دکتر روحالله کاظمی
دشوارشدن یک گیرودار روزمرّهی بروکراتیک و کشیدهشدن آن به بحث زبان، سپس انتقال آن به مجالِ موسّعِ هویتْ اما نهایتاً نشستن در یک تنقیص و اعوجاج بهمثابهی پاسخ و راهحلّ نهایی، شاید سرشتِ یکی از واقعیتهای ما نه، بلکه ادب و تأدیبِ تاریخیِ ما باشد که در هر مقطعی و با هر واقعهای، بدین نمط و الگو برخورد میکنیم: هزینههای بزرگ میپردازیم، اما نتیجهی بخس میستانیم، برای هویت میجنگیم، اما برای بقا حاصل میگیریم، برای امر جمعی به پامیخیزیم، اما به امر فردی هدیهاش میکنیم و «شاید» برای روح اقامه میکنیم، اما به فربهیِ تن میسپاریم.
آنچه امروز و بنابر اطلاعات از دریچههای مجازی، در کشور آسترالیا برای هزارهها مطرح شده و شیوهی حلّ آن، به نظر من سبک و سیاق یک چنین الگویی را با خود حمل میکند. این مسأله اگر صرفاً یک مسألهی اداری و حل پیچوخمهای مناسبات مدنی باشد، بیشک، راهحلهای اداری میطلبد و باید به مقتضا و اهلیت همین وعا، قضیه حل گردد؛ لذا چرا باید به جای درستکردن شاخه، به دستکاری و تنقیص ریشهها هجوم برد؟ اما اگر مسأله هویتی است، یا قرار است از منظر هویتِ هزارگی قضیه فرجام یابد، ضرورتاً باید با پشتوانههای تاریخی، فرهنگی و تمدّنی قضیه سامان یابد. بدون این ارجاع و رسیدن به یک جمعبندیِ مبتنی بر تفحصّ تاریخی، عجولانگیِ کنونی، به یک رعونت محض خواهد انجامید. زیرا تصمیم بر سرشت گذشته و تقدیرِ آیندهی یک هویت آنهم از خلال کانونیترین عنصر آن (زبان)، نمیتواند در میان امواجی از بیانیههای احساسیِ شخصی، شتابزدگی و فارغ از ریشههای تمدّنی و فرهنگی، به پاسخ سزاوار نائل آید.
افزون بر این، در بطن بیانیههای شخصی، یک مغالطهی کوتهبینانهای میخزد و آن بردن زبان به مسلخ گویش و کشاندن گویش به منزلت زبان است. همه میدانند مقصود از «زبان هزارگی» یک لهجه و گویش خاص است نه زبان، اما اصرار میورزند همین «لهجه» بهعنوان «زبان» ثبت و تثبیت گردد. واقعاً چگونه خویشتن را مجاز میداریم لهجه را به جای زبان بنشانیم و عرَض را به جای جوهر، اما هویت خویش در فرهنگ و تمدّن فارسی را محفوظ تصوّر کنیم؟ مگر با برکشیدن لهجه در مقام زبان، ریشههای شما در فرهنگ و تمدّن فارسی حفظ میگردد؟ از کجا اطمینان دارید که زانپس نه مالکیتِ زبانِ فارسی برای ما- دستکم بهعنوان یکی از مالکان و واضعان این زبان-، بل فقط صیانت از این ریشهداری و شراکت در تمدّن فارسی، در اختیار شما و بضاعت زبان شما خواهد بود؟! حال آنکه پیشاپیش خود را از آن منسلخ کردهاید؟ مگر نمیبینید که هزارهبودن تنها در عرصهی سیاسی جرم نیست، بلکه در حوزهی تمدّنی و فرهنگی نیز جرم محسوب میشود؟ آیا غارت و مصادرهی میراث تاریخیِ منقول و غیرمنقول، مصنوع و مکتوب و نامها و جامها، از بلخ و بامیان و هرات و غزنین، و بهطور کلّی، از زابلستان، غرجستان، سیستان و…، جز بر جمجمهی جرمبودگیِ شما ممکن شده است؟
لهجهی هزارگی انکار نتواند شد؛ اما بهعنوان زبان، جز حقیراندیشیِ که نمیتواند مناط تاریخی و فرهنگیِ عاقلانه کسب نماید، نیست. این نام (زبان هزارگی) نه سابقه دارد و نه میتواند لاحقهای باشد؛ لیکن میتواند دستاویز مهم برای نفی و طرد فرهنگی قرار گیرد. واقعاً نمیدانید در عاثور اشتباه میان زبان و لهجه، خوان هویت خویش را بر چه نهبانی پهن میکنید؟ این فقط برکشیدن لهجه در مقام زبان نیست، هجرت از زبان به لهجه است؛ یعنی بهواقع شما چتر فرهنگیِ خویش را نه زبان بلکه لهجه انتخاب میکنید و از فرهنگ و هویت خویش، هویت و ماهیت زبانی را سلبْ و بدان هویت لهجهای میبخشید. این رسماً فروکاست خویش به مادون زبان و تبعید خویش از زبان به لهجه است؛ معنایش دقیقاً این است که این هویت، نمیتواند هویت زبانی داشته باشد. نمیدانم کدام خرد و با چه برهانی مجاز میدارد قومی که واضع زبان بوده، را فقط واضع لهجه، هویت بخشد، چشمان را بدرَد تا ابرویی درست گردد و سرآغاز حقیراندیشیهای متوالی گردد!!
علاوهبراین، این توهّم بنیادبرانداز، در مقابل واقعیتِ صریحِ تاریخی قرار دارد: همهی شهرهای فرهنگ و تمدّن فارسی، و به قول مورّخان اسلامی بلاد عجم، دارای زبان فارسی/پارسی یا پارسیِ دری خوانده شده و خراسان یا بلخِ فرهنگی، نزد قاطبهی مورخان، خاستگاه و برآمدگهِ اصلیِ زبان «پارسیِ دری» است. زبان «پارسیِ دری» در هر نقطهای موجبِ ابداع لهجهای شده، اما هرگز کسی جرأت نکرده لهجهای را در مقام زبان بهعنوان کانون تمدّن بنشاند و لهجهای را چتر هویتِ فرهنگیِ خویش لقب دهد. مقدسی بشّاری از زبان خراسانیان بهعنوان یک زبان اما دارای لهجههای گوناگون سخن گفته است. او لهجهی نیشابور را گیرا، مردم طوس را خوشزبان، سخن سیستانیان را یورش دشمنانه، لهجهی بُست را خوب، لهجهی مَرو و مَرورود را میانه، لهجهی بلخ را شیرینترین و لهجهی هرات را وحشیانه و کنیفانه توصیف نموده است. او حتی از لهجههای پیرامونی نیز سخن رانده که به این لهجههای اصلی باز میگردند؛ از باب نمونه، لهجهی غرج الشّار را میانهی گویش هرات و مَرو و لهجهی بامیان و تخارستان را قریب و قرین به بلخی دانسته است. بسیاری مانند مقدِسی بشّاری، ابن ندیم، خوارزمی عبدالله بن مقفّع و فردوسی آشکارا «پارسیِ دری» بهعنوان زبان اصلیِ مردمان جغرافیای ما معرّفی کردهاند. بهطور نمونه، وقتی ابن مقفّع از پنج شاخهی زبان فارسی- پهلوی، دری، فارسی، خوزی، سریانی- سخن میگوید، زبان دری را شاهانه و زبان خراسانیان و مشرقیان، میداند. ولی همهی این شاخهها، شکوفاییهایی درونی یک زباناند. ابن ندیم، به نقل از ابن مقفّع، حتی از هفت نوع خط- با نامهای «دین دفیریه» برای نگاشتن دین، «ویش دبیریه» بهعنوان زبان فراست و تفأل و شُرشُر آب و اشارات، «کشتجْ» زبانی برای عهود و مؤامرات و اقطاعات، «نیم کشتج» زبانی برای نگاشتن طب و فلسفه، «شاه دبیریه» زبان مختص مکاتبات میان شاهان، «راز سهریه» زبانی برای مکاتبهی شاهان با سایر ملل و «راس سهریه» که زبان مختص فلسفه و منطق است- در فرهنگ پارسی سخن میگوید که این خود میتواند غنای درونی این زبان را نه در لهجهها بل در خطوط و الفباها، نشان دهد؛ اما هیچکدام از این شاخهها را کسی به خراش و تقلیلِ اصل زبان و دالّ اصلیِ تمدّن فارسی عزیمت نداده است.
مهمتر از همه اینکه، هنوز رقیبان و دشمنان هزارهها، در صدد انکار موقعیت و شأن و مقام آنها در فرهنگ و تمدّن فارسی است. تازه نیم قرن نمیشود که بیداریِ بازگشت به هویت و تبار فرهنگی و احیای آن، شکل گرفته، پیش از آن سراپا شما با انکار مواجه هستید و دُشنهی کتمان و انکار هنوز از حدقهتان بیرون نیامده. هرچند مشتاقانه امیدوارم آثار مورخان معاصر ما افزونتر و دقیقتر شود، غنای لوژیک و متدولوژیک پیدا کند و نسبت ما با ریشههای تمدّنیمان محکمتر به کتابت برساند؛ اما در این نقطه و کم و کیفی که من میبینم و شما همهی مدعیات آنها را در فضای مجازی یا مکتوبات قلیلشان میبینید، جایگاه و تبارشناسیِ ما در این سنّت و تمدّن، بهشدّت لرزان است. موّرخان عزیز ما، همگی فاقد زبان تاریخیاند. مجموعهای از کشکولهای گردآوریشده به شکل سنّتی، فاقدِ زبانِ تحلیل، سیاست و تاریخ، نمیتواند جایگاه ما را تثبیت کند، یا بسیار فقیرتر از آن است که بتواند به بازسازیِ این جایگاه انکارشدهی بینجامد و یا به رقیبان بقبولاند. همه، مانند آن گرامیِ که فقط دنبال یک کلیدواژه راه افتاده بود؛ اما اندک فهمِ تاریخی و سیاسی از کارش نداشت، دیگران نیز بر همان تداولْ اوراق کشکولهای خویش را بر شیرازهی زبانِ تاریخ، سیاست و خرد نبافته و حقایق گرانبهایی را در توبرههایی غیرناطق انداختهاند. هیچکدام از این تحقیقات کشکولوار ناطق نیستند و این حسرت مؤلمْ ناشی از فقر اندیشهی تاریخی در کارهای همهی آنهاست. داشتن یک هویت در یک زبان و تمدّن ممکن است بدیهی باشد، اما معنایش این نیست که این هویت و بداهت هماره مصون است. هویت همانطور که ساخته میشود، میتواند نابود شود، زوال یابد، انکار گردد، چپاول شود و شکوفایی و انحطاط پیدا کند. از قضا، خونینترین کشاکشهای تاریخی بر سر هویت رخ دادهاند. اندک بیخردی، بدیهیترین چیزها را نفی و نابود میکند.
در نهایت، «زبان» حاملِ اصلیِ تمدّن بشری است؛ تمدّن به یک معنا، چیزی جز بسط زبان و شکوفایی درونیِ آن نیست؛ شکوفاییهایی که از مسألهی مناسبات انسان و جهان آغاز میشوند. ازاینرو، هویت تنها در نسبت قریب و بعید با این عنصر ذاتی، اثبات یا انکار میگردد. ضمانتهای وهمی و نااندیشیده نمیتواند در بحبوحهی کتمانها از انسلاخ از زبان بهمثابهی جوهر تمدّن و رکن و راز اصلیِ هویت و عزیمت از قرابت به غرابت، پیشی گیرد. این رکن تمدّنی و تاریخی را نباید به پای نوافل عصری و اقتصاد سیاسیِ حقیرسازیِ زبانْ قربانی نمود و چونان کودکی گوهری به قرص نانی نفروخت.





نظر بدهید