ادبیات • فرهنگ و هنر

در سوگ پاسدار واژه‌ها؛ پوهاند دکتر محمدیونس طغیان ساکایی

فرحناز باور، دانشجوی دکتری ادبیات فارسی در دانشگاه الزهرا

چهارم اکتوبر است و طبق عادت، سری به فیسبوک می‌زنم. ناگهان با پست یکی از دوستان روبه‌رو می‌شوم؛ تصویری از استاد محمدیونس طغیان ساکایی و خبری که دلم را به لرزه می‌اندازد: درگذشت این مرد بزرگ، این پاسدار واژه‌ها. در همان لحظه خشکم می‌زند، اشک در چشمانم حلقه می‌زند و دلم فشرده می‌شود. استاد برای من تنها یک آموزگار نبود؛ پدر معنوی، فرهیخته‌ترین الگو، و عاشق‌ترین نگهبانِ زبان پارسی بود. درد نبودنش بر سینه‌ام سنگینی می‌کند و خاطرات روزهای روشن دانشگاه کابل، یکی‌یکی در برابر چشمانم جان می‌گیرند.

نام استاد ساکایی را که بر زبان می‌آورم، نخستین چیزی که به یادم می‌آید عشق بی‌پایانش به پارسی، به شاهنامه و به فرهنگ این دیار است. او فقط درس نمی‌داد؛ روح زبان را از میان سطرهای تاریخ بیرون می‌کشید و در جان شاگردانش می‌نشاند. هر جلسه‌ی درسی با ایشان، گفت‌وگویی بود با فردوسی، با تاریخ و با انسانیت. در دانشگاه‌های افغانستان متاسفانه رابطه‌ی استاد و شاگرد غالباً رسمی و سلسله‌مراتبی است؛ اما استاد ساکایی با آن شخصیت متین و آرامش مثال‌زدنی‌اش، این دیوار را فرومی‌ریخت. برای همگان  فارغ از قوم، زبان، باور یا جایگاه احترام قائل بود. تعصب  در باور او جایی نداشت. با صبر و مهر به پرسش‌ها گوش می‌داد و با حوصله پاسخ می‌گفت.

در سال‌های کارشناسی ارشد، افتخار شاگردی آن بزرگ‌مرد را داشتم؛ سال‌هایی که در آن تنها درس‌های دانشگاهی نیاموختم، بلکه درس انسانیت و فروتنی را از نگاه و رفتارشان فرا گرفتم. استاد ساکایی از آن دست انسان‌هایی بود که پیش از آنکه سخن بیاموزد، با منش خویش تعلیم می‌داد. از ایشان «ادبِ درس» را آموختم و «ادبِ نفس» را. باری در مجموعه‌ی تبریک ویدیویی که دوستان برای زادروز من تهیه کرده بودند، پیام استاد ساکایی همچون نگینی  در آن میان می‌درخشید. در بخشی از پیام گفته بودند: «فرحناز را که می‌بینم، فرخار به یادم می‌آید» همین یک جمله برای من نشانی از نگاه ژرف او به فرهنگ و ریشه‌ها داشت؛ نگاهی که انسان را در پیوند با تاریخ و سرزمینش می‌دید، نه تنها در قالب نامی فردی.

استاد طغیان ساکایی، زادهٔ سال ۱۳۳۴ و درگذشتهٔ سال ۱۴۰۳، تنها یک آموزگار نبود؛ پژوهشگری جدی و پرکار بود که عمر خود را وقف کاوش در ادبیات فارسی، فرهنگ منطقه، و جایگاه پارسی در بستر تاریخی افغانستان کرده بود. عشق استاد ساکایی به زبان پارسی تنها در تدریس و پژوهش خلاصه نمی‌شد؛ او پاسدارِ واژه‌ها بود. برای او، واژۀ‌ پارسی زنده بود، تاریخ داشت، هویت داشت. در آثارش، به ویژه در کتاب «در شناخت فردوسی و شاهنامه» اهمیت فردوسی و شاهنامه را نه فقط از دید ادبی بلکه از منظر فرهنگی و هویتی تأمل کرده بود. او باور داشت که شاهنامه، بیش از یک اثر ادبی بزرگ است؛ آیینه‌ای است برای فرهنگ، هویت و ریشه‌های مشترک ما. در سخنان و نوشته‌هایش دایم یادآور می‌شد که این اثر عظیم باید پاس داشته شود، خوانده و تحلیل شود و به نسل‌های بعدی منتقل گردد. شور و دلبستگی‌اش به شاهنامه مثال‌زدنی بود. وقتی از فردوسی سخن می‌گفت، چشمانش برق می‌زد؛ گویی قرن‌ها فاصله میان قرن چهارم و امروز را در یک لحظه طی می‌کرد و از جانِ شاعر جان می‌گرفت. برای او فردوسی تنها شاعر نبود، استوانه‌ی فرهنگ بود.

استاد بیش از ۳۸ سال در دانشگاه کابل به تدریس تاریخ ادبیات و ادب حماسی پرداخت و نسلی از پژوهشگران را تربیت کرد. کتاب‌ها و پژوهش‌های ایشان سهم بزرگی در ادبیات و فرهنگ افغانستان دارند.

کنفرانس‌ها و فعالیت‌های علمی

استاد در کنار تدریس، عضو شورای علمی دانشگاه کابل و کمیسیون ارزیابی آثار علمی بود و در کنگره‌های بین‌المللی در ایران، هند، تاجیکستان و سویدن شرکت کرد. دو همایش بزرگ «میلاد کابل» به کوشش او برگزار شد که سهم مهمی در مطالعات هویتی و شهری کابل داشت.

پژوهش ناتمام

استاد در واپسین سال‌های عمرش، بر روی طرح پژوهشی بنیادینی کار می‌کرد با عنوان خراسان در آیینهٔ ادب حماسی؛ پروژه‌ای که می‌توانست نقشهٔ جامع حضور جغرافیای افغانستان در متون حماسی را ترسیم کند. این کار ناتمام ماند، اما یادداشت‌هایش همچنان باقی است.

استاد طغیان، مردی بود که هیچ‌گاه از یادگیری و تلاش برای غنای ادبیات و فرهنگ پارسی دست نکشید. حتی در سال‌های مهاجرت، همچنان می‌نوشت، تحقیق می‌کرد و با عشق از کابل، از فرهنگ و از زبان پارسی سخن می‌گفت. آخرین کتابش، شهر رویاهای من، کابل، گواه همین دلبستگی است؛ دلبستگی به شهری که هرگز از قلبش بیرون نرفت. وقتی آخرین پست فیسبوک ایشان را مرور کردم، دیدم که حتی آن نوشته‌ی کوتاه هم سرشار از همان روح فرهنگی، مهر انسانی و میهن‌پرستی است که در تمام عمر همراهش بود. گویی می‌دانست که واژه‌ها آخرین بار زیر قلمش جاری می‌شوند:

«یک چتر سیاه دایمی شام غمت
سر کرده فرو زمانه در دام غمت
تا دیده به چشم روز روشن‌نکنی
هرگز نپرد جغد شب از بام غمت
کلیفرنیا: ۲۹ جولای ۲۰۲۵»

فرورفتن نامِ استاد محمدیونس طغیان ساکایی در غبار فقدان، برای من و برای بسیاری از شاگردان و دوستدارانش، باوری‌ست دشوار و سنگین. استاد طغیان ساکایی رفت، اما چراغی که افروخته است خاموش‌شدنی نیست. در ذهن و جان شاگردانش، در تک‌تک پژوهش‌هایش، در عشقِ بی‌پایانش به پارسی و در شرافت انسانی‌اش، حضورش ماندگار خواهد ماند. برای من، او نه فقط استاد که راهنمایی بود که مسیر زندگی و اندیشیدن را روشن‌تر کرد.

روان استاد انوشه باد!