اگر با توجّه به تاریخِ حدود یک قرن دانشگاه در افغانستان-مرادم اینجا بیشتر دانشگاههای دولتی است-، پرسشهایی از این قبیل که: آیا دانشگاه توانسته اساساً با مسألهای از آنِ خویش برخورد نماید؟ آیا علم نوآیین در دانشگاههای افغانستان شکل گرفته است؟ آیا دانشگاه توانسته است به خانهی امنِ پرورش و بالندگیِ علوم انسانی مبدّل شود؟ آیا دانشگاه نسبتی با زیستجهان ما داشته و مسألهی جامعه، فرهنگ، سیاست و تاریخِ ما را پیدا کرده است؟ و مهمترین پرسش وجودیِ آن: آیا دانشگاه در افغانستان استقلال دارد؟ و… را به دانشگاه عرضه کنیم، دانشگاه ما چه پاسخی خواهد داد؟ بدون شکّ، دانشگاه پاسخی نخواهد داشت و یا همهی پاسخهای آن منفی خواهد بود؛ زیرا همهی وظایفاش را از خود سلب کرده است: مسألهمند نیست، استقلال ندارد، علم و دانش در آن نهادینه نشده است، تبعیض، تعصّب و تصلّب در آن بیداد میکند، حتی اندکی به جوهر علوم انسانی رخنه نیافته است، مدام دچار گسیختگی از شهر و جامعه بوده و با یکیشدن با ساختارهای ضدّ علم، با جهانْ ناهمزمان است. این منفیت و سلبیت بدان جهت بوده که دانشگاه هرگز بر سرنوشتاش حاکم نبوده است. بهسخن دقیقتر، دانشگاه همیشه «میدان ایدئولوژیها» و هوسرانیهای دولتها و شِبهدولتها بوده و ازاینرو، به ضدّ خودش بدل شده است. بدینسان، سخن گزافی نخواهد بود اگر بگوییم یکی از مهمترین موانع شکلگیریِ دانشگاه در افغانستانْ خود دانشگاه است. از آغاز، دانشگاه همچون ضدّ دانشگاه ظهور و بروز داشته است.
پس از آگوست ۲۰۲۱، لحظهی موحشتری از دانشگاه همچون ضدّ دانشگاه آغاز گشت و منابع ایدئولوژیک و دخمههای نژادباورانهای به خشونت و رنج جمعی دهان گشود که هر عضوی را یکی پس از دیگری تحت نام خاص، یا قوم خاص یا جنس خاص به مسلخ گرفت. به دنبال دگرگشتِ صورتِ بحرانزدهی تاریخیِ ما، دو الگوی ازلیِ این بحران صورتِ مرتجعانهتر و افراطیتری به خود گرفت و بدینسان، بازهم بهطرز فاجعهباری، بحران را زندهتر ساخت. این دو صورت، یکی زوال یا انحطاط امر سیاسی از طریق امتناع تکثّر و عقلانیت سیاسی بود و دیگری، امتناع دانایی و توسعهی برهوت جهل و نادانی از خلال بستهشدن درهای دانشگاهها و مدارس به روی دختران و بیمحتواشدن آن برای عموم. این گشایشِ تازه به بحران، هر دلیل و سببِ قریب و بعیدی که داشت، اما نقطهی فعّال و منفعل و مستعدّ کانونیِ آن رژیمی است که نژاد و عادات بدویاش یگانه تکیهگاه انُتولوژیک آن به شمار میرود و با چنین تکیهگاهی است که وضع کنونی را ساحلِ امن خویش میپندارد.
این واپسگرایی بدان معناست رژیمی که نمیتوانست زبان دانش و آگاهی را بفهمد، بناچار دایرهی آن را تنگ و محدود کرد، گروهی که نمیتوانست واقعیتِ تکثّر را بپذیرد، فقط به بساطتِ طبیعی و خودکامهی خود، روی آورد و آن را بر همگان تحمیل نمود و نظامی که نتوانست به نظم و قاعدهی عقلانیّت شهری پایبند باشد و با آن نسبتی برقرار نماید، یکسره برمبنای طبیعتاش شهر را ساکن و با راندن شهروندان از شهر، آن را به بیابان تبدیل کرد. این تنها میتوانست خصلت بدویترین رژیمی باشد که هرچند در ظاهر، خودکامه و دارای اعتماد به نفس است، اما به دلیل نقائص هولناک، ناهمزمانی و تهافتهایش با نظم و مناسبات جهانی و درونی، بهغایت قابل ترحّم است و در ابعاد سهمناک نادانیاش غوطه میخورد. تنها دانایی یا حسّ بیدار این رژیم این است که تکثّر، عقلانیّت، آگاهی، آزادی، برابری و عدالت را، بزرگترین مخاطرات و گورستانِ سلطهی ایدئولوژیِ مذهبی و نژادی خود میبیند. اما در وضعیت مستقرّ این جهان، این آگاهی و تکثّر نیست که از دامن رژیم طرد میگردد؛ این رژیم است که به مشروعیت نمیرسد و بهمقتضای سرشت تُهی و آلودهاش همچو ن زبالهای در حاشیهی جهان پرت میشود، این زنان و دختران نیست که از تحصیل ممنوع میشوند؛ این رژیم است که آگاهی و فضیلت را بر خود ممنوع میکند و از مُرداب جهلْ آب حیات و بقا میجوید و این دیگران نیستند که از بستر یک نظام سیاسی حذف میشوند؛ بلکه این رژیم متغلّب است که ماهیتی مادون ظرفیتِ پذیرشِ تکثّر دارد و بدین سبب در دخمهی انحصار و دولتستیزی و ظلمتِ تکصداییْ لاجرم یک طبیعتِ دیوصفت و غیرانسانی از خود به نمایش میگذارد.
باری، دانشگاه بیش از آنکه فضایی برای آموزش و یادگیری باشد، اصالتاً عرصهی شکلگیری و تحقق سوژگی است. دانشگاه صرفاً نهاد عهدهدار آموزش و تولید نیروی انسانی مورد نیاز جامعه (تکنیکالیسم) نیست، بلکه عرصهی دیالکتیک معرفت و تحقق آگاهی، جستوجوی منطقِ حقیقت و تاریخ، و از بُعد حسّاستر، میدانی است برای ظهور سوژهی نبرد با ساختارهای سلطه. با ظهور سوژه است که دانشگاه مسألهمند میشود. اما اگر قرار باشد دانشگاه عرصهی ظهورِ نه صرفاً سوژهی سیاسی بلکه سوژهای تاریخی و اُنتولوژیکی باشد که نه لزوماً با مبارزهی مستقیم بلکه از طریق تعبیر و تأسیس آینده، نظامهای سلطه و برهههای مسدود و منحط تاریخی را پشت سر میگذارد، هژمونیِ نژادی-مذهبیِ طالبان، بهطور مطلق راههای ظهور چنین سوژهای را بسته کرده است. این انسداد و امتناع، مهمترین هدف ایدئولوژیکیِ این رژیم محسوب میشود و اهداف ایدئولوژیکی همهی اهداف این رژیم است. اخراج و فرار بسیاری از اعضای هیئت علمی دانشگاهها و جایگزینکردن افراد غیرمتخصص، شبیخون بر مضامین علوم انسانی و دانشهای مدرن و تخصصی از طریق قشریت مذهبی و تکثیر مضامین شرعی و ثقافت اسلامی، ممنوعیت دختران از تحصیل و ریزش فاجعهبار دانشجویان از دانشگاهها و نهایتاً تغییر دانشگاه به مدارس دینی و سوژهی آگاهی به سوژهی سراپا منقاد و مطیع، این همه نشان میدهند که انسداد راههای ظهور و تحقق سوژگی از طریق زندانیکردن افراد و منحطساختن این مسیرها با شدّت و شتاب دنبال میشود. طالبان همانطور که در عرصهی سیاسی مجالی برای فعالیت سوژهی سیاسی نگذاشته است، در قلمرو دانشگاه نیز پیشاپیش به سمت مسدودکردن مراتب تکوینِ سوژهی تاریخی و مجالات کنش آن تاختوتاز میکند. دانشگاه را هم با حذف دانشجو و هم با حذف محتوا، به انحطاط کشانده است. این فرآیند با قوّت و حدّت تمام ادامه دارد و اساساً قرار نیست در نظام امارت، انسانی شکل بگیرد که داعیهی عدالت و آزادی داشته باشد و از شکافهای وضع عمومی سخن بگوید. ازقضا، در آخرین حلقهی پیگرد ایدئولوژیکیِ سوژه، مشاعره هم- و بهواقع شعر و تخیّل- ممنوع اعلام گردید. ظاهراً این ممنوعیت در پی اعتراض یک شاعر به پنهانبودن ملّاهبّتاللّه رهبر طالبان در قندهار رقم خورد. شاعر گفته بود این ملّا باید خود را آفتابی نماید، اما نتیجهاش ممنوعیت شعر و شاعر بود. نمونههای فراوانی از خفهکردن صدای سوژهی خواهان تغییر و تفاوت وجود دارد. بهطور نمونه، در ۲۹ ثور ۱۳۹۲ تعداد ۸۲ تن از دانشجویان دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه کابل، در پی فساد، تعصّب، استبداد و کیفیت ضعیف این دانشکده و برای آوردن اصلاحات به مدت ۸ روز دست به اعتصاب غذا زدند، اما اعتراضات آنها هیچ تغییر و نتیجهای را، فقط در یک دانشکده، سبب نشد. . همچنین در پی اعتراض دانشجویان به کشتار دانشآموزان در آموزشگاه کاج، حدود صد دانشجو اخراج شدند و بسیاری مسموم گردیدند. این اعتراضات افزون بر اعتراضها و جنبشهای متقدّم و متأخّر دیگر، نشان میداد که ماهیّت ایدئولوژیکیِ رژیمِ حاکم، همچنان نژادی و تغییرناپذیر است؛ هرچند ممکن است در ظاهر، ردای مارکسیستی، جمهوری یا امارتی بر تن داشته باشد. سهمیهبندیِ کنکور یکی از نشانههای بود که نشان میداد ماهیت حکمرانی در این سرزمین چه اندازه قومی و مرتجع است. بهطور کلّی، حملات فیزیکی و ایدئولوژیکی علیه دانشگاه، حاکی از این است که امارت طالبان، دانشگاه را بهعنوان رقیبِ سیاسی و گودال سلطهاش مینگرد. چنین نسبتی میان یک نظام سیاسیِ حاکم و دانشگاه، تنها زمانی شکل میگیرد که رژیم سیاسی در بطن ماهیّتِ ایدئولوژیکیِ بیمارگونهاش با دانشگاه و سپهرِ آزادِ معرفت و فرهنگ، بیگانه میشود. این آن تعارضی است که به رژیمهای توتالیتر اجازه میدهد به اقدامات تجاوزگرانهی خود نسبت به قلمرو دانشگاه، ادامه دهد و مدام سر راه سوژهها و تفاوتها در کمین بنشینند.
اما از سوی دیگر، این واقعهی معیّن و مصداقِ بالفعل انسداد تاریخی، نباید ما را از اندیشیدن به کلّیت ماجرا و ماحصل این کلّیت غافل نماید که چرا طی سه قرن بهویژه دو دههی متأخر، سوژهای که حاملِ حالت و حوالتِ تاریخی-اُنتولوژیکی ما باشد، تکوین نیافت؛ نهتنها سوژهای ظهور پیدا نکرد؛ بلکه نسلی، ماتقدم بر آنکه در آستانهی سوژهشدن قرار گیرد و تمهیدات چنین تکوین و تحوّلی را در نفس خویش ایجاد نماید، از ترسِ ظهور یک رژیم قالب تُهی کرد و در تابوتِ هراس از طالب، خویشتن را مدفون ساخت! یا چرا و چه شرایطِ تاریخی و نفسانی سبب میشود که سوژهی ایدئولوژیکی تکوین مییابد و سوژهی آگاهی و آزادی، نه؟
گام کنونیِ جادهی ابریشم، پروندهای است درباب وضعیت فاجعهباری که بر سر دانشگاه آمده است: انقیاد و انفعال مطلق دانشگاه در برابر سیاستهای سرکوبگر و بدلشدن به ابزار ایدئولوژی یا خموشی و استیصال؛ کاهشِ هولناک دانشجویان و فاجعهی افول کمّی و کیفی آموزش عالی. نادانی است اگر به کمتر از قامت یک فاجعه به وضعیت دانشگاه، تأمل شود. وضع فاجعهبار دانشگاه، توصیف عینی است از پیکر برهنهی فاجعهای که توسط رژیمی کنون خلق شده است.





نظر بدهید