اسلایدر • جامعه و سیاست

اُتوپیای یک ناسیونالیسم منحط؛ توضیحی پیرامون ناسیونالیسم افغانی/پشتونی

آیا ناسیونالیسمِ افغانیِ مسلّط بر اوضاع و مناسبات، اینک به حالتِ مرضی و اُتوپیایی‌اش نائل آمده است؟ یا، می‌توان شرایط کنونی را وضع اُتوپیاییِ این ناسیونالیسم نامید، که دست‌کم آغاز شده و ترتیب و استقرار امور را به نفع وجود و بقایش می‌طلبد؟ باری، با التفات به ماهیت و سیاق کدام عناصر و سویه‌ها، باید وضع کنونی را حالتِ ایده‌آل ناسیونالیسم افغانی در نظر گرفت؟ از سویی، این درنظرداشت، ما را به چه استنطاق تاریخی‌ای می‌رساند؟ لازم به ذکر می‌دانم که آوردن مفهوم اُتوپیا محض به قصد ارزیابی استیلای یک صورت سیاسیِ واپسگرا و خوش‌بینی‌های سیمپتوماتیکی که مخرج آن را تشکیل می‌دهد، صورت گرفته است.

این پرسش‌ها، در وهله‌ی اول، پیش از چرا و چگونگی‌های پاسخ‌ها، حامل این دلالت نیز هست که پس ناسیونالیسم افغانی به‌طور خاص (محل بحث) و ناسیونالیسم به‌طور عام، در کانون بحران سیاسی-تاریخیِ ما، قرار دارد. چرا که به‌نحو سیمپتوماتیکْ پیش‌رویِ نامتوازن صیرورتِ تاریخی و تجدّدِ گاهاً (اغلب) پس‌روانه و گاهاً پیشروانه‌ی آن، نشان می‌دهد که پیش از این، ناسیونالیسم افغانی، البتّه زیر لوای ثبات سنّتی، فهمِ شکل‌واره و ناپرسیده‌ی صُور و هویت‌های سیاسی، قومی و اجتماعی و مقدّرپنداشته‌شده‌ی آن، که ضمانِ بقای آن را تأمین می‌نمود، کمتر به‌مثابه‌ی بحران دیده می‌شد؛ اینک اما با تحوّل در منطقِ نگاهِ تاریخی و ظهور نسبت‌های متفاوت، چهره‌ی صریح بحران را به نمایش می‌گذارد. در وهله‌ی دوم، این الزام را آشکار می‌نماید که همه‌ی شئون و نسبت‌های کانونی و فرعیِ این بحران، باید قاطعانه و با پرهیز از هرنوع ملاحظه و مصلحت‌‌اندیشی‌های کوته‌بینانه‌ی مبتلابه، موضوع بحث و گفت‌وگو قرار گیرد. لذا اگر از منظر تعهّد به بازسازیِ منطقِ اصالت بحث بنگریم، مثلاً گفت‌وگوهای صلحْ پیش از سقوط نظام جمهوری، با تمام توان و ظرفیتی که مناسبات تاریخیِ واقعیت‌ها را با خود حمل می‌نمود، بسیار فقیرتر از آن بود که بتواند بحث واقعی بر سر حلّ منطقی و واقع‌بینانه‌ی بحران نام گیرد. البته این ناکامی و سترونیْ سرشت هر گفت‌وگویی خواهد بود که در شرایط نابرابر، غیرمنطقی و منفصل از واقعیت نطفه می‌بندد. لیکن ضروری است از این خلأهای اساسی، در تصحیح چشم‌انداز ورد به بحثِ واقعی، استمداد جُست.

اشارات مزبور بدان معناست که هرگز تاکنون بر نمط واقعیِ بحث ننشسته‌ایم؛ نه به جهت ظهورِ مُبینِ لحظه‌های مناسب بحث، بلکه هر بار به سببِ ۱٫ رهزنیِ مسیر آن توسط فقرِ صورت‌های فرعی و مجعول (کمونیسم، جهادیسم، طالبانیسم و…) و ازاین‌رو به بیراهه‌کشانده‌شدنش، ۲٫ طبیعتِ یک جامعه‌ی جاهل و سنّتی که همزاد انقیاد و ناپرسایی است، ۳٫ از حیث بنیادین و اُنتولوژیک، فقدان سوژه‌ای که گفت‌وگوی اصیل از آن اوست، ۴٫ خلأهای ویرانگر منطقی، و ۵٫ کتمان واقعیت، گشایشِ اُفق‌مندی در جوهره‌ی مسدود آن رخ نداده است.

اما چرا می‌خواهیم ناسیونالیسم افغانی/پشتونی را در حالت اُتوپیایی‌اش ارزیابی نماییم؟ این بدان جهت است که آن را در هیئت مجموع انتظارات و مطالبات آن ببینیم ، تا به‌طرز روشن بپرسیم آیا ناسیونالیسم افغانی این مجموعه را تحقق یافته می‌بیند یا خود را در آغاز مسیر تحقق آن تماشا می‌کند. هردو حالت، حالات ایده‌آل و اُتوپیاییِ آن محسوب می‌شود. اما آیا حقیقت چنین است؟

اولاً، ناسیونالیسم افغانی طی سه قرن بر تقدیر ما مسلّط بوده  و در تمام دوران استیلایش، با همه‌ی صور ممکن‌اش تجربه شده است: صورت مطلقاً استبدادی (دوران عبدالرحمان خان، حبیب‌اللّه خان، هاشم خان و نادرخان)، صورت شاهی (دوران ظاهر شاه)، صورت تجدّدخواه، جمهوری و دموکراتیک (دوره‌ی امان‌اللّه خان، داوود خان و دوره‌ی بیست‌ساله‌ی کرزی و اشرف غنی)، صورت ایدئولوژیک وارداتی-کمونیستی (دوران حاکمیت احزاب خلق و پرچم)، صورت ایدئولوژیک مذهبی یا مذهبی-نژادی (دوران نخست و کنونیِ حاکمیت طالبان). اکنون همه‌ی این تجربیات، موضوع نقّادی رادیکال قرار گرفته است.

پیش از ارزیابیِ وضعِ بیمارگونه‌ی ناسیونالیسم افغانی، من فرض می‌گیرم که ناسیونالیسم افغانی، به جهت  فعلیت برخی انتظارات و بالقوه‌گیِ برخی مطالبات دیگر، در وضعیت ایده‌آل ممکن‌اش قرار دارد و خود را در مسیری تصوّر می‌کند که می‌تواند همه‌ی مطالبات‌اش را در آینده تحقق بخشد. مقصودم از وضع اُتوپیایی، بهترین وضعیتی است که می‌تواند داشته باشد. اما چرا چنین است؟

ثانیاً، به‌طور خلاصه، ناسیونالیسم افغانی از یک‌سو به لطف ظفرمند قدرت خارجی، کشور و مردمانش را سرکیسه کرده، همه‌ی موانع و رقبای سیاسی‌اش را از کشور رانده، هر نوع رقابت و تکثّر سیاسی، قومی و مذهبی را با منعِ مطلق تشکّل، ممتنع ساخته، نیمی از جامعه (زنان و دختران) را در دخمه‌ها محبوس کرده و از آموزش محروم نموده، با قواعد بسیط مذهبی و عادات قبیله‌ای مملکت را اداره می‌کند، نوعی رفرمیسم سلفی‌گرایانه‌ای را از منظر ایدئولوژیِ نژادی-مذهبی اجرا می‌نماید، تمهیدات و زنجیرهای ایدئولوژیک را هر روز بسط و توسعه می‌بخشد، تکثّر فرهنگی و زبانی را نفی کرده، قطب مخالف فرهنگی-تاریخی (فرهنگ فارسی) را تضعیف نموده و مواریث فرهنگیِ فرهنگ و تمدّن بلخی-بامی را به یغما برده و محو ساخته، هستیِ پاره‌های بزرگی از جامعه را با غصب سرزمینی و کوچ‌های اجباری در معرض تهدید قرار داده، هم‌هنگام طیف‌های مذهبی-سلفی و تکنوکرات‌های غرب‌نشین را با خود همراه کرده و هرکدام را در سنگرهای خود مشغول ستایش رژیم یا جهاد با مخالفان ساخته و ناسیونالیسم افغانی را بیش از گذشته در بیرون از مرز (پاکستان) به طمع افکنده است. از سوی دیگر، طیف مخالفان ناسیونالیسم افغانی بسیار متشتّت است، قادر به هیچ ابتکار بنیادین نیست، نه قادر به ایجاد یک رهبری یا ائتلافِ با کفایت‌اند و نه برخوردار از عقلانیت و ایده‌ی قدرت‌مند سیاسی و وحدت‌بخش. ازاین‌رو، برخی به تکرار تُهیِ ژست‌های رمانتیک مصروف‌اند و بعضی با خاطرات در صدد مصادره‌ی گذشته و تطهیر خویشتن یا روایت رمانتیک از برهه‌های گذشته، برخی دفتر آینده‌ی ایده‌آل و متکثّر افغانستان را البتّه پس از انقیادهای فرصت‌طلبانه و فوت فرصت‌ها، به جستار‌ها شیرازه می‌بندند و برخی دیگر، این‌جا و آن‌جا حزب تأسیس می‌نمایند یا با عناصری از دول خارجه به معاشرت و مغازلت می‌پردازند‌. اینک، با بی‌تفاوتیِ جامعه‌ی بین‌المللی در قبال مسائل افغانستان و فرار رقبا و نخبگان به خارج از کشور، افغانستان به حیات خلوت رژیم کنونی درآمده و رژیم یکّه‌تاز میدان شده است.

کردارها و مقاصد تاریخی نشان می‌دهند که ناسیونالیسم افغانی یک چنین نظم، روابط و قواعدی از امور را مطلوب خود می‌داند؛ چون همه‌ی امکان‌هایش را بروز و ظهور داده و نوعی از نظم امور را به‌شیوه‌ی خودش طی تجربیات گوناگون‌اش، توزیع کرده است. با این اوصاف و مناسبات است که می‌توان وضعیت کنونی را اُتوپیایی ممکنِ ناسیونالیسم افغانی تلقی کرد. از آن‌سو، جدیّت تکاپوهایی نظری و روایت‌های که جامعه‌ی دیاسپورا به نمایش می‌گذارد، به دلیل ضرب‌نخوردن با مناسبات عینی، در هاله‌ی ابهام و تردید قرار دارد. به‌تعبیری، این جامعه‌ی آواره، نه میدان دارد، نه دیپلماسی.

اما به‌رغم این حالت اُتوپیایی، ناسیونالیسم افغانی به سبب خلأهای درونی و چالش‌های بیرونی، بسیار فقیر، متزلزل، و مانند صُور پیشینی، مجعول به نظر می‌رسد.

نخست، در عین تسلّط بر اوضاع، هرگز به ثبات و پایداری نرسیده و هیچ چیزی را به پایداری نرسانده است. در عوض، از بطن بی‌ثباتی‌ها و ناپایداری‌ها، چونان سیمای اصلیِ ناپایداری و بحران برآمده است. از قضا اگر مسألهْ پایداریِ نظام سیاسی باشد، ناسیونالیسم افغانی با همه‌ی اشکالش، نه برای ایجاد پایداری بلکه در نفی آن موفق بوده است. از جانبی، به‌طور متوالی صُور تاریخی‌اش تغییر یافته اما پس از همه‌ی تحوّلات تاریخی‌اش، نتوانسته خود را بازسازی نماید. تنها صورت ثابت و راهنمای حقیقی‌اش در همه‌ی تبدّلات، طبیعتِ محض‌اش (نژاد) بوده است. یعنی ناسیونالیسم افغانی مدام تغییر یافته، اما هرگز پیش نرفته و صورتی جامع‌تر و معقول‌تر از قبل کسب نکرده است. با تجربه‌ی تمامی صُور ممکن‌اش، به منطق پایدار حاکمیت دست نیافته است. فقدان پایداری از فقدان منطق و عقلانیّت حاکمیت منشأ می‌یابد؛ ناسیونالیسم افغانی اما مدام خود را تُهی و بی‌اعتبار ساخته است. به همین سبب، ناسیونالیسم افغانی با نفی و حذفِ تکثّرْ پیوند ذاتی دارد؛ اما خطای آن در این است که نمی‌فهمد نفی دیگری از عرصه‌ی واقعی، مساوق با نفی منطقی‌ای نیست که خودش را هدف قرار می‌دهد. این نفیْ با نفیِ واقعیتْ نفی نمی‌شود؛ بیشتر جان می‌گیرد و رادیکال می‌شود. به همین سبب، ناسیونالیسم افغانی از آن‌جا که پایگاه منطقی ندارد، برای حفظ خود مدام به امر غیرمنطقی (خشونت) متوسل شده و پناه گزیده است. از باب نمونه، یکی از مصادیق مهم فقدان منطق، نفی و الغای قانون اساسی در وهله‌ی کنونی است. نفی قانون اساسی، به‌واقع نفی پایگاه منطقیِ هر نوع صورت سیاسی و اجتماعی است. این منفیت، مُغاک بنیادین و خلأ منطقی است و می‌تواند هر نوع رژیمی را ببلعد. فقدان مشروعیت رژیم کنونی در ظاهر و تهی‌دستیِ ناسیونالیسم افغانی در باطن، به‌واقع نشانه‌ای‌ست از خلأهای منطقی. حتی اگر جامعه‌ی بین‌المللی، در بطن بازی‌های سیاسی و ترجیح منافع، رژیم کنونی را به رسمیت بشناسند، این رسمیت هرگز نمی‌تواند از حیث منطقی و عقلانی و منطقِ الزاماتِ واقعیت‌های عینیِ جامعه‌ی افغانستان، توجیهی داشته و معتبر دانسته شود. افزون بر این، هرچه به دوران متأخر نزدیک می‌شویم، عمر این ناسیونالیسم کوتاه‌تر شده، سراسیمگی و هراس بیشتر در پیکرش رخنه کرده  و چالش‌های آن جدّی‌تر، عمیق‌تر و بزرگ‌تر شده است. مثلاً ظهورِ فهم و روایت متفاوت و متباین با روایت ناسیونالیسم افغانی از برهه‌های تاریخ معاصر و حتی از تبار تاریخی-فرهنگی در نسل جدید، یکی از مهم‌ترین چالش‌های بزرگ فراروی آن است. بنابراین، با وجود این‌که وضع کنونی حالت ایده‌آل ناسیونالیسم افغانی را نشان می‌دهد، اما ظهور خودآگاهی‌ها و خوانش‌ها متباین، آن را سست‌تر و بی‌اعتبارتر از گذشته کرده، به‌نحوی که شاید تنها در حلقات هسته‌ای بسیار محدود واجد اعتبار باشد. مقاصد ناسیونالیسم افغانی در بیرون نیز به چالش کشیده می‌شود. معضل خط دیورند، تحرّکات جنبش تحفّظ پشتون، تحریک طالبان و ماجرای عمران خان، به‌خصوص در سه سال اخیر، از جمله نشانه‌های‌اند که آشکار می‌کنند در بیرون نیز ناسیونالیسم افغانی با چالش مواجه شده و لذا رهبران پاکستان متوجّه شده‌اند که در سر ناسیونالیسم افغانی/پشتونی چه سوداهای پرورده می‌شود و اگر منتهاالیه یا لوازمات منطقیِ آن تصوّر شود، از اکنون باید مهار گردد. اما برای آن‌که ناسیونالیسم افغانی، این هیئت تام و نیمه‌وحشیِ بحرانْ خوب فهمیده شود، کافی نیست صرفاً به عمل‌کردهای آن توجّه گردد، بلکه اصالتاً باید به مقاصد درونی و هسته‌ای آن التفات نمود. عمل‌کردها و فعلیت‌های آن را تنها باید برای ارزیابیِ عبور و مرور آن روی خط تاریخ و نسبت‌های آن در نظر گرفت، نه بیش از آن. به‌طور خلاصه، ناسیونالیسم افغانی همه‌ی امکان‌ها و مقاصدش را آشکار کرده و فعلِ تاریخیِ آن در صدر و ذیل سلطه‌اش مشخّص شده است. ازاین‌رو، لحظه‌ی کنونی و تداوم آن را، اُتوپیای خود می‌بیند. با همه‌ی این احوال، اما ناسیونالیسمی‌ست به‌غایت منحط، خیره‌سر با واقعیت و احول نسبت به چالش‌هایش.

وانگهی، پاسخِ وضعِ اسف‌بار این اُتوپیای منحط، نمی‌‌تواند چیزی جز یک تأسیس و تکوینِ رادیکال و اُنتولوژیک باشد، آن‌چه تنها بر بازوان سوژه‌ی مختص‌اش ممکن است؛ اما سوژه‌ای که هرگز بیرون از مرز و در آوارگی شکل نمی‌گیرد. سوژه می‌باید در زمین خودش پای کوبد و از آن‌جا برخیزد. به یاد بکت می‌افتم: در انتظار گودو؛ در انتظار سوژه به‌مثابه رخداد.

در مورد نویسنده

Avatar photo

روح الله کاظمی، دکترای فلسفه اسلامی

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید