خاطرهای از گراناز موسوی، فیلمساز و شاعر ایرانی
داستان سفر من از استرالیا به کابل و پلسرخ از جایی آغاز شد که رسانهها در سال ۲۰۱۳ گفتند چرخبالهای ارتش استرالیایی، به اشتباه دو کودکِ پنج و ششساله را در اُرزگان افغانستان کشتهاند. من این خبر را تنها یک بار شنیدم و هرگز این خبر در رسانهها تکرار نشد. این، پرسش بزرگی در ذهن من بود که چنین جنایت جنگیای اتفاق میافتد و اخبار تنها یک بار پخش میکند و دیگر هیچچیز در موردش گفته نمیشود؛ درحالی که در ایران وقتی کوچکترین اتفاق منفی میافتد، تمام جهان را خبر میکند و بارها و بارها روی آن خبر مانور میدهد. به نظرم خیلی غیرمنصفانه بود. نه بهعنوان فیلمساز، بلکه برای اینکه ایران و افغانستان پیشینهی مشترک دارند، مردم ما همسایه و همزبان و مردم یک منطقه استند. علاوه بر آن، درد مشترک داریم. من فکر کردم در موقعیتی هستم که باید این قصه را بگویم؛ به خاطر اینکه میتوانستم بگویم، چون به فرهنگ و زبان این مردم دسترسی داشتم. اگر دیروز عراق بود، امروز افغانستان است، فردا هم ایران خواهد بود. بنابراین، این قصه باید گفته میشد. اینها در واقع انگیزههای جدّی من بود که سبب شد رد این قصه را بگیرم.
به نظر نمیآمد که هیچ فیلمسازی علاقه داشته باشد دوروبر قصههایی بروند که مربوط اِشغال شود. فیلمسازان بیشترین دغدغهشان استبداد، طالبان و از این قبیل چیزها بود. ولی مسألهای دیگری هم داشت که مسألهی اشغال بود. این قبلاً هم در منطقه اتفاق افتاده بود. آن موقع نوبت افغانستان بود و چه بسا کشورهای دیگر. من خودم را در موقعیت خاصی دیدم. گفتم اگر حالا این افکار و موقعیتی را که داشتم، تعریف نکنم، ممکن است مثل هزاران قصهی دیگر گم شود و دیگر کسی روی آن کار نکند. اینگونه قصهها نه پولی روی آن تعلق میگیرد و نه بعدها حمایتهای جشنوارهای خواهند داشت. به خاطر اینکه به لحاظ سیاسی، مُد روز نیستند. توقع میرود که تمرکز روی تم(درونمایه)های خاص شود. در واقع انتظار نمیرود؛ چون فاند (پشتیبانی مالی) و جشنواره و همهچیز در کشورهای غربی و ناتو است. طبیعی است که جایزه و پشتیبانی مالی، جشنواره و همهچیزشان در راستای همان خطوط فکری و سیاسی باشد. بنابراین، با سختیای بسیار زیاد، چون هیچ فاندی نمیدادند، نه استرالیا و نه در سفارتهای غربی در افغانستان، من مجبور شدم واحد مسکونیام را که در ملبورن داشتم بفروشم، برای این که بتوانم این فیلم را بسازم.
من در سال ۲۰۱۷ داستان این فیلم را نوشتم و یک سال پس از آن با هزینهی شخصیِ خودم از آسترالیا به کابل آمدم. اول کابل آمدم؛ اما به خاطر یافتن شخصیت نخست داستانم، با یکی از دستیارانم به جلالآباد رفتم و دوباره به کابل آمدم و بقیه زمانها در کابل بودم؛ در پلسرخ. همهی دوستانم در پلسرخ بودند. خانهی تهیهکنندهی محلّی فیلم ما، بهیر وردک در میدان پلسرخ بود. پلسرخ جایی بود که من به خاطر فیلمبرداری زیاد آنجا میرفتم. لنگرگاه مهم ما پلسرخ بود. بیشتر قرارها برای گفتوگوهای کاری را آنجا میگذاشتم؛ بهگونهای، مثل دفتر کار از آن استفاده میکردم و روزانه ساعتها آنجا بودم.
زمانی که گروه فیلمبرداری از ایران آمدند، دستیارانشان همه از بچههای کابل بودند. چه بازیگرها، چه از گروه کارگردانی و صحنه که به ما کمک میکردند. من در این مدت چند بار آسترالیا رفتم، ولی در کل در کابل بودم. پلسرخ فضای فرهنگیتری نسبت به بقیه جاهای کابل داشت، اما من علاقه داشتم که در خانههای قدیمی زندگی کنم. خانههای قدیمی بیشتر در شهرنو پیدا میشد. در پلسرخ آپارتمانها بیشتر بود. هرچند خانه در شهرنو بود، اما روزها را بیشتر در پلسرخ میگذراندم. در دو سو به دو تا قلب تپندهی کابل دسترسی داشتم. اگر دوباره کابل میآمدم، همین کار را میکردم؛ خانه در شهرنو و زیاد وقتم را در پلسرخ میگذراندم.
یک سکانس مهم فیلم در «شکردرّه» اتفاق افتاد که در آن بچههای «شهر کتاب»، که اصالتاً از شکردرّه بودند، خیلی همکاری کردند. در روی پلِ پلسرخ و برخی از کافههای پلسرخ فیلمبرداری داشتیم. یکی از مکانهای مهم دیگر در فیلم ما «کارته سخی» بود. در کل، در سطح شهر موقعیتهای زیادی را انتخاب کرده بودیم. برای من مهم بود که تصویرِ نسبتاً جامعی از کابل را از لحاظ دیداری نمایش بدهم. نمیخواستم به یک یا دو محل محدود شویم. برای من شهرها در هردو فیلم من، که یکی در تهران و دیگری در کابل است، خواستم مانند یک شخصیت در سناریو حضور داشته باشند. یعنی شهرها کارکرد معنایی و روایی دارند. بنابراین، مهم بود که در هر دو فیلم، محلّههای بیشتری را بتوانیم نمایش بدهیم. چون کابل هم مانند تهران شهر بزرگی است و تکههای مختلفش از لحاظ فرهنگی برای قصه فرق میکند و این تفاوت، از لحاظ دیداری مهم بود. برای همین از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب کابل را در فیلمبرداری داشتیم. من سرانجام افغانستان را در فبروری ۲۰۲۰ به هدف ملبورن ترک کردم.
فیلم من محصول آسترالیا، افغانستان و ایران بود، اما مهمترین وجه فیلم افغانستان بود. گروه از ایران آمده بودند و ایران، از لحاظ عوامل، نقش داشت. در ضمن پست پرودکشن (مرحلهی پساتولید) هم در آسترالیا و ایران انجام شد. این فیلم کار مشترک سه کشور با محوریت افغانستان است. ما در جریان کار فیلم به ماجرای کرونا برخوردیم، برای همین رفتوآمدها خیلی سخت شده بود. تدوین فیلم با مشکلات بسیاری همراه بود. چیزی که از فیلم در دست ما بود، تقریباً دو ساعت بود و ما این دو ساعت را به هشتادوچند دقیقه رساندیم. همگی اینها باید در دوران کرونا انجام میشد. کار روی صدا در ایران توسط خانم مرضیه وفامهری از تهران صورت گرفت و من تلفونی از آسترالیا، هدایتِ ادیت را میدادم؛ درحالیکه در شکل عادی باید کنار هم میبودیم و بین استدیو و دفتر کار رفتوآمد میکردیم. یعنی فیلم من قربانی دورهی کرونا شد. فیلم محصول سال ۲۰۲۱ است. «وقت جیغ انار»، فیلم من، فکر کنم که آخرین فیلم سینمایی پیش از سقوط دولت افغانستان بود و پس از آن فیلمی تا آمدن طالبان ساخته نشد.
من قصهی بچههای قربانی را کار کردم، منتها به جای این که در اُرزگان اتفاق بیفتد، در کابل میافتد؛ و به جای اینکه دو پسر پشتوزبان باشند، یک پشتو زبان و یک فارسیزبان و یک پسر هزارهس دیگر هم هست که با این دو پسر وارد دوستی میشود. هدف من این بود که یک جهان ایدهآل را در لایههای زیرین فیلم بگنجانم؛ چون تجربهی من در افغانستان این را به من نشان داد که بزرگترین مشکل افغانستان از نگاه منِ خارجی، اختلاف میان اقوام بود.
بیشترین چیزی که حسرت و افسوس من را برمیانگیخت، این بیاعتمادی و خشم و کینهای بود که بین اقوام وجود داشت. این حس را به من میداد که نگران افغانستان شوم که نکند این اختلافهای قومی تهدیدی برای تمامیت افغانستان شود و این کشور تکّهتکّه شود. این نگرانی برمیگردد به نگرانی خودم در مقابل کشور خودم، طبیعی است که با همین طرز فکر به کشور همسایهام نگاه میکنم. بنابراین در فیلم کاری کردم که یک جهان کوچک فرضی را در آن جا بدهم که کودکان عاری از آن شائبهها و خشم و نفرت استند و از اقوام مختلف کنار هم در دل کابل یک افغانستان کوچک را میسازند. این افغانستانِ کوچکِ فرضی، چه با استبداد داخلی و چه با اشغال خارجی این تهدید برایش وجود دارد و چقدر در معرض خطر است. اینها خطوط اصلی پشت فیلم بوده است و قصهی فیلم هم همین است. فیلم براساس واقعیت و هزاران جنایت جنگی، که در طول اشغال افغانستان اتفاق افتاده، ساخته شده است و من اینگونه آن را روایت کردم.
پس از بهپایانرسانیدن کارها، نخستین نمایش فیلم را در جشنوارهی «توکیو»ی جاپان داشتیم. همزمان در ساوپلولو هم نمایش داده شد. «وقت جیغ انار» از آن روز تا حالا در شصت-هفتاد جشنوارهی سینمایی ممتاز در جهان حضور داشته است. از سوی آسترالیا به «اسکار»همچون فیلم بلند غیرانگلیسی معرفی شد؛ اما بالا نرفت. موفقیتهایی هم داشت؛ اما بهگونهی خیلی معنادار در هیچ یک پذیرفته نشد. در جشنوارۀ «توکیو» راه یافت چون جاپان کمترین نقش نظامی در افغانستان را داشت. از آموختههای من در مواجهه با این سازوکارها و خطوط شعارشده و سنگین سیاسی این بود که چگونه حضورشان را بر اثرهای سینمایی تحمیل میکنند.
من از مردم افغانستان، خصوصاً کابل و بهگونهی مشخص پلسرخ، خاطرههای بسیاری دارم. من عاشق برفم و برفهای زیبایی را در کابل تجربه کردم. در جریان یافتن موقعیت مناسب فیلمبرداری، پیادهروی هم زیاد میکردم. درعینحال سعی میکردم که خیلی وقتها با همان تکسیهای عادی رفتوآمد کنم. آنجا آژانسهایی هم بود که میشد خصوصی گرفت؛ ولی ترجیح من این بود که بین مردم، با موترهای خطی مسیر شهرنو و پلسرخ را بیایم که مسیرهای کوتاهی هم نبود؛ ضمن اینکه پلسرخ به خاطر نزدیکیاش با دانشگاه کابل، مسیر جذابی برای پیادهروی بود. به خاطر اینکه محلهای فیلمبرداری بود، برای یافتن جاهایی که از نگاه بصری جذّابیت داشت، لوکیشنگردی هم کردیم؛ ولی در پلسرخ زیاد رفتوآمد کردم.
من دوبار در محدودهی پلسرخ، در شهر کتاب و یک بار در انجمن «قلم» شعرخوانی داشتم. برای فیلم نخستم، «تهران من حراج شد» هم در شهر کتاب، برنامهای برگزار شد که در آن پرسش و پاسخ بود. آقای نگاه برای جلسهها یک اتاق در اختیار ما قرار میداد. چند سکانس در محدودهی پلسرخ گرفته شد؛ چند سکانساش در میدان و چند سکانس دیگر در سرکهای پلسرخ. من نزدیک به سه سال خانهام کابل شده بود، در دو خانهای که در کابل در آن بودوباش داشتم.
مردم کابل بینهایت مهربان بودند، برای من دو بار اتفاق افتاد که میخواستم از نانوایی نان بخرم، در هردو نانوایی، که نانواها آدمهای پیسهداری نبودند، یکی در پلسرخ و یکی در شهرنو، وقتی فهمیدند ایرانیام، از من پول نمیگرفتند. این برخوردها خیلی روی من تأثیر گذاشت و تکانم داد. این خاطره همیشه با من خواهد بود و خیلی چیزهای دیگر... غیر از دوستان فرهنگی من، اغلب مردم کوچه و بازار هم مهربان و نجیب بودند.
من دوبار کافهی سیمپل رفته بودم، چون یکی از همکارانم که یک خانم بود و در فیلم هم نقش داشت و یک بخش فیلمبرداری را هم انجام داده بود، با مدیر این کافه، که یک زن بود، دوست بود. رنگوبوی ایران را داشت. پلسرخ به خاطر نزدیکی فرهنگی و زبانی به من حس وطن را میداد. برای همین برای من جای دلنشینتری بود و در آن احساس درخانهبودن میکردم. حس میکردم که به تهران نزدیکم. شعر جوانان کابل بیشتر به غزل متمرکز بود ولی به لطف مدیران شهر کتاب، میتوانستم بیشتر سپید بشنوم.
من در آسترالیا هم مترجم بودم و در طول پانزده سال گذشته، دوستان مترجم افغانستانی زیادی داشتم، هم از دری هم از پشتو؛ دوستان تاجیک، هزاره و پشتون. حالا هم چند تا از دوستانم با من هستند که در کابل با آنها آشنا شدم و این دوستیها هنوز پابرجاست. دو مکان در پلسرخ، که یکی خانهی تهیهکننده بود، که گاهی مهمانمان میکرد و آن خانه یکی از موقعیتهای فیلمبرداری ما بود، و جای دیگری که من میرفتم، «شهر کتاب» بود، که نود درصد وقتهایم در پلسرخ را درآنجا سپری میکردم و ده درصد دیگر هم به فیلمبرداری فیلم برمیگشت.
از زنها، من فقط با زنهایی که در خانهام کار میکردند، ارتباط داشتم، با بقیه ارتباط خیلی زیاد نداشتم. بیشتر گفتوگو، همکاری و قرارداد من با مردها بود. «باغ زنانه» رفتم و اندکی با زنها صحبت کردم. در کابل شاعران زن خیلی خوب، جسور و متفاوت بودند. خبرنگاران خانمها بودند که مطمئنم حالا بهشدّت کاهش یافتهاند. چیز دیگری که از پلسرخ به یاد میآورم، نوع پوشش زنان است که در پلسرخ، نظر به دیگر جاهای کابل، متفاوت بود. در کل، آنقدر روی کارم متمرکز بودم و کارم بسیار پرهزینه، پرفشار و سنگین بود، خیلی فرصت این را نداشتم که در کابل تفریح هم کنم. با آنکه دوستانم تفریح میکردند؛ اما من خودم را از تفریح و گردش محروم کرده بودم، برای اینکه روی کارم تمرکز داشتم.
حالا دوونیم سال است که در تهران زندگی میکنم. پس از بیرونشدن از افغانستان هم چند بار خواستم دوباره بیایم؛ اما دل اینکه به کابل بیایم را نخواهم داشت؛ چون چهرهی کابل برای من بسیار تغییر کرده است. خود همین «شهر کتاب» هم حالا نیست. برای من، بخش بزرگ یک شهر، مردم آن شهر است. کابل که برای من خیلی شهر عزیزی است، به جای خود، مکان تاریخی به جای خود، ولی آدمهایی را که من در کابل دیدم، حداقل حلقهی دوستان من، در تبعید بهسر میبرند و… فکر میکنم که در کابل خیلی دلتنگ شوم. خیلی دلم میخواهد سال آینده اگر بتوانم به افغانستان و برخی از شهرها سفر کنم، اما فکر میکنم اگر در خود کابل و پلسرخ بیایم، خیلی برایم تلخ خواهد بود.





نظر بدهید