پولیس دوران مدرن، بهواقع بازگشت به پولیس یونانی، اخذ چشمانداز و وفاداری به رخداد حقیقت در یونان است. منازعات سرنوشتساز الاهیات و تاریخ و جدال خونین امر انسانی و امر الوهی در عهد رنسانس- بیآنکه البته این جدال دستکم در جاهای دیگر هنوز پایان پذیرفته باشد، بلکه بهرغم آن، بهگونهای پیش رفته که سرنوشت فرهنگها را این جدال به عهده میگیرد- و نهایتاً تأسیسِ پولیسِ دوران مدرن، در بستر و بُن-یادِ خاطرهی یونانی تحوّل پذیرفت. این، نوعِ پرسشهای فرهنگِ ایونی و دیالوگهای لوگوسِ مدینهی آتنی است که هنوز هم، در مقام بنیادیترین چشمانداز تاریخی، و مهمتر از آن، بهعنوان آرخهی لوژیکی-اُنتولوژیکی پولیس دوران مدرن، ورای تمامیِ عزیمتهای آیندهی آن مأخوذ است. هرچند پرسشهای مدینهی آتنی از زهدان کنجکاویهای مدینهی ایونی سرچشمه میگرفت و بر فراز همهی دولتشهرهای یونانی روح فرهنگ هلنی حاکم بود، اما آتن در امتداد نااینهمان با آن توسُّع یافت و این فرهنگ در وهلههای سقراطی، افلاطونی و ارسطوییاش، همهی امکانهای خود را به ظهور رساند. ازاینرو، دوران مدرن بازسازی و بسطِ نا-اینهمان پولیسِ یونانی و لوگوسِ آتنی است.
درحالیکه پولیس یونانی بسط پیدا کرده؛ پولیسِ بلخی اما رفته رفته متوقّف شده و به جای آن انحطاط تامّ نشسته است. من بحث سرشت شکوهمند و سرنوشت تلخِ پولیسِ بلخی را در جای دیگری بهصورت مبسوط گشودهام، اینجا تنها اشارهای به آن خواهم کرد. منظور از توقّفْ بحرانیشدن برخی از لحظات و ظهور محدودیت در دل برخی امکانهای آن نیست؛ بحران غیر از توقّف و انحطاط است. هوسرل در بحران علوم اروپایی، «بحران» را بحران فرهنگیِ معنا و بحران اُنتولوژیکیِ انسان اروپایی تفسیر و تأویل نمود. هیدگر همین تعلیم را از معلّم خویش بهخوبی فهمید و اخذ کرد و از فراموشیِ وجود در چشمانداز اُنتولوژیکیِ انسان سخن گفت. اما این بحران و فراموشی نه در توقّف امکانهای پولیس یونانی و مدرن، بلکه در دل امکانهای جدید (علم و تکنیک) به منصهی ظهور رسید. به سخن دیگر، امکانهای مدرن، در دل خود، برای انسان معاصر بحران و محدودیت ایجاد نمود. مارکس هم به سهم خود، از فتیشیسم، مصرفزدگی و نهایتاً ازخود-بیگانگیِ انسان ذیل منطقِ بیرحمِ سرمایهداری، بهعنوان بحران جهان مدرن سخن به میان آورد. بههرروی، انسان اروپایی متوجّه شد که امکانهای جدید در دل خود، «بحران» میپرورَد.
اما منظور از توقّف با توجّه به سرنوشتِ تراژیکِ پولیس بلخی، یک انسداد فرهنگیِ کامل و فاجعهبار است؛ انسداد مطلقی که به دو شیوه اجرا میشود: ۱٫ طرد و نفی امکانهای سنّتی و عدم تأسّی به آنها، ۲٫ عدم تخیُّل، عزیمت و تحرّک به امکانهای جدید. این هردو اما از اقامت در یک عقامتِ بنیادین سرچشمه میگیرد: از اینکه هر نوع تخیُّل سیاسی، فرهنگی، اخلاقی و فرهنگی و حتی تحرّک اقتصادی ممنوع اعلام گردد، بهطور خلاصه، از اینکه تخیُّل مطلقاً ممنوع میشود. اینک ما در وهلهی ممنوعیتِ هرچیزی هستیم که به تخیُّل دریچهای میبخشد. ممنوعیّت پولیس بلخی همچون شرّ مطلقِ گذشته، ممنوعیّت تأسّی به پولیسِ دوران مدرن همچون شرّ غیرمشروع، ممنوعیت آموزش که موجب شود تخیُّل به یکی از اینها یا امر دیگری روی آورد، و نهایتاً امتناع تخیّل بهطور مطلق، تا مبادا به دریچهای گشوده شود و فربستگیِ کنونی بشکند.
آخرین گشایش و صیرورتِ پولیسِ بلخیْ ذیل صورت عربی تحقق یافت و از آنجا که متفکران آن عناصر فرهنگِ عربی را بسط میداد (متلکّمان، فقیهان، مفسّران) و به شکوفایی عقلانی (ابوزید بلخی، فارابی، ابنسینا) میرساند، «امُّ البلاد»، «امُّ القری»، «دار الفقاهه»، «دار الاجتهاد» یاد میشد. حتی ظهور تصوّف و متصوّفه پس از قرن هشتم و در پایان سلطهی مغولان، کوششِ تخیُّل بلخی به نوعی امکان، یعنی تخیُّل عرفانی، بهمثابهی امکانی در قلبِ زمانهی عسرت و ویرانی بود. به سخن دقیقتر، حتی در این دو قرنِ محنت و ویرانی (قرن هفتم و هشتم) تخیُّل و عقل بلخی، از جستوجوی امکان باز نایستاده و برای یافتن صورتهای جدید روح کوشش میکند. بهرغم این، اما آوارگیهای شهروندان پولیس بلخی از خیلی پیش، آغاز گشته بود؛ شاید از سالهای که وصیف و وصیفههای زابلستان در پیِ فتوحات قاهر عرب، بهعنوان بردگان و طُعمههای شهوت، روانهی آغوش عَرَب میگردید و ازاینرو، تلخترین خاطرهی فرهنگی و تاریخی را در ذهن و ضمیرِ آشفته، مغموم و مستأصل انسانِ بلخی-بامی ثبت مینمود. بعدها فارابی و ابنسینا و هزاران معلّم و دانشمند، عارف و شاعر دیگر نیز آواره گشتند؛ اما روحِ فرهنگ و پولیسِ بلخی-بامی، که فطرت ثانویِ فیلسوفان، عارفان، شاعران، مفسّران و متکلّمان را شکل میداد، حتی به آوارگیِ اهالیاش تسلیم نشد و آنها را به تأسیس و تکوین امکانهای جدید افکند: فارابی حتی در آوارگی به تأسیس فلسفهی اسلامی عزیمت نمود و بوعلی بلخی این امکان فلسفی را به اوج رساند. مولانا جلال الدّین بلخی، در اوج محنت و عسرت و عدم امکان بازگشت به وطن در عهد بیداد مغولان (قرن هفتم)، تخیّل بلخی را در دقیقهی عرفانی-ادبیاش به اوج نشاند. بیدل نیز در آوارگی از پولیس بلخی، زبان و ادب فارسی را به منتهاالیهِ شکوفایاش اقامت بخشید. ولی در نگاه کلّی به روند زوال فرهنگ و مدنیت پولیسِ بلخی، سرگشتگیِ پولیس بلخی با ظهور اسلام آغاز میگردد و در دوران معاصر به تاریکترین وجه خودش میرسد.
به همین دلیل، پولیسِ بلخی، سرگشتگیهایش را تنها در هیئت آوارگیِ فیلسوفان، عارفان، متکلّمان، شاعران و مفسّرانش تجربه نکرده است، اینک در هئیت بهحراجرفتن میراثاش نیز تجربه میکند. محاکیِ پیکر صلصال در متن شهر نیویورک، بهواقع نماد سرگشتگیِ میراثِ بلخی-بامی را نشان میدهد. تخریبِ خینگبُت و سرخبُت در قلب بامیان، کندن و بیرونآوردن هزاران میراث پولیسِ بامی از زیر خاک و سپس بهحراج گذاشتن آن در شهرها و موزههای جهان، ویرانیِ قلعهها، دژها، معماریها، مجسّمهها، و در مجموع تخریبِ بیتذکّر و فروشِ بهغایت جاهلانه و بیصاحبانهی آن در بازارهای جهانی پس از قرون میانه و بهخصوص سه قرنِ ظلمانیِ متأخر، ضمن آنکه بدین معناست که پولیس بلخی اینک همهی میراثاش را به حراج نهاده، معنای سهمناکتر آن اما این است که انسان هبوطیافته در انحطاط و گُرسنگی، نمیتواند وارث میراث خویش باشد و نمیتواند سنّت گذشتهای داشته باشد، زیرا پولیس و سنّت از آن نفس است، و انسانِ معاصرِ این وطن، بهمعنای حقیقی نفسی ندارد. ازاینرو او نمیفهمد که چگونه با بهحراجنهادن میراث پولیسِ بلخی، بهواقع نوموس این مدینه را به حراج برده و نفس خویش را بر باد میدهد. پولیس بلخی-بامی در حقیقت در پی یک انتحار فرهنگی شرحه شرحه گشته و هویتاش به هوا رفته است، ازاینروست که با قطعههای خونین این پیکر در نیویورک، یا موزههای تهران، دوشنبه، پکن، مسکو، برلین، پاریس، لندن و … برخورد میکنیم. پیکر بازسازیشدهی بودا در خیابانی در نیویورک، نشانهی سمبلیکِ فروپاشیِ بنیادینِ پولیس بلخی است، میتوان از افغانستان در فقدان تمامیِ محمولات یک پولیس، بهعنوان یک دهمزنگ تعبیر نمود، جغرافیایی که انتحاری آن را به جلیقهی توهّمات و تعصّباتاش بسته و روشناییهای تاریخیاش را چنان بزرگ به انفجار گرفته است که تکّههایش در جای جای جهان پرت شده است.





نظر بدهید