نویسنده: رحمت رشیق
«توصیف» و «راویت» از جمله دو رکن و ستون اساسی و استوار داستان به شمار رفته و همیشه در آثار ادبی بهگونهی غیرقابلتمایز رخ مینمایند.
در جستار حاضر، تلاش بر آن است که پس از بررسی بسیار مختصر جایگاه و تاریخچهی توصیف در رمان، نقشِ توصیف در تعیین چارچوب زمانی-مکانی، و بهطور کلّی، زیباییشناختیِ داستان «سنگهای آسیاب» به بررسی گرفته شود.
در این جستار شاهد خواهیم بود که توصیف در داستانِ مورد بحث (سنگهای آسیاب) نهتنها عنصر خنثی و توقفگرِ روند روایت نیست، بلکه از طریق استتار آن در روایت، امکان پیشرفت داستان را بهخوبی فراهم کرده است، و ضمنِ آن، چنانکه گفته شد، در مواردی به آمادهسازی چارچوب زمانی-مکانی داستان نیز انجامیده است. همچنین، شخصیتپردازی از رهگذر طنز زبانی، بازنمایی گفتار و جزئیات توصیفی نیز، نقشی مکمل در غنای روایت ایفا میکند و خواننده را با دنیای شخصیتی و اجتماعی داستان آشنا میسازد.
جایگاه و تاریخچهی توصیف در رمان
در کنار دیگر عناصر، توصیف از جمله عناصر کلیدی در رمان است که بهواسطهی آن نویسنده قادر به خلق فضا و شخصیتپردازی شده و در روند انتقال احساسات، نویسنده را یاری میرساند.
نقش این بخش از روایت ثابت نبوده و در طول تاریخ دچار تحولات و تغییرات زیادی شده است. در ادبیات کلاسیک توصیفْ کارکردِ نمایشی و آموزنده داشته، بهطور مثال، در آثار رئالیستیِ قرن نوزدهم، با جزئیترشدن و دقیقترشدنِ بیشتر آن، برای بازسازی واقعیتهای اجتماعی استفاده شدهاند. در جریان موسوم به ناتوریالیسمِ اواخر قرن نوزدهم، با علمیترشدن و مستندترشدنِ آن، در امر توصیفِ دقیقِ جزئیات فیزیکی و روانشناختیِ محیط به کار رفته است، تا اینکه بالأخره، جریانهای مدرنیسم و پستمدرنیسم ظهور نموده، که اولی توصیف را به درون شخصیتها کشانیده و دومی با تکهتکهکردن و نامتعارفکردنِ توصیف، سر از بازی با متن درآورده است.
عملکرد محاکاتی (بازنمودیِ) توصیف در «سنگهای آسیاب»
در این نوع عملکرد، توصیفْ نقش چارچوبسازیِ داستان را به عهده میگیرد و با ارائهی مکان و زمانِ وقوع داستان، به واقعنمایی آن کمک میکند. در واقع مستندسازی مکان و جزئیات وابسته به محیط داستان، به بازسازیِ واقعیت داستانی کمک میکند؛ جایی که شخصیتهای داستان، نمای واقعی مییابند و صحت و درستی ماجرای داستانی در ذهن خواننده تثبیت میگردد.
کریمی، در رمان سنگهای آسیاب در جهت «گزارش صادقانهی اوضاع اجتماعی» زمانش و ترسیم «روحیات و آمال گروههای اجتماعی مورد نظر»، تلاش ستودنی و درخور تحسین انجام داده است. نویسنده با مهارت تمام و وصفناپذیر، جزئیات را طوری چیده که واقعیت از لابلای واژهها بیرون میتراود، چنانکه خواننده بهزیباییِ تمام خود را در میان اکثر صحنهها حس میکند. اینچنین توصیفها نهتنها نمایشی از مکان و زماناند، بلکه احساسی پویایی به واژهها بخشیده و خواننده را درون جهان داستان دعوت میکند. بهطور کلی، توصیفات رئالیستی، بهویژه دربارهی شخصیتهای داستانی چنان غنی و پویاست که شخصیتهای داستانی به مدد آن هویتشان را به دست میآورند. بهعنوان شاهدی از این مهارت، توجه کنید به این بخش از متن: «… شبهای تابستان قرهسای بوی بهشت میداد. بوی سبزههای لب جوی، عطر گل شبدر و بوی زردالوی پخته با شرشر چشمهساران میآمیخت و مسحورم میکرد. شبها تا نیمههای شب غرق قصههای مادرم میشدم که در کودکی از او شنیده بودم؛ قصههای شیر و پری. از کنار چارچوب گوسفندان به تپهیی چشم میدوختم که شیر در تابستانها از آن توله مینواخته و صدای دلانگیز نَی چون للوهای مادران قرهسای را به خواب میبرده...» در این قسمت شاهد استفاده از توصیف از نوع دیداری نیز هستیم. همچنان که خواننده بهخوبی و زیبایی تمام خود را در مکان-زمانِ وقوع حوادث مییابد.
در همین امتداد، توصیفِ شهر کابل نیز از سطح بازنمایی صرف مکان فراتر میرود و رنگی عاطفی و معنابخش به خود میگیرد. نویسنده با نگاهی دیداری از فراز گردنهی باغ بالا و محوطهی هوتل کانتیننتال، کابل را نه بهمثابه یک فضای خنثی، بلکه بهعنوان پیکر خسته و زخمی به تصویر میکشد؛ شهری که حافظهی رنج، عشقهای ناگفته و خاموشی صداها را در خود حمل میکند: «… قرص مهتاب بر فراز کوه آسهمایی میدرخشید و نور نقرهفامش چشمان خستهی کابل را آرامآرام به خواب میبرد؛ شهری با یک سر و هزار سودا و سیلی خوردهای از خود و بیگانه، شهری با پیکر زخمی که با کولهباری از حوادث قرن گذشته لنگلنگان راهش را به قرن جدید باز میکرد، شهری که جادهها و کوچههایش هزاران راز ناگفته در دل دارد؛ رازهای شرحناشدنی از دلدادگیها و شیداییها، رازهایی از خفهشدن صداها در گلوها. اکنون خسته از خستگیهای همیشگی در آرامش شب پناه میبرد. چتر غبار روزانه که آسمان نیلیاش را خاکی میکند و کوههای اطرافش را پنهان، در زبالهدانی شب رانده شده بود…» (کریمی، ۱۳۹۸: ۶۲۰). این توصیف، علاوه بر فضاسازی، کارکرد نشانهای دارد و خواننده را در مواجههی احساسی و تأملبرانگیز با وضعیت انسانی و تاریخی کابل زخمی قرار میدهد.
همچنین از میان ترفندهایی که به گنجاندن توصیف در روایت کمک میکند، میتوان به توصیف از نوع دیداری اشاره کرد که بازهم در سنگهای آسیاب به زیبایی تبلور یافته است: «… تنها و با آهستگی از طویله دور میشوم. مادرم در بالای صفه به مرغهای خانگی دانه میدهد؛ یک خروس و چند تا ماکیان. ماکیانها با اشتها دانهها را فرو میدهند، ولی خروس دورتر از ماکیانها قدبلندک و کلانکاری میکند، به دانههایی که پیش رویش تیت و پرَک است، اعتنا ندارد. یکی از بالهایش را باز میکند و پایین میکشد، بعد یک پایش را بلند کرده و بال باز شدهاش را به کنارههای پنجههایش بهشدّت مالش میدهد و کرکر صدا بلند میشود. ماکیانها از صدای ایجادشده اندکی رم میکنند و باز به دانهخوردن ادامه میدهند. خروس با بال بازشده قدقدکنان نیم چرخی میزند، این بار نوک بالش به زمین صفه تماس میکند و صدای کرکر خشکتر ایجاد میشود، ماکیانها باز هم اهمیت نمیدهند و خروس همچنان بیاعتنا به دانههایی که مادرم برایش میاندازد، میبیند. ماکیانها دیگر توجه و اهمیت به کلانکاریهای خروس نمیدهند، زحمتکشیهای او را نادیده میگیرند و با اشتها دانهها را فرو میدهند...» (کریمی، ۱۳۹۸: ۶۲۰).
نویسنده در بخشهایی از روایت، با بهکارگیری آگاهانهی نظامدهندههای خاص روایی، از جمله توصیف هنریِ هدفمند و ساماندهی صحنه بر محور تقابل دو کوه، از ایستایی و توقف طولانیمدت متن در قلمرو توصیف صرف میپرهیزد. این عناصر، توصیف را از حالت گزارشی و خنثا بیرون میکشند و آن را به بخش پویا و پیشبرندهی روایت بدل میسازند؛ بهگونهیی که تصویرسازی طبیعت نهتنها در خدمت فضاسازی قرار میگیرد، بلکه با ایجاد کشش درونی و تقابل معنایی، حرکت روایت را حفظ میکند. در نتیجه، متن بدون گرفتارشدن در شرحهای ممتد و فرساینده، میان توصیف و روایت تعادل برقرار میسازد و خواننده را در جریان داستان نگه میدارد: «شیارها و ترکهای خشکیدهی دشت غم بارترین نالهی قرن را سر داده بودند؛ نالهی تشنگی زمین و فریاد مرگ طبیعت را بتههای کوهی پیش از به گلنشستن زرد گشته بودند؛ بی زار از بالندگی و پشیمان از روییدن، نه در “گلکوه” ساقههای “لوگور” قد کشید و نه در “ماهکو” “تُسله” سبز شد. گنجشککان و سنگکویَکها آهنگ سفر دوردستها را کردند تا به آبی برسند و در شاخساری و درز سنگی آشیانه بنا کنند، آنگاه سرود زندگی را از فراز شاخساران و نوک سنگها بسرایند. از بخل آسمان نه نمی به زمین میرسید و نه شبنمی گونهی گلبرگ پژمردهای را به آرایش میگرفت. آسمان سبز بود و زمین خشک. جویباران خالی و آبشاران افتاده از نوا. در کاریزها خفاشان لانه کرده بودند و در چشمهها جولاگکها خانه. نه دانهیی برای خرمن شکل گرفت و نه میوهی شاخساری را زینت بخشید. نه چشمهای از دل سنگلاخ جوشید و نه آبی در جویچهها آهنگ زندگی را به زمزمه گرفت، نه تراوش مهتاب صفا داشت و نه درخشش ستارگان سال، سال برزخی بود و سال زوزهی گرگهای گرسنه؛ سال، سالِ بنگلهدیش بود…» (کریمی، ۱۳۹۸: ۹۱).
به عقیدهی هامون، توصیف باید در خدمت ساخت و پرداخت و خوانابودنِ یک خصلت، یک شخصیت، یا بهطور کلّی، در خدمتِ برجستهسازیِ مجموعه شخصیتهای داستان باشد. کریمی در سنگهای آسیاب، در قسمتهای زیادی از داستان، توصیفها را در خدمت ساخت و پرداخت و خوانا بودنِ یک خصلت شخصیتها گرفته است: «“متین” پولیس ولسوالی را، خورد و بزرگ قریه میشناختند؛ سرخ، گوشتی و چارشانه. کلاه پیکدارِ پیککج، و جمپر و پتلون کهنهی خاکستری میپوشید. عادتش بود که همیشه چشم راستش را پت بگیرد، از این سبب در نزد اهالی به متین کور شهرت یافته بود. بدزبانی، گستاخی و خودسری از عادتهای به مرگش بود. لب پایینیاش همیشه به سمت چپ کشال بود که قسمتی از دندانهای زنگزدهی وی را نمایان میساخت. گفته میشد که به سبب اعصابخرابیها و بدخلقیهایش هر سال جزایی میشد و به جای دو سال عسکری، چارمین سال دوران خدمتش را سپری میکرد…» (کریمی، ۱۳۹۸: ۱۳۳).
یا هم در جایی از زبان مادرش به توصیف شخصیتی مشهور به شیر میپردازد: «مادرم از جوانیهای شیر میگفت که جوان شده بود و بلند بالا. رخسار گندمی، سینهی فراخ و کمر باریکِ وی با خوی و اخلاق جوانمردانهای که داشت ترکیب شده و او را زبانزد همگان ساخته بود. شیر شوقی اسپ بود و عاشق سوارکاری، تازه پشت لب سیاه کرده بود که پدرش را از دست داد…» (کریمی، ۱۳۹۸: ۵۹).
این دیدگاه هامون را میتوان در توصیف شخصیت «فیضالله فیضی» نیز بهروشنی تطبیق کرد؛ جایی که نویسنده با انباشت جزئیات ظاهری، نوع پوشش و شیوهی رفتار، توصیف را در خدمت خواناشدن خصلتهای فردی و تثبیت جایگاه اجتماعی شخصیت قرار میدهد و از خلال نشانههای بیرونی، هویت متمایز او را در ذهن خواننده شکل میبخشد: «فیضالله فیضی جوانترین ملاهای منطقه بود که اهالی قرهسای هر سال در نزدیکیهای نوروز وظیفهی او را برای سال نو تجدید میکردند. اندام باریک، رخسار لاغر و چشمان تیز داشت که به مشکل چیزی از دیدگانش پنهان میماند. بروتهای نرم و نازک پشت لبهایش را میپوشاند و چند تار موی دراز در نوک زنخش روییده بود. دستهای صاف و سفیدش توجه همه را به خود جلب میکرد. همیشه لباس و لنگی سفید میپوشید که از دور شناخته میشد. یگانه ملایی در منطقه بود که لنگی خود را بدون کلاه، صاف و بدون قاتخوردگی بالای موهایش میبست و یک خوشه مویش را از زیر لنگی در بالای پیشانه رها میکرد. در زمستانها بالاپوش “تیرویرا” میپوشید، بالاپوشی که برادر غلام بلدوزر برایش از کابل خریده بود. مسافرانی که از شهرها و یا از کشور ایران و پاکستان برمیگشتند، هر کدام تحفههای نفیس برایش میآوردند. در تدریس صرف و نحو و ریشهیابی کلمههای عربی و تلفظ آنها از حلق، چنان شور و حرارت از خود نشان میداد و لبانش کف میآورد…» (کریمی، ۱۳۹۸: ۹۴).
شخصیتپردازی از رهگذر طنز زبانی، بازنمایی گفتار و جزئیات توصیفی
در کنار توصیف، طنز زبانی و بازنمایی گفتاری شخصیتها نیز نقش مهمی در غنای روایت ایفا میکند. کریمی با برجستهکردن جزئیات خُرد و بهظاهر کماهمیت و بهرهگیری از تلفظهای نادرست، شکستهای زبانی و گفتارهای ناهنجار، نهتنها لحظاتی طنزآمیز آفریده، بلکه ویژگیهای فردی و اجتماعی شخصیتها را بهخوبی برجسته ساخته است؛ در اینجا، زبان به ابزاری برای شخصیتپردازی، فضاسازی و واقعیسازی روابط اجتماعی بدل میشود: «… و چند جوان هم در پشت آلات موسیقی جای گرفته بودند. در این وقت یک جوان کلوله که دریشی آبی به تن داشت، مثل کسی که او را دوانده باشند، تیز تیز به زینهی ستیج بالا شد و با مایکروفون دستی سالون را به لرزه درآورد: “مهمانان هزیز، زیز، زیز، زیز گروه موسیقی، قی، قی، قی… گلهای، یِ یِ یِ… هفتخار دارد، رد، رد، رد، رد…” […] “مهمانان محترم، رم، رم، رم… حال به هفتخار هاقا داماد، ماد، ماد، ماد…. و هروس خانم، نم، نم، نم… هاهنگ، هنگ، هنگ…” باقی حرفهایش را نفهمیدم که ترق و تروق چسپید و شروع کرد به “هاهنگ” خواندن. از صدای رعدآسای جوان و کمپوز آهنگ به شک افتادم که نکند این بار آهنگ “آستا برو” را بخواند…» (کریمی، ۱۳۹۸: ۶۲۴_۶۲۶).
همچنان در جایی میخوانیم: «در قرهسای نظام خبررسانیِ بهخصوصی وجود دارد که در ذات خود کمنظیر است؛ اهالی از کوچکترین حادثهای که در قریه اتفاق میافتد، بهزودی آگاه میشوند، حتا بانو. به شمول بانو تمام اهالی از مقدار حاصلات گندم، کاه، بادام و رشقهی همدیگر باخبراند. خورد و کلان میدانند که جیپ روسی خلیفه اللهداد بیتیله چالان نمیشود، گوسفند خاله صغرا مریض است، خر شکرالله در وقت بارکردن لگد میزند، یکی از دندانهای مادرکلان رجب لق است، گاو باباعلی کم شیر است، ماکیان سفید مادر عبدل نازا است، بز جمعهخان بزغالهی نر زاییده و لنگوتهی گلابیرنگ پِکه را که سلطان در طوی ها و عیدها به سر میپیچد، از پدرش به میراث مانده است» (کریمی، ۱۳۹۸: ۴۶). در این بخش، کریمی با بهرهگیری از فهرستکردن جزئیات خُرد و بهظاهر کماهمیت، شبکهی فشرده و بسته از روابط اجتماعی را به تصویر میکشد که در آن مرز میان امر خصوصی و امر عمومی عملاً از میان رفته است. آگاهی همگانی اهالی از کوچکترین مسایل زندگی یکدیگر، نهتنها واقعیت زیست در جامعهی کوچک و سنتی را بازمینماید، بلکه از دل همین اغراقِ حسابشده، نوعی طنز موقعیتی و زبانی نیز شکل میگیرد. این طنز نه مبتنی بر آیرونی و وارونگی معناست و نه بر غافلگیری نیشدار، بلکه حاصل بازنمایی طبیعی و دقیق گفتار و ذهنیت جمعی اهالی قریه است. از رهگذر این شیوه، نویسنده هم فضای اجتماعی قرهسای را ملموس میسازد و هم بهصورت غیرمستقیم به شخصیتپردازی جمعی دست میزند؛ جایی که اخلاق، حساسیتها و الگوهای رفتاری افراد، از خلال جزئیات روزمره و زبان روایت آشکار میشود.
نویسنده در جایی دیگر با تمرکز بر جزئیات ظاهری و حرکتی، تصویر زنده و ملموس از یک تیپ اجتماعی خاص ارایه میکند. توصیف نوع توقف موترسایکل، پوشش جوان و آرایش اغراقآمیز و غیرمعمول موهای او، نهتنها صحنه را بهروشنی پیش چشم خواننده میآورد، بلکه فاصله و ناهماهنگی میان ظاهر مدرن و بستر سنتی روایت را نیز آشکار میسازد: «...از بیاعتنایی ظاهری و قدبلندکهای بینتیجهی خروس خندهام گرفته است که صدای موترسایکل از میان درختان به سوی خانهی ما نزدیک و نزدیک تر میشود. پس از کوتاه لحظهای در پهلویم قسمی توقف میکند که تایر پشت سرش روی زمین کش میشود؛ یک توقف فیلمی! جوانی که آن را اداره میکند، عینک سیاه به چشم کرده و کُرتی تیره رنگ جلجلی با پتلون قِفت کاوبایی به تن دارد. از این نمونه جوانان در مرکز ولسوالی و قریههای همجوار زیاد دیده میشوند. مردم میگویند اکثریت آنها دانشگاهها را تا درجهی لیسانس خواندهاند. جوان از زیر عینک سیاهش به سویم میبیند. احساس میکنم که غافلگیر شدهام. موهایش نه به راست، نه به چپ، نه به پیش روی و نه به پشت سر بلکه به طرف آسمان راستراست شانه خورده و نوک اضافی بوتهای نوکتیزش تا قسمتهای گِلگیر تایر پیش روی موترسایکل امتداد یافته است…» (کریمی، ۱۳۹۸: ۱۵).
این شیوهی توصیف، از طریق برجستهسازی حرکات و نشانههای بیرونی، به شخصیتپردازی غیرمستقیم انجامیده و خواننده را با الگوهای رفتاری و ذوقی نسلی از جوانان آشنا میکند که حضورشان در فضای قریه معنا و دلالت اجتماعی خاصی مییابد. بدینسان، جزئیات ظاهری به ابزاری برای بازنمایی واقعیت اجتماعی و غنای روایت تبدیل شده و تصویر شخصیت، بیواسطه و باورپذیر، در متن شکل گرفته است.
در پایان، شایان ذکر است که اثر مورد بحث، فراتر از آنچه در این جستار بررسی شد، ظرفیتهای فراوانی برای تحلیلهای ژرفتر دارد؛ از جمله سلاست و روانی نثر، درستنویسی کمنظیر و ساختواژههای غنی از ادبیات فولک و مردمی. نقلقولهایی که در متن آوردهام، به سبب زیبایی و رساییشان، اندکی طولانی شدند و امکان کوتاهسازی نداشتند؛ ازاینرو، پرداختن کامل به این جنبهها مجال و بحث جداگانه میطلبد.
مشخصات کتابشناختی:
سنگهای آسیاب، نوشتهی علی کریمی، طراحی جلد: محمدهادی حسینی، صفحهآرا: علی یعقوبی، کابل: انتشارات دانشگاه
چاپ اول: ۱۳۹۸، بها: ۴۰۰ افغانی، رقعی، ۶۴۵ صفحه.





نظر بدهید