سخن نخست
شمع زندگی دکتر محمدیونس طغیان ساکایی به تاریخ ۱۲ میزان ۱۴۰۴، در ایالت کالیفرنیای آمریکا، در غربت خاموش شد؛ کسی که نماد فروتنی، شجاعت، شکوه، عزتنفس، نجابت و صبوری بود. او با رفتار، کردار و افکارش مسیر انسانیّت و فرزانگی را پیش پای دانشجویانش میگذاشت، از گفتن حقیقت نمیهراسید و همیشه در راه اصالت فرهنگی و انسانی استوارانه گام برمیداشت. در لجنزار موجودِ افغانستان غرق نشد و از آزمون نیرنگها و فریبهای زمانه سربلند برآمد. او با ریا و تزویر، دروغ و فریب، دورنگی و خیانت، و تعصّب و تقلّب، فرسنگها فاصله داشت و از کسانی که با چنین سلاحهایی مجهّز بودند، دوری میجست.
او با پیروی از حکیم طوس، ستایشگر خرد و فرزانگی بود و به دانشجویان و مخاطبانش نیز درس خرد و فرزانگی و آزادگی میآموخت. با وجودی که در تمام دوران زندگی علمیاش در دانشگاه کابل، دانشگاه بلخ، دانشگاه بغلان و دوباره در دانشگاه کابل، با ناملایمات زیادی دستوپنجه نرم کرد؛ اما خود تسلیم آنها نشد. آنقدر بلندنظر و دورنگر بود که در ردیف تنگنظران و متعصبان و فسادپیشگان قرار نگیرد و آبروی ادبیاتِ هزاروچندصدسالهی زبان فارسی را به حراج نگذارد. لطف و صمیمیت در کلامش موج میزد و محبّت و شکوه در نگاهش و به شنونده و مخاطبش حس بودنِ آمیخته با غرور القا مینمود. او عدل و انصاف را از فردوسی آموخته بود و در زندگی آکادمیک و اجتماعیاش به نیکی رعایت میکرد. چنین بود که از همگنانش همیشه یک سر و گردن بالاتر مینمود.
دو
زندهیاد ساکایی در دامن فرهنگ، زبان و ادب فارسی زاده شد، در چنین محیطی، با نمادهای اسطورهای، تاریخی، هویتی و فرهنگی رشد پیدا کرد و به بالندگی رسید و تا آخر عمر هم با همین نمادها زیست. او حتی در آخرین روزهای عمرش هم از پیگیری چاپ مجموعهی شش جلدی «هفتخوان»، پژوهشهایی دربارهی شاهنامهی فردوسی، دست برنداشت. «حدیث رستمِ» او، درست همزمان با کوچ ابدیاش آمادهی بازبینی نهایی شد؛ اما دیو مرگ به او این فرصت را نداد تا آن را برای آخرین بار از نظر بگذراند. ادبیات و میراث ماندگار گذشته، برای او، پایگاه و امکانی برای مبارزه و مقاومت بود؛ مبارزه با هویتزدایی و انکار گذشتهی تاریخی، فرهنگی و ادبی، و مقاومت در برابر سرکوب زبان و ادبیات فارسی، گذشتهی تمدنی و فرهنگِ اوستایی ـ خراسانی.
ساکایی در جغرافیایی زاده و بزرگ شد که دو توطئهی بزرگ و خطرناک علیه تاریخ، ادبیات، فرهنگ و میراث هویتی ـ فرهنگی زادگاه او جریان داشت؛ یکی گفتمان افغان و افغانیت و انکار و مصادرهی همهی گذشتهی اسطورهای، تاریخی، فرهنگی و هویتی در داخل کشور؛ و دیگری گفتمان ایرانیت و مصادرهی این گذشتهی پربار و میراث ماندگار به نفع قسمتی از ایران تاریخی (ایران کنونی) در بیرون از کشور. از یک طرف دشمنان داخلی این میراث و فرهنگ، جلو رشد و شکوفایی آن را میگرفتند و تمام تلاششان را به کار میبستند تا مردم را با گذشتهی تاریخی و فرهنگیشان بیگانه کرده و از معنویت و شکوه و عظمت تهی کنند؛ و از سوی دیگر، همسایهی غربی با مغلطهی ایران و ایرانیت، در برابر جغرافیای افغانستان کنونی سکوت میکردند و همهی مفاخر و میراث جغرافیای بزرگ ایرانزمین تاریخی را به نفعشان مصادره میکردند. ایرانزمین را نه به معنای آن حوزهی بزرگ تاریخی، که به معنای جغرافیای کوچک فعلی به خورد تاریخ، جهان و نسل کنونی و آینده میدادند و سهم خراسان قدیم (ایران شرقی یا افغانستان کنونی) را در فرهنگ و تمدن ایران تاریخی با مرکزیت بلخ و هرات و غزنه و زابلستان و… نادیده میانگاشتند. لذا او باید در دو جبهه مبارزه میکرد؛ از یک طرف باید علیه هژمونی و سلطهی قومی داخلی میرزمید و از زبان و فرهنگ و هویتش دفاع میکرد، و از طرفی دیگر، باید از نقش و سهم تعیینکننده و ارزندهی خطهی خراسان قدیم (بلخ، هرات، بامیان، زابلستان، کابلستان، غزنه، بُست و…) در تمدن، تاریخ و ادبیات حوزهی بزرگ زبان فارسی سخن میگفت و جلو تحریف تاریخ را میگرفت. او میدانست که حاکمان و نظامهای سلطهجو و فاشیست داخلی در طول تاریخ سعی کردهاند و هنوز هم تلاش میورزند که همه چیز را افغانیزه کنند و ادبیات فارسی و مفاخر ادبی و فرهنگی و هنری این سرزمین را بیگانه معرفی کرده، سلطهی قبیلوی افغانها/ پشتونها را مستحکم سازند و همسایههای غربی و شمالی اما بلخ و کابل و غزنه و هرات و بامیان را نهتنها بهعنوان مراکز رشد و اعتلای زبان فارسی و زادگاه تمدن ایرانی قلمداد نمیکردند، که حتی بهعنوان جزوی از سرزمین ایرانزمین تاریخی هم مطرح نمیکردند. ازاینرو، کار استاد ساکایی هم دشوار بود و هم سرنوشتساز. برای همین، او نیاز میدید که به شاهنامه و دیگر متون حماسی و تاریخی و ادبی بهعنوان میراث فرهنگی، ادبی، زبانی و هویتی همهی فارسیزبانان تکیه کند، تمام عمرش را پای تدریس و خوانش آنها بگذارد و به نسل امروز و آیندهی این سرزمین بیاموزد که اینها میراث ماندگار تاریخی و هویتی این جامعه هستند و باید از آنها پاسبانی کنند.
سه
آنچه زندهیاد استاد ساکایی را آزار میداد، تنها این هم نبود. او در درون جامعهی افغانستان بهنحو دیگری هم با انکار هویت و تحریف تاریخ روبهرو بود. او از همان آغاز کودکی بهخوبی متوجّه شد که اهالی زادگاهش، نام طایفه و روستایشان (ساکا یا ساکه) را بر زبان آورده نمیتوانند. به نحوی، از بهزبانآوردن و نسبتداشتن به آن، شانه خالی میکنند. حتی وقتی شناسنامه هم میگیرند، بازهم زادگاه اصلیشان را به جای «ساکا» یا ساکه»، چیز دیگری میگذارند. برای ساکایی نوجوان، این مسئله سؤالبرانگیز میشود و کنجکاویاش را برمیانگیزد. در آن زمان به پاسخی دست نمییابد؛ اما این پرسش همراهش میماند تا در آینده برایش پاسخی پیدا کند و دلیل این پنهانکاری را دریابد. بعدها وقتی به دلیل این کتمان هویت واقف شد، فامیلیاش را ساکایی گذاشت تا تابوشکنی کرده، ترس طایفهاش را بریزاند تا آنها از هویتشان نهراسند.
همچنین، ساکایی وقتی در جوانی پای در دانشگاه کابل میگذارد، به شکل عریانتری با مسئلهی هویتی درگیر میشود. مدیر تدریسی در چوکات دلسوزی و رفاقت، برگهای را که ساکایی پیش روی قومیتش «هزاره» نوشته است، پاره میکند و از او میخواهد که «تاجیک» بنویسد تا بتواند در این دانشکده درس بخواند؛ اما ساکایی باری دیگر که برگه را خانهپُری میکند، قومیتش را «هزاره» مینویسد. بدینسان، به مدیر تدریسی میفهماند که هویت و قومیت، چیزی نیست که با ننوشتنش پاک شود و با نوشتنش جاری.
زمینهی دیگر مقاومت و مبارزهی دکتر ساکایی، مبارزه با انکار هویتِ هزارههای اهل سنّت بود. در این راستا نیز تلاش کرد تا آن عده از هزارهها (اهل سنّت) که سالها از کتلهی دیگرشان (اهل تشیّع)، جدا افتاده بودند، بههم وصل شوند و فارغ از باورهای مذهبی، همدیگر را دریابند و در آغوش بگیرند و از حقوق انسانی برخوردار باشند. میشود گفت که در این زمینه نیز از هویت و زبان و فرهنگ مردمش پاسبانی میکند و در برابر هویتزدایی و انکار هویتیای که شرایط تاریخی بر آنها تحمیل کرده بود، میایستد.
آنچه در شخصیت استاد ساکایی مثالزدنی است، این است که او در کنار اینکه هویت قومی را دلیل برتری یا فروتری کسی نمیدانست، بر هویتش تأکید میکرد. این تأکید بر هویت، هرگز او را تبدیل به فاشیست نکرد و بر روابط او با دیگر اقوام، تأثیری نابخردانهای نگذاشت. او نه در محیط کاری و نه در کلاس درسی، متعلق به هیچ قومی نبود. بهرغم اینکه قومپرستی و تعصّبات قومی و زبانی در دانشگاههای افغانستان طغیان میکرد، در کلاس درسی و در مواجهه با دانشجویان، متعلق به هیچ قومی نبود. هرگز به خودش اجازه نمیداد که این مسئله وارد کلاسهای درسی شود و در ذهن نسل آینده بهمثابهی زهری، تزریق شده و کل جامعه را مسموم کنند.
درگذشت چنین شخصیتی، ضایعهی بزرگ و جبرانناپذیری برای جامعهی دانشگاهی، علمی و اجتماعی افغانستان بود و یادبود از چنین فرهیختهای، یک ضرورت. هفتهنامهی «جادۀ ابریشم»، با درک این مسئله، در این راستا قدم برداشت. «مرزبان هویت و زبان؛ یادنامهی دکتر محمدیونس طغیان ساکایی، شاهنامهپژوه و استاد دانشکدهی ادبیات دانشگاه کابل»، تلاشی است برای ارج گذاشتن به کارنامهی درخشان و پربار ایشان. امیدواریم که تجلیل و گرامیداشت از استاد ساکایی، ادامه یابد تا بیش از پیش با ابعاد و اهمیت پژوهشها و تلاشهای ماندگار او آشنا شویم.





نظر بدهید