گفتوگویی از محمد احمدی با خانم نجمه طغیان ساکایی، یادگار زندهیاد دکتر محمدیونس طغیان ساکایی
احمدی: دکتر ساکایی معلم دانای زبان و ادبیات فارسی بود و شاهنامهپژوه بیبدیل. در راستای احیای هویت تباریاش مبارزه کرد و برای جامعهاش در کسوت یک شخصیت آکادمیک، خدمت. بههرروی، وجوه شخصیت علمی و فرهنگیِ او زیاد است؛ اما بهعنوان نخستین سوال: برای شما و خانواده چگونه یک پدر بود؟ یا بگوییم نقش او در خانواده چه بود؟
نجمه طغیان ساکایی: مهمترین نقش پدرم در زندگی ما حضور او بهعنوان یک معلم، همراه و دوست واقعی بود. نقش او در خانه فراتر از یک پدر معمولی بود؛ چون او برای ما پناه، راهنما و همصحبت مهربانی بود که همیشه در دسترسمان قرار داشت. پدرم همواره تلاش میکرد رابطهاش با من، برادرم و خواهرم بر پایهی رفاقت و صمیمیت باشد. هیچوقت نمیخواست ما از او ترسی داشته باشیم یا احساس کنیم که میان ما فاصلهای وجود دارد.
با وجود آنکه همیشه سخت مصروف فعالیتهای علمی، پژوهشی و فرهنگی بود، اما هرگز اجازه نمیداد ما کمبود محبت، توجه یا حضور او را احساس کنیم. عشق و مهربانیاش در خانه همیشه جریان داشت و همین رفتار، او از او پدری ساخت که نهتنها مسئولیتپذیر، بلکه عمیقاً دوستداشتنی و الهامبخش بود.
احمدی: استاد نهتنها معلم پُرتلاش و مبارز اجتماعی و تاریخی بود که همواره با رسانهها نیز همکاری داشت. مقالات علمی زیادی به رسانههای چاپی نوشته است. با این حجم از کار، چگونه به امور خانوادهاش رسیدگی میکرد و وقت میگذاشت؟
نجمه ساکایی: پدرم با وجود تمام تلاشهای شبانهروزیاش برای مردم و نوشتن مقالات و کتابها، به خانواده نیز با بهترین شیوه رسیدگی میکرد. او همیشه صبح زود، پیش از آنکه ما از خواب برخیزیم، بیدار میشد و کار نوشتن مقالات و بازبینی کار خانگیِ شاگردانش را آغاز میکرد. پدرم باور داشت که آرامش ذهنی و موفقیت از محیط خانه آغاز میشود به همین دلیل با تکتک اعضای خانواده رفتاری دوستانه، صمیمی و پدرانه داشت. او برای وقت و زمان ارزش بسیار قائل بود و حتی یک دقیقه را هم ضایع نمیکرد. همیشه به من یادآوری میکرد که اگر میخواهی در زندگی موفق شوی، باید از زمانی که در اختیار داری، بهدرستی و با دقت استفاده کنی.
احمدی: اطاق کار استاد در خانه چگونه بود؟ به عبارتی، زمانی که مینوشت و میخواند، چه فضایی در اطاق مطالعهاش به چشم میخورد و حاکم بود؟
نجمه ساکایی: اطاق کار پدرم سرشار از کتاب بود، فضایی که نفس فرهنگ و دانش در آن جریان داشت. چهار قفسه بزرگ پر از کتاب در اطاق قرار داشت و پدرم یا همهی آنها را خوانده بود و یا از آنها بهعنوان منابع اصلی برای نوشتن کتابها و پژوهشهایش استفاده میکرد. در میانهی اطاق، میزی قرار داشت که همیشه روی آن انبوهی از کتابها، یادداشتها و دستنویسهای در حال اصلاح دیده میشد، گویی اتاق هیچگاه از حرکت فکری او خالی نمیماند.
روبهروی میز، بزرگترین قفسهی کتابها جای گرفته بود؛ قفسهای که پدرم همیشه با احترام از آن یاد میکرد. در آن، مجموعهی کامل شاهنامه، و نیز همهی دیوانهای سعدی، حافظ و مولانا با نظم خاصی چیده شده بود. نگاهکردن به آن قفسه، گویی نگاهکردن به روح و جهانبینی پدرم بود؛ جهانی آمیخته با شعر، تاریخ و حکمت.
احمدی: استاد نهتنها پژوهشگر نامدار شاهنامه بود؛ بلکه بهگفتهی خود ایشان، در روستایش برای مردم ده و قریه، همینطور برای خانواده و فرزندانش نیز، شاهنامه میخوانده است. بگویید که چرا استاد سراغ شاهنامه رفت؟ یا چه مسألهای داشت با شاهنامه؟ آیا خود و مردمان خود را از دودمان شاهنامه میدانست؟ بهعبارت دیگر، هویت خود را در شاهنامه میدید و میجُست؟
نجمه ساکایی: شاهنامه برای پدرم ارزشی فراتر از یک متن ادبی داشت. خودش در یکی از مصاحبههایش گفته بود: «من با شاهنامه بزرگ شدم، با شاهنامه زندگی کردم و با شاهنامه از دنیا میروم» و واقعاً چنین هم شد. یکی از کتابهای او به نام «حدیث رستم» درست در تاریخ ۴ اکتبر، تنها یک روز پس از درگذشتاش، از مرحلهی ویرایش بیرون شد و آمادهی چاپ گردید. پدرم از کودکی با شاهنامه آشنا شده بود. پدربزرگم برایش شاهنامه میخواند و میآموخت، و همین باعث شد او از همان دوران خردسالی، تصورات و پیوندهای عمیقی با داستانهای شاهنامه پیدا کند. مثلاً میگفت داستان زال و رودابه او را به یاد کابل میانداخت و به همین دلیل هم کابل را دوست داشت. پدرم شاهنامه را نه برای اثبات نسبنامه و نه برای هدفی شخصی، بلکه برای دانش، تحقیق و لذّت ادبی میخواند. عشقی که تا پایان عمر همراهش بود و آنقدر عمیق بود که حتی لحظهای از زندگیاش جدا نشد.
احمدی: دکتر با چه سبک و روشی شاهنامه مطالعه میکرد و روش او برای فهم شاهنامه چه بود؟
نجمه ساکایی: پدرم شاهنامه را با یک روش کاملاً علمی و دقیق مطالعه میکرد. او فقط به خواندن متن بسنده نمیکرد، بلکه هر بیت را در پیوند با تاریخ، زبان، اسطوره و فرهنگ بررسی میکرد. سبک مطالعهی او ترکیبی از نقد ادبی، تحلیل تاریخی و بررسی زبانی بود. پدرم برای فهم بهتر شاهنامه، چند کار را همیشه انجام میداد: مقایسهی نسخهها، بررسی ریشههای تاریخی و اسطورهای، توجه به واژهها و زبانشناسی، مطالعهی شخصیتها و ساختار روایت. روش او، در مجموع، یک روش پژوهشی، تحلیلی و دقیق بود، نه سطحی و نه بر اساس احساس. به همین دلیل، آثارش دربارهی شاهنامه از استحکام علمی و دقت بالایی برخوردار است.
احمدی: دکتر ساکایی یگانه پژوهشگر شاهنامه در افغانستان بود. اما بهگفتهی خود و دانشآموزاناش، هرگز نگذاشتند که در دانشکدهی زبان و ادبیات دانشگاه کابل، شاهنامه تدریس کند. دکتر یادداشتهای نیز در این مورد نوشته بود و از تبعیض علیه هزارهها در این دانشگاه سخن گفته بود.در این مورد شما چه میدانید؟
نجمه ساکایی: پدرم یگانه پژوهشگر برجستهی شاهنامه در افغانستان بود. کسی که سالها از عمر علمی خود را صرف مطالعهی فردوسی، ساختار روایتهای شاهنامه و ریشههای اسطورهای آن کرد. بااینحال، بهگفتهی خودش و شهادت شاگردانش، هرگز اجازه نیافت در دانشکدهی زبان و ادبیات دانشگاه کابل، که خانهی طبیعی چنین دانشی بود، شاهنامه را تدریس کند. این محرومیت صرفاً یک تصمیم اداری نبود؛ بلکه بخشی از ساختاری بود که در آن تبعیض قومی نقش تعیینکننده داشت. در یادداشتهایی که از پدرم برجای مانده، او بارها اشاره کرده است که برخی افراد در مدیریت دانشکده حضور او را، صرفنظر از دانش و تواناییاش، برنمیتافتند. دانشجویانش نیز این تجربه را تأیید میکردند. آنها میگفتند استادشان نهتنها سزاوار تدریس شاهنامه بود، بلکه میتوانست یکی از پایههای اصلی آموزش حماسهپژوهی در افغانستان باشد. بااینحال، فضای حاکم بر دانشگاه کابل در آن سالها بهویژه در بخشهای ادبی بهگونهای بود که تعلّقات قومی بر شایستگی علمی سنگینی میکرد.
احمدی: چه خاطراتی دارید از مواجهات دکتر با تبعیض در فضاهای مختلف؟
نجمه ساکایی: یکی از خاطرات مهمی که پدرم همیشه از آن یاد میکرد و حتی در یکی از پستهای فیسبوک خود نیز نوشته بود، لحظهای بود که شخصی بهنام حقوقیار، فرم شناسایی او را پاره کرده بود. این بخش از نوشتهی پدرم است که در سپتامبر ۲۳ سال ۲۰۲۳ در فیسبوک نوشته بود: «فورم را پس از ملاحظه پاره کرد و یک فورم جدید برایم داد. گفت در تذکره قومیّت درج نیست، قوارهات هم به هزاره نمیخواند، خود را بهزور هزاره نساز که اینجا جای هزارهها نیست. فورم جدید را خانهپری کردم. در پیشروی ملیت باز هم نتوانستم جز از هزاره چیز دیگری بنویسم. فورم را روی میز مدیر گذاشتم و عذر خواستم که توان تغییر قومیتم را ندارم». پدرم تنها بهخاطر هزارهبودن نتوانست وارد دانشکدهی حقوق شود. این خاطره برای او یادآور روزهایی بود که حتی در سادهترین مراحل زندگی، ایستادن بر هویت، شجاعت و استقامت میخواست و در نهایت، نمونهای روشن از تبعیضی بود که بسیاری از هزارهها در آن زمان تجربه میکردند.
احمدی: هزارهبودن رنجی بود که دکتر ساکایی در دانشگاه کابل بر دوش کشید. با تمام این رنجها اما هزارهبودن برای او یک افتخار بود. به همین دلیل، او نهتنها مرزبان زبان که مرزبان هویت نیز بود. در مورد تلاشهای استاد برای احیای هویت تاریخی هزارههای اهل سنّت صحبت کنید و اینکه او برای رهایی هزارهها از کتمان و کشتار و تبعیض چه راهحلهای داشت؟
نجمه ساکایی: هزارهبودن برای پدرم در دانشگاه کابل تنها یک هویت نبود، رنجی بود که هر روز آن را تجربه میکرد و بااینهمه، آن را همچون پرچمی از افتخار بر دوش میکشید. او باور داشت که حفظ زبان بدون پاسداری از هویت ممکن نیست و ازهمینرو، هم مرزبان زبان بود و هم مرزبان هویت. تلاشهای او برای احیای هویت تاریخی هزارههای اهلسنت از چند مسیر آشکار میشود. نخست، با پژوهشهای دقیق تاریخی و مستند، میکوشید بخشهایی از تاریخ هزارهها را که سالها در حاشیه مانده بود، به متن بازگرداند. او در سخنرانیها و نوشتههایش همواره بر این نکته تأکید میکرد که هزارههای اهلسنّت بخش جداییناپذیرِ تاریخ فرهنگی و قومی افغانستاناند و باید روایتشان شنیده و ثبت شود. دوم، پدرم با ایجاد حلقههای علمی و تشویق جوانان هزاره به پژوهش، تلاش داشت نسلی تازه را به شناخت ریشههای تاریخی و فرهنگی خود آگاه سازد. نسلی که بتواند هویت خویش را با اعتمادبهنفس بازسازی و بازنمایی کند.
اما راهحلهایی که او برای رهایی هزارهها از کتمان، کشتار و تبعیض پیشنهاد میکرد، بر سه اصل استوار بود: ۱. آگاهی تاریخی، ۲. وحدت و همبستگی درونقومی و ۳. گفتوگو و مشارکت در نهادهای علمی و مدنی. در مجموع، پدرم تلاش میکرد که هزارهها را از حاشیهنشینی تاریخی به مرکز گفتوگوی ملی بازگرداند و باور داشت که رهایی از چرخهٔ کتمان و خشونت، از مسیر دانش، آگاهی و اتحاد میگذرد.
احمدی: از تلاشهای استاد برای تأسیس شورای هزارههای اهل سنت افغانستان صحبت کنید. این شورا را با چه اهدافی ایجاد کرد و و چالشهای آن را چه میدید؟
نجمه ساکایی: پدرم یکی از نخستین کسانی بود که ضرورت ایجاد یک چارچوب منسجم برای نمایندگی از هزارههای اهل سنّت افغانستان را مطرح کرد. او باور داشت که این بخش از جامعهی هزاره، سالها در سکوت و پراکندگی زندگی کرده و نیازمند نهادی است که بتواند از حقوق، هویت و جایگاه اجتماعی آنان دفاع کند. به همین هدف، او تلاشهای فراوانی برای تأسیس شورای هزارههای اهل سنّت انجام داد، شورایی که قرار بود پلی باشد میان این جامعه و نهادهای مدنی، رسانهها و ساختارهای حکومتی. مهمترین اهداف او شامل ایجاد وحدت در میان هزارههای اهل سنت، پاسداری از هویت فرهنگی و تاریخی آنان، بلندکردن صدایشان در عرصهی ملی و فراهمکردن زمینه مشارکت فعال در امور اجتماعی و سیاسی بود. بااینحال، استاد از چالشهای این مسیر آگاه بود. او میدانست که نبودِ امنیت، حساسیتهای اجتماعی و پراکندگی جغرافیاییِ هزارههای اهل سنّت، از موانع اصلی شکلگیری شورا است. با وجود این دشواریها، همیشه تأکید میکرد که ایجاد شورا، آغازِ یک راه مهم است و تنها با همکاری و آگاهی جمعی میتواند به نتیجه برسد.
احمدی: هزارهها به دلیل هزارهبودن قتلعامهای هولناکی را تجربه کرده است. خصوصاً هزارههای اهل سنت که سالها در کتمان و انکار زندگی کرده است. دکتر ساکایی چه مشاهداتی از تبعیض علیه هزارههای اهل سنت در بغلان و سایر ولایات افغانستان داشت؟ چرا آنان نتوانستند بگویند که هزارهاند؟
نجمه ساکایی: پدرم همیشه باور داشت که هزارههای اهلسنت به دلیل قرارگرفتن در یک وضعیت هویتی دوگانه و حساس، همواره زیر فشارهای پنهان و آشکار اجتماعی زندگی کردهاند. او میگفت در آن زمان، هزارهبودن خود با نوعی ترس و احتیاط همراه بود؛ زیرا بخش بزرگی از نخبگان فکری و فرهنگی افغانستان از میان هزارهها برخاسته بودند و همین امر سبب میشد نگاههای سیاسی و اجتماعی گوناگونی متوجه آنان گردد. در ولایت بغلان و بهویژه در میان هزارههای اهل سنت، بسیاری از مردم بنابر شرایط پیچیدهی اجتماعی و سیاسی، از بیان آشکار هویت هزارهبودن خود خودداری میکردند. این پدیده هم دردناک بود و هم قابل فهم، زیرا آنان در دل جامعهای زندگی میکردند که حسّاسیتهای قومی و مذهبی بر آن سایه انداخته بود.
پدرم همواره تأکید میکرد که این پنهانکاری یا احتیاط، گناه و ضعف مردم نیست؛ بلکه نتیجهی مستقیم ساختارهای اجتماعی و حکومتی ناتوان بود. او میگفت: «اگر هزارههای اهل سنت نمیتوانند آزادانه هویتشان را آشکار کنند، تقصیر از آنان نیست؛ مشکل از دولتی است که نتوانسته برای همهی شهروندان فضای اعتماد، امنیت و احترام برابر ایجاد کند». این سخنان او امروز نیز همچون گذشته، نشاندهندهٔ دغدغهمندی و نگاه عمیقاش به عدالت اجتماعی و هویت انسانی است.
احمدی: در کنار سایر فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی…آیا دکتر ساکایی مقالاتی در مورد تاریخ، جغرافیا و نفوس هزارههای اهلسنت نیز، نوشته است؟
نجمه ساکایی: پدرم کتابی در دست داشت که دربارهی تاریخ، جغرافیا و نفوس هزارههای اهلسنت نوشته شده بود. برای تألیف آن اثر، از دوستان و خویشاوندان اندرابی ما نیز یاری میگرفت و آنان هرگونه اطلاعات و اسناد لازم را برایش میفرستادند. او با دقت و علاقهی فراوان روی این موضوع کار میکرد و هدفاش این بود که بخشی کمترشناختهشده از تاریخ و هویت هزارههای اهلسنت را مستندسازی کند. به همین دلیل، میتوان گفت که بله، در کنار فعالیتهای فرهنگی و اجتماعیاش، پدرم در زمینهی تاریخ، جغرافیا و نفوس این جامعه نیز پژوهش و نگارش ناتکمیلی داشته است.
احمدی: در مورد آثار چاپشده و چاپنشدهی دکتر صحبت کنید. چه کتابهایی از آثار دکتر به چاپ رسیده و چه آثاری تاکنون منتشر نشده است؟
نجمه ساکایی: آشتی در شاهنامهی فردوسی و برخی حماسههای دیگر، خوان هفتم (مجموعه شعری)، پیشینهی تاریخی آموزش در کشور ما، تاریخ ادبیات افغانستان در عصر مغول، متون نظم حماسی، پلّههایی بر کاخ بلند، در شناخت شاهنامه و فردوسی، تاریخ ادبیات فارسی دری (عصر تیموریان)، نظم دُر دری، متون تاریخی در زبان فارسی دری و شهر رؤیاهای من کابل، آثار چاپ شدهی پدرم هستند. آثار چاپنشدهشان عبارتاند از: داستان دوازده رخ و موقعیتهای گودرز و پیران در شاهنامه، شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، که جمشید کی بود و کاووس کی و پند آموزگار.
احمدی: دکتر ساکایی گهگاهی در رخنامهی فیسبوکاش، شعر نیز مینوشت. علاقهی او به شعر چگونه بود؟ آیا او اثر شعری نیز داشت که چاپ نشده باشد؟
نجمه ساکایی: پدرم علاقهی زیادی به شعر داشت. او یک مجموعهی شعریِ ناچاپ دارد که بیش از پنجاه قطعه شعر در آن سروده است. هرجا که میرفتیم، بهویژه پارکها و تپهها، هر شعری یا دوبیتیای که به ذهنش میآمد، همانجا مینوشت و گاهی برخی از آنها را در فیسبوک نیز منتشر میکرد. بخش زیادی از اشعار ناچاپ او، که در سال ۱۳۶۵ سروده شدهاند، دربارهی مادرم، رؤیا طغیان، است.
احمدی: او به غیر از فردوسی، با کدام شاعرانی آشنا بود و از میان شعرای قدیم و جدید، یا شعر قدیم و جدید، به شعر چه کسی اهمیت میداد؟
نجمه ساکایی: پدرم، در کنار دلبستگی ژرفی که به فردوسی داشت، به شاعران بزرگِ ادب کلاسیک فارسی همچون حافظ، مولانا و سعدی نیز احترام و توجه ویژهای نشان میداد. دیوان سعدی و حافظ را درست در همان طبقهای از قفسه کتابها گذاشته بود که شاهنامهی فردوسی قرار داشت؛ گویی این سه اثر ستونهای اصلی دنیای معنوی او بودند. برای نخستینبار، پدرم دیوان حافظ را به من داد و شیوهی درست خواندن غزلهای حافظ را باحوصله و مهربانی به من آموخت. آشنایی من با جهان پر رمز و راز حافظ از همان لحظه آغاز شد.
از میان شاعران روزگار معاصر، پدرم همواره از پرتو نادری، واصف باختری، رازق فانی، سمیع حامد و محباللّه بارش با ستایش یاد میکرد و اشعارشان را با دقّت توصیف میکرد. شعری که بیش از همه در دلش جای گرفته بود و بارها از شنیدنش لذّت میبرد، سرودهی رازق فانی بود. شعری با نام (صدف)، که اینگونه آغاز میشود: “همهجا دکانِ رنگ است، همه رنگ میفروشند…”.
پدرم با بسیاری از این شاعران معاصر، آشنایی و دیدارهای متعدد داشت و سالیان پیوسته با آنان در رفتوآمد بود. تنها استثنا زندهیاد محباللّه بارش بود که نه فقط شاعری برجسته، بلکه یکی از نزدیکترین و صمیمیترین دوستان پدرم به شمار میرفت. پیوند آنان از حدود آشنایی عادی فراتر میرفت و به رابطهای عمیق، ادبی و انسانی بدل شده بود.
احمدی: از مهاجرت و آوارگیِ استاد در آمریکا صحبت کنید. در روزهای مهاجرت در آمریکا، مصروف چه کارهای بود؟
نجمه ساکایی: در سالهای دشوارِ مهاجرت و آوارگی، پدرم هیچگاه قلم و کتاب را از خود دور نکرد. در روزهای تعطیل، گاهی همراه او به پارکهای بزرگ کالیفرنیا میرفتیم؛ اما جهانِ واقعی او همیشه در سکوتِ کنج اطاقش خلاصه میشد، جایی که با یک میز ساده و چندین جلد کتاب برای خود پناهگاهی ساخته بود. نزدیک به سی کتاب را با خود حمل میکرد و با همان دلبستگی همیشگیاش، ورق میزد و مینوشت. کتاب شهرِ رؤیاهای من؛ کابل را در همین دوران غربت نوشت و مجموعهای از شعرها، مقالات و چهاربیتیهایی که امروز از او بهجا مانده، همه حاصل رنجها و تلاشهایی است که در این سالهای مهاجرت با صبر و وقار تحمل کرد.
در کنار این همه خلق آثار، پدرم پیوندش را با جامعهاش نیز حفظ کرده بود. او همواره با شورای سرتاسری هزارههای اهلسنت در تماس بود و برای آنان از دادن مشوره و همراهیکردن دریغ نمیکرد. همچنین با همکاری سید سرور حسینی، استاد عبدالغفار صفا و شماری دیگر از دوستان و همفکرانش، «ابتکار گولدن بریج» را بنیان گذاشت، اقدامی که بازتابی از روحیهی سازنده و مسئولیتپذیر او بود.
احمدی: آیا دکتر آرزوی این را داشت که روزی به کشور برگردد؟ وضع روحیِ او پس از ما جرای سقوط، چگونه بود؟
نجمه ساکایی: وضع روحی پدرم پس از سقوط افغانستان بهشدت تحت تأثیر قرار گرفته بود. او در ماه جولای سال ۲۰۲۱ برای آخرین بار به افغانستان سفر کرد و همان سفر، واپسین دیدار او از کابل شد. همیشه میگفت آرزو دارد بار دیگر آن کابلی را ببیند که در دوران محصلیاش شناخته بود، نه کابلی را که زیر سلطهی گروهی هولناک و بیرحم پیش میرود. پس از سقوط، این حس ناتوانی و اندوه در او پررنگتر شد و دایما از سرنوشت مردم، بهویژه دختران محروم از آموزش، رنج میبرد. در نوشتهها و پستهای فیسبوکش بارها از آیندهی تاریک دختران افغان یاد کرده بود. او روزانه از افغانستان سخن میگفت و دلش در تمام این مدت در وطن مانده بود.
احمدی: به عنوان آخرین سوال: در غربت چگونه به وطن میاندیشید؟ چه آرزوها و آرمانهایی برای کشور و مردمان داشت که تحقق نیافت و آرمانهایش را باخود برد؟
نجمه ساکایی: پدرم در غربت نیز همواره با عشق و دلتنگی به وطن میاندیشید. یکی از آرزوهای بزرگ و همیشگیاش ساختن یک کتابخانه در قریهی ساکای اندراب بود؛ کاری که آن را رسالتی فرهنگی برای نسلهای آینده میدانست. بارها میگفت که تنها آرزویش این است که یک بار دیگر به اندراب برگردد و همان کتابخانه را بنا کند. اما افسوس که این خواستهاش هرگز برآورده نشد. بسیاری از آرمانهایی که برای افغانستان داشت از جمله سواد، امید، و آیندهی روشن برای جوانان، با او رفت و ناتمام ماند.
پایان





نظر بدهید