتهاند. وقتی اندیشهورزی در دانشگاه ممنوع باشد و بر دریچهی ذهن و فکر آنها قفل انداخته شود و هرگونه اظهار نظر که خارج از چارچوب ذهنی تنگ و تاریک نظام طالبانی با پیامدهای سنگینی همراه باشد، محیط دانشگاه دیگر گلشن نیست که اندیشه در آن گل کند؛ بلکه آتشکدهای است که هیمه یا چوب سوخت آن را استادان با خشکاندن فکر و اندیشهشان تهیه میکنند. این خود میتواند دلیلی محکمی باشند که استادان را وادار کرده تا دانشگاهها را ترک و راه مهاجرت در پیش گیرند.
علاوهبراین، همهی ما میدانیم که از آغاز بهقدرترسیدن گروه طالبان، نصف جامعهی افغانستان از بسیاری حقوق اساسی و انسانیشان محروم شدهاند. حق آموزش یکی از حقوق بنیادی هر انسان است که امروز از دختران و زنان افغانستان صلب شده است و نهادهای آموزش ابتدایی و عالیِ زیر ادارهی طالبان پیوسته در تلاشاند که نظام آموزشی مکاتب و دانشگاهها را از فلتر ایدئولوژیشان عبور دهد که جز تهمانده و زبالههای یک نظام عقیدتی کهنه، رو به انحطاط و بدنام چیزی دیگری نیست و با هیچ رشتهی معرفتی بشر سر سازش و سازگاری ندارد. استاد، در کنار دیگر مسئولیتها، مسئولیت پدری برای فرزندانشان را نیز دارد و استادی که قادر به تدارک فضای مناسب آموزش و زندگی برای فرزندانش در خارج از افغانستان، از طریق مهاجرت باشد، دلیلی ندارد که اقدام به ترک وطن نکند. برای شخص خودم، این موضوع یکی از نگرانیهای جدّی در طول دو سال حضور تحت ادارهی طالبان بود. هیچگاهی برایم پذیرفتنی نبود که تقدیر و سرنوشت زندگی دخترانم را با جهالت چند تا مولوی بهنام طالب گره بزنم و بگذارم که مولوی و مفتی برای دخترانم آینده تعیین کنند. بنابراین، دانشگاه، کار، خانه و کاشانهام را جا گذاشته و بهعنوان یک پدر مسئول برای ساختن آیندهی بهتر برای فرزندانم مجبور به ترک وطن شدم.
ادامه دارد…






نظر بدهید