عاتکه احمدی
روز پنجشنبه (دوم اسد ۱۴۰۴) نرگس و خانم برادرش از خانه برآمدند تا به تانگ تیل برچی بروند و از دکانی که با آن همکاری داشتند، دوختِ کرایی بگیرند؛ آنها از این طریق، بخشی از مخارج زندگی خانوادهی فقیرشان را تأمین میکردند. زمانی که به ایستگاه مغازه میرسند، با مأموران چپنسفیدِ امر به معروف و نهی از منکر گروه طالبان مواجه میشوند. میبینند که محتسبان طالبان، دخترانِ جوان هزاره را به بهانههای مختلف؛ مانند نداشتن ماسک، پوشیدن چادر نازک، پوشیدن لباس رنگ روشن، نداشتن جوراب و پوشیدن چپلی، بازداشت میکنند و بهزور اسلحه به داخل رنجر و موتر فلانکوچ بالا میکنند.
با دیدن چنین صحنههای وحشتناک و غیرانسانی، ترس و اضطراب تمام وجودش را تسخیر میکند. بدنش سست میشود و رنگ و رخاش مانند کاه سفید میگردد. از همانجا، هردو مقصدشان را تغییر میدهند و به سمت خانه برمیگردند. وقتی نرگس به خانه میرسد، با ترس و اضطراب به مادرش میگوید: طالبان دختران را جمع میکردند؛ من حالم خوب نیست، میخوابم.
بلادرنگ میخوابد تا ترس و اضطرابش کاهش پیدا کند و آرامشش را باز یابد. چند ساعتی میگذرد و نرگس از خواب بیدار نمیشود. زمانی که عقربههای ساعت، دوی بعد از ظهر را نشان میدهد، مادرش پهلویش میرود و صدایش میزند؛ اما هرقدر بر بالینش با تکانهایی بر بدنش، او را صدا میزند، صدایی و حرکتی نمیشنود. مادرش نگران میشود، او را به سرعت، به یکی از شفاخانههای خصوصیِ دشت برچی میبرند. داکتران پس از معاینه، به مادر درماندهی او اعلام میکنند که نرگس دیگر نفس نمیکشد، بر اثر فشار بیش از حدِ ناشی از ترس و وحشت، سکته کرده کرده است.
نرگس، بدین شکل اندوهبار، به خواب ابدی فرومیرود و تمام ترسها، نگرانیها و اضطرابهای ناشی از بازداشت توسط گروه طالبان پایان میپذیرد و تمام امیدها و آرزوهایش را با خود میبرد. او میخوابد تا دیگر، با هیولاهایی به نام طالب روبهرو نشود، میخوابد تا لختی به آرامش برسد و اندکی ختی به بهانهی خواب، این وحشت را پشت سر بگذارد.
نرگس فقط نمونهای از هزاران دختر افغانستانی است که بهصورت مستقیم و غیرمستقم در اثر ظلم و ستم طالبان جانشان را از دست میدهند و عزیزان شان را داغدار میکنند.
او هنوز ۲۲ سال داشت و با وجود سلطهی تاریکی، رؤیاهای زیادی در سر میپروراند. نرگس باشندهی اصلی ولایت میدان وردگ بود و فعلاً در دشت برچی کابل زندگی میکرد. او در یک خانوادهی فقیر به دنیا آمده و بزرگ شده بود. بدین نصیب تلخ، برای اینکه کمک حال خانواده باشد، نصف روز را با خواهرانش قالینبافی میکرد و نصف دیگرش را به مکتب میرفت. صنف دوازده را هم پیش از سقوط افغانستان، در یکی از مکاتب دولتی کابل، «چهل دختران»، به اتمام رسانده بود و میخواست در امتحان سراسری کانکور شرکت کند، به تحصیلاتش ادامه بدهد و به آرزوهایش جامهی عمل بپوشاند و در نهایت زندگی خانوادۀ فقیرش را دگرگون کند؛ اما از وقتی که گروه طالبان قدرت را به دست گرفتند، نهتنها رؤیاهای او را، بلکه زندگیاش را نیز گرفتند. داغ جوانی و ناکامی او را در دل مادر و پدر بیچاره و بیپناه او گذاشتند.
نرگس تنها دختری نیست که با دیدن و شنیدن نام مأموران امر به معروف و نهی از منکر زهر تَرَک میشوند، هیولای وحشت و یأس و بینوایی، تا عمق وجودش رخنه میکند و روحش را میدَرَد. مأموران گروه طالبان، این شبها و روزها، کابوس خوابهای تمامی دختران افغانستان، بهویژه دختران دشت برچی است؛ دخترانی که از همهی صحنهها و عرصههای اجتماعی طرد شدهاند و انتظار دارند که حتی پایشان را بیرون از خانه هم نگذارند.
روزگاری کابل شهر آرزوها، شادیها و نشاط بود؛ اما این روزها کابل را ترس، هراس، یأس، سکوت و تاریکی فرا گرفته است. حال و هوای این شهر مانند حال و هوای دختران کابل آشفته و پریشان، مبهم و تاریک است. از آغاز ماه اسد که نیروهای امربه معروف و نهی از منکر امارت اسلامی به اذیت و آزار دختران آغاز کردهاند، دختران این شهر جرأت بیرونشدن از خانه را به خود نمیدهند. همهی دختران در آشفتگی و پریشانحالی به سر میبرند. تعدادی از آنها از شدّت ترس و وحشت این فضا در خفا حتی جان عزیز خود را از دست میدهند؛ اما از ترس حکومت مستبد کسی از این دختران یادی هم نمیکنند. نرگس، فقط یکی از آنها است. نرگسهای زیادی یا از ترس زندگیشان را از دست میدهند و یا در زندانهای گروه طالبان، عزتنفس، شأن انسانی، نجابت، آبرو، دخترانگی و در نهایت، زندگیشان در آغوش دژخیمانِ شبخو دفن میگردند. چه کسی میداند که نرگسهای افغانستان چه میکشند؟ کسی چه میداند که نرگسهای افغانستان چگونه انکار میشوند؟





نظر بدهید