
نویسنده: میترا نایل
بعد از مدتهای بسیار این اولین باری است که میخواهم در مورد پدر بنویسم. او همیشه در ذهنم حضور دارد ولی نوشتن در موردش را دشوار میدانم. شاید حس میکنم به صورت تمام و کمال، همهی جزئیات را در موردش نمیدانم. چون با او کم زندگی کردهام و یا شاید به دلیل گذر ایام، با وجود آنکه نمیخواهیم اما بنا بر جبر زمان چیزهای زیادی به دست فراموشی سپرده میشود. همیشه در دل از او گلهمندم که چرا خاطرات خود را مکتوب نکرده و دست ما را از شناختن خود کوتاه کرده است. در هیچ جایی از خود نگفته است که چگونه زندگیی داشته است. رازداری عجیبی در مورد احساسات و خاطرات خود داشت.
یادم میآید، زمانی شوق عجیبی داشتم که در هر جایی با پدرم بروم. یک حس خوبی داشت که نمیتوان آنرا با هیچ چیز دیگری مقایسه نمود. خصوصاً رفتن به دفتر کارش را خیلی دوست داشتم. روزی که وعدهی رفتن با او را به آنجا داشتم سر از پا نمیشناختم. آنجا زیادی قدر میشدم، دلم خوش بود و عصر دلم نمیشد که به آسانی به خانه بروم. اتاق پدرم پسخانهیی داشت که برای چای دم کردن و گذاشتن ظروف شان به کار گرفته میشد ولی من نمیدانستم. وقتی میپرسیدم پدر در آن پسخانه چیست؟ به شوخی اما ظاهر جدی میگفت: “یک چاه عمیق که از آن آب میگیریم”. من چون همیشه از چاه میترسیدم، با این حرف چنان ترسی در دلم پیدا میشد که هیچ وقت جرأت نکردم آنجا را دقیق بیبینم. همکارانش هم گاهی شوخی میکردند و سر به سرم می گذاشتند و فضای کاری شان را با همین شوخی ها تلطیف میشد. آنجا مکان رویایی من بود؛ مخصوصاً کتابخانهاش. در ضمن کاکایم آنجا کتابدار بود و من با چه اصراری پدرم را به کتابخانه میکشاندم. از شوق زیاد من او را خنده میگرفت. دستم را گرفته میبرد و هر کتابی که خوشم میامد و در حد سوادم بود میگرفتم. پدرم حوصله عجیبی برای این کارهایم داشت و همیشه حامی کتاببازیهای من بود. در آنن زمان مجلهیی برای کودکان نشر میشد که نامش را فراموش کردهام. ولی هر زمانی که نشر میشد پدرم به فروشندهی آن میگفت که تا وقتی که میترا بیاید برای او یکی نگه بدار. روزها و خوشیهایی که دیگر هیچ وقت تکرار نمیشوند و خاطرات شان هم آدم را سرشار از خوشیها میسازد و هم دلتنگی عجیبی میآورد.
یکی از ویژگیهای پدرم را که در همان کودکی میستودم، نظم و دقتش در کارها بود. از میزک کارش گرفته تا چیدمان کتابهایش و نظم همیشهگی در پوشیدن لباسهایش. البته یگان کارهای خانه را هم با آرامش و دقت انجام میداد. مثلا ًوقتی زمستانها میرسید و ترتیب سوخت زمستان داده میشد، چندین نیمه روز را به دستهبندی چوبها اختصاص میداد. حوصلهیی عجیبی داشت. چوبها را در بخشهای خورد و بزرگ برای موارد جداگانه تقسیم میکرد و در یک مکان منظم میچید. ما در حویلی بزرگی زندگی میکردیم. گهگاهی اگر روی حویلی قدم میزد هر تکه آشغال ولو کوچک را می دید جمع میکرد. دوست داشت حویلی پاکیزه به نظر بیاید و نظم داشته باشد.
دقتش در هر کاری ستودنی بود. گاهی اگر گوشهی کتابی را برای نشانی قات میکردم، قهر میشد و میگفت: “این طور رویه با کتاب اشتباه است”. رویه مهربانانه با همه داشت و اکثرا کم حرف بود و حتی بلند نمیخندید. در سالهای پسین، روزی به دفتر آقای پرتو نادری رفته بودیم. او از پدرم یاد کرد و گفت: “پدرت روح آرامی داشت”. راست میگفت، پدرم آرامشی در رفتار و گفتارش داشت که به آدم حس خوبی میداد.
در اوایل اقامت ما در مکروریان، امکانات بهتری نسبت به دیگر جاهای کابل در این منطقه وجود داشت. برق همیشگی، آب، آزادی گشتوگذار، محیط پاکتر و زندگی جمع و جورتر. پدرم از این شکل زندگی راضی بود. صبح ها وقت پا میشد و مصروف نوشتن بود تا وقت صبحانه و بعد از آن کار. اکثر دوستانش را که در همین دور و برها زندگی میکردند به یاد دارم. می آمدند و ساعتها حرف میزدند و من فکر میکردم که اینها چقدر حرف به گفتن دارند و دلم میگرفت از این قدر حرف زدن. چون دوست داشتم پدرم تنها باشد و تنها با من قصه کند و کار کند و با من درس بخواند. بودن با پدر لذتبخش بود. گاهی هم سفرهای کاری به آسیای میانه داشت و ما را مدتی تنها می گذاشت و من در انتظار آمدنش روزشماری میکردم.
روزها به همین منوال میگذشت اما اوضاع سیاسی خرابتر میشد. ما در مکروریان سوم، منطقهای که بعد از پیروزی مجاهدین نیروهای دولتی وابسته به وزارت دفاع بر آن حاکمیت داشت، زندگی میکردیم. پدرم فکر میکرد گروه جدیدی که در کابل حاکم گشته اند ممکن است به نهاد های فرهنگی آسیب نرسانند و فکر میکرد خانهها شاید مورد تلاشی یا دستبرد قرار بگیرند. به همین خاطر اسناد مهم خودش و آلبوم عکسهای خانوادگی و برخی چیزهای دیگر را برد و در دفتر کار خود گذاشت. غافل از آنکه، نهادها و ادارات دولتی و فرهنگی اولین هدف آن گروهها بودند و همهی اسناد و عکسهای موجود در دفتر شان و هر چیزی را که توانستند پیدا نمودند، پاره و تیت و پراگنده کردند و طبعاً که وسایل و اسناد به درد بخور شان را با خود برده بودند. زندگی سخت شده بود اما پدرم روحیه داشت و این به ما قوت قلب میداد. دقیق به یاد ندارم که به اکادمی علوم هنوز هم میرفت یا نه. چون هم ناامنی بود و هم او کم کم به پایان کار خود با اکادمی علوم میرسید. زمانی که جنگهای داخلی هم شدت گرفت، پدرم میکوشید روحیه خود را حفظ کند. اکثراً مصروف نوشتن بود و متوجه بودم که میکوشد وخامت اوضاع را نه به روی خود بیا.رد و نه به ما اجازه میداد که زیاد فکر ما درگیر شود. همیشه میگفت اوضاع خوب میشود و نترسید. اما با هم بدترین روزهای زندگی را تجربه کردیم. روزهایی بود که از بس راکت و بمب به هر طرف اصابت میکرد و ما هم از بس میترسیدیم، همسایهها نظر میدادند که بیایید به زیر زمینی بلاکها پناه بگیریم. این زیرزمینیها که برای نشستن طراحی نشده بودند، پر از انواع نلها و نم و بوی و موش بودند. از سر اجبار همه برای ساعاتی یا حتی برای شبی همانجا پناه میگرفتند. ما چون پدر با ما بود و خصوصاً هر وقتی که در کنار ما بود دل ما جمع بود. من فکر میکردم وقتی پدر باشد کسی به ما آسیبی رسانده نمیتواند. حضور پدر همیشه همین قدر دلگرمکننده بود. بالاخره از آن خانه آواره شدیم. پدرم دیگر به آسانی طرف مکروریان رفته نمیتوانست چون گروههای حاکم در منطقه، هر نفری را که میدید هزاره است، بازداشت میکردند و با خود میبردند. بعد از مدتی مادرم گفت باید هر طوری شده از خانه خبر بگیریم. بنابراین تنهایی خودش رفت. میگفت، وقتی از پلهها بالا رفتم و دمِ در رسیدم، دستگیرهی دروازه را شکسته یافتم. فهمیدم کسانی داخل خانه شدهاند. بعد میبیند زنی دروازه را به رویش باز میکند و میگوید ما از میدان وردک مهاجر شدهایم. چون در کابل جایی نداشتیم پس قفل درِ خانهی شما را شکستانده داخل شدیم. مادرم میگفت اول قهر شدم گفتم شما چطور این طوری وارد خانه کسی میشوید ولی با خود فکر کردم که اینها هم مجبور بودهاند و نمیشد چیزی گفت. حالا خدا میداند آنها واقعا مجبور بوده اند یا نه اما وقتی مادرم گفته چند روزی وقت میدهم برای تان جایی پیدا کنید قبول کردند و بعد چند روزی رفتند. نمیشد کسی را ملامت میکردی، فقط حالتی بود که هر کسی برای نجات خود فکر میکرد. امید برای بهتری اوضاع از دست رفته بود. پدرم در هر حالش میکوشید دل ما بیشتر نشکند. تشویق میکرد به چیزی خود را سرگرم کنیم و در مورد جنگ فکر نکنیم.
ما در خانه بیشترین چیزی که داشتیم کتاب بود. زمانی که جایی کوچکشی میکردیم بردن آنها برای کسانی که آن را بار میزدند و انتقال میدادند یک چالش بود. رفته رفته نظر به اوضاع سیاسی پدرم آن کتاب ها را از بین برد تا سرِ خودش بهخاطر آنها به باد نرود.
باری پدرم مدتی نظر به خواهش برادر کوچکترش غلامحسن حصاری با او به پاکستان رفت. دیدن دوستان و مکاتبه با آنان که در کابل میسر نبود و آنجا میسر میشد هم دلیل رفتنش بود. مدتی را گذراند اما گرمی فرساینده آنجا امانش را بریده بود. دوباره برگشت اما حس میشد که کمی کسالت دارد. هر چند زیاد اظهار نمیکرد و نمیخواست روحیه کسی را خراب کند. ولی دیده میشد که پدر روز به روز مریضی بالایش غلبه میکند و خستهتر و بیاشتهاتر شده میرفت. گاهی به شوخی میگفت: “رابطهام با نان خراب شده”. دیگر با آن اشتهای قبل غذا نمیخورد. چند دفعهای به داکتر مراجعه کرد اما ظاهراً چیزی خاصی در معایناتش نشان نمیداد. رفته رفته مریضیاش جدیتر شد و بالاخره یک داکتری به مادرم گفته بود که استاد مریضی جدی دارد اما بهتر است به خودش نگوییم و بگذاریم راحت باشد. فقط شما آماده هر اتفاق باشید. خبر دردناکی بود. از آن داکتر حس نفرتی پیدا کرده بودم که دیگر هر وقت او را می دیدم همان روزها به یادم میآمد. میخواستم باور نکنم که چنین چیزی حقیقت داشته باشد. اما خوب دیگر این حقیقت تلخ را باید قبول میکردیم. هر زمانی که میدیدم پدرم در بسترش افتاده، نه چیزی میخورد نه چیزی میخواهد و نه چیزی میگوید، دلم میسوخت و از ته دل آرزو میکردم کاش کاری برایش بتوانم اما چیزی نمیتوانستم. بالاخره آن صبحگاه تاریک و ترسناک از راه رسید و پدرم را با خود به دیاری دیگری برد و درد نبودنش همیشه با ما ماند.
هیچ توصیهای مبنی بر اینکه بعد از او با کتابهایش چه کار کنیم، نداشت. شاید درد زیاد دیگر برایش حسی نگذاشته بود که به بعد مرگش فکر کند. شاید هم با خودش گفته بود من رسالتم را انجام دادم. دیگرش با شما.
برای مدتهای بسیاری تحمل جای خالی پدر برای ما بی اندازه مشکل بود. هر چیزی در خانه یاد او را زنده میکرد. اما آهسته آهسته با نبودنش کنار آمدیم. یکی از دوستانش که در آسترالیا بود، گفت که میخواهم دینم را به نایل ادا کنم و از شما میخواهم که به پاکستان بیایید تا زمینهی برای خارج شدن شما تدارک بیبینم. کوشش زیاد کرد اما تقدیر یاری نکرد.
همانجا در پشاور بود که یک تعداد دوستان با کاکایم غلامحسن حصاری تماس گرفتند و موافقت هر دو طرف این شد که کتاب های ناچاپ پدرم به چاپ برسند. در آن روزگار بد و قیامت کتابها را مامایم محمدشفیع رضایی از کابل به یک مشکلی به پشاور رساند و در آنجا با کمک مالی دوستان آلمانی و دفتر ارتباطی سی سی ای کار را شروع کردند اما آن کار بنا بر مشکلاتی به پایان نرسید و قرارداد فسخ شد. بعد از مدتی استاد حسین شفایی به نمایندگی از انجمن نویسندگان در قم ایران به پشاور آمد و با یک یادداشت کوچک از آثاری که برده بود، دستنویس ها را با خود به ایران برای چاپ برد و بعد از مدتی دو عنوان کتاب پدرم چاپ شد. بعدتر آنها با کسر بودجه مواجه شدند و کار روی دیگر کتابها تعطیل شد.
بعد از این حکومت پسابن شکل گرفت و دورهی جدیدی از حکومتداری در افغانستان شروع به کار کرد. همه امیدوار به آینده بهتری شدند و همه مصروفیتهای جدیدی پیدا کردند و غرق زندگی خود شدند. مدتی از کتابها خبری نبود و به شکل جدی کسی پیگیری نمیکرد اما همیشه به فکر کتابهای پدرم بودم و همیشه در ذهنم دنبال این بودم که راهی نشانم بدهد. بعد از مدتها دید و بازدید با برخی از دوستان به خاطر چاپ کتاب های باقی مانده، بنیاد اندیشه پا به عرصه کارهای فرهنگی و چاپ کتاب گذاشت. استاد دانش وعده کرد که کتابهای باقی مانده چاپ می شوند و بالاخره چاپ شدند. تعدادی دست نویسهای پراکنده هم پیش ما وجود دارند که شاید روزی بتوانیم آنها را نیز به چاپ برسانیم.
پدر ۶۷ سال زندگی کرد. زندگی با کمال صداقت و پشتکار و تلاش داشت. از لحاظ اقتصادی چیزی انبار نکرد. زندگی همیشه متوسط داشت و از آن راضی بود ولی چندین اثر از خود برای آیندگان به جا گذاشت. میراث گرانبهایی که فقط نویسندگان میتوانند از خود بر جا بگذارند تا سنگی بر گور آنها شود و همیشه رد آنها را در دل تاریکیها و سیاهی نشانی نماید. یاد و خاطرهی پدر گرامی باد و جایش جنت برین.





نظر بدهید