در روزگاری که همهچیز جای خودش را به اجبار، به چیزهای فرومایهتر دیگری داده است، دختران همچنان در تکاپوی دست یافتن به میوههای بلند شاخهاند و همچنان با بسته شدن صد در، دنبال یافتن درِ یکصدویکم هستند. دخترانی از آنها حق آموزش و کار گرفته شده است، به هنر پناه آوردهاند و رؤیایشان را اینگونه دنبال میکنند.
فرحناز حامد هم نقاش جوان اهل بلخ است که دورهٔ مکتب را در سال ۱۳۹۷ خورشیدی در لیسهٔ عالی نسوان ستاره و دورهٔ کارشناسی را در سال ۱۴۰۱ خورشیدی در دانشکدهٔ اداره و پالیسی عامهٔ دانشگاه بلخ به پایان رسانده است. کارهای او برای من تأملبرانگیز است. دوست دارم او را بیشتر بشناسم و از جهانبینی و شیوهٔ کار و زندگی روزمرهاش بدانم. از همین رو، باهم در این فرصت سراغ این جوان نقاش بلخی میرویم تا بیشتر بدانیم با هنر به دنبال بازنمایی چه چیزی است.
فرحناز عزیز، خوشحالم از اینکه با دخترخانم نقاشی چون شما آشنا هستم و سپاسگزارم از اینکه برای ما فرصت گفتوگو دادید. دوست دارم در آغاز بدانم دنیای تخیلاتت چگونه است؟
سپاس از شما هم که سراغ من آمدید. باید در پاسخ پرسش شما بگویم؛ من بندهٔ حیرتآلود هستم. حیرتآلود، نه از آن نوعی که شگفتیآور باشد؛ حیرتآلود هستم چون خودم را غرق در تناقضهایی میبینم که خیلی منطقی به نظر نمیآیند. دنیای تخیلات من، شبیه همین تناقضهای شخصیتیام، دو پهلو هستند. از یکسو، گاهگداری رنگیترین خیالات را در ذهن و قلبم پرورش میدهم و سعی میکنم که دنیای رنگیِ خیالاتم را به زندگی واقعیام بیاورم. از سوی دیگر، در همین دنیای خیالاتم، در حال قافیهسازی و سخنپردازیهای پوچ میشوم؛ طوری که رنگیترینِ خیالات، خاکستری میشوند و من جز خاک و خاکستر، چیزی نمیبینم.
گفتید دنیای تخیلتان را متناقض میبینید، در این حال چقدر واقعیتهای زندگیات با جهان تخیلاتت همسانی یا تناقض دارد؟
در جهان و جامعهای که من زندگی میکنم، واقعیتها آنقدر همرنگ خاکستر شدهاند که جهان تخیلات من نیز از این همه رنگهای خاکستری، رنگ گرفته و خاکستری شده است؛ یعنی اینکه من هرقدر سعی کنم که جهان تخیلاتم را دور از واقعیتهای زندگی، خوشرنگ نگه دارم، بازهم حوصلهام نمیکشد و خسته میشوم. از همینرو، واقعیتهای زندگی من به شکل بیرحمانهای با جهان تخیلاتم همسانی دارد.
زندگی روزمرهات در نقش یک نقاش چگونه میگذرد؟
مدتهاست که زندگیام را به سادهترین شکل ممکن میگذرانم. البته، زندگی یک انسان معمولی در یک گوشهای از جغرافیای فراموششده، پیچیدگی زیادی ندارد؛ با این وجود، گمانم زندگیام شکل سادهتری را به خود گرفته. وقتی که جوانتر بودم، در کنار سایر علاقهمندیها و کارهایی که باید انجام میدادم، از هنر برای گذراندن روزمرگیها و تکراری نزیستن بهره میبردم؛ اما اکنون با طبیعت نیز خو گرفتهام. گویا که طبیعت قسمتی از وجودم است و هرکجا که میروم، آن را با تمام قشنگیهایش حس میکنم. اما با وجود هنر، طبیعت، خانواده و سهولتهایی که برای زیستنم مهیا کردهاند، هرازگاهی زندگی روزمرهام همرنگ اندوه میشود. سرم از تکرار زیستن منزجر میشود و گمان میبرم که من ادامهٔ «افسانهٔ سیزیف» هستم؛ اما به شکل دیگر و در روزگار دیگر.
حالا که بحثهای اجتماعی مطرح شد، دوست دارم بپرسم خلوت را دوست داری یا در اجتماع بودن را؟
من به عنوان یک موجود اجتماعی، هردو را دوست دارم. گمانم همهٔ کسانی که اندکی هنر را در وجود خود حس میکنند، احتیاج به خلوت دارند، به جایی که تنها باشند و با آرامش کار کنند و فعالیت عصبیای را که در آنها میجوشد، وقف هنر خود کنند. وقتی هنرمندی، نتواند تنها باشد و با آرامش کار کند، جوهرهٔ اصلی نقاشی روی بوم پیاده نمیشود و به نیروی خلاقهای که در انتظارش است، نزدیک نمیشود. همچنین، به اعتقاد من این جوهرهٔ اصلی و نیروی خلاقهٔ هنرمند به نحوی، با اجتماع در ارتباط است. ما در جهانِ بیرون از خلوت خود، با اجتماع پیوند ناگسستنی داریم و جدایی از اجتماع، جدایی از خویشتن و همان نیروی خلاقه است.
طوری که میبینم، بیشتر نقاشیهای مفهومی و قابلتأمل نقاشان بزرگ جهان را بازآفرینی میکنی. کدام نقاش را دوست داری و از چه کسی در هنر تأثیر پذیرفتهای؟
ببینید، من طرفدار نقاشیهای چشمنواز و روحنواز هستم. وقتی میگویم طرفدار نقاشیهای چشمنواز و روحنواز هستم، یعنی اینکه خوشداشتنیهای من بسیار سلیقهای هستند. اینکه کدام نقاش و چه اثر هنریای میتواند برای من چشمنواز و روحنواز باشد، اینها نیز سلیقهای هستند. در میان نقاشها، من عاشق «ونسان ونگوگ» هستم؛ به حدی که او را محبوب دور از نظر میخوانم. ونگوگ را که میتوان حد واسط بین امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم دانست، یکی از ابرنقاشهایی است که من همیشه کارهای او را ستودهام و از نگاه کردن و روبرداشت کردن کارهایش خسته نشدهام. نقاش دیگری که اثر او در روح و روان و قلبم نزدیکتر بوده، «ادوارد مونک» است. «جیغ» که یکی از معروفترین نقاشیهای سبک اکسپرسیونیسم است، احساس اضطراب و ترس را به تصویر میکشد و من این اثر مونک را به حدی به خودم نزدیک میدانم که باری، در وصف آن اثر گفته بودم: «اگر من تابلوی نقاشی بودم، میخواستم جیغِ ادوارد مونک باشم.» در مورد تأثیرپذیریام، بگذارید که واضح و بیپرده در این مورد سخن بگویم. من در هنر نقاشی، ابداً نمیخواهم که از شخص و هنرمند خاصی متأثر شوم، چون با تأثیرپذیری از یک نقاش خاص، حس میکنم که خودم را محدود میکنم. من به نقاشها و اثرهایشان عشق میورزم، ساعتها به آنها نگاه میکنم، بارها برای تمرین از کارهایشان روبرداشت میکنم و با این وجود، سعی میکنم که تنها از یک نقاش خاص متأثر نشوم. دنیای نقاشی گستردهدامن است و من ترجیح میدهم که در این دنیای گستردهدامن، خودم را محدود به یک گوشهٔ آن نکنم و نگاهم را در هنر و دنیای نقاشی، آهسته و پیوسته، وسیعتر کنم.
به گونهٔ مشخص، از چه سبکی پیروی میکنی و کدام یک را بیش از همه دوست داری؟
من مشخصاً میخواهم که از سبک امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم پیروی کنم و در آینده، بر محوریت همین سبکها کار و فعالیت داشته باشم. گمانم، روح و روانم با دیدن نقاشیهایی که با این سبکها کار شده باشند، بیشتر ارضا میشود.
همچنان خوب است بگویی گالری دارید یا در خانه کار میکنید و همچنان نقاشی را در کجا فراگرفتی؟
من گالری ندارم. نقاشیهایم را در خانه انجام میدهم. در خانه، اتاقی دارم که آن را به نقاشی و کتابهایم اختصاص دادهام. نقاشی را به گونهٔ خودآموز یاد گرفتهام. از دیدن نقاشیهای هنرمندان بزرگ الهام گرفتم و با تمرینهای روزمره کمکم پیش رفتم. هر روز مدتی را به تمرین کردن اختصاص دادم؛ گاهی روبرداشت از آثار معروف، گاهی نقاشی از طبیعت یا سوژههایی که در ذهنم شکل میگرفت. این راه، آهسته و پیوسته طی شد و هرچه بیشتر نقاشی کردم، فهمیدم که چطور احساساتم را با رنگ و خط بیان کنم. تا امروز همین شیوه را ادامه دادهام: با تمرین زیاد و آزمونوخطا. هنوز هم هر روز چیز تازهای یاد میگیرم.
از دید شما، با وجود اینکه در بیست سال گذشته در افغانستان آموزشگاهها و گالریهای نقاشی افزایش یافته بود و جوانان زیادی وارد این بخش شدند، چرا کارهای مفهومی در نقاشی کمتر صورت گرفت؟
در افغانستان، کارهای مفهومی در نقاشی، به اندازهای که باید، صورت نگرفته است و این موضوع، میتواند دلایل و عوامل زیادی داشته باشد. یکی از مهمترین عوامل آن نبود آموزش تخصصی و مسلکی است. در جامعه ما، آموزش هنر بیشتر روی سنت و عرف قدیمی استوار است و به راحتی نمیتوان از این سنت و عرف گذشت و اثر مفهومی خارقالعادهای خلق کرد. محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی نیز بیتأثیر نیستند که ترجیح میدهم زیاد روی آن بحث نداشته باشم و در کنار اینها، موضوعات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، که بیشتر به دلیل جنگ و بحرانهای جهانی بر جامعۀ ما سایه انداخته، همچنان از مهمترین عوامل خلق نشدن نقاشیهای مفهومی هستند. در ضمن، کشوری که بیشتر مردمش دغدغهٔ نان دارند، حتا اندیشیدن به هنر را مزخرف میدانند و به نحوی، حق هم دارند.
با هنرهای دیگر چه پیوندی داری و نقاشی و رقص چقدر برایت نزدیکی دارند؟
زمانی که قلمموی نقاشی را در دست میگیرم، انگشتهای دستم رها میشوند و در تصورم، به شکل رقصندههایی درمیآیند که گویا در حال اجرای رقص باله هستند. گمانم وجه مشترک نقاشی و رقص، رهایی آنهاست. در هردو هنر، هنرمندش رهایی وصفناپذیری را با تمام وجودش حس میکند و حس این رهایی را اگر خواسته باشد، برای بیننده نیز انتقال میدهد.
آیا در افغانستان یا در سطح بزرگتر، در شرق زنی را میشناسی که کار مفهومی درخور تأملی انجام دهد؟
به عنوان یک افغانستانی، از افغانستان دور نمیروم و میخواهم کارهای زنی را مثال بدهم که خودم همیشه نقاشیها و فعالیتهایش را دنبال میکنم و شجاعتش را ستایش میکنم. شمسیه حسنی، نقاش و دیوارنگار است. در سال ۲۰۰۶ میلادی در رشتهٔ نقاشی در دانشکدهٔ هنرهای زیبا در دانشگاه کابل تحصیل میکرد و یک سال بعد عضو «مرکز هنرهای معاصر افغانستان» شد. در سال ۲۰۰۹ میلادی از سوی بنیاد فیروزکوه به عنوان هنرمند برتر انتخاب شد. او از سال ۲۰۱۰ میلادی بدینسو در آثارش به بازتاب مسائل اجتماعی، خاصه وضعیت زنان میپردازد. او یک دخترخانم الهامبخش است.
کدام نقاش زن در غرب را زن برجسته در عرصهٔ هنر نقاشی میدانی و چرا؟
یکی از برجستهترین نقاشهای زن در تاریخ هنر غرب، «فرانسیسکو فریدا کالو» است. او نهتنها به دلیل سبک منحصربهفرد و نمادگرایانهاش در نقاشی، بلکه به خاطر تأثیرگذاری عمیقش در جنبشهای هویتمحور شناخته میشود. کالو با بهرهگیری از رنگهای زنده و تصاویر سوررئالیستی، زندگی شخصی، دردهای جسمی و عواطف درونی خود را به تصویر کشید.
زن در نقاشی را چگونه تعریف میکنی؟
اگر منظورتان از این پرسش، «زن به عنوان نقاش» باشد، میگویم که زن نقاش فقط یک نقاش نیست؛ او کسی است که اندوه بشر را به صادقانهترین شکل ممکن، در بوم نقاشی ماندگار میکند.
اگر نقاش نمیشدی، چهکاره میشدی؟
در نخست باید بگویم که من هنوز نقاش نشدهام و بزرگترین سرخوردگیام هم از همینجا میآید. فقط تلاش میکنم چیزی از نقاشی یاد بگیرم و از این راه، کمی از آشفتگی روانم بکاهم. من در کنار نقاشی و سرخوردگیهایش، میخواستم به ادامه دورهٔ کارشناسی در بخش اداره و پالیسی عامه، کارشناسی ارشد را در بخش روابط بینالملل بخوانم؛ چون من به شدت به سیاست جهانی، اقتصاد جهانی، دیپلماسی و حل منازعات علاقه دارم و در رابطه به این موضوعات، همیشه مطالعه نیز میکنم.
در نقاشی، میخواهی چه چیزی را بیان کنی؟
اگر بخواهم خیلی صریح سخن بگویم، میگویم که من در نقاشی خودم را میخواهم بیان کنم. جدا از وضعیت فعلی اجتماع، شخصیت من با دنیا سازگاری چندانی نداشته و ندارد. همیشهٔ خدا، به نحوی با خودم و دنیا در ستیز هستم. این ستیز و ناسازگاری، مثل خوره به جانم افتاده و دست از سرم برنمیدارد. من راه دیگری ندارم، نمیتوانم زنجموره بگیرم و اسباب آزار خانواده و دوستانم شوم، از همینرو سعی میکنم که به کمک و همیاری نقاشی، اندکی خودم را بیان کنم و حداقل برای دقایقی، نفس بکشم؛ حتا اگر این نفس کشیدن سرشار از سرخوردگی باشد.
میتوانی در مورد گرههای نقاشیهای خود بگویی؟
روان من گره در گره است و تنها خواستهٔ من از دنیای هنر و بهخصوص نقاشی، باز کردن همین گرههای شخصیتیام است. وقتی در یک اثر هنری یک گره میبینید، در حقیقت شما به تماشای گرههای درونی و روانی خالق آن اثر نشستهاید. میتوانم برایتان اعتراف کنم که محور بیشتر نقاشیهای من، روان انسان است و تمام گرههای نقاشیهایم را نیز همین روان انسان دربرگرفته است.
اگر در پایان در مورد داستاننویسیتان بگوییم هم بد نیست، چون من پیش از این، داستان کوتاهی از شما در یک سایت خوانده بودم. میخواهم این را هم بدانم که چقدر درگیر نویسندگی هستی و میخواهی در این زمینه چه اندازه پیش بروی و هنر نقاشی و نویسندگی را باهم چگونه در پیوند میبینی؟
نوشتن را دوست دارم، اما هنوز درگیر نویسندگی به معنای جدی آن نیستم. گاهی روزمرهگیهایم را مینویسم، یا خاطرههایی که در ذهنم تهنشین شدهاند، بر کاغذ میآورم. با اینهمه، در دنیای نویسندگی چندان پیش نرفتهام و هنوز نه تصمیم روشنی گرفتهام و نه دانشی گسترده دربارهٔ این جهان دارم. برای من، نوشتن و نقاشی هردو شیوهای از ابراز وجودند؛ دو زبان خاموش که ریشه در جان دارند. نقاشی، رنگ و حرکت احساس است، و نوشتن، واژه و آهنگ اندیشه. این دو در ژرفترین لایههای روح به هم میپیوندند: گاه تصویری که میکشم، خود داستانی ناگفته را روایت میکند، و گاه واژههایی که مینویسم، رنگ و جلوهای از یک تابلو در دل خود دارند. هر دو، روایتگریاند؛ یکی با تصویر، یکی با واژه.
تا امروز داستانی ننوشتهام. همهٔ نوشتههایم در همان روزمرهنویسیها، خاطرهنگاریها، یادداشتهای پراکنده و نوشتههایی دربارهٔ کتابهایی که خواندهام، خلاصه میشود. گویا در این مرحله، بیشتر در حال شنیدن و دیدن هستم تا گفتن و خلق کردن.





نظر بدهید