ادبیات • فرهنگ و هنر

خاطراتی چند از دوست بزرگوار حسین نایل

دکتر شفیقه یارقین دیباج
من و جناب حسین نایل در یک سال (۱۳۵۹) عضو اکادمی علوم افغانستان شدیم، هر دوی ما لیسانسهٔ ادبیات و هر دوی ما دارای رتبهٔ علمی همسان بودیم و هر دوی ما در یک مرکز تحقیقاتی اکادمی علوم، یعنی مرکز زبان‌ها و ادبیات کار می‌کردیم و جالب این که هر دوی ما تا رتبهٔ معاون سرمحقق رسیدیم. او در این رتبه بازنشسته شد و من در ادارات مختلف دیگر مقرر شده، امتیاز کادر علمی‌ام در اکادمی علوم را از دست دادم.

آن وقت که تازه در اکادمی علوم مقرر شده بودم، من عضو علمی دیپارتمنت زبان و ادبیات اوزبیکی بودم و حسین نایل عضو علمی دیپارتمنت زبان و ادبیات دری بود. این دو دیپارتمنت از جملهٔ چندین دیپارتمنت مرکز علمی زبان‌ها و ادبیات اکادمی علوم افغانستان به شمار می‌رفت و در چهارراهی زنبق مقابل سفارت ترکیه قرار داشت. دیپارتمنت من یعنی دیپارتمنت زبان و ادبیات ملیت‌های برادر در منزل اول قرار داشت و دیپارتمنت زبان و ادب دری در اتاق روشن، آفتابی و نسبتاً بزرگ‌تر در طبقهٔ دوم. جالب این است که من و حسین نایل تقریباً هم‌زمان صاحب آپارتمانی در مکروریان سوم شدیم و از اتفاق خوب، در عین بلاک خانه گرفتیم. شباهت دیگر ما من و جناب نایل این بود که در اکادمی علوم در مورد هردوی ما بی‌عدالتی و حق‌تلفی صورت گرفت. وقتی که اکادمیسین و کاندید اکادمیسین در اکادمی علوم تعیین می‌شد، به جای حسین نایل با آن همه آثار علمی‌اش، عبدالواحد سرابی به نمایندگی از هزاره‌ها اکادمیسین و به جای من که ده‌ها مقاله و چهار عنوان کتابم تا آن زمان چاپ شده بودند، سامیه عبادی به نمایندگی از زنان کاندید اکادمیسین شد. حال آن که تا آن وقت حتا یک مقاله در یک کنفرانس و سمینار علمی نخوانده و یک رسالهٔ کوچکش هم چاپ نشده بود.

برگردیم به زمان و نحوهٔ معرفت من با محترم حسین نایل. دیدار نخست من با حسین نایل در سال ۱۳۵۹ اتفاق افتاد. در اوایل تقررم در اکادمی علوم، با دانشمند فرهیخته، انسان عالی‌خصال و مردم‌دار پوهاند عبدالاحمد جاوید عضو دیپارتمنت زبان و ادب دری که بعدتر اکادمیسین اکادمی علوم شد، معرفت حاصل کردم. این بزرگ‌مرد دانش و معرفت، نظر به خصلت‌های نیکو و مهربانی خاصی که با همه داشت، خودش با من که هنوز خیلی جوان بودم و در عرصهٔ پژوهش تازه‌کار بودم، سر صحبت را باز کرد و پس از چند روز صحبت و دیدارهای اتفاقی، مرا به دیپارتمنت زبان و ادب دری برای صرف چای عصرانه فراخواند. در آن روز من با اعضای آن دیپارتمنت که بعدها از بهترین دوستان من شدند، آشنا شدم. حسین نایل، حسین فرمند، ناصر رهیاب، بانو پروین، سرور پاکفر، فاضل شریفی، سید علی‌شاه روستایار، گلزاد و چند تن دیگر از آن جمله بودند.

اکادمی علوم یک محیط علمی بود و آمریت و مأموریتی در روابط وجود نداشت و همهٔ اعضا از سرمحقق تا من که در پایین‌ترین رتبه؛ یعنی نامزد معاون محقق قرار داشتم، باهم صمیمانه و با احترام برخورد می‌کردیم، اما صمیمیت و صفای اعضای دیپارتمنت دری بیشتر از دیگران مرا به سوی آنان می‌کشید و من اکثر اوقات پس از انجام کارهای پژوهشی‌ام به یگانه اتاقی که سر می‌زدم و دمی به صحبت می‌نشستم، همین دیپارتمنت دری بود. هر باری هم که می‌رفتم، مثل یکی از عزیزترین دوستان و آشنایان پذیرایی گرم می‌شدم. همیشه چای داغ هیل‌دار، چاکلیت و تنقلات دیگر آماده بود و سخن‌های شیرین، حکایت‌های جالب و بحث‌های ادبی و علمی آموزنده و سودمند مهیا بود و من از هم‌صحبتی با آن جمع پرفیض و دانشور لذت می‌بردم و بسیار چیزها می‌آموختم.

حسین نایل از نظر سن پس از پوهاند جاوید قرار داشت و مورد احترام همه بود. او مردی بود باشخصیت، باوقار، صمیمی، متواضع و پرکار که با همه با محبت و احترام رفتار می‌کرد و همه هم به او احترام می‌گذاشتند.

حسین نایل دفترچه‌ای داشت که در آن شاه‌بیت‌ها، دوبیتی‌ها، رباعی‌ها و غزل‌های ناب و قابل‌تأمل شاعران معاصر افغانستان و ایران را به ذوق خودش انتخاب و یادداشت می‌کرد. او به غزل‌های رهی معیری علاقهٔ بیشتری داشت و ازاین‌رو بیشترین گزیده‌ها در آن دفترچه از شعرهای رهی بود. او می‌گفت که رهی معیری در گزینش واژه‌ها و چیدن آن‌ها استاد مسلم است و این چیدمان را چنان با مهارت انجام می‌دهد که نمی‌توان یکی را از جایش برداشت و در جای دیگری نشاند یا با واژهٔ دیگری تعویضش کرد و به عنوان مثال این غزل و غزل‌های زیادی از او را می‌خواند:

“اشکم، ولی به پای عزیزان چکیده‌ام/ خارم، ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام”

آن وقت‌ها من خیلی عاشقانه به دریای شعر شنا می‌کردم و تقریباً هر روز تک‌بیتی، دوبیتی، رباعی یا غزلی می‌سرودم و چون این شعرها اکثراً به زبان فارسی بودند و آن‌گونه که هر شاعر می‌خواهد تا شعر تازه‌اش را در نزد صاحب‌دلان و اهل شعر و ادب بخواند، من هم با هیجان و شوق بسیار به دیپارتمنت دری پر می‌گشودم و آن شعر را در حضور اعضای دیپارتمنت می‌خواندم و همواره تشویق می‌شدم. خیلی وقت‌ها شعرهایم چنان به دل آنان می‌نشست که برای چاپ به مجلهٔ وزین خراسان انتخاب می‌شد.

برای من جای افتخار است که شعرهای بسیاری از من در مجلهٔ خراسان چاپ شده است، اما افتخار بیشترم این است که یک رباعی و یک غزلم از سوی دانشمند و ادیب سختگیر، اما خوش‌ذوق و مشکل‌پسندی چون حسین نایل انتخاب و در آن دفترچهٔ خاص که در بالا ذکرش رفت، گنجانده شده است. من این رباعی را در دفتر کارم سرودم و طبق معمول شتابان به دیپارتمنت دری رفتم تا بخوانم و نظر آن عزیزان دانشور را بگیرم. رباعی این‌گونه بود:

در چشمهٔ چشمت غم دل می‌شویم
همچون گل سرخ در تنت می‌رویم
افسانهٔ وصلتِ گل و باغ تنت
با ماه و ستاره و سحر می‌گویم

وقتی این رباعی را خواندم، همه تحسینم کردند، اما تحسین جناب نایل بیشتر از همه مرا شاد ساخت. او یادداشت مرا از دستم گرفت، دوباره با صدای بلند به همه خواند، روی هر مصراع درنگ کرد، تبصره کرد، از نظر تازگی تشبیهات و استعارات و چیدمان آگاهانه و استادانهٔ واژه‌ها سخن گفت و بعد برای خودش رونوشتی گرفت و گفت که این رباعی حق دارد تا در آن دفتر گلچین اشعار جای بگیرد.

من آن روز بسیار خوشحال شدم و در پوست نمی‌گنجیدم. به خاطر همین رویهٔ حسین نایل، آن رباعی برای خودم هم عزیز و خاطره‌ساز شد. من که حافظهٔ خوبی در حفظ شعرهایم ندارم، این رباعی را از آن زمان در حافظه‌ام مثل نوشتهٔ روی سنگ، حک کرده‌ام و با این که بیش از چهل سال از سرایش آن می‌گذرد، شاید یکی از پنج یا شش شعری باشد که هنوز به خاطر دارم و می‌توانم هر جا از یاد بخوانم.
شعر دیگری من که از سوی نایل گرامی انتخاب و در دفترچهٔ گلچین اشعار او جای گرفت، این غزل است:

روز نخست گفتی: «من مبتلات هستم
تو کوه پرغروری، من خاک پات هستم»
روز دگر به گوشم خواندی فسون تازه:
«کای آشنای جانم، من آشنات هستم»
روز دگر به بوسه قفل لبم شکستی
گفتی که هم بدایت هم منتهات هستم
روز دگر که بودم مهمان خلوت تو
در خلسهٔ محبت گفتی، خدات هستم
ماهی گذشت و دیدم آن نیستم که بودم
یک سایهٔ ضعیفم کاندر قفات هستم
امروز بعدِ سالی می‌بینم این تفاوت:
تو کوه پرغروری، من خاک پات هستم!

این شعر شاید در کمتر از ده دقیقه سروده شده باشد و داستان سرودنش هم جالب است.
یک روز در دفتر کارم نشسته، مشغول نوشتن رسالهٔ علمی‌ام بودم که مستخدم اداره آمد و گفت که زنی با شما کار دارد. رفتم دم در و دیدم زنی که آشنا می‌نماید، کنار در ایستاده است. خودم را معرفی کردم و پرسیدم با من چه کار دارد؟ او کمی ناراحت شد از این که نشناخته بودمش. بعد خود را شناساند و من به حیرت افتادم. او هم‌صنفی دوران مکتبم بود، اما لاغر و رنگ‌پریده و پیرتر از سن خودش به نظر می‌رسید. دعوتش کردم و بردمش به اتاق کارم و به دلجویی و پذیرایی‌اش پرداختم. از هر دری سخن گفتیم. در دوران پرشور هفده، هجده‌سالگی ما، این هم‌صنفی‌ام عاشق یک داستان‌نویس مشهور شده بود و شب‌ها را تا نزدیکی‌های سپیده با او از طریق تلفن صحبت می‌کرد و روزها با چشمان گودرفته از بیدارخوابی به صنف می‌نشست، اما بازهم هوش و گوشش به درس و کتاب نبود. قصهٔ عاشقانهٔ او را همه می‌دانستیم و خودش هم از افشای راز نه‌تنها ابا نداشت، بلکه گاهی هرچه گفته و شنیده بود را به ما قصه می‌کرد. من باور داشتم که آن عشق پرشور به ازدواج ختم شده است. ازاین‌رو پرسیدم: تو حتماً با همان نویسنده ازدواج کرده‌ای و فرزندانی داری. او آهی سرد از دل پردرد برآورد و گفت که چگونه آن نویسندهٔ نامرد پس از رسیدن به او و مدتی عیش و کام‌جویی، ترکش کرده و او را با دنیایی از شرمساری، با دامنی آلوده با گناه و دلی شکسته رها کرده، با دختر دیگری ازدواج کرده است. این هم‌صنفی عزیز من، هی شکوه می‌کرد و اشک می‌ریخت و من که از این بی‌وفایی و خیانت، سخت آزرده و ناراحت شده بودم، نمی‌دانستم چگونه دلداری‌اش دهم.
هنگام خدافظی، با او تا دم در خروجی رفتم و وقتی به اتاق کارم برگشتم، مطلع غزل بالا به گونهٔ بداهه در ذهنم زنده شد و بی‌آنکه قلم را از روی صفحه بردارم یا واژه‌ای را خط بزنم، مصراع‌ها یکی پی دیگر از ذهنم تراوش کردند و روی کاغذ ریختند.

وقتی غزل تکمیل شد، طبق معمول شتابان به دیپارتمنت دری رفتم و پس از سلام و تعارفات معمول، غزل را خواندم و چگونگی الهام آن را بازگو کردم.

این بار هم همهٔ اعضای دیپارتمنت این غزل را پسندیدند و تحسین کردند و چون بازهم حسین نایل آن را لایق دفترچهٔ گلچین اشعارش کرده بود، در ذهن من ثبت شد و جرٲت کردم در مجلهٔ سباوون که از مشهورترین و معتبرترین مجله‌های آن روزگار وطنم بود، بفرستم و نشرش کنم.

من از جناب حسین نایل و خانواده‌اش نیکویی‌های زیادی دیده‌ام که هرگز فراموش نمی‌کنم. وقتی مجاهدین به کابل مسلط شدند، زن‌ها تا چندین روز از ترس از خانه بیرون نرفتند. من هم مثل سایر زنان در خانه محصور شدم. دو سه روز بعد، حسین نایل که در همان بلاک ما و دو دهلیز آن طرف‌تر زندگی می‌کرد، به دم در آپارتمان من آمد و خبر داد که اوضاع آرام‌تر و ممانعت‌ها تا حدی برداشته شده است و بانوان با پوشیدن روسری، تنبان و لباس بلند می‌توانند به سر کار بروند.

مجاهلین موترهای مأمورین اکادمی را تصاحب کرده و اموال قابل‌فروش را غارت کرده بودند. دیگر موتری نبود که کارمندان اکادمی را صبح‌ها به سر کار ببرد و عصرها به خانه‌هایشان برگرداند. ناگزیر باید از مکروریان تا چهارراهی زنبق که حدود یک ساعت راه بود، پیاده می‌رفتیم و می‌آمدیم.

تا دو سه روز نخست، با جناب حسین نایل این راه را می‌رفتم و می‌آمدم تا این‌که دو سه زن همکار و غیرهمکار را در آن مسیر پیدا کردم و پس از آن، با آن خانم‌ها این مسیر را می‌پیمودم.

با آمدن مجاهلین، برق و آب شهر کابل قطع شد. نانوایی‌ها یا بسته بودند یا یک نانوایی بود و مردم یک ناحیهٔ وسیع که در چشم به هم زدنی نانش تمام می‌شد و اگر پس از ساعتی در صف ایستادن، نانی گیر آدم می‌آمد، قابل‌خوردن نبود، زیرا که در بین نان از حشرات تا تکه‌های پارچه و چوب و کاغذ پیدا می‌شد.

روزی که از کار برمی‌گشتم، دیدم که همسر گرامی حسین نایل تابه‌ای روی اجاق دست‌ساز گذاشته و با سوزاندن کاغذ، کتاب و شاخه‌های درختان، نان تابه‌ای یا پره‌کی می‌پزد. کنارش رفتم و پس از سلام‌علیک، هر دو از نبود برق و آب و ناپاکی نان شکایت کردیم. من گفتم: شما که ماشاءالله چارتان را کرده‌اید، من حیرانم چه کنم؟ نه وقت پختن نان را دارم و نه پختن نان تابه‌ای را بلدم.

این زن نازنین، با اصرار از من خواست تا آرد لازم را به او برسانم و نان پخته و آماده را از او بگیرم. حتا نگذاشت خمیرش را خودم کنم. گفت که خمیر نان تابه‌ای فرق دارد و تو بلد نیستی.

چند هفته این زن مهربان نان خانوادهٔ خودش و خانوادهٔ مرا پخت تا این‌که همسرم جای نان اوزبیکی را پیدا کرد و هر روز شام از پل خشتی نان گِرد و گرم اوزبیکی را که در تنور و با چوب پخته می‌شد و بسیار پاک و خوشمزه بود، با خود می‌آورد.

جنگ‌های تنظیمی و به‌ویژه فیر راکت‌های حزب اسلامی گلبدین راکتبار از سوی چهارآسیاب به سوی ارگ- که اکثراً به بلاک‌های مکروریان‌ها اصابت می‌کرد و کشته و زخمی و ویرانی به جای می‌گذاشت، همه را مجبور به ترک خانه‌هایشان کرد. عده‌ای به نقاط امن‌تر کابل کوچیدند، عده‌ای به پاکستان و کشورهای دیگر مهاجرت کردند و عده‌ای چون من به سوی شمال که در امنیت کامل و زیر ادارهٔ جنرال دوستم بود، کوچ کردند.

از آن روز تلخ که کار مورد علاقه‌ام، خانه و خاطرات خوشم، آشنایان، دوستان و همکارانم را گذاشته و به شهر شبرغان رفتم و اقامت‌گزین شدم، دیگر حسین نایل- این دوست بی‌ریا، صمیمی، بامحبت و دانشور را ندیدم و از او خبری نداشتم تا این که پس از سال ۲۰۰۱ به کابل برگشتم و اطلاع یافتم که این دوست عزیز و انسان فرهیخته به دیار سبز برگشت‌ناپذیر، سفر کرده است.
روحش در بهشت برین شاد باد و یاد و آثارش جاوید!
استکهلم/ سویدن
۲ جون ۲۰۲۵

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید