اسلایدر • روایت • گزارشها

به خاک سیاه نشستن

چشم‌دید داکتر سعدیه ابراهیم‌خیل، داکتر از زخمی‌های مرکز آموزشی کاج در شفاخانه‌ی علی‌جناح

پروین پژواک

روز جمعه، هشتم میزان، نخستین سال ورود طالبان به زندگی مردم افغانستان بود؛ سالی که بسیاری فقط نفس می‌کشیدند به امید روزی که دوباره زندگی کنند. من نیز یکی از همان‌ها بودم؛ با نفس کشیدن تلاش می‌کردم زنده بمانم.

در آن روزها که دانشگاه‌ها به‌گونه‌ای به روی جامعه بین‌المللی باز نگه داشته شده بود، من محصل طب بودم و قرار بود برای کار عملی به شفاخانه علی جناح بروم. صبح زود از خواب بیدار شدم، خود را مرتب کردم و راهی شفاخانه شدم. تازه به شفاخانه رسیده بودم. در پیش‌روی دروازه ساختمان با طالبی که مسئول دروازه بود صحبت می‌کردم که ناگهان صدای انفجار به گوشم رسید. با شنیدن این صدا، همه پراکنده شدند. من نیز به داخل ساختمان رفتم و به سمت استاد خود حرکت کردم تا بگویم که آمده‌ام.

هنوز به استاد نرسیده بودم که صدای امبولانس‌ها و ناله‌های مردم فضا را پر کرد. از اتاق عاجل تا محوطه‌ی شفاخانه، نگرانی در چهره همه موج می‌زد.

اولین مریضی که روی تخت شفاخانه رسید، دختر جوانی بود که تمام بدنش غرق در خون بود؛ این دختر شدت زخم‌ها او فوت کرد. بعد از آن، شمار مریضان از دستم خارج شد؛ بسیار زیاد بودند و بیشترشان جان باختند. کف اتاق عاجل از خون پوشیده شده بود، به‌گونه‌ای که هنگام راه رفتن، صدای برخورد کفش با خون به گوش می‌رسید.

به‌خاطر دارم که چپلی سفید بندداری به پا داشتم که اطراف آن خونی شده بود. پس از مدتی از اتاق بیرون شدم. پشت دروازه ساختمان، نام اجساد را می‌نوشتند. هرکس عزیزی را از دست داده بود و صدای فریاد و شیون همه‌جا را فرا گرفته بود.

چون برای نخستین‌بار با چنین صحنه‌ای روبه‌رو می‌شدم، حال بسیار بدی پیدا کردم. دیگر توان دیدن جان‌دادن مجروحان در برابر چشمانم را نداشتم. به سمت دهلیز رفتم؛ بیرون ساختمان ازدحام زیادی بود.

با باز شدن اندک دروازه، همه می‌خواستند داخل شوند و عزیزان‌شان را پیدا کنند. متوجه شدم که روبه‌روی سردخانه هستم؛ خریطه‌های سیاه، همراه با کشک‌های فولادی که مشخصات افراد فوت‌شده روی آن نوشته شده بود. سردخانه کاملاً پر بود و در انتهای دهلیز، خریطه‌های اجساد را یکی‌یکی می‌آوردند.

از آنجا به سمت دروازه ساختمان رفتم. نزدیک دروازه، کلکینی بود که بیرون به‌خوبی دیده می‌شد. جمعیت زیادی آنجا بود. چشمم به پیرمردی افتاد که بی‌حرکت روی خاک نشسته بود. همان لحظه به یاد این جمله افتادم که می‌گویند «به خاک سیاه نشستن»؛ گویی اوج ناتوانی و درماندگی را در وجود او می‌شد دید.

در میان آن همه صدا، فریادی بلند به گوش می‌رسید:

«مهدیه! مهدیه!» دختر جوانی نام خواهرش را صدا می‌زد و می‌گفت: «مهدیه هنوز گم است، نمی‌فهمم زنده است یا مرده. شفاخانه‌های دیگر را ببینید.» در همان لحظه، لست جدید را بستند. پیرزنی صدا زد: «مهدیه را نوشتند… مهدیه مرده!»

خواهر مهدیه کمی دورتر بود و نگهبانان مانع نزدیک شدنش به دروازه می‌شدند. اما او دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. از تفنگ طالبی که به سمتش گرفته شده بود، نمی‌ترسید. با مشت‌های گره‌کرده به سینه او می‌کوبید و می‌گفت: «از خاطر شما شد، از خاطر شما.» دیگر صداها قابل تشخیص نبود؛ فقط فریاد بود و فریاد.

پسری جوان که پشتون بود، برادرش را از دست داده بود. با فریادی سرشار از درد می‌گفت: «خجالت می‌کشم پشتون هستم… شما برادر من را کشتید. من به مادرم چه بگویم؟ من برادرم را برای درس خواندن فرستاده بودم، نه برای مردن. او می‌خواست انجینر شود.»

صدای مادری را نیز می‌شنیدم که دو دخترش گم بودند. فریاد می‌زد: «من برای این بیوه‌داری نکرده بودم، دخترانم را برای این بزرگ نکرده بودم.» او پیش از آن، دختر دیگری را در مکتب سیدالشهدا از دست داده بود. به او می‌شد گفت «مادر روشنایی».

پس از حدود دو ساعت، اوضاع اندکی آرام‌تر شد. استاد از اتاق بیرون آمد و به من اجازه داد تا به خانه برگردم. چپن سفیدم را درآوردم، در بکس گذاشتم و از ساختمان بیرون شدم. صحن حویلی هنوز خلوت نشده بود؛ هرکس در گوشه‌ای با چشمان اشک‌آلود نشسته بود. آن‌ها اقارب مریضانی بودند که در مراقبت‌های ویژه بودند و هنوز خطر مرگ از سرشان نگذشته بود.

آن روز بسیار سخت گذشت و حال من به‌شدت بد بود. در حویلی با هم‌صنفی‌هایم که مثل من برای کار عملی آمده بودند روبه‌رو شدم. آن‌ها خوشبختانه با صحنه‌های اتاق عاجل روبه‌رو نشده بودند. همراه آن‌ها به خانه برگشتم.

وقتی به خانه رسیدم، سردرد شدیدی داشتم. هر بار که چشمانم را می‌بستم، آن صحنه‌ها یکی‌یکی در ذهنم زنده می‌شدند… تا اینکه بعدها با کتابخانه‌ای عمومی به نام «کتابخانه کاج» روبه‌رو شدم و چند جلد کتاب به آن اهدا کردم؛ می‌خواستم یاد دانش‌آموزان کاج زنده و جاوید بماند.