عصمت الطاف
درآمد
در هفتههای اخیر، برای دومین بار در این چند سال، بحث «زبان هزارگی» به عنوان زبان مستقل از زبان فارسی، در فضای مجازی، رسانهای و اجتماعی مطرح شده و موافقان و مخالفان خود را دارد. این بحث، بار اول چند سال پیش از کویتهی پاکستان کلید خورد که هزارههای فارسیزبان این کشور، زبانشان را به عنوان زبان جداگانه تحت عنوان «کیبلاغی» مطرح کرده، الفبایی برای آن تدارک دیدند و نمیدانم، شاید به صورت رسمی در آن کشور ثبت کرده باشند. اینک بار دوم، از استرالیا آغاز شده و نزدیک به دو هفته است که در فضای مجازی، رسانهای و اجتماعی دستمایهی بحثها و جدلهایی شده است.
همهی این بحثها، بعد سیاسی و اجتماعی داشته و دو استدلال، از میان استدلالهای موافقان برجستهترند؛ یکی اینکه این تفکیک به خاطر سرشماری هزارههای استرالیا است تا ارقام و اعدادشان با دیگر فارسیزبانها به دست آید؛ دوم، به خاطر مسئلهی ترجمه است که مترجمان فارسی/ پارسی معیار یا هم مترجمان گویشهای دیگر زبان فارسی، گویش هزارگی را درست فهم نکرده و در انتقال دقیق مفاهیم موفق نبودهاند؛ لذا در سرنوشت پناهندگی متقاضیان تأثیر منفی گذاشتهاند؛ لذا هزارهها در صدد ثبت گویش یا لهجهی هزارگی، به عنوان زبان مستقل برآمده و ادعا کردهاند که «هزارگی» زبان جداگانه است.
هیچکدام از موافقان این داعیه، بر مبنای دانش زبانشناسی، گویششناشی و لهجهشناسی استدلال نکردهاند که گویش هزارهگی، زبان مستقل است؛ زیرا تمامی کسانی که به دنبال استقلال گویش هزارگیاند، میدانند که این ادعایشان چقدر نادرست، بیاساس و ویرانگر است.
من به عنوان یک هزاره، پارسیزبان و دانشجوی ادبیات فارسی، با خواندن نوشتههای کسانی که بر مستقل بودن گویش هزارگی به عنوان «زبان» تأکید میکنند، ناراحت و تاحدی خشمگین میشوم؛ زیرا همینها، با زبان رسای پارسی دری مینویسند و ادعا میکنند که «گویش هزارگی» زبان جدا از زبان فارسی است. آنها نه در فهم ادبیات زبان فارسی مشکل دارند و نه در فهم صحبتهای دیگر فارسیزبانان. به این معنا که فهم متقابل بین آنها و دیگر فارسیزبانان وجود دارد.
اینکه میگویم ناراحت و خشمگین میشوم، به خاطر این است که هزارهها یکی از صاحبان، میراثداران، سخنگویان و نگهبانان زبان فارسی یا فارسی دریاند. آنها در طول هزاران سال، از طریق خلق آثار ادبی و اندیشیدن و سخن گفتن به این زبان، آن را تا اینجا میراثداری و پاسبانی کردهاند؛ لذا پشت کردنشان به این زبان به معنای قطع تمامی ریشهها و بنیادهای اسطورهای، تاریخی، ادبی و فرهنگی این مردماند و هزارهها چقدر باید حماقت به خرج دهند که دست به چنین کاری بزنند و دو دستی، همهی گذشتهی اسطورهای، تاریخی، ادبی و فرهنگی خویش را به دیگر فارسیزبانان ببخشند و از این گذشتهی پربار و قابل افتخار، بیزاری بجویند؛ همان چیزی که پیش از این در مورد حاکمان فاشیست و جاهل افغانستان کنونی اتفاق افتاد. آنها، از سر حماقت و جهالت و از سر حقارت و تعصب، با دادن نام «ایران» به ایران کنونی، عملاً هویت اسطورهای، تاریخی، ادبی و فرهنگی «ایرانی» را به ایرانیان امروز بخشیدند و خود «افغانی» بدبخت و حقیر و بیگذشته و بیفرهنگ شدند. وگرنه ما هم میتوانستیم هویت خراسانی و ایرانیمان را حفظ کنیم، کشورمان خراسان بزرگ و تاریخی باشد یا هم ایران شرقی و از میراث نیاکانمان پاسداری کنیم.
بنابراین، پشت کردن به زبان فارسی و بیزاری جستن از آن، به معنای بیزاری جستن از دقیقی بلخی، ابوشکور بلخی، ابوالمؤید بلخی، رابعهی بلخی، حکیم سنایی غزنویی، حکیم ناصر خسرو قبادیانی بلخی، حکیم ابوالقاسم فردوسی، مولانا جلاالدین محمد بلخی، ابنسینای بلخی، سعدی شیرازی، حافظ شیرازی و هزاران شاعر و فرهنگی و اندیشمند زبان فارسی است. نمیدانم آنهایی که به طبل چنین جدایی میزنند، چگونه پیوند خود را به مولانای بلخی میرسانند و به ابوالقاسم فردوسی یا به ناصر خسرو قبادیانی بلخی یا به دقیقی بلخی و… آیا ذهنشان تا اینجا هم اندیشیدهاند یا نه. اگر نیندیشیدهاند، مایهی یأس و ناامیدی است و اگر اندیشیدهاند و آگاهانه بر این استقلال تأکید میکنند، به همه اندیشه و فهمشان باید تردید کنیم.
زبان، واحدها و نقشهای آن
به گفتهی زبانشناسان، زبان مجموعهی نامحدود جملاتی است که با اعمال قاعدهی محدود بر روی واژگان محدود، تولید میشوند و نقش آن، ایجاد ارتباط میان انسانها است (صفوی، ۱۳۶۰ :۱۱).
بنابراین، «جمله» واحد زبانیای است که کاربران یک زبان، با استفاده از آن، پیامهایی را رد و بدل میکنند و بینشان افهام و تفهیم صورت میگیرد. خود جمله نیز از واحدهای کوچکتری به نام «واژه» و «واژک» تشکیل شده که تعدادشان محدود است. واژهها و واژکها هم از واحدهای کوچکتر دیگری تشکیل شده است. تعداد واژهها و واژکهای هر زبان محدود است و بر طبق قواعدی در کنار هم قرار میگیرند که جملههای نامحدودی را تولید میکنند. مجموع این قواعد محدود را «دستور زبان» میگویند(همان: ۱۲)
همانطوری که اشارت رفت، وظیفهی زبان ایجاد ارتباط، انتقال فکر و اندیشه، بیان و تعدیل احساسات و عواطف، و در نهایت، «زیباییآفرینی» از طریق آفرینشهای ادبی و هنری است (همان: ۱۲ـ۱۳).
زبان گفتاری و نوشتاری
زبانها در مجموع، دو صورت دارند؛ زبان گفتاری و زبان نوشتاری و از نظر زبانشناسان نوین، زبان گفتاری مقدم بر زبان نوشتاری است؛ زیرا تعدادی از زبانها اصلاً خط ندارند و کاربرانشان افهام و تفهیم میکنند؛ اگر خط هم دارند، بسیاری از گویندگان زبانها سواد خواندن و نوشتن ندارند، اما بازهم آنها از زبان خود به خوبی استفاده میکنند؛ یا هم کودکان اول زبان گفتاری را میآموزند و بعد، در مکتب یا جای دیگر، زبان نوشتاری را یاد میگیرند؛ یا جوامعی مانند تاجیکستان که رسمالخطشان تغییر کرده؛ اما زبان گفتاریشان فرق نکرده است و… (همان: ۲۸-۲۹).
معنای این حرف این است که مجموعه قواعدی که در بالا از آن تحت عنوان «دستور زبان» یاد کردیم، از زبان گفتاری استخراج شدهاند و زبان نوشتاری هم از همین قواعد پیروی میکند و این قواعد، نزد گویشوران «هزارگی» و دیگر گویشوران زبان فارسی مشترک است.
گویش و لهجه
هرچند در مورد لهجه و گویش، در میان دستورنویسان و پژوهشگران حوزهی زبانشناسی، گویششناسی و لهجهشناسی اختلاف نظر وجود دارد؛ اما هدف این نوشته پرداختن به این اختلافات نیست. ما یا لهجهها را گونههایی از یک زبان بدانیم که تفاوتهای آوایی، واجی، واژگانی و دستوری با زبان معیار دارند یا گویشها را، خیلی تفاوتی نمیکند. در تعریفهایی که آنها ارائه کردهاند، گاهی جای این دو عوض شده است؛ اما نگارنده در اینجا به تعریفی تکیه میکند که دکتر محمددبیر مقدم، زبانشناس و استاد دانشگاه علامه طباطبایی، در مقالهی «زبان، گونه، گویش و لهجه: کاربردهای بومی و جهانی»، پس از بررسی آرای زبانشناسان شرقی و غربی، ارائه کرده است؛ تعریفی که عمومیت بیشتری داشته و زبانشناسان فارسیزبان و غیرفارسیزبان (غربی) بر آن تأکید کردهاند. بر اساس این آرا، زبان، گویش و لهجه چنین قابل تفکیکاند:
«۱٫ زبان: دو گونهی زبانی که سخنگویان آن دو فهم متقابل ندارند، زباناند.
- گویش: دو گونهی زبانی که سخنگویان آن دو فهم متقابل دارند؛ اما در عین حال بین آن دو گونه، تفاوتهای آوایی و واجی و واژگانی و / یا دستوری مشاهده میشود، گویشهای یک زباناند.
- لهجه: دو گونهی زبانی که سخنگویان آن دو فهم متقابل دارند؛ اما در عین حال بین آن دو گونه فقط تفاوتهای آوایی (و واجی) دیده میشود، لهجههای یک زباناند.»(مقدم، ۱۳۸۷: ۱۲۰).
هزارگی، گویشی از زبان فارسی
بر اساس تعریفهایی که ارائه شد، گویش هزارگی یکی از گویشهای زبان فارسی معیار است که میتوان آن را فارسی هزارگی نیز خواند؛ زیرا بین گویشوران هزارگی و دیگر گویشهای زبان فارسی؛ مانند کابلی، هراتی، بلخی، تهرانی، اصفهانی، تاجیکی و… فهم متقابل وجود دارد. همین حالا، اگر یک گویشور هزارگی را از هر نقطهی هزارستان به کابل یا هرات یا تهران ببریم، با فارسیزبانهای کابلی، هراتی و تهرانی فهم متقابل دارد. میتوانند باهم صحبت کنند و پیامشان را انتقال بدهند و این فهم متقابل، نیازی به هیچگونه آموزش ندارد. همهی آنها از یک نظام دستوری، واژگانی و آوایی استفاده میکنند. در حالی که او با یک پشتوزبان یا ازبیکیزبان یا بلوچزبان یا پشهای زبان هموطنش فهم متقابل ندارد و برای اینکه بتواند با آنها افهام و تفهیم کند، باید آموزش ببیند؛ لذا گویشوران دو زبان فهم متقابل ندارند؛ اما گویشوران یک زبان ـ با گویشهای متفاوتـ فهم متقابل دارند. ممکن است در جزئیات آوایی و واژگانی و دستوری، تفاوتهایی داشته باشند؛ اما کلیت قواعدشان یکی است؛ همانچیزی که در «گویش هزارگی» و دیگر گویشهای زبان فارسی دیده میشود.
بر اساس گفتهی زبانشناسان، گویشی از یک زبان با دیگر گویشهای آن زبان، هستهی ارتباطی مشترک دارد. حالا سؤال این است که هستهی ارتباطی مشترک «گویش هزارگی» با دیگر گویشهای زبان فارسی و با فارسی معیار چیست؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت که هستهی ارتباطی میان «گویش هزارگی» و دیگر گویشهای زبان فارسی دستگاه دستوری(صرفی و نحوی)، دستگاه واژگانی، دستگاه آوایی/ واجی و ادبیات زبان فارسی است. هزارهها در گفتوگو و نوشتارشان از همان دستگاه دستوری، واژگانی و آواییای استفاده میکنند که دیگر گویشوران زبان فارسی بهره میبرند. نوشتار و ادبیاتشان که فارسی معیار است؛ فارسیای که در همهی حوزههای زبان فارسی یکی است. آثار ادبی هزارهها امروزه هم به فارسی معیار خلق میشوند؛ آثاری که نه خود هزارهها در فهم آن مشکل دارند و نه دیگر فارسیزبانها.
در این میان، واژهها، صداها و تفاوتهای دستوریای هستند که در گویش هزارگی وجود دارند؛ اما در گویشهای دیگر زبان فارسی و حتا در فارسی معیار، نیستند. این تفاوتها ناچیزند و همینها هستند که گویش بودنش را ثبیت میکنند. این تفاوتها، بین گویشهای اصفهانی، تهرانی، مشهدی، هراتی و کابلی با فارسی معیار نیز وجود دارند. اگر این تفاوتها نمیبود، هزارگی با دیگر گویشهای زبان فارسی هیچ فرقی نمیداشت و واجد «گویش هزارگی» نمیبود. اگر بخواهیم فیصدی ارائه کنیم، ما شاید بیش از ۹۵ درصد از قواعد مشترک استفاده میکنیم و فقط ۵ درصد یا کمتر و بیشتر، از قواعد غیرمشترک بهره میبریم. این تفاوتها، به اندازهای نیستند که فهم متقابل یا افهام و تفهیم را بین ما و دیگر گویشوران زبان فارسی مخدوش کنند و باعث شود که دیگر با آثار ادبی زبان فارسی ارتباط برقرار نکنیم و با ابوشکور بلخی، رودکی سمرقندی، دقیقی بلخی، ابوالقاسم فردوسی، ناصر خسرو قبادیانی بلخی، سنایی غزنوی، ابوالفضل بیهقی، مسعود سعد سلمان، عنصری بلخی، منوچهری دامغانی، ظهیرالدین فاریابی، مولانا جلاالدین محمد بلخی، حافظ شیرازی، سعدی شیرازی، ابوسعید ابوالخیر، خواجه عبدالله انصاری، خیام نیشابوری، عبدالرحمان جامی، بیدل دهلوی، امیر خسرو دهلوی، ابنسینای بلخی و… همزبان نباشیم. در حالی که نه گویشوران هزارگی در فهم ادبیات و آثار ادبی زبان فارسی مشکلی دارند و نه دیگر گویشواران زبان فارسی.
پشتوانه و سرمایهی هر زبان، ادبیات و آثار ادبی آن است. اگر زبان فارسی، زبان عربی را به عنوان زبان دین و مذهب گویشوران زبان فارسی، به زانو درآورد و آن را پس زد و هنوز، از پس قرنها و سدهها زنده مانده و گویشور دارد، به خاطر ادبیات و آثار برجسته و فاخر آن است. هر زبانی که این پشتوانهی غنی فرهنگی، ادبی و زبانی را نداشته باشد، محکوم به نابودی است. حالا باید از موافقان «زبان هزارگی» پرسید، پشتوانهی اسطورهای، تاریخی، ادبی و فرهنگی این زبان چیست؟ اگر پاسخی نداشتند، باید بپرسیم که چنین زبان بیبنیه و بنیاد را چه بر سر خود بزنیم؟ و اگر آثار مفاخر زبان فارسی را برشمرد، پس بگوییم زبان شما هم فارسی است، با اندکی ویژگیهای متفاوت، میتوان آن را فارسی هزارگی خواند.
تبصره: در بخش دیگر، به برخی از تفاوتهای دستوری، واژگانی و آوایی گویش هزارگی و فارسی معیار اشاره خواهم کرد.





نظر بدهید