ادبیات • اسلایدر • فرهنگ و هنر

پل‌سرخ

«یاد باد آن روزگاران، یاد باد!»

نویسنده: علی

پل‌سرخ، تنها برگی از نقشۀ شهر کابل نبود؛ بلکه رگ تپنده‌ای بود که نفس‌های شهر در آن جریان داشت. یک قطعه کوچک و یک بخش از خاک  کابل که حالا شده است فقط یک خاطره. خاطرۀ فراموش نشدنی. اکنون که این نوشته را می‌نویسم نمی‌دانم چه بر سر آنجا آمده است. فقط همین اندازه می‌دانم که هر کسی که تعلق خاطری با پل‌سرخ داشته باشد، هر جای جهان باشد، پل‌سرخ نیز با او خواهد بود. آنجا، پل‌سرخ، هر بامدادان گویا تازه متولد می‌شد. هیچگاهی تازگی خود را از دست نمی‌داد. هیچگاهی کهنه نمی‌شد. عصرهایی که حالا در خاطره‌هایمان ماندگار شده است؛ حالا شده است فقط یک «یاد» یادی که یاد باد آن روزگاران، یاد باد!

همانگونه که فیلسوفی گفته است که انسان همیشه «در- جهان- بودن» است، بدین معنا که ما آدمیان در محیط معنا پیدا می‌کنیم؛‌ چهارراه پل‌سرخ نیز همان «در- جهان- بودن» ما بود که معنای بودن ما را در یک برهه از تاریخ نشان می‌دهد. جایی که حافظه و خاطرۀ آن برای ما یادآور حس نوستالوژیک است.

پل‌سرخ جایی بود برای دیدارها و ملاقات‌ها. اگر می‌خواستی کسی را ملاقات کنی یا ببینی، معطل بود که بروی در سر چهارراه پل‌سرخ. وانگهی می دیدی که آنکس نیز همانجا هست یا دارد می‌آید. جایی که محل آمد و شد یا پاتوق نویسندگان، شاعران، دانشجویان، روشنفکران، هنرمندان، عکاسان، سینماگران، نقاشان و خوشنویسان و خلاصه ارباب هنر و معرفت بود. نمایشگاه‌های آثار هنری در همانجا برپا می‌شد و کنفرانس‌های علمی، سمینارها، رونمایی کتاب‌ و تجمعات و حلقات ادبی و فرهنگی و کتابفروشی‌ها زیب آنجا بود. وعده‌گاه نیز بود. وعده‌گاه هر کسی با آدم خواستنی‌اش. و هر کسی از هر جایی، داخل یا خارج می آمدند در کابل، اگر کسی را می‌خواست پیدا کند یا ببیند، تنها جایی که مقصود حاصل می‌شد، چهارراه پل‌سرخ بود.

یاد عصرهای پل‌سرخ بخیر! مارکت ملی از جمله جاهایی بود که رفتن در آنجا بخشی از دلخوشی‌های ما بود. چه عصرهایی که داشتیم! عصرهایی که به‌اصطلاح «گاو خورد و آب برد». حالا فقط یادش مانده است بر صفحۀ ذهن ما. عصرهای دورهم نشینی، دیدارها و ملاقات‌ها در کتابفروشی‌ها در مارکت ملی. انتشارات و کتابفروشی مقصودی یکی از پاتوق‌های ما بود. دیدارها و دورهم نشینی‌های عصرانه با طعم چای سبزی که همیشه دم کرده بود و با مهربانی تعارف می‌شد. چای سبز آقای مقصودی با آن قاش واز و خوشرویی‌اش که هیچگاه اخم بر ابرو نیاورد.

یاد عصرهای کتابفروشی دانشگاه که در منتهاالیه مارکت ملی بود بخیر. دورهمی‌ها و دیدارهای دوستان نویسنده و شاعر و هنرمند. یاد آن جوان مترجم خوش ذوق نیز بخیر که روسپیان سودازدۀ مارکز را به فارسی برگردان کرده بود و داشت مجموعه داستان داستان‌نویس هندی را ترجمه می‌کرد. کار ترجمه به کجا رسید؟ خدا می‌داند. او که عاشق نامه‌نگاری بود. قلم‌های مخصوص داشت. می‌گفت: من عاشق نامه‌نگاری‌ام. از یک سامانه یا اپلیکیشنی نام می‌برد و می‌گفت که همیشه نامه به مخاطب‌های ناآشنا می‌نویسم. سقوط که پیش آمد، گفته می‌شود دستکم یک یا دو سال در کتابفروشی دانشگاه بسته ماند، پس از آن چه بر سر کتابفروشی دانشگاه آمد؟ خدا می‌داند.

عصرهایی که سر زده می‌رفتم به کتابفروشی نورمحمد یادگار. نورمحمد فارغ از هر دو جهان، در آن کنج کتابفروشی مشغول نواختن هارمونیه‌اش بود. در گوشه‌ای می‌ایستادم. وی گویا در راز و نیاز غرق بود. متوجه کسی نمی‌شد. روزی دقایقی نواختن وی را ثبت کردم، متوجهم نشد؛ چنین غرق در عوالم و احوال خود. آخرین روزهایی که وی را دیدم، یک سی‌دی از اجراهای خودش داد به من. وی همچنین عاشق نوشتن نیز بود و مشق نویسندگی و شعر نیز می کرد. دفترچه‌ای را نشانم داد و گفت: «رمانی که نوشته‌ام…». نورمحمد در روستای پدری‌اش در دایکندی کتابخانۀ بسیار مجهزی را ایجاد و راه‌اندازی کرده بود. کتابخانه‌ای که باتوجه با ظرفیت‌های زادگاه وی معیاری بود؛ اما با سقوط، نورمحمد همه چیز را از دست داد: کتابفروشی در چهارراه پل‌سرخ، کتابفروشی در نیلی مرکز دایکندی و خودش آواره ده و دیار بیگانه شد. اینکه کتابخانه‌اش در روستای پدری‌اش در ولسوالی شهرستان دایکندی چه سرنوشتی پیدا کرده است؟ خدا می‌داند. نورمحمد یک نشانه است؛ نشانۀ سقوط. سقوط امید و تلاش برای توسعۀ فرهنگی.

یاد کتابفروشی نسل نو نیز بخیر! کتابفروشی‌ای که در همان عصرهای گم شده در غبار زمانه، بهترین آثار ادبی را عرضه می‌کرد. شنیدم که پس از سقوط، کتاب‌های کتابفروشی را جمع کرده و برده است در یک ته‌کاوی تا شاید موش‌ها کتابخوان شوند! عصرهایی که در کتابفروشی نسل نو، رفقای اهل دل را در آنجا ملاقات می‌کردیم. ما در عصرهای فراموش‌نشدنی به «کتابفروشی و انتشارات کودکانه» می‌رفتیم. خاوری تازه‌های نشر خود را نشان می‌داد و از برنامه‌های طبع و نشر جدید خود در میان می‌آورد. شاید نخستین انتشارات و کتابفروشی تخصصی در حوزۀ کودکان در افغانستان بود. سقوط که پیش آمد، خاوری آواره شد و انتشاراتش نیز بسته. کتابفروشی و انتشارات «واژه» چشم آدم را به تنوع کتاب‌ها روشن می‌کرد. آیا پس  از سقوط چه سرنوشتی برای انتشارات و کتابفروشی «واژه» پیش آمد؟ خدا می‌داند.

بالای سر مارکت ملی نوشته شده بود: بوستان کتاب. بوستان کتاب، گوهر شبچراغی بود در دل چهارراه پل‌سرخ؛ روشنی می‌انداخت در گستره‌ها؛ اما پس از سقوط حکومت همه چیز از هم گسست و خاکستر شد و به هوا رفت و دود شد و رفت به چشم همگان. آن زمان، زمانۀ بسیار قشنگی بود: زمانۀ بدون سانسور. دوره‌ای بدون سانسور برای طبع و نشر. گویا ما ناگهان پرت شدیم در عصر یخبندان.

چهار دور و بر پل‌سرخ، پر از کافه‌ها، کافه‌سراها و رستوران‌های لوکس بود تا برگرفروشی سوسیالیستی خداداد که جای بسیار شلوغی بود. درازچوکی‌ها گوش در گوش پر بود از آدم. فضای تیره و تاریک و آن زینه‌ که منتهی می‌شد به طقه دوم، جایی که رفقای اهل ادبیات و هنر می آمدند آنجا. و رستوران‌های پرولتاریایی کنار پل‌سرخ. جایی که کراچی‌وان‌ها، تهی‌دستان، فرودستان، بی‌نوایان و دستفروش‌هایی که توان پرداخت خوراک بیش از سی روپیگی نداشت، در آنجا می‌آمدند و خوراک سی روپیگی می‌خوردند. کله پاچه، لوبیا و خورشت برنج: همگی سی روپیه. جایی که روی سکوها دسترخوانی همیشه پهن بود. رستوران‌هایی بدون تشریفات، آداب و ترتیب برای کارگران و کراچی‌وان‌هایی که دستش به جیبش نمی‌رسید تا در کافه‌ها و رستوران‌های لوکس حتی پایش را بگذارند.

پل‌سرخ سرزمین قهرمانان قصۀ پل‌سرخ نیز بود. محمدمهدی روشندل یکی از آن دسته قهرمانان قصۀ ماست. سر نبش چهارراه پل‌سرخ، پیش دواخانۀ دایمرداد، جایی که محمدمهدی روشندل همیشه نشسته بود. روی یک چهارپایه، یک ترموز چایی در زیر چهارپایه‌اش، عصای سفید دستش که کارت‌های تلفن برای فروش در آن آویزان بود: کارت‌های اتصالات، ام‌تی‌ان، افغان بیسیم. محمدمهدی گویا نگهبان پل‌سرخ بود. از بامداد تا بیگاه تنگ. وی نان‌آور یک خانوادۀ نادار و تهیدست بود. اینکه وی پس از سقوط چه سرنوشتی پیدا کرد، خدا می‌داند. محمدمهدی یادگار دورۀ جنگ بود. چشمانش را در جنگ از دست داده بود. وی نسلی بود جنگ در جنگ.

یاد رضا یمک، عکاس، مستندساز و سینماگر بخیر با چای «درشته»اش. یکی از پاتوق‌ها، رستوران میوند و رستوران ترکستان بود. عصرهایی که رفقای شاعر، مترجم، روشنفکر، عکاس، نویسنده، سینماگر و اهل بیزنس در رستوران میوند یا رستوران ترکستان، گرد هم می‌آمدند و روی تخت می‌نشستند، رضا یمک چای سفارشی خود را سفارش می‌داد و با لحن ویژۀ خودش صدا می‌زند: «حاجی‌ی‌ی! چای درشته!» حالا، چای درشتۀ رضا یمک چه بود؟ برای ما جنس و نوع چای مهم نبود. ما فقط خوش بودیم که چای درشته می‌نوشیم. برای ما مهم نبود که جنس چای به‌اصطلاح «درشته» چه باشد!

یاد «سخی» مرد چرسی محلۀ پل‌سرخ نیز بخیر که در تمام فصل سال، در تمام روز و شب، در حوالی چهارراه پل‌سرخ در پیاده‌روها نشسته بود و در عوالم چرس و بنگ خودش غرق. به گفتۀ رفقا در یکی از روزهای جمعه در هنگام ایراد خطبۀ نمازجمعه رفته بوده در درگاه مسجد عمرجان قندهاری، رو به جمعیت ترانۀ هندی می‌خوانده است. یکی می‌آید و می‌گوید: او سخی دیوانه! می‌بینی که ملا صاحب خطبه نماز جمعه می‌خواند!» سخی با آرامی در پاسخ می‌گوید: «خب، منهم می‌خوانم». شاید خواندن سخی مصداق همان داستان «یا زاغ یا زاغ» باشد که در داستان حضرت موسی آمده است. مردی که با زبان خودش به جای یا رزاق یا زاغ می گفته است. موسی وی را هیبت می‌زند که اینگونه ناروا نگو. سپس آن مرد لب می‌بندد تا اینکه خداوند به موسی خطاب می کند که از چه روی بندۀ مرا از یاد کردن من بازداشتی؟ و سخی نیز آن روز لب بست تا مؤمنان! به خدایشان برسند.

پل‌سرخ حالا فقط خاطره است برایم. خاطره‌ای نیز از کربلایی سبزی‌فروش نزدیک فروشگاه فاینست. کربلایی که خروس خوان می‌رفت میدان تره‌بار. ساعت‌های که سر کار می‌رفتم، وی با دست پر از سبزی و میوه می‌آمد و بارش را پیش دکان می‌گذاشت. مردی با قاش باز و خوش برخوردی که از سواد خواندن و نوشتن کمی برخوردار بود. مردی که ایمان و دموکراسی را در وجودش جمع کرده بود. وی نمایندۀ کامل ایمان و دموکراسی بود. دخترانش از پگاه تا بیگاه که دکان بسته می‌شد، پایه‌یک با پدرش دکانداری می‌کردند. کربلایی مرد مؤمنی که کار و آموزش را برای دخترانش حرام نمی‌دانست، بلکه برای دخترانش زمینه‌های کسب و کار و آموزش را توأم فراهم می‌کرد. یکی از دخترانش قابلگی می‌خواند، درعین حال دکانداری نیز می‌کرد. دختران دیگرش مکتب می‌رفتند و در عین حال کورس زبان انگلیسی می‌خواندند. در کورس انگلیسی همیشه پیشتاز بودند. کربلایی پایتخت تمام کشورها را می‌دانست. گمنام‌ترین پایتخت کشوری را بلد بود. کربلایی، نمونه‌ای از شهروند شهریار شهر کابل بود. وی حالا برای من فعلا فقط در قالب خاطره وجود دارد.

حسین، کراچی‌وان، پیش آپارتمان محل سکونت من، یکی دیگر از قهرمانان قصۀ پل‌سرخ است. او که پیش از کراچی‌وانی جوالی‌گری می‌کرده در مندوی. سپس یک کراچی می‌خرد و بساطش را برپا می‌کند تا بخت کاسبی خود را بیازماید. کراچی‌اش پر بود از بسکویت، سیگار و نوشیدنی. بامداد زود بایسکلش را رکاب زده می‌آمد و بساط خود را که برایش نقش هایپرمارکت داشت، برپا می‌کرد. سپس چتر را روی پایه‌اش برمی‌افراشت. یخ‌فروش، قالب یخ را ته می‌کرد و می‌داد به حسین. حسین صندوقی که روزی و روزگاری یخچال بوده است، پر از یخ می‌کرد و سپس انواع جوس، نوشیدنی و آب معدنی را در بین تکه‌های یخ قرار می‌داد. دورۀ جمهوریت وضعش خیلی رو به‌راه بود و جیبش پر پول؛ چون جیب مردم خالی نبود. عصرهایی که می‌نشستم روی چوکی که تکیه داده بود به درخت. حسین از خاطراتش می‌گفت. اما حسین پس از سقوط کار و بارش کساد شد. حسین نماینده‌ی دو دوره زندگی پیش از سقوط و پس از سقوط است. وضع مردم که خراب شد، کسب و کار حسین نیز از بین رفت. آیا وی پس از سقوط کجا شد؟ شاید دود شده باشد و رفته باشد به هوا. شاید.

یاد پیرمرد نی‌نواز شب‌های پل‌سرخ نیز بخیر! او که در شباهنگام در گوشۀ پیاده‌رو می‌نشست. صدای نی وی محله را مست می‌کرد. ستاره‌ها و ماه پایین می‌شدند در روی سنگفرش پیاده‌روی پل‌سرخ غرق آوای نی پیرمرد نی‌نواز می‌شدند. عابران از مرد و زن و جوان و پیر برخی می‌نشستند و بعضی ایستاده و برخی به دیوار تکیه می‌داند و محو تماشای نی‌نوازی پیرمرد می‌شدند. پیرمردی که کسی نمی‌دانست کیست و نامش چیست؟ صدای نی او شکایت می‌کرد و از جدایی‌ها حکایت: «کز نیستان تا مرا ببریده‌اند/ از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند…». آن شبی که صدای نی پیرد مرد در محلۀ پل‌سرخ نمی‌پیچید، کابل در آن شب چیزی کم داشت و خواب ناآرامی می‌داشت.

روز والنتاین که می‌رسید، پل‌سرخ می‌شد یک تکه عشق! عاشقی می‌کرد. دیدنی و تماشایی می‌شد! یک بخش از خاک کابل که جوان می‌شد و جوانه می‌زد. می‌رقصید. محله می‌شد پر از گل، پوقانه‌هایی که در هوا می‌رقصیدند و خرس‌هایی که عشق را آواز می‌خواندند. مردم برای تماشای نشاط و شور عاشقانۀ جوانان در خیابان می‌برامدند. تماشایی بود. دختران، پسران، مردان و زنان جوان و پیر. سقوط که آمد، روز والنتاین با چاقوی شریعت سر بریده شد.

خلاصه پل‌سرخ «شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار/ مهربانی کی سرآمد، شهریاران را چه شد؟» روایت پل‌سرخ، روایت سقوط است. نوعی از بازگشت به عصر یخبندان. یادآوری آوارگی‌ها و خالی شدن شهر از یک نسل طلایی. به عصر یخبندان خوش آمدید!

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید