محمد باقریان
من زمانی که در دانشکدهی ادبیات دانشگاه کابل، دورهی کارشناسی(لیسانس) را میخواندم، کمتر با استاد ساکایی آشنایی داشتم. در دورهی کارشناسی ارشد(ماستری) در این دانشکده، آشنایی ما بیشتر و عمیقتر شد. در این دوره بر علاوهی اینکه من دانشجویش بودم و مدام در درسها و بحثها مرا راهنمایی و همکاری میکرد، گهگاهی فراتر از درس، در مورد مسایل دیگر هم حرف میزدیم. از لابلای درسها، بحثها، گفتار و رفتار استاد، دو تا ویژگیاش برایم برجستهتر از ویژگیهای دیگرش مینمود.
۱ـ دردمندی: استاد ساکایی بسیار دردمند بود. نه درد شخصی یا جسمی، بلکه درد جمعی که از شناخت، تجربه و آگاهی استاد میآمد. او که در تمام عمرش تبعیض قومی را با عمق وجودش تجربه و احساس کرده بود، برای همهی مردمی که در آن سیستم و ساختار تبعیضآمیز که همانند او به جرم قومیتش قربانی بودن، رنج میکشید. بارها در دانشگاه به دلیل هویت «هزارگی» اش برایش مانع و مشکل خلق شده بود. هر روز در دانشگاه میدید که چگونه دانشجویان که همتبار او هستند، قربانی تبعیض و ستم اند. او هر روز تبعیض تباری را با گوشت و پوست و استخوانش لمس و احساس میکرد.
همان گونه که همه میدانند او شاهنامهپژوه بود. سالها در این بخش پژوهش و تدریس کرده بود و کتاب و مقاله نوشته بود. «ِفردوسی» و« شهنامه» اصلیترین بخش کارهای دانشگاهی او بود و مشتاقانه این بخش را در دانشگاه پیش میبرد. وقتی که ما در دوران کارشناسی ارشد دانشجوش بودیم، درسهای شهنامه و فردوسیشناسی را از او گرفته بود. کسی دیگری که تجربه و تخصص لازم را نداشت این مضامین را درس میداد. روزی در جریان درس مضمون «متون تعلیمی» دانشجویی پرسید:« استاد چرا شما شهنامه را درس نمی دهید»؟ با اندوه عمیق توضیح داد که آمر دیپارتمنت برخلاف خواست او، این مضمون را خودش گرفته و به استاد مضمون داده که حوزه کارش نیست. این فقط یک نمونهی بسیار کوچک از تبعیضی است که استاد در دانشگاه هر روز با آن دست و پنجه نرم میکرد. همهی برخوردهای تبعیضآمیز، دردی شده بود که روی قلب استاد سنگینی میکرد. خلاصه اینکه ساکایی یک هزاره بود، او رنج هزاره بودن را به دوش میکشید.
۲ـ نیکومنشی: رفتار و برخورد استاد ساکایی با دانشجویانش، همواره با مهربانی و تواضع بود. من هیچگاه ندیدم که او با خشم و سبکسری با دانشجویان برخورد کند. با همه دانشجویان با احترام و نزاکت برخورد میکرد، با وجودی که خودش به صورت مداوم مورد تبعیض قرار گرفته بود، اما در کام تبعیض نیافتاده بود. نسبت به دانشجویان نگاه از بالا به پایین نداشت. معمولا دانشجویانش را با تخلص صدا میزد. به باورم این بهترین و ارزشمندترین ویژگی استاد بود.
نیچه گفته است: «هر کسی که با هیولاها میجنگد باید مراقب باشد که در این فرایند خود به هیولا تبدیل نشود». تواضع، مهربانی و نیکومنشی استاد ساکایی با دیگران، مصداق همین گفته است. یعنی اینکه ساکایی در همه دورههای زندگیاش با هیولای تبعیض روبرو بود. باوجود اینکه استاد در طول زندگیاش شجاعانه در مقابل این هیولا ایستاد شد و با آن مبارزه کرد، اما اجازه نداد که مبارزه با شر و تبعیض، اخلاق و روان او را به سمت نفرت و کینه ببرد. به جای تبعیض و نفرت، تواضع و نیکویی پیشه کرد. این مهمترین درسی است که ما باید از استاد یاد بگیریم. با خشم و نفرت نمیشود که با تبعیض مبارزه کنیم. مبارزه درست این است که نشان دهیم، اساسا تبعیض، شر و شرمآور است. این راهی بود که استاد پیشه کرده بود. یاد استاد همیشه گرامی باد و راهش پر رهرو!





نظر بدهید