عادله آذین نظری
در حالی که افغانستان به روزهای آغاز سال تعلیمی نزدیک میشود، هزاران دختر هنوز نمیدانند که آیا امسال هم صدای زنگ مکتب را خواهند شنید یا نه. در بیش از چهار سال گذشته، دروازههای مکتب بر روی دختران بالاتر از صنف ششم بسته مانده؛ تصمیمی که زندگی و آیندهی نسل بزرگی از دختران را زیر تاثیر قرار داده است. در میان این دختران، زهرا اما هنوز با وجود همهی محدودیتها، رویای رفتن به مکتب را رها نکرده است.
ساعت دوونیم پس از چاشت است. در پلسرخ کابل، زهرای سیزدهساله را پس از سپری کردن آخرین آزمونش در یکی از موسسههای پشتیبان کودکان کار دیدار میکنم. به نظر میرسد این نخستین باری است که با یک خبرنگار گفتوگو میکند. گونههایش از هیجان سرخ شده، با انگشتانش بازی میکند و صدایش اندکی میلرزد؛ اما از جملههایی که میگوید، میتوان فهمید که پشت این اضطراب کودکانه، یک ذهن بیدار و آگاه پنهان است.
زهرا موسوی، میگوید امروز آخرین روزی است که به این موسسه میآید. دو روز دیگر نتایج اعلام میشود و در همان روز پارچهی امتحان و تقدیرنامهاش را دریافت میکند؛ به قول خودش از اینجا «فارغ میشود».
او سه سال پیش، به دلیل شرایط دشوار اقتصادی خانوادهاش وارد این موسسه و از امتیازهایش برخوردار شده است. در این مدت، هر سال دو صنف مکتب را خوانده و اکنون صنف ششم را به پایان رسانده و به دلیل جنسیتش دیگر نمیتواند ادامه بدهد. بسیاری از شاگردان این مرکز کودکانی استند که پیش از شمولیت در این موسسه، در سرک کار میکردند؛ کودکانی که اسپند دود میکردند، بوتپالش بودند، ساجق و پلاستیک میفروختند یا موتر میشستند.
زهرا همزمان در یک مکتب دولتی درس خوانده که از آن نیز در پایان همین سال تعلیمی، از صنف ششم فارغ شده است. او با یادآوری آخرین روز امتحانشان در مکتب میگوید: «چند وقت پیش امتحان قرآن داشتیم. وقتی امتحان تمام شد، همهی ما گریه کردیم. ۴۱ نفر بودیم. ده دقیقه فقط گریه میکردیم. خدا میداند که باز هم همدیگر را میبینیم یا نه.»
او نیز گریه کرده است، اما میگوید اشکهایش تنها برای خداحافظی با دوستانش نبود. «بیشتر به خاطر آیندهی خودم گریه کردم، به خاطر مکتب و ادامهی درس.»
زهرا شاگرد اول صنف و نمایندهی همصنفانش بوده است. اما این که شاگرد ممتاز بوده، روی سرنوشتش هیچ تاثیری ندارد. او گاهی نیز با طعنههایی روبهرو شده است، میگوید پسرانی که در مکتب درس میخواندند، گاهی به شوخی یا طعنه میگفتند: «حالا ما پیروز شدیم، شما دیگر مکتب نمیروید.» زهرا اما با اعتماد پاسخ میداد: «ما همیشه پیش بودیم و عقب نمیمانیم. تنها مکتب نیست، راههای دیگر هم وجود دارد.»
با وجود همهی محدودیتها، هنوز امیدوار است. میگوید اگر مکتبها باز نشود، شاید به کورس زبان یا جایی دیگر برود تا درسش را ادامه بدهد. اما نگرانی دیگری نیز آرامشش را میگیرد: آیندهی خواهران کوچکترش. یکی از آنان در صنف دوم است و دیگری تازه میخواهد شامل مکتب شود. «بیشتر نگران آیندهی خواهرهایم هستم.» شبها وقتی خانه در سکوت فرو میرود و دیگران خوابیدهاند، او به آینده فکر میکند؛ به آیندهی دختران، جامعه و کشورش. «گاهی امیدوار میشوم و گاهی ناامید؛ اما امیدم بیشتر است. میگویم شاید روزی مردم برخیزند و بگویند مکتبها را برای دختران باز کنید.»
زنانی مانند سیما سمر، زرغونه یفتلی و فوزیه کوفی و دیگران را که در رسانهها دیده است، الهامبخش او هستند. «وقتی آنها را میدیدم، افتخار میکردم که زنها هم میتوانند موفق شوند. میخواهم در آینده مثل آنها موفق باشم.»
با این حال، رویای بزرگترش پزشکشدن است. وقتی در تلویزیون داکترها را میبیند، در ذهنش آیندهای را تصور میکند که در آن بتواند به مردم کمک کند. «دوست دارم داکتر شوم.»
خاطرات مکتب هنوز در دل زهرا زنده است، روزهایی که با دوستانش درس میخواندند و به همصنفان ضعیفترش کمک میکردند. پنجشنبهها میله میرفتند، نانهایشان را با هم تقسیم میکردند. او با لبخند آرامی میگوید: «خاطرهی خوش من این بود که همیشه اولنمره یا دومنمرهی صنف بودم. همه با هم مهربان بودیم و هیچ وقت با هم جنگ نمیکردیم.»
اکنون که افغانستان بار دیگر به آستانهی سال تعلیمی تازه نزدیکتر میشود، هزاران دختر مانند زهرا چشم به دروازههای بستهی مکتب دوختهاند که یگانه راه تغییر زندگیشان است. آیندهی زهرا مانند هزاران دختر دیگر در افغانستان نامعلوم است.
اما دل کوچک زهرا هنوز امیدوار است که روزی دوباره بتواند مکتب برود. به قول رامین مظهر «او آرزوی کوچکی دارد»، آرزویی که برای میلیونها دختر در جهان بدیهی به نظر میرسد اما برای او به رویای دستنیافتنی تبدیل شده است: «آرزو دارم دوباره همان روزها برگردد، روزهایی که میتوانستیم آزادانه به مکتب برویم.»





نظر بدهید